
عاشق كُشي
عليرضا ذيحق
خبرها خيلي ناگهاني پيچيد و " قادر" وقتي فهميد كه كار از كار
گذشته بود. پدرش در يك برنامه ي تلويزيوني كه زنده پخش مي شد، طالب
زني بود كه هفته ي پيش خود را كانديداي ازدواج كرده بود وحالا آن
دو را مي خواستند رودر روي هم قرار بدهند. زن كه شصت ساله بود و
نامش " نورتَن "، دل اش سخت مي تپيد و هرلحظه انتظار ديدن مردي را
داشت كه در پشت پاراوان، صداي وي را مي شنيد و اما چهره اش را نمي
ديد. چهره اي كه هيچ هم آشنا نبود و جز براي معدودي كه او را مي
شناختند، انگاركه هرگز از مادر نزاده بود. قادر كه مي ديد مضحكه ي
اين و آن شده واز فرزند و نوه اش گرفته تا در و همسايه ها مرتب زنگ
مي زنند چه نشستي كه پدرت دارد تجديد فراش مي كند و چشممان روشن،
فوري دست به گوشي تلفن برد و تا خود را به مجري برنامه معرفي كرد،
هيجان خاصي تو سينه ها نشست و همه چشم انتظار حرفهاي مردي ماندند
كه مخالف ازدواج پدرش بود.
- "من مي گويم اين بازي را تمام كنيد كه پدرم بي خبر آمده و اين
كار هيچ صورت خوشي ندارد ؟"
مجري كه زني بيست و هفت ساله بود و در لو ندي و حاضر جوابي چيزي كم
نداشت گفت :
-" پدرتان همين حالا حرفهاي شما راشنيدند و منتظر صحبت هاي او هم
هستيم كه ببينيم نظر خودش چيه ؟"
مرد كه هشتادو يك سال اش بود و اما امروز، خيلي جوان تر از سن اش
نشان مي داد خنديد و گفت :
- "از آنجا كه من نيز اگر سن و سال اورا داشتم و همه اش شصت و يك
سال ام مي شد، ممكن بود كه بخاطر همچنين كاري به پدرم اعتراض مي
كردم او را مي بخشم!"
مجري كه همچنان فرزند او را پشت گوشي نگه داشته بود گفت :
-" حالا جوابت چيه ؟ پدرت حرف شنوي نداره وخوشبختانه شما را هم
بخاطر اين جسارت بخشيدند و مي توانيد هم حرف بزنيد و هم نزنيد. ميل
خودتان است!"
قادر كه دستپاچه شده بود وبا توجه به واكنش تماشاگران تو استوديو و
اينكه به گفته ي مجري همه ي تلفن ها شلوغه و فكر مي كرد كه كشكي يه
و يك نوع بازار گرمي است گفت :
" اجازه مي خواهم ببينم كه نظر ديگران چيه و اينجا من هستم كه بايد
پدرم را ببخشم و يا اوست كه بايد مرا ببخشد ؟"
بينندگان كه از هر قشر و سني داشتند نظرهاشان را مي گفتند و كم كم
كار بيخ پيدا مي كرد و يك مسئله ي خانوادگي داشت ابعاد ملي و جهاني
مي يافت، قادرتلفن را قطع كرد و خواست قيل و قال ها بخوابد كه يكهو
مجري، همصدا با بينندگان، اورا به نقض حقوق بشر و دشمني با آزادي
هاي فردي متهم كرد وگفت :
" وقتي كه هنوز نه به داره و نه به بارو حتي معلوم نيست كه خانم
نورتن پس از ديدن چهره ي طالب اش راضي به ازدواج با او باشد يانه،
چنين الم شنگه اي راه مي افتد پس..."
هنوز حرف مجري تمام نشده بود كه يكي از حاضران جلسه پاشد و با
عصبانيت گفت :
" اين جامعه هنوز، راه درازي را تا تحمل عدالت بايد بپيمايد واگر
قانون هاي نوشته شده همچنان در تعطيلي به سر مي برند، نه گناه
مجريان است و نه تقصير قانون و بلكه اين، سليقه ي افرادي است كه
نمي خواهند حق به حقدار برسد و نسيم مساوات را در زندگي شاهد باشيم.
