دو سیاهی روی پیاده رو

 

عباس موذن

کرک و پشم خورشید ریخته بود توی آسمون و داشت زردیش غمسول می شد اینور، اونور. دو سیاهی به شکل آمیزاد توی پیاده رو راه می رفتند. سایه بزرگه گفت:
فکر نکنی یه هویی سرم گیج میره و می ترسم و دست و پام می لرزه، تازه کیف ام کیفول می شه وقتی می بینم آدما کوچیکتر شده ان.
سایه کوچیکه گفت: یادت باشه تعهدایی که امضا می کنی به سه نشه و گرنه دیگه من نیستم؟
سایه بزرگه گفت: هوا داره سرد میشه.
سایه کوچیکه به اطرافش اشاره کرد و گفت: آخه اینا خندیدن دارن؟
سایه بزرگه گفت: احساس قدرت می کنم. وقتی تهِ این موجودات دوپا رو که مثل یه تاپال گُهِ گاو افتاده ان وسط زمین را می بینم، شب ها راحت می خوابم. ها...ها...ها...
سایه کوچیکه گفت: دِ آدم مگه خود به خودی هم می خنده! دوست داری اونام به ت بخندند؟
سایه بزرگه گفت: اونا یه طور دیگه می خندند.
سایه کوچیکه گفت: تو که واسه اینا حاضر بودی جونت رو هم بِدی!
سایه بزرگه گفت: راس راستی اینا همون آدمان؟
سایه کوچیکه گفت: تو فرق کردی.
سایه بزرگه گفت:دست خودم نیست، یه هویی میاد خود بخودی.
سایه کوچیکه گفت: گفتنی هامو گفتم، دیگه خود دانی.
ایندفعه سایه بزرگه گفت: چرا؟
سایه کوچیکه گفت: اگه ندونی خیال میکنی حقتو دیگرون خورده ان و یه وجب بیشتر از قد و هیکلت روش شاشیده ان.
سایه بزرگه گفت: اگه بشاش بشاشه من هم می تونم وایسم و یه جای سِفت سرم رو سبک کنم.
سایه کوچیکه گفت: چرا؟
سایه بزرگه گفت: چرا؟
سایه کوچیکه گفت: چون جنس آدما اینجوریه دیگه، نمیشه کاریش کرد. بایس بتونیم وگرنه توی خودمون می پُکیم و زمین و زمان رو نجس می کنیم. حالا فقط توی یکی از پس توهای اندرونی روحمون تخلیه می شیم، بعدش هم می گیم، آخی ی ی یش!


چرا؟ چون می دونی عزیز، گاهی وقتا محتاج یه نفس راحتیم. چون اگه نفس راحت نکشیم همونی می شیم که گفتم.
سایه بزرگه گفت: نمی فهمم چی میگی.
سایه کوچیکه گفت: می پکی و همه ی دنیا رو نجس می کنی، دیگه!
سایه بزرگه گفت: که چی؟
سایه کوچیکه گفت: که این که دیگه نمی تونی با خیال خوش شکر خدا کنی از این که دیگرون خرتر از تو دارن توی این دنیا نفس می کشن.
واسه ات روده درازی نکنم. شب شد و آسمون بی ستاره. سایه بزرگه رفته بود تا بره واسه خودش سینما. خیابونای شلوغ اعصابشو ریخته بود بهم. فقط واسه یه بلیت می خواس بگه، مصبتونو... که دید نشسته پشت تنهایی خودش و حالا نکش کی بکش. بگو چی می کشید؟
غصه دیگه! وای به حال و روزِ مردی که بشینه و فقط غصه بخوره ! غصه خوردن که مال مرد نیس. فوق فوقش می تونس بره وایسه وسط خیابون اصلی و دست هاشو از دو طرف واز کنه و به مردم بگه، آهااای مردم، خدا بگم چیکارتون کنه.
توی شب یه نسیم خنک داشت پیچ می خورد تو پَر وپای سایه ها. واسه زمستون، پاییز جشن برگ ریزون ترتیب داده بود.

