شعر

 





نصرت الله مسعودی

مستی ِمعصومانه

سمفنونی ِ دهان های مات بود وُ
ِولوله ی غبغب ِشما
که با لرزشی بسیارریشتری
سقف ِ ناگهان را
در چشم ِکلمه ها
سرنگون می کرد.
وما که نه به اندازه ی شما گیج گشته بودیم
بودیم وُ
باهر پسلرزه انگار
معصومانه به گهواره های کودکی بر می گشتیم
تا دوباره قد بکشیم
و به جهانی که با دهان ِ دلقکان می خندید
چنان ریسه برویم
که برق سپیدارهای دَم صبح
روی لب هایمان مان رگ کند.
می بینی که مستی ِما
از آونگ بلوط هایی ست
که سنگ دربغل شان آبستن می شود
و از لرزه وُ پسلرزه هم
خط های غریب شان
به اندازه ی چین ِبین دو ابرو
خط برنمی دارد.
ما درحاشیه ی صاف ِ سپیدارها چیزها نوشته ایم هفتاد من
اما نه چون مثنوی
ومحض ِگل ِروی شما
هیچ گلی هم به آب نخواهیم داد
تا نکند بی خودی
گیجی ازسرتان بپرد
وخدای ناخواسته یادتان بیاید که:
« آدم آدم است .»
وما هم به سببِ آبی که مسافرش
گل بوده است
خودمان را به باد ِنفرین بسپاریم
که استغفرالله خاطرشما را
آزرده کرده ایم.

مهر 88


-------------------______________---__
جواد حیدریان

1

از کدام روزن برون می آیی ماه !
تا پنجره ای به گردنت بیاویزم؟


2
دکمه ها را باز که می کنی
در قفس گشوده می شود
گنجشکها بال می گیرند
و دستهای منتظر
شاخه های خشک درختانند


3
کلاغ
خبری است سوخته از بهاری دور
و درختان
مجله ای هزار صفحه ای
روییده بر دهان خیابان.
تو اما بارانی!
تنت حرف معطری است
که هوا را تازه می کند
من...
آغوشی که به روی کلمات معطر
صفحه گشوده است!


4
به آیینه ای
            شکسته می مانم
که فاحشه ای میانسال
هر بار پس از اتفاق
خود را در آن می جوید!


5
رو ترش مکن
که زل می زنم به زیبایی ات؛
لبهایت اناری است ترکیده
و چشم هایت
امتداد شبی ختم شده به ساحل دریا.
خیس کن هوا را با موهایت
هوا را،
وقتی تاب می خوری
و دامنت باد را می رقصاند.
نایست دختر
درنگ مکن:
ماه از چرخش بیفتد
دریا ما را می بلعد!


6
کف کرده و نرم
بر تن شن ها پهن می شود دریا
بس‌که تن دختران زیبا را ندیده است

دریا را که دیدم
شعر از چشمم افتاد


7
دلشوره دارم موهایت طعم دریا می‌دهد
گولم نزن
سرت را زیر آب کرده‌اند


-------------------______________---__




خیرالله فرخی

قطعه های بی نام

دروغ نیست به مرگ ام تجاوز کرده ای می گوی ام
از گور که در سرم کشیده ای ننگ دارم
با طاقی در این گوشه های خیس
به دعا خوانی عتیق شبیه ترم
حوالی هول می دهی به من می شوم
چون شالی که آویز می شود از باران
قدم باتمام خویش برداشته در مرگ ام ریخته ای
دستان ات را دوست داشت ام داشته باش ام
تا فرصت ام به سمتی که می میرم
حتی ننگ دارم را فراموش می کن ام
که این احشاء سنگیده چیزی برای یادآوری نه دارد
من را در این روزی دوباره ام کن
شاید در انسانی دوباره به میرم
شاید دوباره از انسانی به میرم

حال در حال ام تجاوز کرده ای ترس دارم
از شک کرده ای که نه میرم
از مرگ ام در زبانی که خنجر
و در ترس که مرده ام
سنگی نه نوشته بر اسم ام نشانده ای
رفته ای که سال ها می آید در انتظارم
آمده ای که چشم می بندم به مرگ ام
خانه ام از نو مبارک

در جایی این گورستان
نه بودی در این بودگاه که بوده ام
نه بوده نامی ازمن به سنگی
چه شالی کشیدیم با هم
تو از مرگ من
من از دست که می بردم به گوری
در قطعه ای فراموش .


