آنچه در این نوشتار آمدهاست بررسی و نگاهی
ساده است به ادبیات معاصر، با توجه به بحث و نگرشی که در
مقالههای شمارهی پیشین ماندگار ( مرداد 87)
آمدهبود. آنچه در یک تحلیل و بررسی، حتی اگر یک نقد تخصصی هم
نباشد، دربارهی آثار و یا شخصیتهای ادبیات
دهههای پیشین و معاصر لازم است به صورت حتی اندک در نگارش
خود بیاوریم واقع بینی است. حتی آنگاه که متن با سلیقهی شخصی
ما کاملاً هماهنگ است برای نوشتن دربارهی آن لازم است از
ابزاری تخصصیتر و کارآمدتر استفاده کرده و بهره بگیریم.
تکنیک، ساخت و پرداخت شخصیت و فضاهای مورد نیاز نویسنده، داشتن
توانایی و دیدی واقع بینانه با زبانی کارا و بسامان حداقل ابزاری
است که یک نویسنده چه در جایگاه شاعر و چه در جایگاه یک داستان
نویس باید بداند وگرنه متن چیزی جز تجربه نیست و مانند هر
تجربهای زمان مورد مصرف دارد وتاریخ پایان.
داشتن تعریف از واژگانی که از آنها بهره میگیریم، و
حوزهی شفاف برای حضور متن و شخصیتها چه برای خواننده و
چه منتقد و چه نویسنده به ژرف ساختی از اندیشیدن و هویت فردی نیاز
دارد، جایی که متن نوشته شده به تولید و بازتولید خود تن
میدهد.
در این نوشتار با نزدیک شدن به برخی از این واژگان با توجه به
مقالههایی که در ماندگار ارائه شد، نگاه دوبارهای دارم
به آثار چوبک و... امید که با بررسی دیگر شخصیتهای ادبیات
معاصر شاید امکان گفتگویی را بر اینترنت بیافرینم تا از زیر سنگینی
تقدس گرایی جمعی، واژگان را بیرون بیاوریم و ادبیات خود را از بین
لایه لایههای تعارف و تکریم بیرون آورده و به تصویر بکشیم.
تیپ یا شخصیت؛ فضا یا تعلیق و بیوزنی مکان؛ زبان یا ترکیب
واژگان در رشتهی پیوستهای به نام جمله بدون چرخش
سازگار با متن؛ ارزشسازی یا ارزشگذاری؛ قضاوتگری
یا تحلیل واقعیت؛ بدون آنکه نیاز به ساخت محکمهای غیابی
داشتهباشم؛ و.... ساخت نقاط شفاف انسانی یا حذف آنان به جرم
نکرده و یا حتی به دلیل سلیقهی نویسنده..
این نوشتار سعی بر آن دارد تا با نزدیک شدن به این واژگان تحلیلی
بر مقالههایی باشد که در شمارهی پیشین ماندگار
آمدهبود. و شاید نهایتاً رسیدن به این باور که متعهد بودن به واژه
برای نویسنده همیشه لازم است و این به معنی سفارشی نوشتن نیست
وگرنه استفادهی نادرست از واژه و تعهدی که ایجاد میکند
اگر واقعی و درست به کار نرود، به امروزی میرسیم که شاید ناچار از
بکار بردن زبان ویترینی بی کنش برای ادبیاتمان باشیم والبته زبان
بیرون از پدیدهی ذهن و باور نویسنده نیست. نویسندهای
که خلق واژه و فضا و مکان و دستیابی به نقاط شفاف ذهن را باید
بتواند بسازد وگرنه چه تفاوتی است بین نویسندهی خلاق و مؤلف
با سریالهای تبلیغی تلویزیون، گیر افتاده در اولین تعریف
کلاسیک از نمایشنامههای یونان و تنها برای تبلیغ و یا
هیجان.
