هرگاه سخن از «ادبیات روسیه»
به میان میآيد، اذهان معطوف نویسندگانی میشود که در فاصلهی میان
قرن نوزده تا اوایل قرن بیستم در سرزمین روسیه آثار ماندگار و
جاودانه خلق کردند. کسانی چون: الکساندر پوشکین [1837 ـ 1799]
نیکولای گوگول [1852 ـ 1809] ایوان الکساندرویچ گنچارف [1891 ـ
1812]میخائیل یوریویچ لرمانتوف [1841 ـ 1814] ایوان تورگنيف [1883
ـ 1818] فئودور داستایوفسکی [1881 ـ 1821] لئو تولستوی [1910 ـ
1828] آنتوان چخوف [1904 ـ 1860] و گروهی از نویسندگان و شاعرانی
که نشان دادند قرن نوزده، اوج شکوفایی و درخشش ادبیات روسیه است.
اما قرن بیستم، دوره تلخ و ناکامی برای نویسندگان روسی است. به
عبارتی پس از این که چخوف در سال 1904 از دنیا رفت و پدر معنوی
روسیه «تولستوی» در 1910 سر به زمین گذاشت، نسل بعدی نویسندگان
دیگر نتوانستند جای پای گذشتگان بگذارد. در حالی که آنها
میخواستند و میتوانستند وارث حیات معنوی روس باشند، ـ نشانهای
این امر در همان دو دهه اول قرن بیستم به چشم میآمد.ـ به عبارت
دقیق تر در فاصله سالهای 1883 و 1917 دو گرایش ادبی در جامعه
روسیه شکل گرفت، گروهی که ادبیات را در مسئولیت اجتماعی و شیوههای
مبتنی بر واقعگرایی و طبیعتگرایی دانستند و راه رمان نویسان و
نمایشنامه پردازان عصر طلایی را ادامه دادند. و گروه دوم شیفتگان
روح ادبی روسیه، تا جایی که آنان را میتوان موجد رنسانس ناقص
ادبیات روسی محسوب کرد. به طور مشخص الکساندر بلوک، شاعر و
نمایشنامه نویس [1922 ـ 1880] و آندری بلی، شاعر و نظریهپرداز
[1934 ـ 1880] و ویاچسلاو ایوانف [۱۸۶۸-۱۹۴۹] سه نفری که از بانیان
و چهرههای مشخص سمبولیسم در ادربیات روسیه بودند. اینها نيروی
خود را معطوف نوعی ادبیات اجتماعی که منتقد نظام سرمایه داری و
دوران مدرن بود کردند، که در نهایت به نقد «مدرنیسم» رسیدند. البته
علاوه بر اینان چهرههایی نیز بودند که میتوانستند روح تازهای به
ادبیات نو روسیه بدمند، اما هیچگاه این فرصت نصیب آنها نشد، تا
جایی که «ولادیمیر ناباکوف» نویسنده و منتقد امریکایی ـ روسی، این
واپسين شعاع خورشید را «سراسیمگی تب آلود استعدادها» نامید که در
ماه عسل دوران انقلاب به لرز نشست.
در اینجا باید موضوعی را تأکید کنم که اگر چه میان این نویسندگان و
نیز کسانی که بعدها در جامعه روسیه این راه را ادامه دادند، دیگر
از آن جریانی که شاید بتوان روح ادبیات روسی نامید خبری نیست، اما
هرازگاه پرتویی درخشان به جامعه ادبی روسیه تابیده میشود که باید
آن را به حساب نبوغ فردی نویسندگان گذاشت. اما پیش از آن که بیشتر
به این موضوع اشاره بپردازم، بهتر است به این نیروی مخرب و نابود
کننده بپردازم.
دو نیرو ، همزمان بر سر تسخیر روح نویسنده روسی با یکدیگر مسابقه
گذاشتند. نخست انقلاب بلشویکی کمونیستی بود که هر گونه اندیشه اصیل
ادبی را به بهانه مخالفت با منافع طبقه فرودست طرد و نابود کرد. تا
جایی که یکسال پس از استقرار دولت لیبرال «الکساندر فیودورویچ
کرنسکی» بلشویکها حکومت او را سرنگون و حکومت دیکتاتوری کارگری را
مستقر کردند و در پی آن این استعدادهای نورسته و تازه جوانه زده،
قربانی انقلاب و شرایط تازه شدند. به عبارتی از نظر حکومت انقلابی
وقت، ادبیات ابزاری در خدمت دولت بود، تا جایی که پیشوا فرمود: «هر
هنرمندی حق دارد آزادانه خلق کند، اما ما کمونیستها باید او را بر
طبق برنامهمان ارشاد کنیم.» در چنین شرایطی بیشتر نویسندگان مجبور
به مهاجرت و فرار از کشور میشوند و دیگران نیز منزوی و یا زندانی
و تبعید می شوند.
