ياد ياران

 

عليرضا ذيحق
 

پنج و يازده ثانيه ي صبح بود كه هم نفسي از ديروز ، خود را ياد شهريار انداخت. تلفن همراهش زنگ زد و از خواب كه پريد و خواست جوابي بدهد ، زنگ قطع شد و پيامكي ديد كه نوشته بود: " در غم اين خواب با شمايم ." براي لحظه اي خود را گنگ خواب ديده اي ديد و در خوابي كه مي ديد بيداري به سراغش آمد و به ياد جمله ي كوتاهي افتاد كه حتما مي خواست چيزي را يادش بيندازد . پاشد و پرده ي پنجره را كه به يكسو كشيد، در نگاهش به ساعت ، تقويم و برفي كه از ديشب تا حالا همچنان مي باريد به ياد سحر گاهي هنوز تاريك در سالهاي پيش افتاد و ناگه با پيچيدن صدايي مهيب در گوشش به حياط دويد. با واهمه اي كه جانش را لرزاند زمين زير پايش وارفت و در، آميختن روشنايي ها با ظلمت، طوفاني از گرد و خاك چنان به حلقومش فشار وارد آورد كه بيصدا افتاد و ديگر هيچ نفهميد .
در طلو ع بود كه پلك هاي خاكي اش را تكاند و باخونابه هاي سرريز از چشمانش ، خاكي سرخ ديد و آواي شيون ها و فرياد هايي شنيد كه از هر سو بلند بود. خاك و خون نشسته به چشمانش ، ديدش را نيز كم – كم از او گرفت و صدايش، بيصدايي بود و از همه ي دنيا فقط جيغ و ناله بود كه طنين زندگي را در گوش او مي نواخت . گذشته و آينده اي نبود و فقط لحظه بود و درد و رنجي و وحشت از زميني كه او را بلعيده و در خود مي فِشُرد. سرش سياهي رفت و در اعماق مرگي كه نزديكش مي شد ردايي سرخ ديد كه روزي تو يك پانسيون مختلط در دروازه غار، دوشيزه اي ترشرو بر تن داشت و هميشه زير چشمي مراقب داس و چكش هاي نقاشي شده بر پوست خرسي بود كه در قابي فولادين از ديوار آويزان بود . بي آنكه مطمئن باشد اوست يا نه از آن ردا چسبيد و با حس نبودني كه هر لحظه بيشتر حس اش مي كرد دستانش را لخته هاي خون آلود و با حنجره اي كه در حجره هاي تنگ و باريك آن ، بغض هزار گريه ي نكرده نهفته بود، آن سرخ جامه را صدازد . اما صدايش سرفه هاي خونيني شد و يكهو دوستاني را ديد كه از اتاق هاي تو درتو بيرون مي زنند و پوستهاشان همگي كبود و سيا ه اند و در هر گامي كه بر مي دارند لكه هاي قرمزي بر جاي مي گذارند.
بيوه اي كه هنوز با ميخ پرچ كني بر صليب مادّه سنجاق نشده بود لبان ترسا نش را بر دهان او چسباند و با هم نفسي ، نفسي را كه مي رفت فرو بنشيند در ريه ها به كار انداخت . مرگ كه همچون كهكشاني از سنگهاي جاذب او را به چاهي در قعر آسمانها مي كشيد ، ناگه او را در مهي كه جوّ را پوشانده بود رها ساخت و وقتي به خود آمد ديد كه خوابيده است و در خواب ، خواب شهري و ياري را مي بيند كه لاشه هاي هردو، از چنگك هاي زمين زمين آويزان اند . حتي بچه هاي پانسيون هم كه جواني ها و جانهاشان را زير نقابي از چين و چروك و سپيدي هاي روزگار ، گم كرده بودند به چهار ميخ هاي زميني كشيده شده بودند كه گوشت و پوستشان طعمه ي لاشخورها مي گرديد .
در خواب، بي چشم و دست و پا هم اگر بود سيال گونه همچنان مي دويد و به سوي دوشيزه اي گام بر مي داشت كه روزي در قرنطينه، كارش تلقيح ما دّه هاي سربي به مغز هاي جوان بود و مثل قدّيسي تكرار كنان در گوشها زمزمه مي كرد : " با تقديس طبيعت، درسبزي زمين بكوشيد و حتي اگر لازم شد ميرابي ِباغ ها و دشتهايي را بكنيد با جوي هاي خونتان !"