بیشک تمام آنانی که حرفهای مینویسند بررسی یک
متن را حداقل از دو دیدگاه- 1 ساختار و سازهی بیرونی اثر که
همان طرح و چارچوب نوشته و یا حتا زبان مورد استفاده است و- 2 ساحت
درونی و محتوای یک متن که دریافتهای زیرساختی و
ادبیات در بیکرانگی اندیشهای پویا و پیشتر از جامعهی مولد به
تصویر کشیده میشود؛ در یگانگی با چیزی به نام انسان که نویسنده به آن
ناآشنا نیست
روابط آشکار
و پنهان را در لایهها و سطوح مختلف متن قرار میدهد،
میپذیرند. برای ورود به طرح و ساختار یک اثر دو چیز خود را
زودتر از دیگر عناصر به خواننده و مخاطب نشان میدهد یکی زبان
متن و دیگری تکنیک بیان است و با ورود به متن و گذر از
آستانهی اثر و قرار گرفتن مخاطب در فضای نوشتهشده،
ساحت درونی است که خواننده و متن را در کنش و دریافتهای
چندگونهی خود قرار میدهد. وضعیتی که با ساخت فضا و
استفاده از ابزار تکنیک مورد استفاده در متن، شکل گرفته و حال باید
در ساخت و پرداخت شخصیت یا شخصیتها، انسجام و تثبیت تصویر،
زایش حس در خوانش متن و چندین و چند فرود و فراز در نویسنده و متن
قرار بگیرد تا نوشتهای تبدیل به شعر یا داستان شود و البته
تولدی خوب، حضوری که ممکن است دهها بار پاره شود تا به
کاملترین، شفافترین وضعیت و متعالیترین حضور
انسانی، بودن واقعی خود را آشکار کند. شاید به همین دلیل است که
ماریووارگاس یوسا( ( Vargas liosa, Mario" نویسندگی را بسیار سخت
میداند"1( چرا ادبیات) و پابلونرودا (Neruda,Pablo)به شاعری
جوان در خانهاش میگوید؛ "دراین خانه تو اجازه داری
راجع به هر چیزی صحبت کنی مگر اینکه شعر بد بخوانی" 2( پستچی) و
راینر ماریا ریلکه (Rilke,Rainer Maria) در پاسخ به نامهای
برای شاعری تازهکار مینویسد: "از ته دل پیش خود اعتراف
کنید که اگر شما را از نوشتن باز میداشتند میمردید؟
خاصه این نکته را در آرامترین ساعت شب خویش، از خود بپرسید
که آیا راستی من از نوشتن ناگزیرم؟ در دل خود بکاوید و
صمیمانهترین پاسخ را از آن بجویید"3. ( چند نامه)
ادبیات ترکیب واژگان نیست. زندگی کردن در یک واقعیت منسجم، شفاف،
سخت و در عین حال سیال با دریافتهای ژرف از این واقعیت است و
نویسندهکسی است پر از حس چشیدن، داشتن چشمی با نگاهی
حساس و یابنده که سطح و عمق
حضور واژه را در واقعیت انسانی در جهان
و جهان انسانی متن، خود و تعمیم این هویت برای دنیای
نوشتهشده، آشکار می-کند. کار نویسنده ارزشگذاری نیست
ساخت ارزش است. نوشته به صد قدم جلوتر نظر دارد و رسیدنش را از
طنین گام-هایش که با اکنون برمیدارد، تشخیص میدهد. او
صدای پای خود و درواقع صدای پاها را میشناسد. میداند
چه کسی راه میرود و چه کسی ادای راه رفتن را درمیآورد
او سازهای بسامان را در حرکت میتواند شکل بدهد و رنگ و
تصویر مناسب را در این طراحی زبان بنشاند. ساخت فضایی متعالی تر از
آنچه هست با ابزار واقعیتی به نام اکنون. کار متن شاید فرافکنی
انسان است از خود به سوی امکانی بزرگتر از خود. پرتابی ازانسان به
سوی انسان و این ساختار همه چیزش را از اکنون میسازد از
اشراف براکنون و توانایی دریافت نقاط شفاف از حضور در واقعیت. نه
پشت کردن و نه قضاوت کردن. نه به جرم تعریف نشده مجازات کردن و نه
تبدیل وضعیت ناکارآمد و ضعیف با قامتی متوسط، به قهرمانانی بی بدیل
که دست بر قضا نیستند و نبودهاند قهرمانانی که چیزی نبودند و
نبودهاند جز کاستی برخورد خود ما با پشت کردن به واقعیت خود،
و واقعیت آنچه در آن به سر میبریم، چیزی نبودهاند جز
طرفه رفتن خود ما با گرههایی که راحتتر از آنچه بشود
فکرش را کرد، میشد باز شود، و یا با ساختن این جمله که این
مشکل را میتوان از میان برداشت حالا این راه نشد راه دیگر و
این تجربه ای بود که اگر شاید در ادبیات ما شکل میگرفت و
نویسنده یا روشنفکر ما این واقعیت واژگان را باور و زندگی
میکرد دیگر نیازی به خود زنی و تقدس گرایی و بت سازی نبود.
