گفت‌و‌گو در مغاك تكرار

 

بهناز ناصح
 
مصاحبه‌ي خيالي با "نیکی جومپی" قهرمان رمان"زن در ریگ روان" اثر "کوبو ابه"

نیکی جومپی:خسته به نظر می آیید!
بهناز ناصح: معلوم است، راه زیادی آمده‌ام، خصوصا اینکه راه رفتن روی این تلماسه‌ها و شن‌ها کار چندان راحتی نیست.
نیکی جومپی:بله، اوایل برای من هم سخت بود، خیلی سخت.
بهناز ناصح:از خودت بگو جومپی، بگو که چطور شد به اینجا آمدی؟
نیکی جومپی:من سالها بود که مشغول تحقیق و بررسی روی انواع حشرات بودم، هرروز به اداره می رفتم اما به حشرات فکر می‌کردم، دلم می خواست که گونه‌های مختلف آنها را از نزدیک ببینم، دایما به دنبال جمع آوری آنها بودم، می خواستم با این کار میل درونی‌ام را ارضا کنم دلم می‌خواست که من هم کار بزرگی انجام دهم، کاری بزرگ با کشف یک حشره کوچک. البته بعدها به شن علاقه مند شدم و مهم ترین دلیلی که مرا به اینجا کشاند بیشتر از حشرات خود شنها بودند، مدتی بود که روی آنها مطالعه می‌کردم.
بهناز ناصح:اما "کوبو ابه" معتقد بود که تو این اواخر اتفاقی کتابی راجع به شن ها خوانده بودی!
نیکی جومپی:"کوبو ابه" این مزخرفات را در همین کتاب...
بهناز ناصح:"زن در ریگ روان"
نیکی جومپی:نه!نه! این درست نیست، من واقعا عاشق این کار بودم.
بهناز ناصح:خب، بعد چه شد؟
نیکی جومپی:تا اینکه یک روز بی خبر از همه به دنبال خواسته‌ام راه افتادم حتی به همکارانم هم چیزی نگفته بودم؛ البته به زنم چیزهایی گفته بودم.
بهناز ناصح:درست مثل "ژان" در نمایشنامه "سو تفاهم" البر کامو، تو هم کار غافلگیرانه ای کردی، البته او هم فقط به زنش گفته بود.
نیکی جومپی:البته من تنها برای یک تا دو روز به این سفر آمده بودم.
بهناز ناصح:چند سال داشتی جومپی؟
نیکی جومپی:سی و یک سال.
بهناز ناصح:و حالا چند ساله‌ای؟
نیکی جومپی:سی و هشت ساله.
بهناز ناصح:و تو در تمام این مدت اینجا ماندی و می گویی که قصد داشتی تنها چند...
نیکی جومپی:بله!بله!
بهناز ناصح:می دانی، از همان روزی که غیبت زد همه به دنبالت بودند، همه فکر کردند که شاید پای زن دیگری در میان باشد، بعد هم به سراغ زنت رفتند و او گفت که هدفت گردآوری حشرات بوده، یکی از دوستان روانشناست هم مدعی بود که کسی مانند تو که دایما به دنبال حشرات می گردد تا سوزن در تن آنها فرو کند و از این کار لذت می برد حتما دچار امیال ارضا نشده ای است؛ می گفت که آمار همجنس‌بازی و خودکشی در افرادی مانند تو بیشتر دیده می‌شود. بهرحال او زیر بار این تحقیق ها نمی رفت، فکر کرد بلایی سر خودت آورده‌ای.
نیکی جومپی: همان مردک احمق که فکر می کند همه دچار عقده ادیپند؟
بهناز ناصح:بله و این دقیقا نظری بود که درباره تو داد...اما چه شد که سفرت آنقدر طول کشید؟
نیکی جومپی:روزی که به اینجا رسیدم دنبال دریا می گشتم، بویش را احساس می کردم اما پیدایش نمی کردم، مسافت زیادی را طی کردم، بعد کم کم فهمیدم که به سمت یک سر بالایی در حرکتم. همین طور در شن ها راه می‌رفتم تا به دریا برسم اما بر خلاف همه جا که برای رسیدن به دریا سرازیری‌ است من دایما به سمت بالا می‌رفتم و عجیب اینکه خانه‌های اطرافم در همان سطح باقی می ماندند. من بالا و بالاتر می رفتم اما ارتفاع خانه ها و دیوار ها ثابت می ماندند. وقتی که به دریا رسیدم از آنجا همه خانه ها گودال مانند به نظر می‌رسیدند، آن قدر سرگرم پیدا کردن نوعی سوسک دریایی شده بودم که دیگر هوا تاریک شده بود. از یکی از اهالی ده سراغ جایی برای استراحت گرفتم، او هم با اکراه گفت که قبول می کند كمكم كند.
