نگاهى به داستان "ديوار دبيرستان" نوشته آلبادسس پدس
"در وراى خشم زنِ افسرده، حركتى پويا وجود دارد: او از ديگرى
مىخواهد كه از رنجاندنش دست بردارد." دكتر جانيس وود وتزل
"من لورا مونتورى، دبير دانشكده ادبيات و فلسفه، چند لحظه قبل،
مهندس انريكو اليورى را در خانهاش واقع در خيابان مازينى شماره 22
بهقتل رساندم."........ دوشيزه "لورا مونتورى" با دوقلويى بهنامهاى "انريكو اليورى" و
"جيرولامو اليورى" در دبيرستان همكلاس است. لورا با آنكه بسيار
زيباست، ولى دچار احساس حقارت است و براى گريز از آن خيلى درس
مىخواند و هميشه شاگرد اول مىشود. تقريباً تمام پسرهاى همكلاسش
دوستش دارند، اما فاصلهاى كه "رتبه اولى" بين او و ديگران بهوجود
آورده است، سبب مىشود كه هيچكس جرأت اظهار عشق به او نكند. روزى
او متوجه مىشود كه عدهاى از پسرهاى دبيرستان انريكو را كنار
ديوار دبيرستان محاصره كردهاند و دارند بهشدت او را كتك مىزنند.
لورا اعتراض مىكند، پسرها پس از اين كه خوب انريكو را كتك
مىزنند، او را رها مىكنند و به لورا مىگويند انريكو پيش معلم
جاسوسى كرده است. انريكو با اين احساس كه لورا با تحقير به او نگاه
مىكند، بهسرعت دور مىشود.
بعد از دوره دبيرستان، لورا و انريكو درس را ادامه مىدهند و موفق
به گرفتن ليسانس مىشوند. جيرولامو پس از دبيرستان كارخانهاى را
اداره مىكند كه از پدرش به ارث رسيده است. از محل درآمد آن، خرج
انريكو را هم مىدهد، درضمن با لورا دوست است و به او كمك مالى
مىكند. انريكو نزد لورا وانمود مىكند كه در زندگى مجبور شده
بارها خودش را فداى برادرش كند؛ مثلاً جاسوسى پيش معلم كار
جيرولامو بوده نه او و او بهخاطر برادرش چيزى نگفته است. او نشان
مىدهد كه از دوره دبيرستان به لورا علاقه داشته است و حالا از او
مىخواهد كه تنهايش نگذارد. آنها مرتباً همديگر را ملاقات مىكنند.
انريكو فكر مىكند بهخاطر تحصيلاتش خيلى بيشتر از جيرولامو مسائل
اجتماعى را درك مىكند و هميشه بهنحوى اين امر را بهرخ برادرش
مىكشد. او ادعاى مىكند كه از كارگران در مقابل سرمايهداران
حمايت مىكند و خود را كمونيست و دوستدار آثار ماركس مىداند و
برادرش را بهعنوان يك كارخانهدار محكوم مىكند. انريكو "بهخاطر
علاقهاش به كارگران" مىخواهد نقشهاى را براى شهر كارگران طراحى
كند. البته خرج زندگى پرتجمل انريكو و طرحى كه قرار است تهيه شود،
توسط جيرولامو پرداخت مىشود. ظاهراً انريكو از اين بابت ناراحت
است، ولى عوامفريبى مىكند.
