تنگسیر بی گور

 

علیرضا ذیحق
 
یادداشتی بر رمان " تنگسیر " اثری از صادق چوبک
رمان تنگسیر با آمیزه‌ای از رگه‌های اجتماعی و سنن مردم تنگستان ، برشی تاریخی از اواخر دوره‌ی قاجار است و اما برگرفته از زندگی یک شخصیت که با عصیان، رهبری و یا تأثیرگذاری‌اش بر جنبش های اجتماعی،مستندات تاریخی و تقویمی داشته باشد نیست. نام اثر نیز گویای این است و تنگسیر، به مردی و زنی از مردم تنگستان که از توابع دشتستان است گفته می شود.
در این رمان نیز یک تنگسیر بی نشان و پابرهنه‌ای را داریم که بومی‌ها "زارمحمد"ش می‌گویند و در بوشهر دکان جوفروشی دارد و هر روز، آفتاب نزده از دهکده‌ی" دواس " با پای پیاده راه می افتد می رود سر کارش و شبانه که هوا خنک است باز می‌گردد. از زوایای ذهن شخصیت اصلی داستان و تک گویی‌های درونی وی، زندگی تنگسیر مرور می شود و او را فردی می بینیم مثل هزاران تنگسیر دیگرواما با ویژ گی‌هایی که به‌طور طبیعی در هر فرد متفاوت است. نویسنده با ارائه‌ی تصاویری از محیط اقلیمی و اشاره به روحیات محمد تنگسیر، خواننده را به قلب حادثه پرت می‌کند :
" هوای آبکی بندر، هوای سوزان را ور می چید و دوزخ شعله ور خورشید توآسمان غرب یله شده بود ... امروز غیر از روزهای دیگر بود که بی‌وقت به دوّاس می رفت... سکینه زن بیوه‌ای بود که مرد نداشت و شوهرش پارسال مرده بود ...گاو سکینه یاغی و وحشی شده و بند راپاره کرده و رفته تونخلستان کنار دریا و هیچ‌کس نمی تواند نزدیکش برود و اگر نگیرندش می‌ترکد ... چشم امید همه به محمد بود که برود گاو را بگیرد ..."
محمد، ذهن‌اش مشوش است و بین راه وقتی که به زیر سایه‌ی درخت نظر کرده‌ی " کُنار " که معروف بود خانه‌ی اجنه و پریان است می‌نشیند و به سکوی سوخته‌ی شمع آجین شده‌ی کنده‌ی آن می نگرد باخود می گوید:
" ای ازما بهترونا اگه یه کاری کنین که اینهائی که پولای من را خوردن بیان پولا را بم پس بدن، خودم دسه شعم میارم نذر کنارمی کنم ... شما که می دونین این پولا را من با چه خون دلی جعم کرده بودم . چارپنج دُزُّ گردنه گیر هرچه داشتم بالا کشیدن ... اینجا من خوش نیسّم. دلم تنگه ..."
تنگسیر که روزگاری تو کشتی پرس پُلیس زمان مظفرالدین شاه، سکاندار بود و غواص و بعد ها پیش انگلیسی‌ها آهنگر و آشپز و پیشکارو دوره‌ای هم تفنگداری که به سرکردگی " رئیس علی دلواری " علیه انگلیس‌ها جنگیده بود ، در حالی‌که پاهای گنده‌ی برهنه‌اش تو ماسه‌ی نرم و سوزان فرو می‌رفت و آن را می خراشید نگاه‌اش می‌افتد به پرچم انگلیس که شق و رق رو دکل دیلاقش تو آسمان نیلی موج می خورد:
" چن ساله که من این بیرق را همینجوری می بینم که هیچ وقت نمیذارن کهنه بشه و آفتاب رنگ و روش ببره ، عوضش بیرق خودمون که رو"امیریه " زدن آفتاب رنگ و روش برده و سفيد سفیدش کرده ...هنوز خون جوونای تنگسیر تو نخلسّونای " تنگک " خشک نشده . خدا می دونه چقد تنگسیر کشته شد. مگه ما کم ازشون کشتیم . همه این کارا برای این بود که امروز علم یزید اینجا نباشه که هس...آب شیرین مال ایناس. خونه‌های خوب، پول زیاد، اسب و کالسکه، همش مال ایناس... من بادس خودم تو جنگ تنگک باهمین تفنگ مارتینی که تو خونه دارم، پونزده تاشون را کشتم ..."