بهناز ناصح:چرا با اکراه؟
نیکی جومپی:گفت که در ده به این کوچکی با این مردمان فقیر جایی برای من ندارند اما شاید بتواند کاری برایم بکن. البته بعد من با بی‌میلی پذیرفتم؛ نمی خواستم پیرمرد را به دردسر بیاندازم گفتم می‌توانم به ده دیگری بروم اما او مانعم شد و مرا به این خانه آورد.
بهناز ناصح:یعنی تو در تمام این هفت سال اینجا زندگی کرده‌ای؟
نیکی جومپی:بله! همان شبی که به اینجا آمدم (در این لحظه جومپی نگاهی به بالای گودالی که خانه در آن قرار دارد می‌اندازد؛ ارتفاعی است حدود بیست متر) همین نردبان چوبی اینجا قرار داشت. زنی همین پایین زندگی می‌کرد. به من گفتند که می توانم شب را اینجا سر کنم اما صبح که از خواب بیدار شدم دیدم که از نردبان اثری نیست.ابتدا تصور کردم که شاید زیر شن‌ها مدفون شده‌باشد اما هیچ اثری از آن نبود؛ آن را برداشته بودند.
بهناز ناصح:و تو چه کار کردی؟
نیکی جومپی:با زن حرف زدم، سرش فریاد کشیدم، به او التماس کردم، اما بی فایده بود، زن با من حرف نمی زد.
بهناز ناصح:زن اینجا چه کار می کرد؟چطور زندگی می کرد؟
نیکی جومپی:زن شبها تا صبح کار می کرد – صبح ها در بستر می‌افتاد و می‌خوابید. هجوم شن به گونه‌ای بود که اگر مرتب کار نمی کردی زیر انبوهی آنها مدفون می‌شدی. دایما باد می وزید و شن بر سر و رویمان می ریخت. گرمای هوا عرق را به تن آدم می‌نشاند و مخلوط عرق و شن نفسمان را تنگ می کرد. تیرهای چوبی خانه از سنگینی شن گاهی صداهای ترسناکی از خودشان در می‌آوردند و هر روز کارش همین بود. زندگی‌اش هم با مختصر آب و غذایی بود که از بالا با زنبیل برایش می‌فرستادند.
بهناز ناصح:"کوبو ابه" نویسنده کتابت عنوان کرده که تو ابتدا تمایلی به کمک کردن به زن نشان نمی دادی.
نیکی جومپی:بله، من فکر می کردم که حتما فردا دیگر از این وضعیت خلاص می‌شوم؛ فردا می آمد و من به امید فردایی دیگر می‌ماندم تا اینکه کم کم احساس کردم که باید به زن کمک کنم...
بهناز ناصح:در واقع بعد از انتشار کتاب "کوبو ابه" همه در مورد تو همین نظر را داشتند؛ اینکه تو هم مانند سیزیف به عملی عبث و تکراری گرفتار آمده‌ای؛ هر روز باید شن ها را پارو می کردی و دوباره ساعتی بعد باد شن‌های دیگری بر رویتان نازل می‌کرد، هر چند آن داستانی اسطوره ای بود و داستان تو کاملا واقعی و به مراتب رعب اورتر. از همین رو این داستان "ابه" را از نوع رمان اگزیستانسیالیستی به حساب می آورند؛ در واقع شاید یکی از دلایلی که من هم از خواندن این داستان لذت بردم و تمایل پیدا کردم مصاحبه ای با تو انجام دهم مسئله جهانشمول بودن این اثر بود. در واقع این داستان را محدود به هیچ مرز جغرافیایی نمی‌دانند.
نیکی جومپی:اما واقعا هیچ کس نمی‌داند که اینجا چه بر من گذشت...
بهناز ناصح:چرا – اتفاقا "ابه "خیلی خوب...
نیکی جومپی:می شود لطفا انقدر اسم "ابه" را تکرار نکنید؟!
