نامه را به دستم دادند. يعني گذاشتند روي ميزم. با مُهر درشتي كه
روي آن نوشته شده بود، «محرمانه»!
درونم احساسي بوجود ميآيد كه تازگي دارد. مثل كسي كه به يك تابلو
سياه و يك دست نگاه ميكند. اما نه! جور ديگريست. چيزي بين ترس از
شكستن غروري كه ميان جمعي از دوستانت اتفاق افتاده باشد. يا حريفي
كه اصلاً او را باور نداري ولي نابهنگام سوزشي بر گُردهات احساس
ميكني بعد متوجه ميشوي درد خنجريست كه از پشت تا دسته آن را توي
كمرت نشانده است. خالي شدهام. به ياد حرف پدرم ميافتم:
«اگه جاي ترسناكي قرار گرفتي اذان بگو.»
بارها تصميم گرفته بودم، بگويم. اما نتوانستهام. ميگويد:« يه بار
كه بگي تَرسِت ميريزه.»
ترس!
مگه ترس از اذان هم ميشه؟! اذان گفتن دل ميخواد. شناخت ميخواد.
شب كه سرت رو ميندازي تختِ بالِشِت و ميترسي كه صبح از خواب
بيدار نشي، به خاطر اينه كه كسي نيست دو كلام حرف درست و حسابي
بهت بزنه، گاهي هم توي گوشِت بگه:«بندهي خدا، فردايي هم هست.»
قلبي كه تِلِپ تِلِپ ميكنه توي سينهات باطريش مثل موبايلهاي
محصول مشترك نيست. از جايي ديگه شارژ ميشه.
اگه تنها بودم مهم نبود. مسئوليت زن و بچه و سگ دو زدن واسه يه
لقمه نون و صد واجبات خُرده ريزه ديگه، جاش رو داده به احساسي كه
توي جواني داشتم و ديگه ندارم.
يادش بخير چه كيفي داشت اون وقتا! به فكر عاقبتِ از خود بهترون
بودن، سرك كشيدن به خونهي شاه پريون و دوباره برگشتن!
اما حالا ديگه اينطوري نيست. نوعي از همون دلهره و ترس ديواري
ميشه ديوار چين، كه دورَم ميزنه. كسي كه صداي آشنايي داره از
درون منعام ميكنه. نميدونم، شايد ديگه پير شدهم! اي كاش توي
اداره پير نميشدم. كاش اصلاً پير نميشدم.
زهرا ميفهمه اما هيچي نميگه. نگاهشو از چشام بر ميداره كه لو
نره. منم كه دنبال ابزاري ميگشتم تا بتونم از زير نگاهش فرار كنم.
بهش گفتم: «درست ميشه.»
لبخند ميزنه و ميگه: « تنت سلامت.»
حس غريبي درونم شعله ميكشه. نميدونم چيه! آتيش نيست، مثل آتيشه.
از جنس آتيشِ بهمنشير.
رضا خواست چيزي بگه كه يه جرعه حباب پريد توي نفسش. سرفه كرد و خون
بالا آورد. دايرهاي شديم وسط آتيش، يه دايرهي دو نفره. آْتيش هم
حلقه زد دورِ ما. غافلگير شده بوديم. اولينباري بود كه توي زندگي
غافلگير ميشدم. غواصي كه فرصت فرو رفتنِ به عمق رو نداشته باشه
ميشه پرندهاي كه بوران به پر و بالش زده. سرجاش چمبره ميزنه كه
يا خوراك روباه بشه، يا اينكه يخ بزنه و بميره. صداش زدم. امواج
طوفان زده فريادم رو خفه كرد. ديگه هيچ وقت صداي رضا رو نشنيدم.
اما چرا شنيدم! يه روز تنگ غروب، يه مرد درشت اندام توي يكي از
كوچه هاي خيابون ولي عصر دستهاشو آويزون كرده بود و ناله ميزد:
« آااااي مردم، سردمه. كسي نيس يه پتو بهم بده، بندازم رو خودم؟»
ميرم روي پشت بون. مواظبم يه دفعه همسادهها منو نبينن. به آسمون
نگاه ميكنم. چقدر آرومه! بياد بچگيام ميافتم. هر روز غروب
ميرفتم تا كوچ ثارها رو از گوشهي آسمون تماشا كنم. چه عصر خوبي؟!
پرندههاي غروب يكي يكي آسمون رو خالي ميكنن. ستارهي سرخ بزرگي
مثل هميشه نشسته اون تهِ آسمون. صداي خندههاي جسورانهاي به گوشم
ميخوره! سرمو توي كوچه ميبرم. دو موجود جوان، دستهاشون رو به هم
گره زدند و ميخندند. كوچه خاليه. دختره حريصتر از پسرهاس. اونو
ميكشه به طرف خودش و يَلِه ميشه رو سينهاش. بوسش ميكنه مثل
لقمهاي كه يه نفر يواشكي توي ماه رمضان، وسط روز مزمزه ميكنه.
گوشم صدا ميده و زنگ ميزنه. بي اختيار كلمات اذان از حلقومم توي
كوچه ميپيچه. احساس سبك بودن ميكنم. مثل احساس پَري كه دوباره به
طاووس لِه شدهي ابراهيم برگشت. چشماشون به طرف بالا خشك ميشه.
مثل جن زدهها شدهن. خجالت ميكشن، اما بعد از چند لحظه دختره به
پسره ميگه:«ولش كن عزيزم، ديوونهاس.»
و دوباره ميخندند.
چشمام رو مي بندم. بانگ من با بلندگوهاي مسجد گره خورده. اولين
باريه كه دارم اذان رو از گل دستههاي شهر ميشنوم. انگار سالهاست
از اين جنس صدا دور افتاده بودهام و حالا... ديگه احساس ترس
نميكنم. حس عجيبي دارم. نفس ميكشم. نسيم شبانه آغاز شده. ميگن،
امسال سال امام حسينه. به فكر فردا هستم كه بايس برم كارگزيني واسه
تسويه حساب.