ادعانامه‏اى عليه كارخانه آدم‏سازى

 

فتح الله بی نیاز
 

نقدى بر داستان دل سگ - اثر ميخائيل بولگاكف
تفاوت ماهوى حكومت ديكتاتورى با حكومت توتاليتر (تماميت‏خواه) در اين است كه اولى براى بقاى خود، انسان‏ها را به مثابه عناصر متشكله در ساختار سياسى خود سازمان‏دهى مى‏كند، اما دومى در پى آن است كه با دگرگونى بنيانى ساختار انسان‏ها، مواد بى‏شكل و متشكله موجوديت ساختار خود را فراهم آورد. براى اين منظور، لازم است كه گذشته انسان - تاريخ جامعه - از حافظه او محو شود و فقط آن مصالحى باقى بمانند كه در جهت مشروعيت بخشيدن و بقاى حكومت توتاليتر به كار مى‏آيند. در ضمن، لازم است كه همه روزه، با توسل به ابزار تلقين و تكرار، به انسان‏ها القاء شود كه آنها خود نيز سازنده و صاحب حكومت‏اند.
بحث در مورد بنيان‏هاى حكومت‏هاى توتاليتر، ژرف‏تر و وسيع‏تر از آن است كه در چنين نقدى بگنجد؛ خصوصاً به اين دليل كه هدف چيز ديگرى است. اما ذكر يك نكته را ضرورى مى‏داند كه گرچه هر متنى را، به لحاظ الزامات زيبا شناختى، بايد در دوره خاص خود مورد داورى قرار داد، اما چنانچه قرار باشد شاخصه‏ها و معيارهاى سنجش اقناع كننده فرامتنى به كار برده شوند، چاره‏اى نيست جز آن كه به ترمينولوژى امروز روى مى‏آورد. به عبارت ديگر، حكومت توتاليتر با اتكاء به مفاهيم و مقوله‏هاى اكنونى سنجيده شود و نه با ملاك‏هاى صد سال پيش.
بارى، داستان "دل سگ"، اثر ميخائيل بولگاكف، همچون مسخ و قصر كافكا، ساس ماياكوفسكى، طاعون و بيگانه آلبر كامو، 1984 و قلعه حيوانات جرج ارول، نشانه آن درونمايه‏اى است كه "حس هنرمندانه" خوانده مى‏شود؛ حسى كه هنرمند را زودتر از فلاسفه و دانشمندان، به "حقيقت" نزديك مى‏كند.
در روزگارى كه تئوريزه‏ترين نظريه‏پردازان غرب كمترين ترديدى در باره "بقاى ابدى" حكومت توتاليتر شوروى نداشتند و فقط در انديشه "تضعيف سياسى" آن بودند، الكساندر سولژنيستين نه به اتكاء "دانش جامعه‏شناسى" و آمارهاى اقتصادى، بلكه به يارى حس و غريزه هنرمندانه‏اش "حس" مى‏كند كه عمر اين حكومت ضدانسانى ديرى نمى‏پايد.در سال 1925 هم كه قريب هفتاد - هشتاد درصد روشنفكران جهان حكومت جديد را تائيد مى‏كردند و حتى لينكلن استنفنس پس از سفرى به روسيه فرياد برآورده بود كه "من در آينده بودم و آينده واقعيت داشت"، هنرمندى مثل بولگاكف كه اهداف ناانسانى بلشويسم را پيش بينى مى‏كند، به زبان هنرى به استالين و بقيه رهبران حزب مى‏گويد كه براى دگرگونى سرشت انسانى، راه به جايى نخواهند برد و صادقانه‏ترين كارى كه مى‏توانند بكنند، اين است كه دست از "اصلاح نژاد" بردارند و خانه‏نشين شوند؛ چرا كه اين‏گونه تمايلات نه تنها بهشتى در روى زمين نساخته كه بر جنبه‏هاى جهنمى آن افزوده است.
بارى، در اين داستان، پروفسورى به نام فيليپ فيليپوويچ پره‏ئوبراژنسكى مى‏خواهد با عوض كردن غده هيپوفيز يك سگ، خوى و سرشت او را حذف و منش و سلوك انسانى را جايگزين آن كند. حال ببينيم اين سگ "ولگرد" و "بى‏هويت" كه از سرما مى‏لرزد و زوزه مى‏كشد و در آرزوى يك سوسيس له‏له مى‏زند و نويسنده به شيوه‏اى هنرمندانه، بخش‏هايى از داستان را از منظر او مى‏نگرد، پس از تغيير مى‏تواند آرزوى پروفسور را جامه عمل بپوشاند؟
پروفسور فكر مى‏كند كه بيماران روزنامه‏خوان او، خصوصاً آنهايى كه پراودا مى‏خوانند، هم وزن كم كرده‏اند و هم عصبى، بى‏اشتها و افسرده شده‏اند. او پيش‏بينى مى‏كند كه با افزايش آوازهاى "دست جمعى" - كه بى‏ترديد چيزى نيست مگر رفتار و تفكر گروهى - شوفاژ ساختمان‏ها خراب و لوله‏هاى آب توالت‏هاى يخ مى‏زند (ص 50 و 51) به عبارت ديگر، هر چه بار عملكرد "جمعى" بيشتر مى‏شود، آسايش مردم هم كمتر مى‏شود. در عين حال، مدعى است كه مردى است متكى به مشاهده و واقع‏بينى و نه فرضيه‏هاى بدون پشتوانه.