من مي گويم كه..."
برنامه ناگهان با پخش آگهي قطع شد و وقتي تلويزيون از نو به برنامه
ي زنده بازگشت مجري با حركاتي موزون و آهنگي پرضرب، تصميم گرفت كه
پاراوان را باز كند ووقتي آن دو رو بروي هم قرارگرفتند و مرد با
هديه ي يك شاخه گل، به خانم نورتن سلامي گفت و او نيز با عشوه اي
كه در آن حس شرم موج مي زد تشكري كرد، مجري خطاب به آنها گفت :
-" هرچه مي خواهيد از هم بپرسيد و بگوييد كه تصميمتان چيست ؟"
خانم نورتن با نگاه به مرد پرسيد :
" مي دانيد كه من خواهان مردي بودم كه بين پنجاه تا شصت و پنج سال
سن اش مي شد و اما شما هشتاد و يك ساله ايد و اين برايم كمي عجيب
است كه چرا به اين خواسته من چنين بي توجه بوديد ؟"
مرد كه بليغ و فصيح صحبت مي كرد گفت :
" وقتي كه سي سال از زندگي مرا دزديده اند و من در هيچ يك از اين
سالها، حسي از بودن و خوش بودن نداشتم و هرچه كه مي خواستم يك
جورهايي از من دريغ مي شد و پيرم مي كردند كه زود و تند درخاك شوم
، پس با يك حساب سرانگشتي، من هنوز در درون خود حسي از پنجاه سالگي
رادارم و فكر مي كنم كه به خواسته ي شما كاملا عمل كرده ام."
نورتن گفت :
" من كسي را مي خواستم كه همپاي من بتواند سفركند و لب دريا و دامن
كوه كنارم باشد و اما شما..."
مرد كه لبخندي مي زد گفت :
" فكر نمي كنم پنجاه سالگي سني باشد كه من نتوانم با شما اياق باشم.
حتي اگر سي سال سال هم از سن شما كسر شود تازه مي شويد زني سي ساله
و براي مرد پنجاه ساله، زن سي ساله، زني نيست كه نتواندبا او زندگي
كند."
حرفهاي درگوشي و پچ پچ كردن ها تو استوديو شروع شده بود و اما چون
صدابرداران و دوربين ها توجهي به آنها نداشتند همه ي بينندگان فكر
مي كردند كه فقط آنهايند كه گيج و منگ اين حرفها شده اند وهركسي
رأي خودش را مي داد. يكي براي مرد مي خنديد و ديگري براي زن و بعضي
هاهم حق به مرد مي دادند ومي گفتند :
-" جواني به سن و سال نيست وبه قول او، مهم اين است كه آدم در درون
خود، خود را چه جوري مي بيند."
تلفن هاي استوديو شلوغ بودند و اما مجري كه نمي خواست بحث ها به
حاشيه كشيده شوند، هنوز دست نگه داشته بود كه ببيند آنها بالأخره
چه تصميمي مي گيرند.
زن گفت :
" من گفته بودم كه مشكل مالي و مسكن ندارم و مي خواهم كه چند روزي
را خودِ خودم باشم و همراه مونسي، در گشت و سياحت بگذرانم و اما به
شرطي كه آن مونس نيز دست و بالش براي خرج كردن باز باشد!"
مرد كه همچنان با خونسردي و اشتياق چشم در چشم نورتن داشت افزود :
" اينها رادر برنامه هاي قبلي گفته اي وتو گوشم هست و من نيز اولين
خواستگار تو نيستم و مي دانم كه سه مورد را تا حالا رد كرده اي و
اگر آمده ام، حتما كه بي دليل نبوده. خصوصا از لحظه اي كه شما را
در روبروي خود ديده ام، اين حس و انديشه در من قوت گرفته و يك
الكتريك خاصي را از شما دارم مي گيرم كه قبلا سابقه نداشته."
