... و آن شب گذشت و پیرزن پولش را گرفت

 
سعید رضا خوش‌شانس
 

توی اتوبوس که می شینی ماتهتت می شینه به عرق و اونقدر عرق میکنه و جمع میشه تو شرت که راه می افته توی گودی کمرت و می ره بالا تا می رسه زیر پلکت. همین که می-یای خودتَ جمع و جور کنی پلکت می شینه به اشک و می خوای بزنی زیر گریه.
خودمُ فشار دادم به صندلی تا یه آه بکشم از ته دلم که ترمز نشست زیر پای راننده و من به قاعده اینرسی چسبیدم به صندلی . از توی پنجره چهار پنج تا خرابه بی در و پیکر بیشتر پیدا نبود و چهار پنج تا دیلاق دارز بی سر پا که انگاری همشون می‌دونستن باید ازم متنفر باشن. زیر چشمی نگاهم می کردن.
اومدم بلند شم هم از صدقه سری شرت خیس عرق کرده و هم از درد ترمز که دیدم یه بی پدر و مادر دیگه کنارم تخت خودشُ توی یه غلاف پارچه ای پیچده و خوابش برده.
دستشو گرفتم تا شاید از لمس پوست متعفن و پر چین و چروکش یه تکونی به لاشه سگ صاحابش بده، تکون که خورد هیچ راننده هم دنده رو چاق کردَ تف انداخت به تمام شکل و شمایلی که از مقصد توی خاطرم بود. همین که راه افتاد فهمیدم که نرسیده بودیم.
راه افتاد و افتاد و افتاده بودم توی یه صندلی که پلی استرش از نخش بیشتر بود. دوباره ماتهتم شروع کرد به عرق کردن. خواستم به بهانه آب خوردن یه هوایی به دل پوسیدش بدم تا شاید یه دقیقه سگی دست بکشه از این گریه کردن و گریه کردنش که دوباره جلوی چشم توی یه کادر سیاه چرغ های قرمز اینهو تونل سقف اتوبوس اون بی پدر و مادری که کپه مرگ گذاشته بود رید به همه ی اون آرزوی هرچند کوچیکم که کاش خلاص می شدم حتی برای یه دقیقه از این صندلی مصنوعی که به اندازه تلیت آب گوشت سیرابی سگ هم نمی ارزید.
صداش کردم « آقا؟ ». برگشت که انگار ماتهتشو سگ پاره کرده: « چه ته؟ ». زیر سنگینی دردیدگی دهنم بهش در اومدم که: « تشنمِ . اجازه می دید یه کم آب بخورم؟ » بی سر و صدا دوتا لنگ های اینهو شیلنگ خلا پاک کنی درازشو جمع کرد توی روده وسیرابی عزاموندش که یعنی: « بیا ... برو گمشو آبتَ بخور ...» یه قطره اشک انگاری که پدالش نشسته بود زیر پای راننده تا اتوبوس گاز خورد از گوشه چِشُم خوابید توی سفیدی دستمالی که مادر یه جایی، یه روزی برام گذاشته بود.
لیوان اول و دومَ که خوردم حالم جا اومد که ماتهت بی صاحابم دیگه نمی شینه به عرق که دوباره اون پدال لعنتی ترمز نشست زیر پای راننده و بدنم لخت شد توی یه حرکت افتادن ساده و سرم طاق خورد به در عقب اتوبوس. یه پیرمرد که شاید یه روزی وقتی من بچه بودم توی سگ دوهایی که برای سیر کردن شکلم توله هاش زده، منو دیده، با یه لبخند که نمی دونم چرا نشسته بود روی لب ترک خورده وزحمت کشش، دستامَ گرفت و دست گذاشت زیر کتفم. یه احساسی که بهش عادت کرده بودم و دیگه اصلا برام غریب نبود توی دلم چرخ خورد و اتوبوس چرخید تو ترمینال. چراغ های سقف سگیشو که روشن کرد چشمام تمام چپیدن توی کفن پر چین و چروکشون و من سَر خوردم جلوی پیر مردِ که از حالت چشام فکر کرده بود به ازای لبخند مهربونش بهش سگ رویی نشون دادم.
حالم که خوب از خودم بهم خورد و اصلا برام تازگی نداشت، لیوانُ انداختم توی پله های اتوبوس و دستام کردم توی جیبام که این دستا نه کاری داشتن نه جایی که از اون گورای پارچه ایشون بیان بیرون.
یک, دو, سه. آسفالت کف ترمینال. عقربه های کوچیک و بزرگ ساعت طوری تنگ همدیگرُ گرفته بودن توی بغل که انگار ساعت واقعا 12 بود. چشامو که باز کردم زیر نورای یکی در میون سفید و خورشیدی رنک ترمینال دوباره حالم از خودم به هم خورد.
یه سیگار روشن کردم و سینه های تو رو تا ته ریه هام چپوندم توی حلقم. آی مک زدم و آی پک زدم که آی... توی بچگی شاید شیر نخورده بودم و حالا یه شیره سیاه تلخ می نشست توی قفسه سینم. انگار اصلا از اثارت بدش که نمی یدومد هیچ., به روح پدرم هم می خنذید.
یک,دو,سه .... , پنج .... ده قدم برداشتم تا پای خیابون و زدم زیر گریه که دیگه اینجا اون صندلیِ مصنوعیِ بی پدر نبود که گریه همامو توی ماتهتم خفه کنم.
دویدم تا خونه که خیلی دور نبود. حداقل در برابر اون راهی که به اندازه خون توی رگهام عرق نشسته بود به روی سیاهی ماتهتم.
کلید که از زیر گلدون نمی دونم با چه بدختی و زجری خوابیده بود کف دستم, خیلی راحت نشست توی قفل و بچه اش شد یه قاب سیاه توی تاریکی از منو کفشام که توی دالون سردِ خونه بودیم. ایستاده بودیم عین آدم هایی که هنوز خسته نشدن از قدم زدن توی یه شب بارونی. انتظار داشتیم باز هم بریم.
دوتا پامو اندختم گل هم و کندم اون دوتا سرطان راه رفتن و پرتشون کردم ته دالون تا بفهمن: تنهایی توی تاریکی, توی تونل, توی اتوبوس پیش یه مرد که همش خواب و خواب با یه ماتهت عرق کرده چه مزه ای می ده.
دستم که جرعت کرده بودن کلیدُ بلغزونن توی قفل هنوز یلخی کنار بدنم ایستاده بودن. چون از این جرعتشون خشم اومد یه بار دیگه صفحه ساعتُ نگاه کردم. که عقربه بزرگِ طوری که انگار بچه اش شده همونی که بچه قفل در, دو قدم از اون چاق بی چشم رو جدا شده بود.
خفه کردم اون دوتا سگ صاحاب بی مصرفُ توی گورای پارچه ایشون کنار دسمال‌های مفی و چندتا تکه فلز نه خیلی بی مصرف که صداشون عین صدای زنگوی طابوت یه پیر مرد بوگندو میره توی مخ آدم.
تاب نیاوردم که دیگه نزنم توی سر دوتا مسطتیل سفید روی دیوار و اتاق شد عین حهنم روشن! چشام که انگار عادت دارن مثل دهن خواستگاه آدم وقتی دلش کتک می خواد باز و بسته می شه تکون تکون بخورن بازم این کارو کردن و داغ دین نور رو به دلم گذاشتن.
روی کاناپه توی حال خونه دراز کشیدم و توی تاریکی که ناشی شده بود از به روی هم گذاشتن پلکام صدای پاهات اومد و بوی عرق بدنت. همین که شلالیِ موهات کشیده شد روی سینه ام تا بگیری توی گودیِ بازو و گردن و شونم خوابت ببره. من رفتم تا صبح.