-------------------______________---__




علیرضا بخشعلی


نقش داوینچی

آنکه نقش سوسیالیست را
زد.
شام آخر مسیح نیز
کار هم او بود.
لئوناردو
همیشه نقاشی نمی کند.
گاه می نویسد.
روزنامه می خواند.
فلسفه می دوزد.
نامه های سرگشاده پیامبران گمنام را
تفسیر می کند.
اما بر روی جنازه بی گناهی
کسی نتوانست
سقفی برای بهشت بسازد.
-------------------______________---__





بهروز پورعلی

جای خالی

از اندوهی که پا می گیرد
                                نرم نرمک
گریزی نیست

کنار تختخواب خالی
چمدانی انتظار می¬کشد
و
ردّ چشمان او
بر تمام آیینه ها جا مانده

دیگر این خانه
                 جای ماندن نیست.


-------------------______________---__
اسماعیل قنواتی

از آلت هایی که دو قلو به بار کردنم

کاردم اگر نزنی خونم نمی چکد
نه آرامم از خیابان هات
نه از تنگاره هات
به تنگ آمده ام

از بو بدم می آید
بدم از گونه های نفتی یشان
بالا می آورم توی خیابان
که کسی جلوی بالا آورده هام می ایستد با یک برچسب قرمز
" باید قورتشان بدهی "

یکیم می خواهد دست بکشد
یکیم می خواهد وا شوم و آزادش بکنم
از بو بدم می آید
نافش بوی خون می دهد و هر چه بکشیش داخلم هست هنوز
از بو بدم می آید
بدم از گونه های خونی یشان
پایین می آورم توی خیابان
که کسی جلوی پایین آورده هام می ایستد با یک برچسب قرمز
باید قورتشان بدهم


-------------------______________---__




كروب رضايي


انار

زندگي پوست تركانده
روي هر درخت
پرنده كه جيك مي زند
دهانش خوني است


-------------------______________---__





شهرام عديلي پور

سراب

تا نه از كرانه هاي دريا رفته باشي
به خواب آتش
همه عمر صف كشيديم
در پره هاي كوير .

شوخي آسمان كرشمه اي بود
كه فريب مان داد
و روز سنگين چشم
پا سفت مي كرد
تا اعماق كفش هاي مان .

تا به خواب پلك هاي كاگلي ام
پا گذاري
همه عمر صف كشيديم
در خيال بيابان
و سايه ي سراب را سركشيديم
يك نفس .


-------------------______________---__





صدف قزلباش


بهار است...

فصلی که در قلبم تجربه اش می کنم
بوی عقاقیا و سوسن عنبری که اطرافم
شوقی از خاطرات قدیم و دلشوره سبکی
 از آینده های نیامده اما نزدیک را،
 از زاویه ای روشن به قلبم وارد و خارج می کند
کوچه ای بسته که نم،طعم شبنم های شیرین را
  بر زبانم جاری می کند.
موسیقی عشق که حس داشتن و ترس نداشتن را در نتی موزون با ضربان نگاهم به اعماق وجود تو ، به من می دهد.
شکوفهء نارنجی که بی صدا دستانی پر مهر آن را به دستانم
  می سپارد،انتظار پاییز را در یادم زنده می کند.
  و نارنج هایی که در سوز و عریانی پاییز به بار می نشینند
  که تمام آدمها در آن وقت شاعر هستند.
چشمانم را در باد بهاری می بندم
و بی آنکه یک مغ باشم،
تمام رنگهای خدا در دیدگانم ظهور می کنند.
شکوفه نارنج هنوز در دستانم به من می خندد
انگار می داند که چه پاییزی در انتظار قلبم است...
  اول صفحه



 

یادداشت

بولگاکف به روایت بولگاکف

شكست اراده‏گرايى در آينه ادبيات

بگذار بدانند... بگذار بدانند...!

پیروزی در حیات روحی

ادعانامه‏اى عليه كارخانه آدم‏سازى

شیطان را تا کجا باید دنبال کرد

بازیگوشی با حس غریبی از دلتنگی

شعر

 داستان

معرفی کتاب

ارتباط با ما