در سرخي خواب بود كه با حسي مطمئن، آن دوشيزه را باز شناخت و گفت : " ياد ياران ياد كه در آن پانسيون چنان پردل شديم و شير دل از دروازه بيرون زديم كه حتي آه هاي درد و فغان زخمهايمان را نيز در بغض هامان خفه كرديم. چون باور داشتيم كه فولاد هاي آبديده حتي نبايد آه بكشند. اما شما را خندان ديديم در فراسوي خاكهايي كه حتي رنگ ديوار و پرده هاي خانه ها يتا ن را نيز از قبل با سليقه هاي خود سفارش داده بوديد و مي دانستيد كه روزي خواهيد رفت. شما رفتيد و ما زنجيري حجره ها شديم. با رگ وپوستي چسبيده به چنبرها ي طناب! "
آن دوشيزه ي آنروزي كه حالا زني بي رمق بود گفت : " با پاي خود مي آمديد وپر بوديد از اميد، آرزو و كينه. عاشق پاكي بوديد و ما از پاكي مي گفتيم . عشق عدل داشتيد و ما از عدل مي گفتيم . خطيبي بوديم با حافظه و چنته اي پرداشتيم و لحني جذاب. ماريخته گري كرده و شما را در قالبي مي گرفتيم كه خود شيفته اش بوديد . آيا اين است گناه ما!"
شهريار گفت : " اما تو مي گفتي دوشيزه ي سبزي هستي با قلبي سرخ و سري برافراشته مثل بيرق . نمي گفتي ؟"
آن زن گفت : " همرنگي مي كرديم كه يكرنگي بياموزيد. ماهم رو لبه ي تيغ بوديم . براي زندگي تو هر شهري ، هويتي تازه داشتيم و فردايمان معلوم نبود. اميد ما به وعده ها بود و اينكه شايد روزي بازگرديم به همان خانه هايي كه تو حالا گفتي. "
شهريار كه هنوز صدايش خراش داشت و خون از گلويش مي جهيد گفت : " وقتي كه قرار بود تو حتي مشتي از اين آوار را از سر و دوش من كنار نزني پس چرا آمدي؟ آنقدر بي اعتنا گذشتي كه انگار هيچ نبودي ."
زن سرخ جامه گفت : " من باز هم نيستم و فقط تو فكر مي كني هستم. من در كما گم بودم كه تو هم پا در كما گذاشتي و حتي ازشبح من كه دلت را آزرد دور نشدي. اما باور كن كه اگر شما ها نبوديد، در زمستان زندگي ، هيچ رنگي از زيستن پيدا نمي شد. در عرياني هاي سرد و تلخ، باز هم شما موسمي هيشه بهاريد . "
آن زن در تاريكي رفت و اما شهريار كه با نفس هاي بيوه اي مجروح ، جاني يافته و با پنجه در خاك و تني چاك از زخم، لنگان مي جنبيد، نگاه كرد و تلي خاك ديد. با دست و پاهايي شكسته و مردگاني كه زير آهن پاره ها ، گوش به هيچ فريادي نداشتند .
خشم زمين، باور كردني نبود و مردماني كه براي امروز خود هزار نقشه داشتند، همه حالا نعشي بودند لگد كوب زمين.
پرده را انداخت و با سر گيجه اي كه داشت، دوباره رفت به رختخواب. بازدر خوابش چنان گيج و منگ پرسه زد كه هرچه گشت هيچ آشنايي نيافت و فقط طبيعتي ديد كه روزي كم مانده بود خدا را نيز از او بگيرد. بانگ مؤذن از گلدسته هاي مسجد محل بلند بود كه ازخواب پريد. به آن پيامك فكر كرد. حتما از ياري بود، شايد هم ازآن بيوه ي مجروح. بانويي كه با نفس اش، نفسي تازه به او داده بود.

1384

 

  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات امروز و موضوعى به‏نام اصل عدم حتمیت

بینامتنیت

بودن يا نبودن

ارادت به ادبیاتِ « م. ف. 51 »

ادبیات بلاتکلیف

شعر

داستان

داستان قاچاق نبي

گفت‌و‌گو در مغاك تكرار

معرفی کتاب

ارتباط با ما