اگر این جمله ساخته میشد دیگر تجربهی تلخ تاریخی یک
ایدئولوژی سترون را با سی سال از هم پاشیدگی شیرازه در ماندن و
رفتن و حذف واضافه نمیساختیم و یا اگر امروز این حضور در
واقعیت را در سازهی ادبیات خود بسازیم بتوانیم این امید را
داشته باشیم که با دنیای متن آشتی کرده و در دنیای متن حضور داشته
باشیم و واقعیت را در تعریفی از واقعیت عمیق خود تجربه و دریافت
کنیم.
ادبیات در بیکرانگی اندیشهای پویا و پیشتر از
جامعهی مولد به تصویر کشیده میشود؛ در یگانگی با چیزی
به نام انسان که نویسنده به آن ناآشنا نیست. نویسنده بی هراس به
خود فرصت میدهد تا به کشف خطوط اندیشه و بودن و حتی جسم
خود
برسد، واژه را بیافریند و دوباره بسازد و دوباره بیافریند. دنیا در
دنیا را در لایههای مختلف متن بنشاند و در سادهترین و
ماهرانهترین زبان و تکنیک چیزی را بگوید که تبدیل
میشود به جنایات و مکافات، تبدیل میشود به بوف کور، به
بلندیهای بادگیر، به اتاق شماره شش به عزاداران بَیَل و...
یا حتی در کلاسیکترین شکل آن از منبعی تاریخی، داستانی مانند
حسنک وزیر از بیهقی، که نویسنده تنها در دادن گزارش، ماهرانه طراحی
زبان و تصویر را در فضا قرار میدهد. بهره بردن از
استعارهی زبان در بیان واقعیتی بسیار لمس شده. مانند
جملهای که مادر حسنک وزیر بعد از بردار شدن فرزند به زبان
می-آورد؛ " هنوز گاه آن فرا نرسیده است تا این سوار را از این اسب
فرود آورند؟"4 ( تاریخ بیهقی)
شخصیت یا تیپ؟
با خواندن یک متن ما یا به ساخت چیزی به نام شخصیت در داستان
میرسیم یا نهایتاً چیزهایی داریم به نام تیپ. حال این پرسش
را واقعاً مطرح کنیم؛ داستانهای صادق چوبک شخصیت سازی دارد
یا تیپ سازی؟
شخصیت عنصری آزاد است. یعنی حق دارد باشد یا نباشد. حق دارد اشتباه
بکند. حق انتخاب دارد. حق دارد ناتوان باشد و... حق دارد انسان
باشد. فارغ از قضاوت، فارغ از جنسیت و فارغ از اینکه نویسنده حتی
از او ممکن است خوشش نیاید تنها به صرف مثلاً جنسیتاش.و...
هزار چیز دیگر.