اما نیروی دوم، نویسندگان و هنرمندان انقلاب بودند. ـ که از قضا
فزون و قدرتمند نیز بودند ـ اين نویسندگان در جریان سلطه انقلاب،
معتقد بودند که ادبیات بایستی پیام اجتماعی روشن و مشخص داشته
باشد. پیامی در جهت منافع زحمتکشان، و خود همین نویسندگان هنر خود
را مطیع سیاست حاکم کردند و ادبیاتی خلق کردند که خدمتگزار تودهها
باشد. بدینگونه مجموعهای از نویسندگان رئالیستی کارگری! با
ملغمهای از آثار فربه «دن آرامی» جامعه را اشباح میکند. از این
زمان به بعد، اندیشه ادبی تنها پا به پای آرمانهای حزب پیش
میرود. حتا کسی مانند «ماکسیم گورکی» که در برزخ میان حکومت و
ادبیات سرگردان بود، به خطا میافتد و روح ادبیات را در دنیای مردم
فرودست و مطرود شدگان جامعه جستجو میکند.
اما آن نبوغ فردی نویسندگان که در بالا به آن اشاره کردم، با این
که چندان اندک هم نبودند، اما تصمیم دارم به یکی از این نویسنده ها
ـ میخاییل بولگاکف ـ بیشتر بپردازم، اما پیش از آن بد نیست به چند
تایی دیگر نیز اشاره کنم. لئونید نیکلایویچ آندریف [1919 ـ 1871] ] نویسنده و نمایش نویس که
«خنده سرخ» و «هفت تنی که به دار آویخته شدند» از
معروفترین آثار
او به شمار میرود، نویسنده ای که توانست تأثیر عمیق و مهمی بر نسل
نویسندگان معاصر خود به جای بگذارد. او در نهایت به خاطر همين
آثارش درست در همان اوایل انقلاب ناچار به مهاجرت به فنلاند شد. آنا آخماتووا [1996 ـ 1889] از دیگر نویسندگانی بود که نه هرگز
حاضر شد مهاجرت کند و نه در صف انقلابیون قرار گرفت. علیرغم این که
همسر اولش به فرمان استالین اعدام شد و دستگیری چندین باره تنها
فرزندش در بین سال های 49 ـ 1933، عاملی برای تحت فشار گذاشتن او
بود، حتا زمانی از سوی نویسندگان و منتقدین دولتی متهم شد:
نویسنده
ای «فردگرا»... « زنی از طبقات ِ بالا که پیوسته میان ِ اتاق ِ
خواب و نمازخانه در آمدوشْد است» ... «یک راهبه یا روسپی یا در
واقع راهبه ی روسپی که روسپیگری را با دعا درهم میآمیزد »...«
شعرش به کلی دور از خلق و متعلق به دههزار تن اشراف ِ روسیه ی
قدیم است.» اما همچنان به روح ادبیات وفادار ماند. نیکلای رابرتوویچ اِردمان [1970 ـ 1900] نویسنده و نمایشنویسی که
آثارش انعکاس ادبیات واقعی روسیه بود، به ويژه دو نمایش «حکم» و
«خودکشی کننده».
در نمایشنامهی «حکم»، گروهی از دلسپردگان به رژیم تزاری پیش از
انقلاب به تصویر کشیده شدهاند که میان کشش درونی به نظام پیشین و
تلاش برای همساز شدن با نظام جدید سرگردانند.
ـــــــــــــــــــــــــــــــ میخاییل بولگاکف (1891-1940) نویسنده و نمایشنامه نویس. خالق رمان
«مرشد و مارگریتا»، نویسنده ای که به گفته چخوف، احساس «شرم زیبایی
شناختی» برای تجربههای خام، قویترین انگیزهی نویسنده به سوی
کمال هنری او بوده است. کسی که کمی دیر شناخته شد. نزدیک سه دهه از
مرگ «میخاییل بولگاکف» گذشت، تا این که دنیا به ارزش آثار این
نویسنده پی ببرند.
از ويژگیهای او اینکه در نوشتههایش از تظاهر به لحن روانی صرف
آشکار، روگردان بود. نثر تغزل رها و یکدست، پا به پای واژههای
زنده و خاکی و مجتمع آپارتمانی نیز آمیزه فریبندهای با کیفیت
والای ادبی و در عین حال گفتار روان پدید میآورد. او کم در نوشتن
نمایشنامه روایتگری غنایی بود، در نثر نیز عنصر نمایشی را وارد می
کرد.