مى‏گويد: "قاعده اين است كه وقتى انقلابى به پا شد، ديگر احتياجى به روشن كردن آبگرمكن نيست. چرا فرش را از روى پلكان جلوى خانه برداشته‏اند؟ آيا ماركس ممنوع كرده كه كسى پلكان جلوى خانه‏اش را مفروش كند؟ چرا پرولترها به جاى آن كه پلكان را كثيف كنند، گالوش‏ها را در طبقه اول از پاى خود دور نمى‏آورند؟" (ص 52) و به دستيارش دكتر ايوان آرنولدوويچ بورمنتال تاكيد مى‏كند: "به محض اين كه به اين همسرايى ديوانه‏وار خاتمه دهند، اوضاع خود به خود بهتر مى‏شود. در اين حرف، هيچ چيز ضد انقلابى وجود ندارد. برعكس، سرشار از عقل سليم است."
پروفسور كه يك پراكتيسين آرمانگرا هم مى‏باشد، پيش از عمل جراحى به مدت دو هفته، پشت ميز غذاخورى خود و همكارانش به سگ مذكور - شاريك - غذاى خوب و كافى مى‏دهد و با ايده "هيچ موجودى را نبايد كتك زد و حيوان و انسان را مى‏شود با دليل قانع كرد (ص 58)"، خود را از نظر سگ به مرتبه "اولوهيت" مى‏رساند.
كسى كه غده هيپوفيز و بخش‏هاى ديگرى از اعضاء او به جاى اجزاء سگى قرار داده شد، كليم گريگوريه ويچ چوكوفكين بيست و پنج ساله است كه سه بار به اتهام دزدى دستگير شده و شغلش نوازندگى بالالايكا در مشروب فروشى‏هاست.
بنابراين نويسنده، نه روى فردى از طبقه كارگر و دهقان انگشت گذاشت و نه يك كارمند يا نظامى، بلكه فردى از عوام الناس - يا به اصطلاح لمپن پرولتاريا - را برگزيد.
اين انتخاب اولاً نمايانگر بينش وجود شناسنامه نويسنده است، ثانياً رديّه‏اى است بر اين نظر كه مى‏خواهد افكار و بينش هنرمندانه نويسنده را تا سطح گرايشات راست تقليل دهد (نظرى كه براساس وجوه مختلف آن، عملاً بيشتر از نود و پنج درصد نويسندگان و شاعران تاريخ "راست" از آب در مى‏آيند)
بعد از عمل جراحى، اولين كلماتى كه از دهان سگ انسان شده خارج مى‏شود، دشنام ركيك است، بعد كلمه "مشروب" و كلمات "يكى ديگر، دوبل" و بالاخره همه فحش هاى معروف روسى. با اين حال روزنامه‏ها مى‏نويسند: "انسان كاملى به وجود آمده است (و زير كلمات انسان كامل سه بار خط كشيده مى‏شود) - ص 82؛ به عبارتى لايه فوقانى داستان، حتى شكل استقبال از پيدايش چنين موجودى در روزنامه‏ها، همان شكلى است كه در پلميك‏هاى سياسى لنين، استالين و ديگران ديده مى‏شود.
كلمات "بورژوا"، - به عنوان يك ناسزا، "هل نده"، "نامرد بيشرف"، "كشف توطئه امريكايى"، "برويد توى صف مادر...، برويد توى صف!" كه از دهان موجود جديد (شاريكوف) خارج مى‏شود، پروفسور را غمگين مى‏كند و او براى اولين بار گيج و سر در گم مى‏شود (ص 83). به دستور او لباسى تن "موجود جديد" مى‏كنند، اما "لباس‏ها برايش خيلى گشاد است." (ص 83)
موجود جديد تداوم همان هستى پيشين است. اول مى‏گويد "ببينيد، كك توى تنبانم افتاده!"، و بعد به اشتهاى فوق العاده‏اش پاسخ مى‏گويد و وقتى پروفسور به او مى‏گويد كه خرده غذا روى كف اتاق نريز، جواب مى‏دهد: "به فلان جايم."
سعى مى‏كنند يادش دهند كه دشنام ندهد، اما مغزش انباشته از ترهات است؛ هرچند كه او بايد انسان تراز نوينى شود كه طبق نظريه حزب بلشويك ولنين، مى‏تواند در زنجيره‏اى قرار گيرد كه حتى "سگى را به مندليف، شيميدان بزرگ متصل مى‏كند." (ص 85)
اما "محصول" نيروى اراده گرايى، نه تنها در بدو پيدايش كه بعد از آن هم موجود مطلوب پروفسورِ انسان ساز (كه جز لنين كسى نيست) و دستگاه‏هاى آزمايشگاه او (حزب بلشويك) از آب در نمى‏آيد: ته سيگارش را كف اتاق مى‏اندازد، شب و روز دشنام ركيك مى‏دهد، هر جا كه دستش مى‏رسد، تف مى‏اندازد، با ارباب رجوع با خشونت رفتار مى‏كند و دست آخر حتى خالق خود را "پاپا" صدا مى‏زند.
در اين گيرودار، كميته خانگى ساختمان مسكونى، كه نمادى از يكى از ده‏ها كميته‏هاى جزئى وابسته به حزب است، به يارى اين