تیپ ساختش کار سختی نیست. نمایندهی یک گروه که یا خیر مطلق
است یا شر مطلق. رأی هم به صرف پشتوانهی ارزشی و قضاوت مذهبی
و اجتماعی از صدها سال پیش تا امروز صادر شدهاست. ذهن من
نویسندهی ایرانی تیپ ساز است یا شخصیت ساز؟ آیا من نویسنده
بی هراس از شخصیتی که میسازم میتوانم به او فرصت زندگی
بدهم و بدون اعمال نظر و سلطهگری با رفتاری کنترلگر
دائم در لحظههایش حضور داشتهباشم و در موردش رأی صادر
کنم؟
مانند برخورد صادق چوبک با زن در رمان معروفش « سنگ صبور» زن از
دید چوبک موجودی فاقد هویت است که بسترساز موفقی است برای به بدی
کشاندن و یا به پلشتی حضورش تن دادن بی آنکه ناراحت باشد. ( دیدگاه
ناتورئال چوبک دیدگاه درستی است اما رأی پیش از حضور صادر
شدهاست و سلیقهی نویسنده است که کسی را به نمایندگی از
نیمهی یک جامعه به صرف رفتارش چه درست و چه اشتباه در
دستهی بدها قرار داده و ارزشگذاری کردهاست، رمان
سنگ صبور سرشار از تیپهایی است که اسمشان هم آنان را
نمیتواند از تصویر جمعیشان نجات دهد. )
مانند برخورد « احمد محمود در رمان همسایهها » اینجا نیز
نویسنده به صرف دیدگاه سیاسی داشتن در قسمتهایی رمان موفقی
نوشته است. اما تیپهای احمد محمود هم قضاوتگر هستند،
ارزشگذاری در متن حضوری بیپایان دارد. برای رسیدن به
اعتلا باید از بدها فاصله گرفت تا به تعالی برسی و یکی ازاین بدها
اتفاقاً باز زن است و کسی که باید به تعالی برسد براساس الگوی فکری
جامعهی ایرانی البته اگر معتقد به داشتن الگو برای این جامعه
باشیم، مرد است.
دادن صفات انسانی و ویژگیهای حسی به غیر انسان را
نمیتوان به راحتی شخصیتسازی نامید. در داستانهای
صادق چوبک استفاده از گربه و کبوتر و کلاغ و... ساختن فضاهایی
نهایتاً دوگانه و دو ساختی است. دو فضا در یک امکان با ایهام زبان
فارسی. اینکه از یک تصویر دو نتیجه در ذهن خواننده شکل بگیرد فقط
متن را دارای دو ساحت زبانی و یا تصویری کردهاست تصویری را
میتوان شخصیت فرض کرد که حداقل امکان آفرین باشد.
در مقالهی « تنگسیر بیگور از علیرضا ذیحق» نویسنده
اینگونه میآورد که «..رمان تنگسیر با چنین بن مایههایی
به عمق جامعه نفوذ میکند و باارائهی تیپهای
برجستهای که نمادهای زر و زور و تزویر در جوامع سنتی هستند
ونظامهای استبدادی، شخصیتی در خط داستان تکامل مییابد که سر
خوردهی مبارزات اجتماعی است و روزگاری در ستیز با استعمار و
استثمار تا پای جان رفته و حالا چاره ای نمانده جز آنکه خود به پا
خیزد....» در ادامهی مقاله میآید.. « با چنین عاطفه،
حس و شعور غريزي است که قهرمانی شکل می گیرد که باید یک تنه بر
خیزد و خونکند و تقاصبرگیرد. چوبك كه در بستري از
رئاليسم اجتماعي،تنگسير را به كوران مبارزه ميكشد.....»
نویسنده هر چند به نظر میآید معتقد است چوبک قهرمان نساخته
است اما خود زیاد به این جمله، گویی اعتقاد ندارد چرا که در چند
سطر پایینتر او را با کیمیایی مقایسه میکند:«هرگز از
او يك قهرمان شكست ناپذير نمي سازد و او مدام در كنارهمهي
قوتهايي كه دارد ضعفهاي خود را نيز يدك مي كشد.....