نورتن كمي فكر كرد و بعد گفت :
" دوست دارم كه پيش از هرگونه تصميمي، يك چايي باهم بخوريم و بعد
نظرم را بگويم!"
مجري برنامه و حاضرين با احساسي از شادي وسرخوشي، همگي دست زدند و
آنها به خارج از استوديو رفتند كه كمي باهم تنها باشند و ببينند كه
تصميم آنها فردا چه خواهد بود.
موسيقي تندي كه با رقص تماشاچي ها همراه بود بلند شد و نوبت به
كانديداهاي بعدي رسيد و اما قادركه خون خون اش را مي خورد چنان
كنفت بود كه وقتي مشت اش را به ميز كوبيد گلدان بلور، تكان خورد و
تا افتاد لب پر شد و زن اش با يك توسري او را ملامت كرد و گفت :
" خوب اين پدرت ما را مضحكه كرد و حالا چه جوري سرخود را پيش اين
وآن بلند خواهيم كرد واقعا مانده ام. حتي نويد و نويده نيز زنگ زده
و گفته اند برايت تبريك بگويم واينكه نگران نباشي كه تو شب عروسي
بابات كه باباي بابا بزرگ آنها هم است، تا صبح قركمر خواهند ريخت.
مي بيني كه چه جوري مسخره ي عام و خاص شديم و حتي نوه هامان نيز ما
را دست مي اندازند ؟ "
قادر كه هنوز دل اش خون بود گفت :
" اصلا به ماچه ؟ ما كه سالي يكبار آن هم تو ديد و بازديد هاي عيد
او را مي بينيم وآن يكبار را هم از اين به بعد تعطيل مي كنيم. فقط
ترسم اينه كه باغ ها و زمين هاي صيفي جاتش را بفروشه و با آن
اكبيري بره ددر و وقتي سرش را گذاشت زمين، چيزي به دست و بالمان
نچسبه. به خدا اگه اين كار را بكنه هرگز او را نخواهم بخشيد!"
زن كه مثل شوهر ش هنوز دلخور بود گفت :
" هنوز كه چيزي نشده ؟ آن زن كه من ديدم و چنان چسان فساني داشت،
مگه راضي ميشه كه با پدرت سر تو يك بالش بذاره ؟ زن درسته كه شصت
سالشه و اما هنوز يك چين رو صورتش نيست و با آن شلوارك كوتاه و
سينه هاي ورقلمبيده و لب و لوچه ي رنگ و روغني اش، محاله كه با يك
پيرمرد هف هفوي هشتاد و يك ساله روهم بريزه!"
قادر كه از توهين زنش "الفت" به پدرش سخت خشمناك بود گفت :
" تو حق نداري به پدرم توهين كني و بهتره كه نگاهي هم به پدر جان
خودت بكني كه تو هفتاد ويك سالگي عصا از دستش افتاده و حالا كاري
به چشماش ندارم كه گوشهاش هم به درد نمي خورند. اما پدرمن چي ؟
توهشتاد سالگي عين يك يله و تازه داره احساس جواني هم مي كنه ؟"
الفت با يك دهن كجي و سه چهار تا فحش آبدار دل اش را خالي كرد
وداشت دستهايش را براي يك پس گردني آماده مي كرد كه آيفون خانه صدا
كرد و از مانيتور ديدند كه پسرشان بابك است و تا در را باز كردند و
بابك آمد تو با شادي گفت :
" از شادي تو پوستم نمي گنجم و واقعا مايه ي افتخار است. پس چرا
تلويزيون خاموشه و چنين لالموني گرفتيد ؟ مگه نمي دانيد كه تو همه
ي كانالها صحبت از پدر بزرگه و حتي يك زن آمريكايي كه چهل سال اش
بيشتر نيست گفته كه اگر نورتن خانم از خير اين ازدواج بگذره او
حاضره كه به خواستگاري پدربزرگ بياد و تا آخر عمر با او تو مزرعه ي
اجدادي شان سر بكنه ؟ آه كه اگر اين كار بشه چقدرزندگي ما عوض ميشه