ويژگی دیگر او گرایش به دقت است. یعنی راه بستن به توهم در توصیف
زمان و مکان، شامل تاریخ درست و نقشهبرداری دقیق شهری که نتیجهی
تجربههای روزنامهنگاری و گزارشگری او بود و از سوی دیگر تربیت
پزشکی و طبابت علمی نیز برای آن پشتوانهای به حساب میآمد.
بولگاکف به زندگی ادبی که روزگاری آن را پست و ممنوع میدانستند
شجاعانه وارد شد؛ زندگی او سرشار از تجربه بود. پزشکی بود که در
بیمارستان و خط مقدم جبهه خدمت کرده بود، نومیدی و پوچی زندگی
شهرستانی روسیه را خوب می شناخت. در «کیف» شاهد حوادث خونین چنگ
داخلی بود، در جنگ علیه کوه نشینان! قفقاز شرکت کرده بود. بازیگر و
مدیر صحنه و دکلماتور و واژهنویس بود و در کمیتهی علمی ـ فنی،
مهندسی. تمام اینها همراه تجربههایی در مقام گزارشگر و
روزنامهنگار، در جان حساسش خلیده بود. گرچه مانند چخوف بیزاری خود
را از کار مبتذل روزنامهنگاری بیان میکرد.
در نمایشهای «روزگار توربینها» و «گریز» و نیز در رمان «گارد
سفید»، به ترسیم مصرانهای از روشنفکران روس که بهترین لایهی
متوسط این کشور محسوب میشوند دست زد. به ويژه آن که در پی سنت جنگ
و صلح، ترسیم خانوادهی روشنفکرِ طبقه متوسط
بولگاکف به زندگی ادبی که روزگاری آن را پست و ممنوع میدانستند
شجاعانه وارد شد؛ زندگی او سرشار از تجربه بود
پرداخت که با اجبار
سرنوشت ناگزیر تاریخی به دامان چنگ داخلی و نیروهای گارد سفید
افتاده است. و این چیزی نبود که به مذاق حکومت و منتقدان دولتی خوش
بیاید. اما ولگاکف کوتاه نمی آید و اعلام می کند:
«من اندیشههایم
را در کنجی دور از انظار زمزمه نمیکنم. آنها را در نمایشنامهای
طنزآمیز میگنجانم و به صحنه میآورم. نشریات شوروی که کمیتهی
اصلی تأمین برنامه را زیر پر و بال خود گرفتهاند، مینویسند
نمایشنامهی «جزیرهی ارغوانی» توهینی است به انقلاب! این ترهات
ناعادلانه است. نمایشنامه به دلایل متعدد انقلاب را به باد نمسخر
نمیگیرد که به دلیل کمی جا فقط به یکی از آنها اشاره میکنم:
توهین به انقلاب نظریه چهارچوب عظیم آن محال است، هزل توهین نیست.
بعلاوه کمیتهی اصلی تعین برنامه که انقلاب نیست...
مبارزه با سانسور به هر شکل و تحت نام هر رژیمی وظیفهی نویسنده
است، درست چون ندای من برای آزادی بیان، من پشتیبان پر شور این
آزادیم، و معتقدم اگر نویسنده بخواهد ثابت کند که به چنین چیزی
نیاز ندارد، به آن ماهی شبیه خواهد شد که به صدای بلند بگوید آب
نه!
این ويژگیها را باید در کارهای طنز آمیزم جستجو کرد: رنگهای سیاه
و کنایی [من نویسندهای کنایه پردازم] که برای رنگآمیزی نکات زشت
زندگی روزمرهمان به کار بردهام، زهری که زبانم را در کامم
میخشکاند، بدبینی ژرف من به روند انقلابی که در کشور عقب ماندهام
رخ داده، و گذراندن تحول بزرگ محبوبم رویاروی آن، و بالاتر از همه
ترسیم کیفیتهای هراسبار هموطنانم...
اما شرایط چنان بر او سخت میشود که مجبور میشود اعتراف کند:
«پس
از آنکه کارهای بسیاری از من ممنوع شد، بسیاری از شهروندان که مرا
نویسنده میدانستند یکصدا پند یکسانی به من دادند، نمایشنامهای
«کمونیستی» بنویسم. [تأکید از من است.] بعلاوه، توبه نامهای برای
حکومت اتحاد شوروری بفرستم و در آن دیدگاههای پیشینم را که در
کارهای ادبیم بیان شده انکار و تقاضای کار کنم و قول بدهم که در
آینده به عقاید کمونیستی وفادار باشم. [هدف: نجاتم از تعقیب،
تنگدستی، و در نهایت مرگ ناگزیر.]