در ادامه این نوشتار علیرضا ذیحق تیپ را همان شخصیت میگیرد و
زار محمد را بر اساس نیاز خیر مطلق بودن و بستر خیرسازی برای ظهور
قهرمان، یک قهرمان به نمایندگی جامعه به تصویر میکشد. تیپ
نیاز به مطلق بودن دارد اما شخصیت ندارد. تیپ یا باید قهرمان خوب
ها باشد یا بدها، مانند « زار محمد» یا« گل محمد »در « کلیدر اثر
محمود دولت آبادی»و این میسر نمیشود و نمیتواند بشود
مگر با قضاوت، ارزش گذاری، و رأی نویسنده که به نفع کدام تیپ
داده-شدهاست.
« غلامحسین ساعدی » در « عزادران بَیَل» با همسنگ کردن گذشته و حال
بدون نزدیک شدن به شخصیتهایی که ساخت و سرانجامی که حتی برای
آنان وجود دارد ادبیاتی را به تصویر کشید که متأسفانه در
هیچکدام از ساختارهای ادبیاتی که به نام ادبیات روستا معروف
شدند شکل نگرفت. او قهرمان نساخت و هیچ کدام از اجزای داستانش را
مجبور نکرد تا پشت سر قهرمانش نماز بخوانند. داناترین فرد در بَیَل
همانقدر تهمت تهدیدش میکند که دیگران و اونیز
همانقدر میتواند اشتباه کند که دیگران. اسلام از روستا
بیرون میاید. پنجرههای خانهاش را تختهکوبی
میکند و گِل میگیرد و کدخدا، بزرگ یک روستا از او
میخواهد تا هنگام مرگش برای بردن جنازهاش صبر کند و
اسلام در برابر چشمهای روستاییانی که از خود او هستند در یک
روستای شاید بتوان گفت تنبل، بی عمل و پرحرف با خرافه و تهمتی به
حق یا به ناحق دیگر کسی نیست جز پیرمردی سرگردان با سازی در شهر که
داستانش برای کسی هم جالب نیست. واقعیت انسان وقتی باید در اکنون
گام بردارد و بستری که هیچ جایی برای تقدسگری و قهرمان
سازی ندارد. همهی شخصیتها در عزاداران بَیَل
امکان خطا دارند و امکان زندگی. امکان انتخاب و اعتراض. این وضعیتی
است که در هیچکدام از ساختار داستانهایی که به نام
ادبیات روستا معروف شدند شکل نگرفت. قهرمان سازی در متن و برخورد
واقعی نکردن با واژه تبدیل شد به پشت کردن به واقعیتی به نام اکنون
وبیرون انداختن واژگانی به نام ساختن و توانستن از فرهنگ روزانه و
در بدبینانهترین شکل آن، عمل انسانی به انفعال انسانی تبدیل
شد و چشمانتظاری برای حضوری چیزی به نام قهرمان.
در یکی از مقالههی خوب ماندگار به نام « هدایت راوی
آگاهی غیر رسمی » از « مجید نصرآبادی» نویسندهی مقاله با
تعریف و دادن نشانههایی از روایت و چگونگی ساخت و برخورد
واقع بینانه با وضعیت تفکر و حضور در جامعه، هر چند از واژه تیپ
استفاده میکند ولی دقیقاً منظورش از این واژه خود همین واژه
است، نه شخصیت. و برتری کار هدایت را در نزدیک نشدن به این تیپ ها
و ارزشگذاری نکردن و قضاوت نکردن درباره آنان بیان
میکند. شاید به همین دلیل است که تیپهای هدایت
واقعیتر و انسانیتر میشوند و قابل
تشخیصتر. نویسنده برای امکان حضور تیپ در داستانش کاری را
میکند که برای حضور یک شخصیت باید انجام دهد.یعنی از او
فاصله میگیرد و فضا را در اختیاراو قرار میدهد
تا نقش خود را آنگونه که میخواهد ایفا کند. در واقع هدایت
تیپهایش را میسازد فقط آنان را
نمینویسد.اجازهی بودن به تیپهایی را میدهد
که باید خودشان به این نتیجه برسند که تغییر کنند.