و نويد و نويده هم بخاطر اخذ اقامت از كانادا، پنج سال از زندگي
شان را تو انتظار نمي گذرانند و يكراست مي روند آمريكا كه به هرحال
آنجا، سايه ي پدربزرگي بالا سرشان است و من و ماندانا هم زياد دلْ
نگران نمي شويم. مخصوصا كه از همين حالاش هم، فكر سرماهاي سخت
كانادا، ما را نگران مي كند. "
الفت و قادر كه انگار هيچ دعوايي با هم نداشتند و داشتند گل مي
گفتند و گلاب مي شنيدند فوري دست بردند به كنترل تلويزيون و ديدند
كه در همه ي كانالها صحبت از " امير اصلان " است و اينكه مردان
شرقي، هنوز سرپا و استوار ند و بي نياز به داروهاي محرك و وياگرايي
كه جوانهاي غربي را معتاد كرده ، سلحشورانه عشق مي ورزند و در
هشتاد و يك سالگي، هنوز شير بيشه اند و خود را پنجاه ساله مي
پندارند. پنداري كه اكسير جواني در ژن هاي آنها ازنو متولد مي شود
و فقط شرطش اين است كه به درون بنگرند و حساب سال و زمان را به
آنهايي بسپارند كه فكر مي كنند پيرند.
قادر كه تا ساعتي پيش خود را شرمنده حس مي كرد و اين انديشه را
داشت كه همه سر به سرش خواهند گذاشت، رو كرد به الفت و گفت :
" حيف كه ما اين مرد را هرگزخوب نشناخته بوديم. در عرض اين چند
ساعت چنان ولوله اي به پاكرده كه پنداري دنيا به فلسفه اي نو دست
يافته است. نويد داشت به بابك مي گفت كه سايت هاي اينترنتي و فيس
بوك هم پرشده از تصوير مردي كه تا ديروز فقط سي چهل نفري او را مي
شناختند و اما الآ ن همه ي دنيا دارند از او صحبت مي كنند. "
قادر كه نگران پدرش شده بود از بابك خواست كه مستقيم به محله ي
قديمي شان برود و پدربزرگش را همراه خود به خانه ي آنها بياوَرَد
كه مبادا تك و تنها حوصله اش سر برود و روزنامه ها و مجلات و
كانالهاي تلويزيوني، بي وقت بروند سروقت اش و بخواهند با سوء
استفاده از رگ مردانگي اش، قانون كپي رايت را زير پا بگذارند و اين
وسط سر آنها بي كلاه بماند.
هر چند كه از دست اهل محله به زور توانستند اورا بيرون بكشند كه مي
خواستند امشب ضيافتي به افتخا ر جهاني ترين چهره اي كه تاريخ محله
به خودش ديده بود به پا كنند، ولي ضيافتي كه انتظار امير اصلان را
در شمالي ترين نقطه ي پايتخت مي كشيد با شكوه تر از آني بود كه
انتظار مي رفت. قادر با تماسي كه با يكي از شركتهاي تبليغاتي داشت
وقرارشد ه بودكه سود حاصل از گزارش ها را نصف به نصف تقسيم كنند
ضيافتي در باغچه ي خانه ي شان راه انداخت و چون ترافيك سختي در
كوچه پس كوچه هاي محلشان ايجاد شده بود و دهها كانال تلويزيوني و
صدها خبرنگار مطبوعاتي، در بالاي ديوارها و پشت بامها تجمع كرده
بودند كه از ورود امير اصلان و ناگفته هاي او گزارش تهيه كنند،
ماشين بابك بين راه گير كرد و ناچارشدند كه به شكلي مخفيانه امير
اصلان را سوار دوچرخه تا دم خانه برسانند كه اين دوچرخه سواري نيز،
بازار شايعات را داغ تر از آني كرد كه كسي فكرش را مي كرد.