زار محمد که مرد خانه‌های توسری خورده‌ی سنگی و کپر هابود، نظاره گر اجتماعی است که عدالت از آن رخت بر بسته و آنها که بر مسند داد و قانون‌اند و امیریه را می گردانند خود همه سرتا پا عمله ی ظلم‌اند و شریک دزد و رفیق قافله و چنین هم هست که دل‌اش از این مردم می‌گیرد:
" تو زندگی هیچ چیز نیس که بقد شرف و حیثیت آدم برابر باشد. حتی جون آدما ... باید چهار تاشونو بکشم، کریم حاج حمزه، ابوتراب، آقا علی کچل و محمد گنده رجب ... ما تنگسیرا مردم ساده دلی هسیم. دوهزار تومن پول نقره چرخی داشتم که دسترنج بیس سال جون کندنم بود ... برای پولش نیس. اینا آبرومو تو بندر بردن. میگن پولا تو حقه بافور کریمه ... من این این کارا را برای خاطر بچه‌هام می‌کنم که دیگه کسی پیدانشه به اونا ظلم کنه ..."
رمان تنگسیر باچنین بن مایه‌هایی به عمق جامعه نفوذ می‌کند و با ارائه‌ی تیپ‌های برجسته‌ای که نمادهای زر و زور و تزویر در جوامع سنتی هستند ونظام‌های استبدادی، شخصیتی در خط داستان تکامل می‌یابد که سر خورده‌ی مبارزات اجتماعی است و روزگاری در ستیز با استعما رو استثمار تا پای جان رفته و حالا چاره ای نمانده جز آن‌که خود به پا خیزد . به زن‌اش " شهرو " می گوید :
" شهرو جونم ما تنگسیرا مردم بدبختی هسیم . همش ظلم ، همش حرف زور. بالاخره نباید یکی پیدا بشه و ریشه این ظلم را بکند؟ مرد نباید دس بذاره تو دستش بنشینه که دیگرون بیان حقش را بگیرن بذارن تو دستش ... من از ظلم بدم میاد. اگه سرم بره باید حقم را بگیرم ... تو نمی دونی آدمیزاده چقه بد جنسه ..."
با چنین عاطفه ، حس و شعور غريزي است که قهرمانی شکل می گیرد که باید یک تنه بر خیزد و خون کند و تقاص برگیرد .
چوبك كه در بستري از رئاليسم اجتماعي،تنگسير را به كوران مبارزه مي‌كشد، هرگز از او يك قهرمان شكست ناپذير نمي سازد و او مدام در كنارهمه‌ي قوت‌هايي كه دارد ضعف‌هاي خود را نيز يدك مي كشد. او فقط روزگارش راسياه مي بيند وچون فريادرسي نمي بيند در جواب آنها كه مي‌گويند " يه شكايتي به احمد شاه مي نوشتي ومي فرستادي تهرون بد نبود. بالاخره شاه مملكته!" جواب مي دهد :
" ... باور كن كه احمد شاه اصلا نمي دونه بوشهر مال ايرونه يه مال عربسون. من شهرم و خونه‌م را دوس دارم. اينا بودن كه اين سرزمين آبا و اجداديم را پيش چشمم مثه لته حيض كردند كه خداوند از شون نگذره ..."
لذا اگر هم قهرماني ساخته مي شود در اذهان مردم است. چرا كه اين طبيعت مردمي فروخفته و استبداد زده است كه هميشه دنبال قهرمان مي‌گردند و حتي وقتي كه تفنگچي ها سراغ زن و بچه ي او مي روند مي‌گويند :
" بندر را به خون كشيده ... اسم شوورت را گذاشتن شير محمد ... مرغ شده و پر گرفته رفته هوا ...."
محمد ولي با همه‌ي ويژگي‌هاي يك رنجبر بومي، كيميايي را در ذهن و دل‌اش دارد كه ديگران ندارند:
" زير بار زور نمي روم . ... من از مرگ نمي‌ترسم. مثه خواب ميمونه. اگه از مرگ مي‌ترسيدم دس به اينكارا نمي زدم . چقدر شهر خاموشه. مثه اينكه همه مردن ...بهتره كه نعشم دستشون بيفته تا زنده م ..."