« هدايت با تثبيت اين شكل از حيات اجتماعي قشر مطرود، راندهشده و
حاشيهنشين سعي در بهرسميت شناختن و هويتبخشيدن به اين جمعيت
داشت، بي آنكه ارزشگذاري كرده باشد، چرا كه داستاننويس تنها
نمايشگر صحنههاي زندگي است و هدايت صحنههايي را نمايان ميكند كه
كمتر مورد توجه زعماي قوم ادبي بود. در «قضيه توپ مرواري » و
«علويه خانم»(1312)اين بهره از زبان توده نقش
ويژههاي خاصخود را دارد.
بنابراين هميشه به عنوان بخشي از عرف غيررسمي و غيرمجاز توسط مردم
پنهاني خواهد شد... بنابراين مميزي آن كاري بيثمر است، هيجان
ممنوعيت به جذابيت آن خواهد افزود.در حالي كه براي هدايت شايد هدف
از بهكارگيري آن، همانطور كه خودش آشكارا ميگويد نوشتن خرافات
و موهومات براي براندازي آنهاست. پس هدف اسطورهزدايي بودهاست.»
(محمدصنعتي:1382،ص:20)
اما اين براندازي خرافات در جهت تغيير نگرش بود نه حذف فيزيكي
نگرنده ـ هدايت با بهره از زبان توده و تيپسازي از اين اشخاص،
حضور آنان در جامعه را بهرسميت شناخته، اما بينش و منش آنها را
تاييد نكرد و اين خود نوعي بينش اگزيستانسياليستي هدايت را
ميرساند : تحمل ديگري. »
زبان یا ترکیب واژگان؟
«... ادبیات با تلاش یک فرد واحد پدید نمیآید. ادبیات زمانی
هستی مییابد که دیگران آن را همچون بخشی از
زندگی اجتماعی پذیرا میشوند، و آنگاه ادبیات به یمن خواندن،
بدل به تجربهای مشترک میشود. یکی از اثراتسودمند ادبیات در سطح زبان تحقق مییابد..... جامعهای
بیخبر از خواندن که از ادبیات بویی نبرده همچونجامعهای از کر و لالها دچار زبان پریشی است و به سبب
زبان ناپخته و ابتداییاش مشکلات عظیم در برقراری
ارتباط خواهد داشت. این در مورد افراد نیز صدق میکند. آدمی
که نمیخواند، یا کم میخواند یا فقط
پرت و پلا میخواند، بیگمان اختلالی در بیان دارد، این
آدم بسیار حرف میزند اما اندک میگوید، زیرا واژگانشبرای بیان آنچه در دل دارد بسنده نیست.... اما مسئله تنها محدودیت
کلامی نیست. محدودیت فکر و تخیل نیزدر میان است. مسئله، مسئلهی فقر تفکر نیز هست... ما سخن گفتن
درست، پر مغز، سنجیده و زیرکانه را از
ادبیات و تنها از ادبیات خوب میآموزیم...» ( 5 همان)
زبان تنها ابزار نویسندهاست تا با آن به متن راه یابد و فضا،
شخصیت و دیگر عناصر متنش را بسازد، بنویسد و به تصویر بکشد. طراحی
زبان با تکنیک مورد استفادهی نویسنده، ساختاری به نام متن را
به تصویر میکشد که در آن داستان جان میگیرد. فضا رشد
میکند و شخصیت يا شخصیتها فارغ از قضاوت و محکمهی
نویسنده و فارغ از سیستم ارزشگذاری رایج چه فرهنگی، چه قومی
و چه مذهبی دنیای خودرا سامان میبخشد نوشتن ساختن دنیایی است
که امکانی گستردهتراز اکنون را برای خواننده فراهم
میکند. شاید چندان درست نباشد که بگویم ادبیات برآیندی از
خاستگاهاجتماعی است که در آن شکل میگیرد چون دراین صورت باید
اضافه کنم بدا به اجتماعی که برآیند تفکر، کنش، عمل و خردش
میشود انفعال. تن به قسمت دادن و چشم انتظاری. میشود
دنیای ناتورئالی که از چشم یک مرده به جامعه نگاه کرد و شد سنگ
صبور.