این پند را گوشم نشیند. برایم دشوار است که با نامهای دروغین خود
را به حکومت اتحاد شوروی عنصر مطلوبی وصله کنم، و چنین کاری را
پشتک واروی ناشیانه و بیخردانهی سیاسی میدانم. حتی نکوشیدهام
نمایشنامهای کمونیستی بنویسم و پیشاپیش میدانستم که نتیجهای
عایدم نخواهد شد. [پس] عزم جزمم دایر بر پایان دادن به عذابم در
مقام نویسنده وادارم میکند نامهی بیریایی به حکومت شوروی
بنویسم.»
در اینجا بايد به نکتهای اشاره کرد که میتوان گفت گرهگاه دشواری
در زندگینامهی بولگاکف وجود دارد. یعنی نقش استالین در سرنوشتش
او. تا جایی که بولگاکف نامههایی به استالین می نویسد. استالین به
نخستین نامه بولگاکف که در 3 سپتامبر 1929 و از طریق رئیس ادارهی
هنرها «آ. ای. اسوید رسکی»، ارسال میشود و در آن تقاضای نویسنده
میکند کشور را ترک کند پاسخ نمیدهد. ـ شاید این نامه هرگز به دست
استالین نرسیده باشد.ـ تا این که بولگاکف دومین نامه «به حکومت
اتحاد جماهیر شوروی» آنهم در
نومیدی کامل مینویسد، یعنی هنگامی
که همهی نمایشنامههایش از برنامه حذف شده بودند و او نه تنها از
انتشار آنها، بلکه از به دست آوردن هر شغلی در تئاتر ناامید شد.
این نامه *که در 28 مارس 1930 فرستاده شد، چنین مضمونی دارد: «تمام
امیدها و زحماتم به باد رفته است. من شخصیت سیاسی نیستم، بلکه
نویسندهام، و مایلم همه کارهای ادبیام در شوروی به صحنه بیاید.
استدعا دارم دریابید که نوشتن برایم در حکم زنده به گور شدن است...
از حکومت شوروی درخواست دارم به شیوهای که مصلحت میداند کاری در
حقم بکند و این موقعیت را تغیر دهد، زیرا من، نمایشنامهنویسی که
پنج نمایشنامه نوشته و در سراسر اتحاد شوروی و کشورهای دیگر
مشهورم، در این لحظه با تنگدستی و خطر پرسهگرد خیابانها شدن و
مرگ رویارویم.**
او در اواخر عمر کوتاهش چنان ناامید و تنها شده بود که که در بستر
مرگ تنها به سرنوشت کتابهای منتشر نشدهاش فکر می کرد. او مرتب به
همسرش میگفت: «بگذار بدانند... بگذار بدانند.»
شاید اشاره او به یکی از هستههای اصلی رمان «مرشد و مارگریتا» است
که به رغم آنکه گاه از مرز زندگی چسمی آفرینندهی آثر فراتر میرود
و بسیار دیر دست میدهد، ناگزیر در حیات روحی او به پیروزی می رسد.
بولگاکف در فوریه ی این سال 1940 پشت آخرین عکسش که در آن عینک
دودی به چشم دارد نوشت:
«به همسرم النا سرگیوونابوگاکووا
من این عکس را تنها به تو دوست و همراهم تقدیم میکنم. غمگین نباش
که چشمانم چنین تاریکاند. آنها همواره توانستند حقیقت را از دروغ
باز شناسند.»
منبع: سوویت لیترچر 1988 [نوشته: ولادیمیر
لاکشین ـ مترجم: مهدی غبرائی]
------------------------------------------------------------- پانوشت:
* ـ از این نامه در تاریخ 28 مارس 1930 به نشانی های گوناگون ارسال
شد و نسخه ای هم توسط «ی.ل.لئونتیف» شخصا به دست استالین رسانده
شد. استالین مدتها به این نامه پاسخی نداد، تا این که آن پاسخ
مشهور تلفنی در 18 آوریل 1930 که محتوای آن را «ا.س.بولگاکووا» از
حرف های میخاییل بولگاکف ثبت کرده است:
«نامه شما را دریافت کردیم.
رفقا و خودم آن را خوانده ایم. پاسخ مناسب کتبی به شما داده خواهد
شد. شاید هم می خواهند اجازه بدهیم بروید خارج؟ واقعا حالتان از ما
بهم می خورد و از ما خسته شده اید؟
روزهای اخیر زیاد فکر کرده ام که آیا نویسنده ی روسی می تواند
بیرون از کشورش زندگی کند، و پاسخم منفی بوده است.
حق با شما است، من هم با شما همعقیده ام. دوست دارید کجا کار کنید؟
در تئاتر هنر؟
بله، البته، آیا به آنها پیشنهاد داده ام و آنها رد کرده اند.
خوب، باز هم امتحان کنید و در خواستی به آنجا بدهید. معتقدم که
قبول می کنند. [استالین]
** ـ از پروندهی میخائیل بولگاکف