اونيز يكي از بيشماراني بود كه بر اثر تعدي و ظلم حكومتيان، تفنگچي‌هاي حكومتي در نظر آنها خارجي بودند و به همان چشم كه به هندي‌ها و انگليسي‌ها نگاه مي‌كردند، به آن‌ها هم همان‌طور نگاه مي‌كردند.
شهرو و بچه‌ها در كپرند و زير چنبر تفنگچي‌ها و محمد در قلب شهري كه با همه‌ي خطرهاي فرارويش شبانه بايد از آن‌جا در رود كه همه جاي آن پر از گزمه و مأموراست. شهرو به سرفه‌ي خشك افتاده و چهره‌اش نيلي است و اق مي زند و چشمانش‌تر و دل نگران شوهر شهسوارش كه گفته اگر آمدني بود تا صبح خواهد آمد. محمد نيز كه از بس فرياد زده بود مثل آن بود كه از گلويش خون مي‌ريزد، در لحظه‌هاي خواب وبيداري‌اش در پستوتي كه خفا گزيده‌، شتابي درونش راهمچنان مي خورَد:
" ... توسرش جوش مي خورد كه هنوز دارد از خانه‌اي به خانه‌اي مي رود و يكي را به خون مي غلطاند ... شب‌هاي توفاني و امواج خرد كننده‌ي دريا توسرش ول شده بود. سكان تودستهايش چسبيده بود. كشتي پرس پليس مثل پوست گردو رو امواج دريا زير وزو مي شد. راههاي دريا را كه خوب مي‌شناخت، گمشان كرده بود. شهرو و بچه ها رو تخته پاره‌اي رو آب ولو بودند ... ماهيها مثل شعله شمع سوسو مي زدند ... روعرشه يك فوج سگ و كفتار و گرگ، مشق تفنگ مي‌كردند و يك گراز پير آنها را مشق تفنگ مي‌داد ... گراز ، رخت تفنگچي هاي حكومتي تنش بود .... "
زار محمد نيم جاني به در مي بَرَد و با كشتن نايب، شهرو و فرزندانش را از مهلكه برداشته و در نخلستانها كه صداي پرپر جغد ها خاموشي اش را مي‌شكست، سراغ بلمي را مي‌گيرد كه براي لحظه‌ي گريز تدارك ديده است:
"محمد هنوز پس پس مي رفت و شهرو و پسر و دخترش، پشت سر او پيش مي‌رفتند. فاصله‌ي آنها با تنگسيرها و تفنگچي ها كم بود. درخشش فسفري سطح دريا از پشت نخلستانها هويدا شد و نرمه موجهاي كف آلود و ماسه هاي كرانه مي لغزيد و كالبد سياه بلم را رو آب مي رقصاند . شهرو با كيسه‌اي كه تو دستش بود تو بلم رفت و دخترش را بالا كشيد. يكي از تنگسيرها بند بلم را از نخلي كه آن را مهار كرده بود باز كرد و محمد و پسرش تو بلم بودند و شهرو بندو تو بلم كشيد ...پارو تو دل آب غوطه خورد و بلم يله شد و رقصيد و پس رفت و آب شكاف برداشت و نور ماه ليز خورد و آب سياه شد و سفيد شد و دريا جان گرفت و نرمه موج ها اخم كردند ... تودريا و بيابان و نخلستان و تو گوش محمد و شهرو همهمه پيچيد ، خدا نگهدار."
زار محمد تنگسير مي رود و اما شير محمد در دل ها مي‌ماند . شير محمدي كه تقديري چون چوبك مي يابد. چرا كه هيچ كدام معتقد نبودند كه " وقتي ما نباشيم دنيا براي چه خوبه ... " و هركدام تا دم آخر ، ورد زبانشان اين بود :
" اما آقا خدا سر شاهد كه هيچوقت من دلم نمي خواس از اين سرزمين برم ... شايد من اصلا گور نداشته باشم ، گور مي خوام چكنم ..."
صادق چوبك ، آن تنگسير بي گور اگر هم مي رود اما نام و يادش، همچنان در دل‌ها مي ماند و زندگي چند باره‌اش را همچنان در قالب شخصيت هايي كه در آثار داستاني‌اش آفريده تجديد مي‌كند.
در سخن از راز مانايي رمان " تنگسير " به عنوان يك اثر برجسته‌ي ادبي، جدا از نثر صريح، ساده، روان و متعلق به شخص چوبك كه با واژگان و جانمايه‌هاي زبان گفتاري جنوب ايران گره خورده، بايد از ويژگي‌هاي واقع گرايانه‌ي آن و مهارت توانمند او