جایی که همه باید بمیرند، جهان سلطان، گوهر، کاکل زری چون البته
حرامزاده است تا احمد آقا به شکل سمبولیک پیروز شود. دنیای
زبان مورد استفادهی چوبک نه به این سبب تلخ است که ناتورئال
مینویسد. اتفاقاً او خیلی خوب در این سبک متنهایش را
نوشتهاست، به این سبب تلخ است که نویسنده حتی یک لحظه هم از
قضاوت و رآی صادر کردن خود را رها نمیکند. تنها زن تقریباً
بیگناه و کمی معصوم در داستان « اسب چوبی» دیده میشود
و شاید به این دلیل که زن فرانسوی است وگرنه ایرانی بودن دلیل کافی
است برای اینکه یا فاحشه باشی یا سر از انجا در آوری. « فواحش و
مردهشویان و بهطور کلی بیشتر زنانی که در خیمه شب بازی دیده
میشوند بعدها از سنگ صبور سر در میآورند و ما موقع
مطالعهی عمودی کارهای چوبک خواهیم دید که نثر گفت و گوهای
این زنان چگونه بعدها در سنگ صبور راه کمال میپیماید ولی
چیزی که باید در اینجا نمونهای از آن بدهم وصف شاعرانه
و عینی و سرشار از زندگی است که چوبک از مردهی روی سنگ
افتاده میدهد: مرده زنی بود بیست و هفت هشت
ساله............... جدیترین و حقیقیترین حالت یک
زندگی مصنوعی و مسخره در آن قیافه نقش بسته بود و این حقیقتی بود
برهنه که آخرین پردهی غمناک یک کمدی گول زننده و پر شکنجه
رویش به جا مانده بود........» 6( قصه نویسی ) البته در قصه نویسی
از آقای براهنی ایشان این جمله ها ونمونه های دیگر را نه به دلیل
پرسش بلکه به دلیل برتر و خاص بودنش آوردهاند. ارادتی بی
پایان به چوبک و زبان و دیدگاه مورد استفادهی صادق چوبک. در
صفحه 639 کتاب قصه نویسی تصویر مطلق و خوبی را از زارمحمد
میآورد.... قهرمان مطلق. واژهای که ای کاش از فرهنگ
ذهنی و گفتاری نویسندگان پاک میشد تا شاید ادبیاتی خردگرا،
پر عمل و زنده آفریده میشد.
اینجاست که باید گفت بکاربردن واژگان و ساخت جمله صرفاً نویسندگی
نیست. این زبان لبریز از قدرت زایش و حرکت است. زبان در خدمت تکنیک
نیز هنوز داستان نیست، اندیشه و دیدگاه و قالب فکری
نویسندهاست که باید بتوانداز ابزار موردنیازش متنی با قابلیت
تواناتر از اکنون انسان بسازد.
زبان در آثار چوبک مانند دیدگاهش خالص نیست. زبان ابزاری است برای
حکمی که در تمام داستانها نمی-گذارد نویسنده
فضای ذهنی نویسنده است که تثبیت زبان را در زمان به جریان
میاندازد و متن را از روزمرگی نجات داده و توانایی حضورش را در بعد به
تصویری پویا و جاندار تبدیل میکند. تکلیف کوچکترین واژه و تصویر باید روشن
باشد وگرنه این بی تکلیفی فضای ابهام آمیز و معلق که نه، بلکه تصویرهای
ناپایدار میسازد
به
انسانهایی که وارد داستان هایش میکند حتی نزدیک شود.
او تصویرهایش را مقصر میداند و باید نابود شود. او طراحی
زبانش را برای ساخت فضایی به خدمت میگیرد که از بس تکرار
میشود دیگر خود نویسنده را هم خسته میکند. او
نمی-تواند از بیرون به زبان به تصویر و به داستانش نگاه کند و فرصت
زندگی به متنش را بدهد. یک مرد تریاکی مفلوک و دربدر، فقیر، زولیده
و کثیف... به یک زن اشرافی با لباس مرتب و گلهای به قول چوبک
گوشتی درشت ترجیح دارد چون از زن بوی شهوت و گندیدگی میاید و
بینی مردی با آن همه بو را نیز آزار میدهد. این ترجیح دادن و
حضور مطلق نویسنده است در داستان. و این برای من جالب است که اقای
براهنی این سبک نوشتن را برابر با همینگوی، پو، موپاسان و...