چرا؟ چون کار یه مرد که گیر افتاده سه گوش رینگِ روزمرگی، همینه. یه مرد که جلو پاش سنگ انداخته ان، نبایس از کسی خورده مورده داشته باشه و عارش بیاد از نگاه شیطونکای دور و برش. بایس بتونه اونا رو به سیخ بکشه و بوی کبابشونو تا دماغ خدا برسونه.
سایه کوچیکه گفت:
کسی که واسه یه بلیت سینما تحقیر بشه، بزار بشه.
سایه بزرگه گفت:
بلیت سینما بهونه ست وگر نه منم اولش پوستم کلفت تر از این حرفا بود تا وقتی که نگاه مردم باعث شد پشمام فِر بخوره. یعنی، من هم خواستم، دیگه نترسم!
سایه کوچیکه گفت: آدما بایس بترسن.
سایه بزرگه گفت: خسته شدم از بس که به این و اون الکی گفتم، مخلص شمام. تازه، خدا هم خوشش نمیاد از صابون کشیدن روی پوست کرگدن.
سایه کوچیکه گفت: چرا؟
سایه بزرگه ز این بنده ی هارِش کیف می کنه و به فرشته هاش میگه،کار جدیدمو حال کردین؟ فرق شما با این بنده ام اینه که وای نستاد تا یکی بیاد و مثل یه آدم ذلیل و بدبخت دستشو بگیره و از وسط شاهراه زندگی ردش کنه. داداش ات بهت بگه، من مثل اما رضای غریب، بدنبال قدرت نیستم و مثل اون مرد رَبَذه ای هم نمی زارم زیر دست وپای قدرتی که کوتوله ها رو گرده اش نشسته ان و ازش سواری می کشن لِه بشم.
توی او شلوغ پلوغی صف بلیت، به خودم گفتم، وخی یه جمجمه ی شتر بِجور و بزن فرق سرِ اونایی که دارن واسه وجدانشون لالایی می خونن تا خواب دختر شاه پریون را ببینه! آخه فیلم، یه فیلم جنگی بود. میدونی، تازگی ها، وقتی فیلم جنگی می بینم خوشم میاد از لت و پار شدن این و اون!
لامپ یکی از تیرهای برق پیاده رو خاموش و روشن شد. سایه بزرگه یه لحظه وایساد و به بالا نگاه کرد.سایه کوچیکه گفت: حق داشتن ببرنت معاینه ات کنن.
سایه بزرگه گفت: بستگی داره چه زاویه ای دوربین ات رو گذاشته باشی. نگاه کن، مثلا فکر می کنی
اون مرده، همونی که شل و وِل داره پیاده رو را گز می کنه، آدم سالمیه؟
سایه کوچیک نگاه کرد. پاش رفت توی آبی که از لبه ی جوی اومده بود توی پیاده رو. گفت:
ما هم داریم متر می کنیم.
سایه بزرگه گفت:کفشتو بتکون.
سایه کوچیکه گفت: داداش کوچیک من، چوب نکن تو آستینه خودت.
سایه بزرگه گفت:
فوقِ فوقش می ندازنم زندون یا این که می برن و یه حلقه ی طناب می ندازن گردنم. تازه اونوخ می شم حلاجی که همین مردم فرستادنش گلِ دار.

کلی حرفای جورواجور به خورد همدیگه دادن و هی بالا آوردن. سایه کوچیکه با خودش گفت،کسی که نخواد بفهمه، نمی فهمه. هیچکی توی این دنیا خر نمی شه مگه اینکه خودش بخواد. جادو جمل یعنی چی؟ طلسم و جادو مثل لالایی کردن واسه خداست که بتونی کلاه شرعی درست کنی. یا این که مثل کفن مرده ی بی صاحاب شعر بدوزی و شادشون کنی. بعدش به سایه برزگه گفت:
به فکر صلات روز قیامت خودت باش. اینقدر کفر اینو اونو نگو. آره داشم، راه درست، همینه.

همونی که سایه بزرگه به سایه کوچیکه گفت من هم به شما بگم، حتمان بایس توی کله اتون، قرمه سبزی بار گذاشته باشن تا بفهمین چی دارم می گم، حالیتونه؟
خیابون خلوت شده بود. صاحب کتابفروشی کرکره مغازه اش رو تا نیمه پایین آورده بود و داشت توی ویترینش کتاب های جدید می ذاشت. پشت شیشه پر از فلسفه بود.