روزى انريكو به لورا مىگويد طرحش قبول شده و قرار است براى كار به
شهر "ايورآ" برود. لورا
دوست دارد انريكو را همراهى كند. انريكو
صبح روز بعد درحالىكه لورا هنوز خواب بود، چمدانش را بست و
بهبهانه حركت به ايورآ رفت. لورا از شدت عشقى كه نسبت به او احساس
مىكرد، نمىداند چگونه تا دو روز ديگر بدون او زندگى كند. دو روز
تبديل به دو ماه مىشود. در اين دو ماه انريكو هيچ خبرى از خود به
لورا نمىدهد. لورا پى مىبرد كه انريكو در پاريس است، آنجا خانه
مجللى اجاره كرده است و با معشوقهاى خوش مىگذراند. همچنين پى
مىبرد كه گرچه انريكو ادعا مىكرد رك و راست حرف مىزند، اما
هميشه دروغ گفته است و درواقع جاسوس دبيرستان هم كسى جز خود انريكو
نبود. لورا از شدت خشم فكر مىكند انريكو خواسته است با همبستر شدن
با او و پاىبند كردن او بهخود، از "نگاه تحقيرآميز سالها پيشش
در كنار ديوار دبيرستان" انتقام بگيرد، ولى نه با قتل بلكه با به
لجنكشيدن زندگى او. لورا هفتتيرى تهيه مىكند و پس از بازگشت
انريكو، به خانهاش مىرود. آنجا متوجه كيف روى ميز مىشود. با
استفاده از غيبت انريكو، كيف را برمىدارد و داخل آن يك پاسپورت و
يك بليت هواپيما به تاريخ فردا پيدا مىكند. انريكو شروع به توجيه
خود مىكند و مىگويد در اين دو ماه هر روز فكر مىكرد كه فردا
برمىگردد، بههمين دليل خبرى از خودش به لورا نداده است. سپس
مىگويد كار جديدى پيدا كرده است و بايد به جاى دورى برود. لورا به
حرفهاى سراپا دروغ انريكو گوش مىدهد و احساس مىكند نمىتواند او
را بكشد؛ زيرا "عاشق اين ترسوى بىشرف" شده است. اما تصميم به
انتقام بهقوت خود باقى است. بنابراين وقتى انريكو از كار جديد حرف
مىزند، به او مىگويد با او خواهد رفت. انريكو ناراحت مىشود، ولى
نمىخواهد بروز دهد. مىگويد حاضر نيست لورا كارش را بهخاطر او از
دست بدهد. لورا هم زير بار نمىرود و همراهش مىرود؛ زيرا انتقام
را در "همكنارى هميشگى" با انريكو مىبيند نه كشتن او:"هرگز تو را
ترك نخواهم كرد. به هر جا بروى، دنبالت خواهم آمد."
روانكاوى خشمِ درونىشده زنِ واقعاً عاشق: يكى از شكلهاى تغيير
خشم در چنين زنهايى، رويكردى است كه با در پيش گرفتن فرمانبردارى
و اطاعت از يكسو و ادامه عمل و كار خود از سوى ديگر پيش مىرود؛
رفتارى كه پرخاشگرى - انفعالى (Passive-Aggressive Behavior)
ناميده مىشود. لورا رودرروى انريكو ظاهراً با او موافقت مىكند،
اما در عمل، كار خودش را مىكند يا بهاصطلاح كارشكنى مىكند؛ مثل
مورد كار ادارى. مدير مىپرسد از كارتان راضى هستيد و شما جواب
مثبت مىدهيد ولى در نهان و پشت سرش چيز ديگرى از جانب شما در
جريان است. جبر يكى از عواملى است كه اين عدمصداقت را (كه ممكن
است در رابطهاى ديگر صدق جلوه كند؛ مثلاً براى عشق لورا)در مورد
زنها بيشتر و سنگينتر مىكند. لورا از روى ترس و نه قدرت - ترس
از دست دادن انريكو - تن به چنين چيزى مىدهد. ناگفته پيداست كه
اين رفتار، به انسجام و صداقت شخصيت او لطمه مىزند و او را با خود
در تضاد قرار مىدهد، ضمن اينكه از ديد ناظر خارجى، او آدم رندى
است. البته اين ناظر هم حق دارد، زيرا لورا براى از دست ندادن
انريكو، به روش زيركانه رو آورده است و به اصطلاح "پنهانكارى" كرده
است. البته نويسنده مىتوانست راههاى ديگرى جلو پاى لورا بگذارد:
افسردهاش كند، يك دوره او را دچار ضعف، خستگى، كمخوابى و
بىخوابى، سردرد و... كند و در دورهاى ديگر لورا را در دام پرخورى
عصبى، ميگسارى، مطالعه، فرار از ديگران، گريستن، ورزش كردن
و...بيندازد، اما با شخصيتى كه پيشتر از او برساخته بود، بهعقيده
نگارنده بهترين حالت گزينش همين بود: يا شليك گلوله يا چسبيدن يقه
انريكو تا لحظه مرگ. لورا نمىتواند مثل سلويگ (شخصيت نمايشنامه
پير گينت اثر پرآوازه هنريك ايبسن نروژى) نيست كه معشوق را به حال
خود گذارده بود. پير هم يك ماجراجوى ناصادق و حريص بود و سلويگ
سادهلوح را سالهاى سال به اميد واهى وصال رها كرد. بنابراين
سلويگ نگونبخت بايد دچار آن امراض جسمانى و حالتهاى تنشآلود
روحى مىشد نه لوراِ زبر و زرنگ كه به هر حال عنصرى از سادگى زنانه
هم دارد.