زار محمد تنگسير مي رود و اما شير محمد در دل ها مي‌ماند . شير محمدي كه تقديري چون چوبك مي يابد. چرا كه هيچ كدام معتقد نبودند كه " وقتي ما نباشيم دنيا براي چه خوبه ... "
در پردازش شخصيت‌ها نيز يادكرد. كاراكترهايي كه در سير حوادث داستان است كه، توان‌هاي نهفته و كيفيات ذهني و روحي آنها آشكارتر مي شود و شخصيتي چون زار محمد تنگسير به نمودي پيش ساخته شده از يك قهرمان بدل نمي‌شود. اتفاقات فرعي رمان در همسويي با خط داستاني آن كه در حقيقت بر اساس يكي از فرمول‌هاي كلاسيك داستان نويسي كه همانا انتقام جويي بر اثر ستمي است كه به يكي رواشده پرداخت گرديده، چنان شكل و جلايي به اثر مي‌دهد كه آميزه‌اي همگون از هنر،خيال و واقعيت را پيش روي خواننده مي‌گسترد.
خشم، مهر، نفرت و انتقام در لايه‌هاي رمان، طوري است كه نهايتأ به همذات پنداري خواننده با كاراكترهاي اصلي اثر منجر مي‌شود. خصوصا شخصيت زار محمد به شكلي است كه ضمن بيان حس و ذهنيات اش، همزمان عمل نيز مي‌كند. اوكه سرخورده ي نظامي مستبد و استعمار زده است و اگر نظم و قانوني هم به ظاهر در آن است صرفا به خاطر ايجاد فرصت‌هايي است كه از ما بهتران و خودي ها به چپاول و انباشت سرمايه بپردازند، غير از شخصيت مستقلي كه در داستان دارد قهرماني نمادين نيز مي شود كه دل مشغولي‌هاي يك ملت نيز در آن گنجانده شده‌است.
صادق چوبك و هنر قصه نويسي او، نيازمند تأمل و تعمق بيشتري است و بايد به قضاوت پاره‌اي از منتقدان كه سعي مي كنند اورا به سبب رمان "سنگ صبور"ش نويسنده‌اي ناتوراليست قلمداد كنند، كمي حساس بود. به باورمن هرچند كه "چوبك" دربعضي از داستان‌هاي كوتاه و رمان سنگ صبورش بي پروا از زشتي ها پرده برمي دارد اما در آثار او، ادغامي مي‌بينيم از سبك‌هاي مختلف ادبي كه به اقتضاي موضوع، فضا و حتي اوج و فرودي كه داستان مي طلبد، با آگاهي تمام از آن‌ها بهره مي بَرَد.


  اول صفحه



 

یادداشت

ستاره‌ها آب مي شوند

هدايت، راوي آگاهي غير رسمي

تنوع در جهان نگری و دیدگاه

نوبت وصل و لقاست

شعر

داستان

آن مردان خوب سوار بر اسب‌هاي خوب رفتند

در سايه چوبك:

حيوانات؛ شخصيت‌هاي بي‌زبان چوبك

دریغا مردی و سنگی!

تنگسیر بی گور

سفر به تنگسير سينما

چه کسی از صادق چوبک می ترسد؟

معرفی کتاب

ارتباط با ما