***

باز این صبح سگی که انگار لامپ تکیده جلوی دکون بقالیِ محله بچگیام از لای پرده‌ی لوردراپر پت پت می کنه افتاده بود به جون پلکام و پاره می کرد پرهن اون وتا سفید و شروع کرد به مکیدن مردمک های چشام و چشام پلک می زدن عین یه باکره که تقلا می کنه زیر لیس و بوسه های لزج یه لندهور و همین طور یه پشت آهار یغه ی پیرهنشومنو به هم می کشن سه چهار بار خوردن به هم و همین که عادت کردن به دردش, منو از یاد بردن که چقدر خواب بودم و چقدر تو بودی توی خوابم. صدا اومد از توی اتا تنهایی های مادرم و نمی دونم چوری پرت شدم کنار تن پرت شدش روی سرامیک‌های کف اتاق.
دست انداختم زیر کتف و زانوهاش و تنگ گرفتمش توی سینه‌ام. قدم‌هامو خرامان برمی-داشتم که آب تو دلش تکون نخوره دلم آشوب شد از پلاسیدگی گونه‌هاش و تعفون لهیدگی زخم‌های بسترش. خوب که جاش دادم توی تختش یادم اومد به خنده اون پیرمد توی اتوبوس. چون خودم اون طوری خندیده بودم, فهمیدم خندش ناشی بود از انداختن یه تاپاله توی مرداب ترهم. بوی گند ترهم که خورد زیر دماغم؛ دو- م افتاد که دوباره ریده به تن پیرسگش.