 ساده‏لوحانه است اگر فكر كنيم كه ايستادگى و يكدندگى لنين براى بقاى حكومت خويش به معنى پذيرش دگرگونى انسانى روسى باشد. خود او هم مى‏دانست كه تربيت سوسياليستى وجود ندارد، زيرا دانش و تجربه سوسياليستى وجود نداشته است
مخلوق جديد مى‏شتابد. به او خط و راه و چاه نشان مى‏دهد و از او مى‏خواهد كه عليه "پروفسور بورژا" طغيان كند. اعضاى كميته حتى اين موجود جديد را به ابزار فكرى خود نيز مجهز مى‏كنند. پروفسور از او مى‏پرسد كه كار كميته چيست و او جواب مى‏دهد: "از منافع مردم دفاع مى‏كند." و وقتى پروفسور مى‏پرسد: "دقيقاً از منافع كدام مردم؟" در جواب مى‏گويد: "از منافع كارگران." و چون پروفسور به او مى‏گويد: "خيال مى‏كنى كارگرى؟"، با اعتماد به نفس مى‏گويد: "حتماً هستم، چون سرمايه‏دار كه نيستم." و آخرش هم شكلك در مى‏آورد. (ص 96 و 97)
اشووندر، مسؤول كميته كه نمونه يك كارمند حزبى متحجر و مطيع است، مى‏خواهد به اين مخلوق "هوويت" ببخشد، زيرا "وقتى جنگ با امپرياليست‏هاى تجاوزكار شروع شد، همه بايد كارت شناسايى داشته باشند." (ص 100)
تعليمات كميته (يا در واقع اهرم‏هاى حزب بلشويك و حكومت روشنفكران (كه بناحق حكومت شوراها خوانده مى‏شد) هم در جهت "انسانوارسازى" اين مخلوق بى‏نتيجه است، زيرا او همچنان با دست غذا مى‏خورد، خودش را تميز نمى‏كند، به ديگران بى‏حرمتى مى‏كند، به زن‏ها حرف زشت مى‏زند و حتى مى‏خواهد به آنها تجاوز كند، شيشه‏ها را مى‏شكند، آب را باز مى‏كند و ساختمان را دچار مشكل مى‏سازد، اما به محض اين كه به او "انتقاد" مى‏شود، به ابزارى متوسل مى شود كه كليه سرسپردگان حكومت‏هاى توتاليتر توسل مى‏جويند. فرياد مى‏زند: "شما يقه آهارى‏ها طورى رفتار مى‏كنيد كه انگار هنوز هم حكومت تزارى برقرار است." (ص 115)
و نشان مى‏دهد كه مثل بقيه مريدان حكومت توتاليتر، به خبرچين بى‏جيره و مواجبى تبديل شده است: "هى حرف و حرف! ضدانقلاب ناب." و چون بيشتر حرف مى‏زند، مى‏فهمند كه كتاب هم خوانده است، اما نه رابينسون كروزى دانيل دفو را بلكه مكاتبات انگلس با كائوتسكى را." (ص 117) - هر چند كه با هيچ كدام‏شان موافق نيست، اما دوست دارد "همه چيز از اربابان گرفته شده و تقسيم شود." (ص 118)
آيا اين گرايش نشانه تحول است؟ آيا كلاس‏هاى ايدئولوژيك كارگرى، توانست ساختار ذهنى تعليم گيرندگان روسى و فرانسوى را طبق الگوهاى آفاناسيف و ژرژ پوليتسر شكل دهد؟ آيا با خواندن و ياد دادن و تصميم‏هاى فردى، مى‏توان از ساعت يازده روز يكشنبه آينده ديگر حسود نبود، ديگر خودخواهى بيش از حد نداشت، و يا از غمگينى فاصله گرفت و به شور و شوق و زيبايى‏هاى زندگى دل بست؟