آلبا پدس اينجا رويكردى حقطلبانه براى زن قائل مىشود. دورهاى كه
ماجراجوها و خوشگذارنهايى مثل پير گينت زنها را ذليل و زمينگير
مىكردند و خود بهوضوح "ديوهايى بودند" كه دخترى را در قصر خود غل
و زنجير مىكردند، گذشته است، بنابراين چرا مرد ترسو و لافزنى مثل
انريكو خيلى ساده دختر زيبا و بااستعدادى همچون لورإ؛ را دست بهسر
كند و توقع گذشت هم داشته باشد؟ اين احقاق حق، نه فمنيسم كه جزء
ابتدايى اركان هر آيين عدالتخوانهاى است. البته دسسپدس بعدها به
فمنيسمى دوآتشه تبديل مىشود، ولى داستانى مثل ديوار دبيرستان
بيشتر خصلت عدالتطلبانه دارد تا گرايشى فمنيستى. اين عدالتطلبى
در قالب فرد و فرديت شكل مىگيرد و خصوصيت تقابلى مىيابد و از
امرى گروهى يا شعارگونه دور مىماند. موضوع ديگرى كه خوب به آن
پرداخته مىشود اين است كه ما انسانها آگاهانه يا ناخودآگاه بعضى
از اطرافيان را تشويق به دروغگويى و حتى فريبكارى مىكنيم. اين
امر خصوصاً درباره كسانى كه دوستشان داريم، بيشتر صادق است. به
بيان ديگر، آنها از مهر و دوست داشتن ما سوءاستفاده مىكنند و به
خود اجازه مىدهند كه همچنان دروغ بگويند. پاى عشق كه ميان مىآيد،
اين موضوع هم حادتر مىشود. بىدليل نيست كه گاهى از كيفيت و كميت
دروغهاى زوجى كه يكىشان به ديگرى عشق مىورزد، تعجب مىكنيد.
دسسپدس بهعنوان نويسنده و ناظر بىطرف بهخوبى شيادىهاى انريكو
را برمىسازد، اما چه كند كه قهرمانش - لورا- عاشق اين دغلباز است.
اگر تولستوى شخصيت محبوبش آنا را (در رمان آنا كارنينا) وامىدارد
كه خودش را زير قطار بيندازد(هر چند كه گفته بود: آنا خودش، خودش
را كشت، من نقشى نداشتم) چرا دسسپدس كه اينهمه به همجنسهايش
حساس است، لورا را به سماجت "كنهوار" واندارد؟ دستش درد نكند! چه
فمنيست باشد چه ضدفمنيست؛ چون او از فردِ انسانى دفاع مىكند و
بههمين دليل، جدا از اختلافنظرها، همگى جهتگيرىاش را در اين
داستان تأييد میکنیم.