شعري از «جوشقون قارابولوت»Cosgun garabulut
ترجمه: رسول يونان
ايمان
در اين سو، بر زمين
شكوفه ها باز شده
درختان در چهار فصل ميوه مي دهند
اما در آن سو، بر آسمان
هيچ درختي كاشته نشده است
با اين همه، درختان
اگرچه روزي خود را از خاك مي گيرند
و ريشه هايشان در خاك است
اما حس مي كنند
كه زمين، زمين است
آسمان، آسمان
چرا كه تمام دستها
رو به آسمانها دراز مي شوند.
هر شب/ درست راس ساعت دلتنگی آن خیابانی که به تو می رسد از جلوی پنجره های پر لبخند/ می گذرد و من با چمدانی پر از سنگینی سایه ها به زیر تیر ِ چراغی که به شب نشسته است باز هم / باز می مانم مانده ام عقربک های ساعت را چگونه تعمیر کنم تا درست راس ِ ساعت دلتنگی به خواب عشقبازی بر هم نلغزند
آخ که دیگر به هر چه صبوری و ترانه است تنم کهیر می زند بماند که شعرم به زیر کاغد هم در لب به لب ِ نشاني ات به تبخال مي رسد
مرد ايستاده بود
غمگين و فكور
و به بادي انديشه ميكرد كه شراع
بلند نجابت را واژگون كرده بود.
مرد ايستاده بود
پويان و ترسان
و به فردا مي نگريست كه
پولهاي نداريهاي مديدش كفاف روزي بيش نخواهد بود
ديرزماني بود كه مرد ايستاده بود با پرچم قلب و ايمانش و هيچ حرف نميزد.
او ايستاده مرده بود همچون سپيدار زخمي باغ كه از خون سهرهاي، رنگين بود و بيم افتادن اش ميرفت.
بزرگ شده ام
و براي خودم كسي شده ام
كه زمين
ديگر دوستم ندارد
مثل روزي كه ناف بريده ام را چال مي كردند
از تنهايي مي ترسم
زمين ديگر دوستم ندارد
جاذبه امريخته كف حياط
خودم ريخته كف آسمان
از اين بالا
زمين تيله اي است
كه در دست كودكي مي چرخد !
3 / تير / 86
-------------------------------------------------------------------------- دو شعر از رضا آشفته
1
كارون نمي خوابد كارون نمي خوابد در خواب خيس من امشب
دور مي زنم نيمه هاي آذر است
و رفيقي نيم بند
مرا ياد كنيد و ترانه اي سرخ
به ارتعاش گلوي بريده ي كوسه اي
در شكاف نيزه ي مرد ي نظامي
و من كه در خود مي پيچم
گردن ِ كلفت
كت ِ لبه دارم
از خون مي ترسم
آسمان غره اي
و خيزش كارون
بي من كه زير سايه باني رسيده ام
و شب زير پايم بي قرار
2
اين احساس من است كارون رنگ پريده خوابم را شيرين مي كند
من در سر بريدگي هاي اروند شريك جرمم
نمي دانم اين احساس من است
خواب و خيالم را مفت فروختم
و ريشه ام را شناختم
در خلوت بيمار خود
ريشه ام را زده ام
از خون ريخته و جاري در اروند
و خاطراتي مجنون و عاصي
يكرنگ شدم در قيافه ي چاپلوسانه ات
بشكن مرا شايد راحت تر باشي
كينه ات را به دل گرفته اي
و سگي پارس مي كند
زمستان بارش برف هاي اخمو
و مردماني سر به زير
-------------------------------------------------------------------------- سید فریدون ابراهیمی
عنکبوت دلتنگی رج میزند
(ده کوتاهه در ده دقیقه)
1 پیمانه ها را چگونه پیمانه کردند
سهم نه
کفهء پیمانه میزان نیست
2 حقایق مانند شقایق
پر
پر
پر
سوخته
3 در انگشتان پنجره ام
عنکبوت دلتنگی رج میزند
مانده در
منجی من
4 چقدر فرو رفتم
هیهات که پشت خانهء خیال
ویرانه است
5 به یاد دارم چشمهایت را
که با پیراهن آبیت میخواند
نگاهت را
که در دست پاچه گی من گم میشد
آه
میان دو کوچه چقدر فاصله است
6 چقدر دور رفت
گذشته
گذشت
گذشت
گذشت
مرا
گذشت
7 از این منظر نگریستن گناه است
آرزو ها
تضمین نمیشود
8 تو یک رهه رفتی
ای پرستار خوبم
و پس از تو هیچکسی به خاطر صحت من دعا نکرد
9 جویای احوال تو شدم
اما مسافران
از تو سراغی نداشتند