" اميراصلان " اول از همه با مجري برنامه اي كه صبحي صدا و تصوير
او را در دنيا پخش كرده بود در خلوت ماشين آنها به مصاحبه نشست و
بعد،طبق سناريويي كه شركت تبليغاتي سريعا به طور شفاهي و في
البداهه نوشته بود، به گفت و شنود با خبرنگاران پرداخت و وقتي كه
شبانه، صداي دهل و سرنا خوابيد و همه رفتند كه بخوابند و ببينند
فردا جواب نورتن چه خواهد بود، امير اصلان پسرش را ديد و نوه و
نتيجه هايش را كه همه دورش جمع بودند و تو اين وسط، قيافه ي بعضي
ها را هم تازه مي ديد.
برنامه ي تلويزيوني كه ساعت ده بامداد شروع مي شد و يك ملت همه در
داخل و خارج از كشور، چشم انتظار بودند كه ببينند نتيجه چه خواهد
شد با حضور مشهور ترين چهره هاي سياسي روز، سينما، تلويزيون و
موسيقي برگزار شد و و با مقدمه چيني هاي مجري، از نورتن خواسته شد
كه نظر خود را در باره ي اين خواستگاري، بي آن كه تحت تأثير
كوچكترين فشار و تهديدي باشد بيان كند. نورتن كه زيباتر از همه ي
روزهاي ديگر بود و در جامه اي فاخر مي درخشيد با اندكي تأمل گفت :
" بي آن كه تحت هرگونه فشار وجبري باشم، اعتراف مي كنم شب را خوابي
خوش داشتم و مدام در فكر جناب امير، به روياهاي شيريني مي انديشيدم
كه در كمين فرداهايم بود.مخصوصا آن صحنه دوچرخه سواري اش محشر بودو
آدم را ياد فيلم هاي وسترن مي انداخت. اما شايد بگوييد كه چطوري مي
شود هم آدم بخوابد و هم در فكر كسي باشد ؟ بايد صادقانه اعتراف كنم
كه اين خواب، چيزي بود بين خواب و بيداري و روياها مرتب سراغم مي
آمدند و فكر مرا درگير خود مي كردند. تا كه بالأخره از آن وضعيت
خاص در آمدم و رفتم سراغ سكه اي كه از بچگي ها با من بود و معمولا
قبل از هر تصميمي با آن شيرو خط مي اندازم. دقيقا هفت بار سكه را
بالا انداختم و در هفتيمن بار بود كه متأ سفانه خط آمد ومن بايد
اعلام كنم كه با همه ي عشقي كه به امير اصلان دارم، از عشق خود مي
گذرم. اما طي ساعاتي كه با او بودم اين اعتراف هم ضروري است كه من
او را حتي جوان تر و استوارتر از مرداني ديدم كه در سي سالگي عشق
مي ورزند. من با او ازدواج نمي كنم و اما او هميشه مي تواند يكي از
نزديك ترين دوستان من باشد. زيرا عشق او، چنان آتشين است كه حس مي
كنم با ازدواج، چنان شور و عشقي براي هميشه لطمه خواهد ديد. يعني
تجربه هاي من، اين را گفته اند كه هرگز با كسي كه عاشقش مي شوي
ازدواج نكن. هفت طلاقي كه تا حالا داشتم كافي است و ديگر نمي خواهم
ريسك كنم. با كسي ازدواج خواهم كرد كه هرگز نتوانم عاشقش شوم و
طالب هاي من همچنان مي توانند در برنامه حاضر شوند. اما امير اصلان،
جاذبه ووزني دارد كه عين بي وزني است و آدم نمي تواند كه عاشقش
نباشد!"
اميدها به يأس گراييده بود ونفس ها تو سينه حبس بودند كه امير
اصلان با دو بيت از " شهريار" چنين گفت :
" توماهي شب به هر بامي بر آئي، عالم افروزي تو شمعي پابه هر محفل
گذاري، محفل آرائي
تورا مشكل به پاي خوان خود بينم، كه مي دانم تو شاهي، كلبه ي درويش
مسكين، مشكل آرائي
اعتراف مي كنم كه تن نور، عاشق كُشي رعنا است و اگر من سي سال از
سن او كم كردم، واقعا كم بود و اوهنوز آشوبگريست كه شعله اش آدمي
رامي سوزاند و لذا، توصيه ام اين است كه هميشه نگاه به زواياي
پنهان داشته باشيد . جوانان شصت ساله زيادند و شصت سالگان جوان،
كمياب و نادرو تن نور از آن نادره هاست."