توده مردم را شايد بتوان تهييج كرد، شايد براى چند سالى به آلت بلااراده اهرم‏هاى سركوب تبديل و سر روشنفكران را با ديوار خشونت كور آنها له كرد، اما خوش خيالى است اگر تصور شود كه "شكل دهى" توده‏ها ابدى است. مگر خودِ سر سخت‏ترين بلشويك و بقاياى راه‏پيمايان طولانى چين توانستند الگوى "چگونه مى‏توان يك كمونيت خوب بود" آرمانى رهبران حزبى را حفظ كنند؟
ساده‏لوحانه است اگر فكر كنيم كه ايستادگى و يكدندگى لنين براى بقاى حكومت خويش به معنى پذيرش دگرگونى انسانى روسى باشد. خود او هم مى‏دانست كه تربيت سوسياليستى وجود ندارد، زيرا دانش و تجربه سوسياليستى وجود نداشته است. خود او اعتراف كرده بود كه كاخ سوسياليسم را روى شن ساخته است، درست مثل پروفسور كه خطاب به مخلوقش فرياد مى‏زند: "تو متعلق به پست‏ترين مرحله تكاملى! هنوز در مرحله شكل‏بندى هستى. از نظر هوش ضعيفى. تمام اعمالت صرفاً جانورى است. با حماقتى جهانى در باره توزيع ثروت اظهار نظر مى‏كنى و در عين حال خمير دندان مى‏خورى." (ص 119) و احساس بيهودگى مى‏كند: "اگر كسى الساعه مرا به زمين بيندازد و چاقويى توى قلبم فرو كند، پنجاه روبل به‏اش جايزه مى‏دهم." (ص 133)
نويسنده با چيره‏دستى تمام در صفحه 134 از زبان پروفسور مى‏پرسد: "وقتى هر روز خدا، زن‏هاى دهاتى قادرند اسپينوزاى واقعى بزايند، چرا بايد اسپينوزاى مصنوعى ساخت؟"
البته نويسنده زنده نماند تا بفهمد كه "حزب" بلشويك در كشور دويست تا دويست و پنجاه ميليونى شوروى، با آن گذشته درخشان هنرى و علمى، طى هفتاد سال حتى هفتاد تا تور گنيف، شچدرين، برودين و چايكوفسكى، لباچفسكى، پلخانف هم به جهان بشرى تحويل نداد.
با اين حال "حزب" در داستان دلِ سگ دست از سر "انسان تراز نوين" خود برنداشت. به او هويت بخشيد و ورقه‏اى به دستش داد: "بدين وسيله گواهى مى‏شود كه حامل اين برگ، رفيق پوليگراف پوليگرافوويچ شاريكوف، به سمت كارمند بخش فرعى سازمان بهداشت شهر مسكو منصوب شده و مسؤول نابودى چهارپايان ولگرد (نظير گربه و غيره) است." (ص 143)
شاريك سابق كه حالا از سوى كميته‏هاى حزبى و "رفيق اشووندر و ديگر رفقا" عنوان رفيق گرفته بود، با ژاكت چرمى دست دوم، شلوار كوتاه چرمى فرسوده، چكمه بلند سوار كارى انگليسى كه تا زانو تورى داشت، و در حالى كه بوى گربه مى‏داد - و از دزديدن پول، دستكش و نوشيدنى‏هاى پروفسور و دستيارش خوددارى نمى‏كرد - هر شب مست لايعقل به خانه برمى‏گشت و تازه حق قانونى‏اش را هم مى‏خواست. حتى روزى يك دختر جوان و ساده‏لوح را با خود آورد و گفت چند روز ديگر با او ازدواج مى‏كند. و وقتى پروفسور ماهيت شاريكوف - يا شاريك سابق - را براى دختر افشا كرد، "انسان‏تر از نوين حزب" دختر را تهديد كرد: "گيرت مى‏آورم. كارى مى‏كنم كه يادت بماند. فردا مى‏گويم حقوقت را قطع كنند." (ص 148)