***

زیر هود آشپزخونه یه سیگار می‌کشم تا بوش پیرزنِ رو روی سرفه نندازه و تاپ تاپ سرفه‌ها نشینه به خرابی اعصاب من.
یک... دو ... سه... تا آخرین درجه‌ای که فن هود کار می‌کنه روشنش می‌کنم و توی فضای دایره‌ای " ور و ور "ش تو می‌یای از عقب منو به آغوشت می‌بندی و بوی تلخ عرق تننت منو دیونه می‌کنه و برمی‌گردم تا کاممَ به سیگار محکم تر ببندم که صدای به هم خوردن پنجره فقط تمام حلقمَ پر از دود تلخ سیگار می کنه و بس ...


***

روی صندلی‌های تمام چرم هال که می‌شینم تف می‌ندازم به تمام گاه‌های ناب پیرزن ِداشته و حالا ساحتش شده یه گور پارچه‌ای پر از پنبه و پر و ماتهتش که می‌شه فهمید وقتی تکونش می داده دل خیلی‌ها رو می‌لرزونده می شینه به گه و لوندی‌هاش همه تشنجِ.
آروم آروم توی مبل‌های چرمی پیرزنِ ماتهتم می‌شینه به عرق و من زیر لب همرا رادیو می‌خونم: " آی پری کجایی؟ "
و بازم تو می‌یای توی صدای آهنگُ من بلند می‌شم تا یه سری بزنم به پیرزنِ ...
همین که چارتا قدم بر می‌دارم ماتهتم که به عرق نشسته باد می‌خوره و منو می‌بره به خنکای باغ محله پنج سالگی‌هام . تن پیرزنِ رو که دیدم یادم اومد به غرّ و لندایی که موقع شستن لباسای من می‌داد. همین طور یه بند, توی اتوبوس و همین طور توی خونه و هر جهنم دیگه‌ای متهت آدم می‌شینه به عرق و آدم می‌خواد بزنه زیر گریه. تنگ, دلم می‌گیره هر وقت که یادم می‌یاد به خودم که از پنج سالگیم هم عرق می‌کردم و مادرم چندشش می-شد. چون بوی مردهای بالغُ می‌دادم.بوی اون لندهورایی که شاید ده تا شون شده بود یه پدر برای من. ... یه قطره اشک غلتید توی سفید پتوی پنبه‌ای پیرزنِ که دیگه نه نفس می-کشید و نه دیگه می‌رید به اون جایی که من ازش بیرون افتاده بودم.


***

خودمُ که جمع کردمُ این دستم اون دستمُ گرفت رفتم توی توهم اینکه نعره می‌زدم و تو برای اینکه ساکتم کنی بوسه می‌دی توی لب‌ها و گونه‌هام که الان به زیر اشک بود از عزای پیرزنِ هزار لا و چین شده بود.
دوتا سرطان های راه رفتنُ انداختم شلخته به آوار پاهام و اومدم توی ترنمی ه کوچه که انگار شب بود وبارونی. را افتادم که یه ماشین توی ضبطش پخش می‌کرد " آی پری کجایی؟ " یه سیگار گزاشتم که نار بی حس و حالی لب‌هام و روشنش کردم. مکیدم تا تمام تلخیش نشست به جون ریه‌هایی که حالا دیگه ققط ازشون چارتا صدا سرفه مونده بود.


  اول صفحه



 

یادداشت

ادبيات امروز و موضوعى به‏نام اصل عدم حتمیت

بینامتنیت

بودن يا نبودن

ارادت به ادبیاتِ « م. ف. 51 »

ادبیات بلاتکلیف

شعر

داستان

داستان قاچاق نبي

گفت‌و‌گو در مغاك تكرار

معرفی کتاب

ارتباط با ما