بهناز ناصح:اما او واقعا از حالات و زندگی تو...
نیکی جومپی:اه!نویسنده ای که قهرمانش را ول می کند به امان خدا... او مگر یک نویسنده نبود؟ پس من که بودم؟ اصلا من حالایش هم نمی دانم چه هستم! اصلا آدمی که اختیاری از خودش ندارد آدم نیست. بله بله من قبول می کنم که همان سیزیف هستم!
بهناز ناصح:اما "ابه" یعنی او! از دستش عصبانی نباش آنقدر با تو همدردی نشان داده که می گوید "نیکی جومپی بیچاره من "،بله بله می گوید:" نیکی جومپی عزیز من در جایی زندگی می‌کند که حتی کلاغان آسمان هم حاضر نیستند نگاهی به آن دخمه بیندازند و از غذایی که او به عنوان طعمه استفاده کرده چیزی بخورند" ما همه درکت می‌کنیم. جومپی بدترين روزی که اینجا داشته ای چه روزی بوده؟
نیکی جومپی:روزی که فرار کردم...
بهناز ناصح:"ابه" خیلی خوب پشتکار و تقلایت را برای گریز از این گودال بیست متری تشریح کرده، فکر نمی کنی که کمی بد شانسی آوردی؟
نیکی جومپی:وسايل فرار من بسیار اندک بودند؛ تکه های بهم متصل پارچه های مختلف با یک قیچی که به سر ان بسته بودم. البته انقدرها هم که "ابه" اغراق کرده آدم دست و پا چلفتی نیستم؛ بعد از چند بار پرتاب قیچی موفق شدم که آن را به سطح محکم و قابل اعتمادی وصل کنم و خودم را بالا بکشم.
بهناز ناصح:فکر می کنی اگر زن، تو را در حال انجام این کار می‌دید، چه واکنشی نشان می داد؟ فریاد می کشید یا کمکت می‌کرد؟
نیکی جومپی:هیچ کدام، بلکه فقط تماشایم می‌کرد.
بهناز ناصح:گیرت انداختند؟
نیکی جومپی:هنوز نمی دانم دوباره گیرم انداختند یا نجاتم دادند! وقتی که به بالای گودال رسیدم احساسی بینهایت بکر و خلسه‌آور داشتم، دوباره پایم روی زمینی بود که می توانست مرا به زندگی‌ام، وطنم و همه آرزوهایم برساند اما چند دهاتی از دور مرا دیدند. من هم فرار کردم، نمی دانستم از کدام سو باید بگریزم، تنها می دویدم تا اینکه به کناره دریا رسیدم و کم کم احساس کردم که زیر پاهایم دارد خالی می شود و در باتلاقی دلهره‌آور فرو می روم و هنوز نمی‌دانم که از خوش اقبالی یا بد اقبالی‌ام بوده که آنها مرا تعقیب كردند و آنجا پیدایم کردند.
بهناز ناصح:و دیگر برایت چنین موقعیتی پیش نیامد؟
نیکی جومپی:چرا، بعد از اینکه زن از اینجا رفت.
بهناز ناصح:چه شد که اینجا را ترک کرد؟
نیکی جومپی:یک روز که مثل همیشه مردهای ده آمده بودند بالای گودال، تا می توانستم فریاد کشیدم. از آنها خواستم تا راه چاره را نشانم دهند. حاضر بودم هر کاری برایشان انجام دهم. بهای آزادی‌ام را می‌خواستم بدانم. آنها هم گفتند که ما باید صاحب فرزند شویم. باید به جای خودم جانشینی می گذاشتم. این تنها شرط آنها بود و من هم پذیرفتم و حالا زن را برای وضع حمل به بیمارستانی در یکی از شهرهای اطراف برده‌اند.
بهناز ناصح:فکر نمی کردم که تا این اندازه آدم سنگ‌دل و خود خواهی باشید؛ به بهای نجات خودتان یک نفر دیگر را بدبخت کردید، وحالا کودکی یا بهتر است بگویم کودک خودت محکوم است که یک عمر را اینجا به جای تو جان بکند و تاسف آور اینکه بدون داشتن رویایی و جهانی دیگر، او حتی تصور اینکه زندگی بهتری می تواند یا می توانست داشته باشد به ذهنش هم خطور نخواهد کرد.