او به پشتيبانى "حزب" و "رهبران حزب" مى‏توانست دخترك را تهديد كند. همان‏ها بودند كه به او گفتند اسرار پروفسور را گزارش دهد و همان‏ها بودند كه سرانجام پروفسور را به "ضد انقلاب بودن" و "منشويك بودن" متهم كردند. (ص 149) پروفسور با ديدن اين وضع خرد شد. "قامتش خميده و موهايش سفيد شد." (ص 149) اما آن قدر شجاعت و صداقت داشت كه كار شاريكوف را يكسره كند و او را به روز اول بازگرداند، چيزى كه رهبران حزب هرگز به آن تن ندادند، زيرا به قول خروشچف انسان روزى از زن، نوشيدنى، پول، تجملات و تفريح سير مى‏شود ولى از قدرت هرگز.
اين قدرت به لحاظ برخوردش به انسان، نه تنها هيچ تفاوتى با قدرت‏هاى قبلى و بعدى ندارد، بلكه به مراتب از آنها ناانسانى‏تر است، چرا؟
مطالعه‏اى اجمالى نشان مى‏دهد كه انديشه‏ها، نظريه‏ها و تزهاى ماركس، صرفنظر از ارزيابى صحت و سقم آنها، ماحصل تحقيقات و تتبعات وسيع و عميق فلسفى، جامعه شناسى، تاريخ، اقتصاد و غيره بوده است و تمركز اين انديشمند روى سوژه حيات تاريخى بشر بوده است و نه اعمال سطحى سياسى و حتى توطئه گرانه و كودتاگونه.
ماركس گفته بود كه هيچ فرماسيون اجتماعى - اقتصادى جاى خود را به فورماسيون مترقى‏تر نمى‏دهد مگر آن كه به لحاظ مادى و معنوى به اشباع رسيده و خود موجبات انهدام و نفى خود را فراهم كند. در جامعه سرمايه‏دارى هم فقط زمانى كه فوران توليد هم مادى و معنوى حاصل شد، مى‏توان از تحول صحبت كرد.
لنين نه تنها اين اصل فلسفى را تا حد يك موضوع سياسى تقليل مى‏دهد و با استدلال "انقلاب در ضعيف‏ترين حلقه سرمايه‏دارى" كه درست در نقطه مقابل آراءِ ماركس بود و در واقع فقط "توجيهى" براى كسب قدرت بود، جايگزين كرد، بلكه بر آن شد كه در عقب‏افتاده‏ترين، بى‏سوادترين و فاسدترين كشور اروپا، "انسان تر از نوين" خلق كند. اما نتيجه كار چه شد؟ تاريخ به اين پرسش جواب داده است، هر چند كه هيچ يك از هزاران سياستمدار و مأمور امنيتى شوروى، لحظه‏اى نخواستند به نداى هنرمندانه امثال بولگاكف گوش كنند كه: "انسان در هیچ قالبى نمى‏گنجد، حتى قالبى كه خود براى خود برمى‏گزيند." 
 

  اول صفحه



 

یادداشت

بولگاکف به روایت بولگاکف

شكست اراده‏گرايى در آينه ادبيات

بگذار بدانند... بگذار بدانند...!

پیروزی در حیات روحی

ادعانامه‏اى عليه كارخانه آدم‏سازى

شیطان را تا کجا باید دنبال کرد

بازیگوشی با حس غریبی از دلتنگی

شعر

 داستان

معرفی کتاب

ارتباط با ما