همه داشتند ابراز احساسات مي كردند كه تن نور با احترام و كرنشي
تمام از امير جدا شد و مجري گفت :
" امير اصلان يك طالب ديگر نيز دارد كه همين حالا در استوديو خواهد
بود و از شما مي خواهم كه به افتخار او يك دست بلند بزنيد. "
پاراوان بسته شد و زني موبور و برنزه، در ميان نورها و الحان
موسيقي پيدا شد و همه ديدند كه زني آمد بلند بالا و عشوه گر كه تن
نوركجا و او كجا ؟
مجري كه عشوه مي آمد و لوندي اش توجه كارگردان هاي سينما را به خود
مي كشيد گفت :
" اين هم سوزان. همان بيوه ي آمريكايي. دلباخته ي امير و اما نه
عاشق كُش. زني عاشق پرور. آمده به خاطر عشقش و شروع يك زندگي
تازه!"
زن كه با لهجه صحبت مي كرد براي شروع صحبت گفت :
" فقط مي خواستم بدانم كه امير اصلان متولد كدام برج است كه ستاره
هاي ما چنين در هم گره خورده است وبعدش كه آيا حاضراست بامن به
كاليفرنيا بيايد يانه ؟"
امير اصلان نيم خيز شد و درحالي كه قامت راست مي كرد گفت :
" چون تصميم ندارم كه اين پاراوان كناربرود و اصلا ازدواجي صورت
بگيرد جوابي به اين سؤال نمي دهم واز همينجا مي روم پشت صحنه و يكي
دو روز كه بگذره با ز امير اصلان را جز انگشت شماري به ياد نخواهند
رفت."
مجري هرچه كرد و تماشاچيان هرقدر كوشيدند كه با استدلال و التماس
او را تو صحنه نگه دارند كارساز نشد و امير اصلان به حالت قهر دور
شد. الفت چشم غره اي به شوهرش رفت و نويد و نويده به بابك روترش
كردند و بابك هم مثل مادرش به قادر و قادر رفت براي التماس كه شايد
پدرش را برگرداند و اين شانس را از مفت و الكي از دست ندهند كه
امير اصلان گفت :
" مي دانم كه بايد تاكسي كرايه كنم و منتظر عيد باشم كه شايد شما
را باري ديگر ببينم اما من، واقعا عاشق نورتن بودم و عشق او بود كه
مرا تا اينجا كشانده بود!"
الفت، قادر را كنار كشيد و گفت :
" ولش كن! خلايق هرچه لايق و همان بهتر كه بره تو تنهايي اش
بپوسه."
امير اصلان داشت از ميان دوربين ها و خبرنگاران رد مي شد كه يكي
ازخبرگزاري هاي رسمي آن راز سي ساله را بپرسيد و اينكه زندگي اش را
به كي باخته ؟ "
امير اصلان كه داشت سوار تاكسي مي شدبه خبرنگاره گفت :
" به شما ي نوعي و آن قفس طلايي كه اين همه تمجيدش مي كنيد. به آن
سالهايي كه حس مي كردم اين ديگران بودند كه مي گفتند چه بپوشم و چه
بخورم و چه بگويم و چه بكنم! تا كه نورتن را ديدم و عاشق شدم.عشق
جوانم كرد و اما اين همه سؤال و جواب، باز بيزارم كرد. حالا ديگر
نمي دانم چند سال ديگر بايد بگذرد كه من دوباره جوان شوم. امااگر
شما چيزي مي دانيد، بگوييد كه من نيز بدانم.روزنامه هاي فردا را
حتما خواهم خريد! "

1388

|
|
|