****
غروب غصه داری نبود. اصلا چرا بایس غروب های جمعه غم انگیز باشه؟ مهم اینه که واسه شنبه هات فکر درستی کرده باشی. یعنی اینجوری فکر می کرد با خودش تا این که...
اونی که حسنو می تکوند، چاق نبود فقط شکم اش افتاده بود رو سگک شلوارش. به خاطرهمین وقتی دست هاش را از پشت گره می زد روی هم، چاق تر به نظر می رسید. گفت:«چهارمین دفعه اس.»
حسن گفت:« چی چهارمین دفعه اس؟»
«که ازت شکایت میشه!»
حسن گفت:«ها...ها...ها... آدما کوچیک شده ان به من چه؟»
بازجو گفت:«می دونی مسخره کردن مردم چه جرمی داره؟»
حسن خندید.
باز جو گفت:«به من می خندی؟»
و حسن دوباره خندید. بازجو گفت:
«وقتی فرستادم ات یه چن روز تو تاریکی خودت موندی می فهمی یه من ماست چن کیلو کره داره.»
حسن خندید و گفت: «این جا ماست هم دارین؟»
بازجو فکرکرد او رو دست انداخته، گفت:
«انگارخیلی دوست داری سُرِت بِدم رو سیمان؟»
حسن خندید. بازجو ادامه داد:
«کجا می رفتی؟»
«جنگ هم جنگ های قدیم، ها...ها...ها...»
یه فیلم جدید، رو پرده بود. تلویزیون تبلیغ اش را کرد، اونم دید. طالِب شد بره و ببینه. یعنی خنده هاش از اونجا شروع شد. به کمر بازجو اشاره کرد، گفت:
«کالبیرش چهل و پنجه؟»
بازجو با تعجب مکثی کرد.حسن گفت: «اسلحه هم اسلحه های قدیم.»
افسر نگهبان گفت:«اسله شناس هم که هستی؟»
حسن گفت:
«توی این شهر،ها...ها...ها... یه کالبیر نُه میلی متری هم کفایت می کنه، ها...ها...ها...»
بازجو عصبانی شد:«زن و بچه هم که نداری؟»
حسن گفت: کشتن یه جون دار، بهتر از ترسیدنه.
بازجو گفت: پرت و پلا نگو. نگفتی چرا مردم رو مسخره می کنی؟»
حسن گفت: کسی رو مسخره نکردم.»
بازجو گفت:«دیدنت که خندیدی. اینم شهادت نامه ها. »
حسن گفت:«عاقل هم عاقلای قدیم.»
وقتی بازیگر جوان حلقه ی ضامن نارنجک را می کشید اونم خنده اش گرفت.
حسن گفت: خوبی سینما به اینه که همه چیزو بزرگ می بینی.
بازجو فکر کرد ممکنه مشکل روحی داشته باشه. به سرباز نگهبان که حالا جلوی او خبردارایستاده بود گفت:
«تحویل شما. ببرش واسه آزمایش.»
سرباز برای تایید دستورمافوق گفت:« بیمارستان جناب سروان؟»
بازجو گفت: بخش اعصاب و روان. به دکتر نوربخش بگو طبق اونی که واسه اش نوشتم یه جواب فوری می خوام.»
حسن بلند خندید، گفت: «چای کیسه ای دارین، از اینا که فوری درست می شه؟»
وقتی از در خارج می شدند حسن به سربازی که او را می برد گفت:
بریم یه خورده بخندیم، ها...ها...ها...
سرباز گفت:«مگه خنده داره؟!»
حسن گفت:«اگه خنده دار نبودکه خنده ام نمی گرفت.»
ماشین که میدان را دور زد دوباره چشمش به همان پلاکاردی افتاد که عکس یکی از نمایندگان مجلس روی آن نقاشی شده بود. به لب های مرد نقاشی شده قهقه زد. سرباز از صدای خنده ی حسن لبخند زد ومسیر نگاهش را دنبال کرد. گفت:
«به چی می خندی!»
حسن به عکس اشاره کرد، گفت: «لباشو! ها...ها...ها...»
سربازنگاه کرد، گفت: « چیه مگه؟»
حسن همان طور که می خندید گفت: «انگار، ها...ها...ها...داره میگه، به من چه؟...هاهاها»
سرباز لبخند می زد، گفت:« واسه چی گرفتنت؟»
حسن گفت:« واسه خندیدن؛ تو رو خدا نگاه کن، انگار نقاش اش عجله داشته بره کوپن گوشتشو بگیره، ها...ها...ها...»
سرباز دوباره نگاه کرد. این بار بیشتر خندید و سرش را تکان داد. حسن گفت:
«می خوای بیشتر بخندی برو فیلم، "بازی جنگ" رو ببین. یارو، حلقه نارنجکو با دندوناش می کنه و تف می کنه طرف دشمن، ها...ها...ها... تازه سرشو از پشت خاکریز می کشه بیرون تا ببینه چطور منفجر می شه، ها...ها...ها... خنده دارتر اینه که ،ها...ها...ها... یه ور کله اش می پره رو هوا،ها...ها...ها...»
سرباز گفت:« مگه چیه؟»
حسن گفت:« واسه این کار بایس دندونای یه قاطر رو داشته باشی ها...ها...ها...»
وقتی از بیمارستان بر می گشتند حسن گفت:
«حالا دیدی، آش خور؟ بهت گفتم هیچی ام نیس. بریم دوباره بخندیم، ها...ها...ها...»
حسن نگاه کرد. عکس توی میدان نبود. به شانه ی سرباز زد و گفت:
«اون خانومو نگاه کن، ها...ها...ها...ببین چطوری داره با خودش نشخوار می کنه، ها...ها...ها...»
سرباز خندید.

فروردین 87


  اول صفحه



 

یادداشت

مرگ انديشي آن‌ها كه جاودانه‌اند

خشم زن به روايت عشق يك زن

تصویر ایده آل فرشته‌ای در خانه

شعر

داستان

در آینه: علیه حرّافی و عبارت پردازی

تراژدي از ارسطو تا خواجه نصير

حاتمي سر آمدي غيرِ وابسته به دربخانه

معرفی کتاب

ارتباط با ما