
سلام ... خداحافظ...
حسین اقبالیان
به اندازه راهی که دویده بودم گریه کردم و به اندازه اشکی که
ریخته بودم دو زانو نشستم و تمام مرواریدهای خیالم را از سطح غمگین
ساحل جمع کردم، در امتداد ساحل دویدم شاید که به تو برسم و یا حتی
به سایه ای از تو که کشیده کشیده میرفت و دریا را از انتظار
درمیآورد.
یادت که نمی آید،
من خیال واهی چشمهای عبوس تو نبودم، من نگاه تشنه زخمهای تو را تا
اعماق جانم حس کرده بودم، تفنگ پدر را که آوردی ، سلام دادی به آب
و سایه هایی که بر روی آینه رژه میرفتند، بسویشان نشانه گرفتی و
تمام حجم ناامیدی را متلاشی ساختی، نه پا پس کشیدی و نه دل بریدی.
***
پرده سفید خیال را از صورتم که برداشتی گونه هایم گر گرفتند، دلم
میخواست اشک بریزم، دلم میخواست بلند شوم و بلند بلند ترانه بخوانم
، بنویسم بر روی تمام لباسهای حریر بافت زنان رنگ گرفته و مردان
کفن پوشیده که من خوشبختم!
اولین خوشبختی را با اولین سلام شروع کردم و خیال کردم آخرین
خداحافظی را با چشمهای اشکبار پدر و گونه های خیس مادر نجوا کرده
ام، چرا که تو دیگر خداحافظی نکرده بودی و انگشتهای باریک و درازم
را تا سطح خیس جاده و سیمان کشیده بودی !
آمدیم در این شهر بی در و پیکر در داخل قوطی کبریتی بی خطر، گسترده
زندگی کنیم!
آمدیم که برای همیشه تو لباس سفید را از تمام خیالم بگشایی و
سبزپوشم کنی، مگر آنزمان که به قول پدر با همان لباس بشکل کفن باید
برمی گشتم!
کفن پوشان که از روبروی خانه مان می گذشتند از جا پریدی و دستهای
سفیدشان را گرفتی و تا انتها رفتی، تا انتهایی که هیچ باوری در آن
نمی گنجید!
گفتی: مرا میخوانند شبیه اعصاب درب و داغونی که میان دو تار گیر
کرده باشد
گفتی: مرا صدا میکنند تا اسبم را زین کنم و برگردم!
گفتم: هنوز تازه از سفر برگشته ایم!
گفتی: خیال من هنوز در سفر است، من در جستجوی تو و آینه با پاهایی
که خسته نمیشوند خواهم آمد!
کنار در، چشم بر حلقه خسته اش ، خسته از سالهای دربدری و خانه
بدوشی بر دوش پدر زل زدم تا باز قرار را بر گذار و گذر ترجیح دهی!
تازه به هم سلام کرده بودیم!
تازه از هم میگفتیم و به زندگی خم میشدیم، احترام میگذاشتیم، بوسه
میگرفتیم و تا کوچه های ابری آفتاب ندیده پیاده می رفتیم و پیاده
بر می گشتیم، که تو! بی خداحافظی رفتی!
***
نامه را با دستهای خونینش تا کرده و داخل جیب پیراهن خاکستریش
گذاشت، گویی که آن دورتر زیر درختان بید او را میدید که همواره به
انتظار ایستاده است، اما چشمهای تیره و تارش خسته از نگاه کردن به
پهلوی دریده شده اش او را به خوابی عمیق فرا میخواندند، شاید ابدیت
نزدیک بود!

|
|
|