نیکی جومپی:این هم نظر اقای "ابه" درباره من بوده؟
بهناز ناصح:نخیر، این کاملا نظر خودم است – البته با چیزهایی که اقای "ابه" راجع به شما گفته اند.
نیکی جومپی: اگر قرار بود که بر اساس حرفهای "ابه" رای صادر کنید، لزومی نداشت تا اینهمه راه را بیایید.
بهناز ناصح:حالا می فهمم که "ابه" در مورد شما درست گفته؛ شما آدم مغرور و گنده دماغی هستید، آن زن بیچاره را هم همینطور اذیت کردید.
نیکی جومپی:این درست نیست.
بهناز ناصح:چرا! شما دست به هر کاری برای آزادیتان زدید، کاری کردید تا ان زن بیچاره از دست شما به ستوه بیاید و خودش موجبات رفتنتان را فراهم کند، او با ان هیکل نحیفش شبها را تا صبح بیل می‌زد، شن ها را جمع می کرد و همینکه صبح ها می‌آمد تا قدری استراحت کند انقدر بر سرش ناله می کردید، آزارش می دادید که خواب بر او حرام می شد، بدون اینکه یکبار بخواهد رفتار تندی با شما داشته باشد.
نیکی جومپی:این حرفهای فمینیستی را کنار بگذارید! انها مرا هم طعمه کرده بودند.
بهناز ناصح:"ابه" در داستان آورده که دهاتی‌ها به قول خود پایبند ماندند "وقتی زن را بردند، آن وقت نردبان چوبی را برای جومپی به پایین انداختند" پس بعد چرا فکری به حال خودت نکردی؟ می دانی جومپی، چیزی که بیشتر از ترس غرق شدن در شن ها تو را در خودش غرق کرد همان الیناسیون یا از خود بیگانگی‌ است، متاسفانه تو در پایان دیگر انگیزه‌ای برای فرار نداشتی و با تاسف به اینکه هیچ میلی هم برای ماندن.
نیکی جومپی:من پیش از آمدن به اینجا یک حشره شناس بودم هنوز هم یک حشره شناس هستم و هنوز تحقیقم را انجام نداده ام.
بهناز ناصح:جالب است تو عمری حشره ها را جمع می کردی، مثل عنکبوت ها که برای آنها دام پهن می کنند شکارشان می کردی و روزی خودت مثل یک حشره به دام افتادی و هنوز کسی پیدا نشده تا کلکت را بکند.
نیکی جومپی:بد نیست بدانی که همین اقای "ابه" هم روزی حشره شناس بوده و من فکر می کنم که او زندگی واقعی خودش را از زبان من نوشته، شاید حالا خودش هم در گودالی زندگی می کند. کسی چه می داند؟!
بهناز ناصح:در واقع نقبی که "ابه" در این اثر به زندگی ملموس و آشنای همه آدم ها می‌زند همان تکرار است؛ نه فقط در مشکلات و رنج‌ها بلکه حتی در لذت نیز تکرار موج می زند. آمیزشی که "ابه" به آن اشاره کرده جزئی از زندگی عادی تو و زن شده بود درست مثل بیل را در تلماسه ها فرو کردن.
* * *
(بخشی از مصاحبه سانسور شده است)
نیکی جومپی:و حرف اخر اینکه به نظر من ظالمانه است که ما در شرایط سخت زندگی کرده ایم و اقای "ابه" به شهرت رسیده اند!
بهناز ناصح:بسیار خوب جومپی، ممنون از اینکه وقتت را در اختیار من قرار دادی، مطمئن باش که من حرفهایت رابه گوش همه دنیا می‌رسانم.خدانگهدار...خدای من!...نر...نردبان...چه شده؟

(و حالا این مصاحبه چطور به دست ما رسیده می توانید خودتان بروید و از خانم بهناز ناصح بپرسید).


  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات امروز و موضوعى به‏نام اصل عدم حتمیت

بینامتنیت

بودن يا نبودن

ارادت به ادبیاتِ « م. ف. 51 »

ادبیات بلاتکلیف

شعر

داستان

داستان قاچاق نبي

گفت‌و‌گو در مغاك تكرار

معرفی کتاب

ارتباط با ما