می-داند. ( 7 همان )
فضا یا تعلیق؟
در آخر اینکه فضای ذهنی نویسنده است که تثبیت زبان را در زمان به
جریان میاندازد و متن را از روزمرگی نجات داده و توانایی
حضورش را در بعد به تصویری پویا و جاندار تبدیل میکند. تکلیف
کوچکترین واژه و تصویر باید روشن باشد وگرنه این بی تکلیفی فضای
ابهام آمیز و معلق که نه، بلکه تصویرهای ناپایدار میسازد.
تکرار یک فضا حتی منسجم از بین بردن آن فضاست. داستانهای
چوبک در ساخت فضا منسجم هستند. داستانها از بستری محکم،اگر
بتوانیم بگوییم سربلند کردن، سربلند میکنند اما تأثیرگذار
نیستند. شاید چون تنها فضای مورد استفاده ی نویسنده است. تنها
امکانی که نویسنده می-شناسد با تنها زبانی که میتواند به کار
ببرد. تکرار یک ساختار زبانی در چندین کتاب با یک فضا، یک ابزار
برای شناختن، یک امکان بودن یعنی پایان نویسنده. یعنی یک روایت
خطی.
واقعیت ادبیات زبان فارسی را نه مردهها که زندهها
مینویسند و این البته شاید مخالف گفتهای باشد از« اقای
رسول یونان» در « مقالهی ستارهها آب میشوند.»؛ «
امید که واپسین سفر او خوابی بیش نباشد و ما از خواب بیدار شده
دوباره بر صندلی چرخدارش ببینیم که باز پیپش را پر و خالی
میکند..... امید که نسیم خنک بامدادی او را که خودش را به
خواب زده بیدار کند. آمین »
وقتی برای تعریف یک واژه به نام عمل و نوشتن در ادبیات چند دهه،
این همه مشکل داریم طبیعی است که مترجم و نویسندهی این
ادبیات، قهرمان مردهی بیمار نشسته بر صندلی چرخدار را واقعی
تر و زندهتر از 70 میلیون آدم بداند. ادبیات چند دههی
پیش ما درست نقد نشدهاست وگرنه این تاریخ تکراری را دوباره
تجربه نمیکردیم واگر برای یک بار به متن اعتماد
میکردیم تا بگذاریم عمل گرا و خردورزانه خود را بنویسد شاید
دیگر به رسم هالهی نورانی و تقدس چهره نیازی نداشتیم. ادبیات
خلاق نویسندهی تیزبین میخواهد و شاید ما هنوز درست
دیدن را داریم تجربه میکنیم و برای این تجربه خیلی نباید
انتظار داشته باشیم.
و مطمئن باشیم هیچ کس از چوبک نمیترسد آن بازی زبانی
Virginia Woolf با Virgin Wolf است که خیلی به کار ما
نمیآیدو یادمان باشد ادبیات خود ساختاری به سامان و
سازهای زایا را دارد باید آن را دریافت کرد، زبانش را شناخت
و باورش کرد. و باور کرد ادبیات خوب نیاز به مرجع تقلید ندارد.
منابع: 1- چرا ادبیات، ماریووارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثری، نشر
لوح فکر
2- پستچی، آنتونی اسکارمتا، ترجمه جلال خسروشاهی، نشر نگاه
3- چند نامه، راینر ماریا ریلکه،دکتر پرویز ناتل خانلری، نشر معین
4- تاریخ بیهقی، داستان حسنک وزیری
5- چرا ادبیات،، ماریووارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثری، نشر لوح
فکر
6- قصه نویسی، رضا براهنی، نشر نو
7- قصه نویسی، رضا براهنی، نشر نو
دیگر جملههای داخل گیومه از سایت ماندگار شماره مرداد آورده
شده است.