عصر پاييزي

علیرضا ذیحق
 

تنها موردي كه تو زندگي باعث شد «چيچو» هرگز هيچ پست و مقامي را در دولت‌هايي كه روي كار مي‌آمدند نپذيرد و حتي به پيشنهادهايي در حد وزارت نيز جواب رد بدهد، عشق او به خواب عصر بود و اين‌كه به هيچ قيمتي نمي‌خواست به خاطر مأموريت‌هاي محوله‌ و تراكم‌كاري، بعد از ظهري را سير نخوابد. به همين خاطر هم چسبيده بود از شغل آموزگاري به نابينايان كه كلاسهاشان هميشه سر ظهر تعطيل مي‌شد و درآمدش كم بود.
او خودش را آزموده و ديده بود كه هر وقت چيزي تو بساط نداشت، راحت‌تر بود. نه خودش هوس كوچه و بازار مي‌كرد و نه عيالش كه افسردگي را بهانه‌اي سازد و او را به بوتيك‌ها و مغازه‌هاي اسباب‌بازي فروشي بكشاند. اين طوري نه خوابش حرام مي‌شد و نه عمرش كه به خاطر پولي كه چرك كف دست بود مجبور شود صبح تا شب را سگ دو بزند. بعضي وقتها هم كه صبح‌ها خواب مي‌ماند، كف ريش و خودتراش‌اش را برمي‌داشت و ضمن تدريس ،صورتش را تو كلاس اصلاح مي‌كرد و خوشحال مي‌شد كه شصتِ دانش‌آموزان نيز خبردار نمي‌شود.
او از اين آزادي لذت مي‌برد و براي اين‌كه در همه‌ي روستاهاي جهان، صداي آزادي‌خواهي‌اش بپيچد حدود ده سايت و وبلاگ به ده زبان راه انداخته و تنها زباني كه از آن بيشتر استقبال مي شد زبان بي‌زباني بود. حتي «چيچو» براي اينكه بداند تو دل لامصب‌اش چه مي‌گذرد بي‌هيچ ملاحظه‌اي چاخان مي‌كرد و مي‌ديد كه از خاطراتش با ستاره‌هاي سينما، سفرهاي دور و درازش به دور دنيا، و مباحثه‌هاي نفس‌گيرش با ارسطو، كانت، سيمون دو بووار و چه‌گوارا سخن مي‌گويد.
گاهي هم كه حال و حوصله‌ي درست و حسابي داشت خودش را آزاد مي‌گذاشت كه ببيند اگر او يك معلم نبود و مثلا يك كاسب بالفطره بود چقدر تو روابط اجتماعي‌اش ممكن بود دريده‌تر و بي‌چشم وروتر باشد. اين جور وقت‌ ها بود كه مي‌ديد‌ آدمي هر چيزي مي‌تواند باشد و اگر كسي ساكت است و سر به زير دارد، نه اين است كه نمي‌تواند كسي را زير سر نداشته باشد. او فهميده بودكه مسأله فقط بودن و نبودن نيست انتخاب هم هست. تو اين مواقع بود كه عقده‌هاي درونش سرباز مي‌كرد و آرزوهايش را مثل جوش‌هاي چركين دوران بلوغ مي‌ديد كه در ميانسالي هم جانش را مي‌آزرد و چاره‌ي ناچاري را جز سوختن و ساختن نمي‌ديد. البته خود را هم زياد مقصر نمي‌دانست. تقصير را بيشتر در تاريخ، جغرافيا، اجتماع و تنگ چشمي دبيراني مي‌ديد كه با خودرأيي هميشه تو اين درس‌ها، هر چه نمره‌ي تك دم دستشان بود در كارنامه‌ي او رديف مي‌كردند.
«چيچو» كه امروز مجبوربود به بازار سرّاجي‌ها سري بزندو سوراخي به كمربند چرمي‌اش اضافه كند كه بتواند شلوارش را تو شكم برآمده‌اش راحت‌تر گره بزند، زنش «سوفيا» را صدا كرد و گفت: «سر راهم به سراجي، شايد به انجمن هم بروم و با «فرانكو» در مورد مسائل جهان و اينكه چرا صلح و بشريت اين‌قدر به خطر افتاده و حقوق سر برج، هميشه دير مي‌شود و من مجبور مي‌شوم كه ازچشم بقال و قصاب قائم شوم، گپي بزنم».
«سوفيا» كه با دختر بيست ساله‌ي شان «سوزان» مشغول عروسك‌بازي بود گفت: «به فرانكو بگو از روزي كه رياست انجمن را پذيرفته ديگر هيچ مدرسه‌اي نيست كه دخترهاي تربيت‌پذير را ثبت نام كند. بگو حداقل مصوبه‌اي تصويب شود كه بعد از مرگ اوليا اين بچه‌ها بي‌صاحب نيفتند».
