شعر
 






محمود معتقدي


برا ی آنکه با سری برهنه می خوا ند

وطن اردوی یا س ها و/ یا سمن ها


همین که تومی خوا نی

آسما نی به سرزمین پروا ز

گویی

توا ز سرنوشت هیا هویی

به صف خا نه

با زمی آیی

د لی بر شانه ها ی آتش

داریم

نگا ه ا زهزاره ا ی سرخ و

سقوط

به تخیلی دشوا ر

ما

این همه را

با ابری برهنه

می بینیم

با با را ن رنگین کما نی سبز

از خلوت تو

می آییم

آه

تو دیگر چه می دانی

آبی ها ی دریا یت

پس

بر ما چگونه می وزد

وقتی همه مرگ

تا همه با را ن

بر آغا ز خاکستر و

با د

دست ها ی ترا

برصلیب دوشنبه ای ممنوع

وا می نهد

دیگر کسی

ازنا م عا شقا نه ات

چیزی به عشق

نمی گوید

آه

وطن اردوی یا س ها و/ یا سمن ها

گورستا ن این سا ل

فنجا ن ها ی ترا

بر دوش می کشند

دریا

ا زآشوب تو

بر می گردد

شهریور86


----    ----     ------------------------     ----     -----






4 شعر از معصومه ضیایی


آس و پاس
بی خانه
بی شهر
بی وطن
رویاهایم را به دوش می‌کشم
کلمه به کلمه!


دروغ
پشت پنجره
آسمان سیاه‌تر از همیشه
آن قدر دروغ بگو
تا ماه بترکد!


شباهت‌های تصادفی
حالا شبیه مادرم شده‌ام
وقتی که ترکش می‌کردم و نمی‌دانست

حالا شبیه تو شده‌ام
وقتی که دوستم داشتی و نمی‌دانستم

حالا شبیه خودم شده‌ام
خانه‌ای ویرانه و
کلیدی در مشت


رنگ‌ها و زن
برهنه می‌شود
دریا در من
با آب‌های آبی
آبی‌های سبز
سبزهای کبود ِ گاهی خاکستری
تا نارنجی آفتاب، سرخ و زرد
و از خجالت
آب می شود!

----    ----     ------------------------     ----     -----





عليرضا ذيحق


مرز
ته خط بود
زير پايم مي لرزيد
ساعت از شب مي گذشت و من از پل .
ماه را ماهيان مي جويدند
جيغ و جيك ها ، ستارگان را .
امواج ضيافت را
نور مي برد و سوگجامه ي رود
تَر از خون ام مي كرد .
بيداري ام در خوابها غلت مي زد
خوابها يم در بيداري
و ياد ها را تنگ
دندان مي زدم .
يخه ام سرخ و پوست ام آتش
لب اما كبود و سخت كدر.
قفس به سينه ام مي خورد و نَفَس ،
بال بال زنان
رقصي كه از زبان ام مي افتاد .
لب ، لب مرز بود ومن
با اره ها و رنده ها .
حيف اش بود كه سيپداري
افسرده و بي رمق
بپوسد و اما
اره نشود
سپيده كه ديرش شود ،
همين مي شود !
بيشه و رود
بوسه مي زنند
ريشه و تاكي را
در سِيلي و خاكي
گاه افتان و گاه خيزان .


----    ----     ------------------------     ----     -----

3 شعر از بهناز ناصح

1
در خیابان قدم که می زنم
زنی را می بینم درست به زیبایی خودم
با همان آرایش و لباس ها و کیف کوچک سبزش
به او لبخند که می زنم
سرش را می اندازد پایین
بی شک او هم در من مردی را دیده
که درست مانند خودش لباس پوشیده
و کیف کوچک سبزش را
بر شانه آویخته.


2
سالها سکوت کرده بود مردی که فکر می کرد
نباید سخنی بگوید
ومردم سالها از او سکوت شنیده بودند
مردی را که فکر می کردند
سخنی نمی تواند گفت
اما آن زمان که مردم دیگر سخنی نداشتند که بگویند
مرد برای ابد
برایشان
سخن گفته بود.


3
غذا که می خوریم
پدر حرف می زند
مادر حرف می زند
نوه ها و همسایه ها حرف می زنند
و تنها کسی که سکوت کرده
غذاهایی هستند که دارند بلعیده میشوند.


----    ----     ------------------------     ----     -----







افشين عموزاده ليچايي


ميانه ي پاييز
هر دو ميانه پاييزيم
گوش هاي تو لا به لاي باد
فرياد من پچ پچ باران
دست من سرد
نگاه تو نوميد و زرد
هر دو ميانه پاييزيم
جمله ها از دهان مي ريزد
دم گرممان مي افتد
زمزمه خورد مي شود زير
خش خش نرفتنمان
ما ايستاده ايم
ميانه پاييز
فصل ها ديگر نمي چرخند
تنها نگاه ما مي چرخد
براي مثلا نديدنمان
پاييز ميانه زمين است
جاي ميان همين دو قطب
يعني ما...
زمستان هم پاييز دارد
دستمالت را تكان نده
ميانه پاييز است
نقش اين برگ هم خزان مي شود
لب به گفتن نه - باز است
چيزي نگو حالا
بخارش بر شيشه عينكم مي نشيند
خورشيد تو- از كه- شرم دارد
كه در نهايت
به قدر ظهر بالا نمي آيد
خورشيد من اما ميانه- شال گر دن و لچكش- هميشه ظهر است
نمي دانم شايد ميانه پاييز است
رنگها هم زرد سر گردانند
در- بسته....پنجره- شيب دار....
اتاق- تنها...خانه - تاريك...
ساكنين مرده اند آن جا
ميانه پاييز است اينجا
داغ كهنه و قبر تازه- حرف تابستان است
كور سوي چشم مرد مرده - كرم شب تاب است
تو كه در باورت نيست جانم
ميانه پاييز است اينجا


----    ----     ------------------------     ----     -----




2 شعر از رضا آشفته
 


خار


خار چشمت شده ام در اين كور سو
مرا ببين در مرداب هيچ پنداريت
بياويز مرا بر نيلوفر آبي صبحگاه
با تو بودن را مي رقصم بر نسيم


ستاره

گرفتارت مي شوم در غربت زمين
همه دلبران را به كناري مي زنم
در تو مي مانم اي ستاره ي دور
نزديك تريني در دستهايم همين


----    ----     ------------------------     ----     -----

حسنِ عاشق علي

ثروتِ پنهان

سيب ات را گاز بزن
قبل از آنكه كِرم هايش
دندان هايت را خورده باشند
برايِ آفتاب ، ترانه اي ساز كن
پيش از آنكه در ليوانِ آبِ تو ، غرقه شود
مهتاب را با عابرانِ خستةِ شب ، قسمت كن
زان پيشتر ، كه ابرهايِ آواره و ولگرد
آن را از چشم هايت ، گرفته باشند
مادرت را عاشقانه به تماشا بنشين
پيشتر از آنكه ، سايه اش را
موش هايِ گرسنةِ خانه ، جويده باشند
آه
از فقر چرا مي نالي ؟
تو كه ثروتمندي . . .

  اول صفحه



 

یادداشت

زن در جهان داستاني "لارنس"

رؤيايي كه تحقق مي يابد

و اینک: وقت قلم شکستن!

شعر

داستان

ما فارغ‌التحصيل پاتوق‌ها هستيم

روايتي از حسين كرد شبستري

دو گانه‌گی فرهنگی

معرفی کتاب

ارتباط با ما