«چيچو» كه بعد از رفتن به سراج بازار داشت يك نفس راحتي مي‌كشيد و كمربند، ديگر رو شكمش فشار نمي‌آورد چشمش تو جوي خيابان به يك كارد سلاخي افتاد و آن را برداشت كه شايد بادادن اعلاني صاحبش پيدا شده و به او برگرداند.
«فرانكو» كه تو انجمن، فرصت سرخاراندن نداشت و فقط مجبور بود كه مثانه‌اش را زود- زود خالي كند تا پروستاتش درد نگيرد، در ورود به توالت، «چيچو» را ديد و گفت: «به خواهرم بگو كه زياد دل نگران «سوزان» نباشد، خدا را چه ديدي شايد همين روزها بمبي تركيد و همه‌ي‌مان نيست و نابود شديم و يا كه زلزله‌اي آمد و زير آوارها له و لورده‌ي‌مان كرد و نه ما مانديم و نه «سوزان». همينكه «سوزان» چيزي از بحران‌هاي جهاني و منطقه‌اي حالي‌اش نيست به خدا عين سعادت است. اين خوشبختي كم چيزي نيست و تا مي‌توانيد برايش مهربان باشيد. شما هم اگر مرديد باز مهم نيست. به هر حال من كه دايي‌اش هستم خواهم بود و مطمئن باشيد كه اگر براي هيچكس هم كاري از دستم برنيايد، حتماً براي او كاري خواهم كرد. بحث در مورد حقوق و بحران‌هاي ناحيه‌اي هم باشد برای بعد که می بینی عجله دارم.»
«چيچو» خيلي صميمانه «فرانكو» را بغل كرد و با خداحافظي از او، حس خويشاوندي‌اش گل كرد و رفت كليسا كه برايش دعاكند.
شب را او و زنش ضمن شادماني ازتقدير، با آهنگ بابا كرم رقصيدند و بعد با سمفوني سيزدهم بتهوون به خواب رفتند.
پاسي از شب گذشته بود كه «چيچو» با خرخر زنش، بيدار شد و رفت سراغ اينترنت كه مشخصات كاردسلاخي راتو ليست اشياء گمشده ي دهكده وارد كند.
در عصر پاييزي فردا بود كه دانش‌آموزان نابينا به واپسين ديدار خود با «چيچو» شتافتند و با شميم عطرِِ او كه از تابوت برمي‌خاست، دستان او را به نوبت در مشت فشردند. كشيش مي‌خواست درب تابوت را چفت كرده و هر چه زودتر مراسم تشييع را تمام كنند كه در روستاي ديگر، عزاداراني منتظر او بودند و بايد با اولين پرواز، خود را به آنجا مي‌رساند.
«فرانكو» كه از مرگ همه متأثر مي‌شد و حس مي‌كرد كه هر كسي مي‌ميرد راحت‌تر مي‌شود، از خواهرش خواست كه اجازه دهد در تابوت را هر چه زودتر سفت كنند. سوفيا گفت: «تو قلبش يك كارد سلاخي به امانت دارد كه منتظريم شايد صاحبش آمد و تحويلش داديم.»
«فرانكو» كه مشكل رادر اين ديد، فوري پريد جلو و با كشيدن كارد از دل «چيچو» به خواهرش گفت : «من نگه‌اش مي‌دارم كه روزي آن را به صاحبش برگردانم».
«سوزان» نيز كه لنگه‌ي عروسكهايش، لباس سپيد عروسي به تن كرده بود با چين دامنش، دستهاي خونين دايي‌اش را پاك كرد و به تابوتي خيره شد در اعماق قبر كه لحظه‌اي پيش، آشنايي در آن خوابيده بود كه هر ورز برايش آبنبات و شكلات مي‌خريد و مثل اسب‌هاي سكه‌اي دم پاساژها، مرتب سواري مي‌داد.

18/6/85

  اول صفحه



 

یادداشت

مرگ انديشي آن‌ها كه جاودانه‌اند

خشم زن به روايت عشق يك زن

تصویر ایده آل فرشته‌ای در خانه

شعر

داستان

در آینه: علیه حرّافی و عبارت پردازی

تراژدي از ارسطو تا خواجه نصير

حاتمي سر آمدي غيرِ وابسته به دربخانه

معرفی کتاب

ارتباط با ما