
باغ سیب
حمید رضا ایروانیان
هر سه پسر پشت در ایستاده بودند . یکی از
آنها گفت :
چرا زنگ نمی زنی ؟
آن یکی نگاهش کرد و گفت :
تو مطمئنی همین خونه است ؟
--آره!! . بیا برو کنار ، خودم زنگ می زنم !
او را با دست کناری زد و زنگ را تا آخر فشار داد .. لحظه ای گذشت .
یکی گفت : کیه ؟
همه ساکت بودند . نگاهی به هم انداختند . مرتضی بود که سکوت هر سه
نفری شان را شکست :
--ما.. ما هستیم خانم .
-- شما ؟!
-- بله خانم ، قرار بود امروز ما میوه ها رو بچینیم .
-- اوه بله ، شما پسر آقا ناصر هستین؟
لبخندی زد . گفت: بله !!
در با صدای بلندی باز شد . آرام در را باز کردند . اما هنوز هر سه
نفر پشت در ایستاده بودند . مرتضی گفت : بریم تو دیگه !!
داخل شدند . نسیم خنکی به صورتشان وزید . مرتضی چشمانش را برای
لحظه ای بست . باز که کرد . دو برادرش را چند قدم آن طرف تر دید ..
نگاههایش را به اطراف دوخت .باغی بزرگ بود با درختان انبوه سیب ...
باد در میان شاخه ها می وزید. گویی شاخه ها در میان وزش باد می
رقصیدند . کنار دیوار آجری یک تاب سفید بود که آرام تکان می خورد .
توی باغچه ها پرشده بود از برگهای درختان و سیب های فرو افتاده ..!
بسیاری از آنها گندیده و خراب شده بودند . مرتضی خم شد . سیبی را
از باغچه برداشت . بویید . عطر عجیبی داشت .
یکی در حالی که کفشهایش را روی سنگفرشهای باغ می کشید به طرفشان
آمد . گفت :
بیایید جلوتر ببینم ..
مردی بود کوتاه قد با صورتی تیره و شکسته . موهای تنکش نامنظم روی
سرش پخش شده بودند . سبیل پرپشتی داشت که دائما آن را با زبانش خیس
می کرد .
مرتضی جلو آمد ، گفت : سلام آقا ، خسته نباشید !
مرد بی آنکه بخواهد جواب سلام آنها را بدهد گفت :
سه نفرید ؟! ولی ناصر گفت دوتا از بچه هاش می یان !!
نگاهی به برادرهای خود کرد کلاهش را در دست گرفت ، گفت : اینجوری
کار زودتر تمام می شه !
با تردید نگاهشان کرد ، گفت :تو چند سالته ؟
-- 17 سال !
-- می تونی میوه ها رو بچینی ؟
-- بله ، بله آقا!! .
باردیگر به برادرهای خود نگاه کرد ، گفت :
مگه نه ؟
همه سرهایشان راتکان دادند .
مرد با انگشت زمختش گوشه ای از باغ را نشانه رفت و صندوقهای خالی
چوبی که روی هم انباشته شده بودند را به آنها نشان داد گفت : زود
باشین دیگه . همه سیب ها رو تو صندوق ها بیندازین . جدا.. جدا .
متوجه شدین ؟
-- بله آقا .
گویی فقط مرتضی بود که جواب می داد . مرد باز با تردید نگاهشان کرد
، گفت :
برید دیگه ، سرو صدا نکنید . آقا مریض هستن ، هیچ صدایی نشنوم !!
-- چشم آقا
به سمت صندوقها رفتند . هر کدام یکی را برداشتند . نگاهی به هم
انداختند . خوشحال از اینکه اتفاق خاصی نیفتاده بود خندیدند .
مرتضی گفت : نوروز ، تو بیا برو بالا !!
-- چرا من ؟
-- چون تو از همه لاغر تری !
رحمان گفت : بذارمن برم
بالاخره مرتضی هم خودش از در خت بالا رفت و مشغو ل چیدن سیب ها شد
. مرتضی از ان بالا داد زد و گفت : رحمان تو همین جا باش سیبها رو
جمع کن
هوا گرم بود . عرق سرو رویشان را خیس کرده بود . گویی فقط خودشان
بوی عرق بدنشان را حس می کردند . هیچ کدام احساس خستگی نمی کردند .
.صدایی آمد که صدای به هم خوردن شاخه های در هم تنیده درختان سیب
را در هم شکست . همان مرد بود . با عصبانیت نگاهشان کرد ، گفت :
چه خبرتونه ؟ مگه نگفتم ساکت باشین !
هیچ نگفتند و ساکت به مرد خیره شدند .
-- "چرا هنوز اینجا هستین ؟ بیا پایین ، برید آخر باغ از آنجا شروع
کنید ."
بی آنکه چیزی بگویند از درخت پایین آمدند و با صندوقهایی که در دست
داشتند به انتهای باغ رفتند . اما در پشت درختان انبوه سیب ساختمان
دیگری بود که توجه رحمان را به خود جلب کرد . نزدیک تر شد . صدای
شکسته شدن شاخه های خشکیده زیر پایش او را از عالم خود بیرون آورد
. اطراف را نگاه کرد ! اما از مرتضی و نوروز خبری نبود. هر کدام به
بالای درختی رفته بودند و گویی هیچ کس حواسش به او نبود . جلوتر
رفت . نزدیک در اهنی زنگ زده که رسید ایستاد . قفلی بزرگ و زرد
رنگی روی درنقش بسته بود . از میان میله های آهنی اش داخل اتاقک را
نگاه کرد . نیمه تاریک بود ! سرش را به میله ها چسبانید و خیره
اتاقک کوچک را پایید ..
قفل را نگاهی انداخت . باز بود . اطرافش را پایید و قفل را آرام
باز کرد . در با صدای زننده ای باز شد . زنگار بین در کنده شد و
روی کاشیهای ترک خورده افتاد . داخل رفت. بار دیگر برگشت . به نظر
می آمد از آن طرف باغ کسی نمی توانست او را ببیند . کلید برق را
پیدا کرد . خواست روشن کند اما ترسید . اتاقک تاریک و نمور بود .
چیزی به درستی دیده نمی شد . نفس عمیقی کشید و بالاخره کلید برق را
فشار داد . لامپ کوچک کم نوری روشن شد و اطراف را با نور ضعیفش
روشنایی بخشید .
-- آه خدای من !! چقدر وسیله اینجاس !!
انبار پربود از وسایل مختلف !! .تارهای عنکبوت بیشتر وسایل را در
خود پوشانیده و حالت رقت باری را به آنها بخشیده بود . قدمی برداشت
.فوتی کرد . تارها ی عنکبوت به آرامی تکان خوردند . بوی نم و
ماندگی فضای آنجا را پرساخته بود . با اینکه کسی آنجا نبود اما
احساس بدی داشت !! پایش به چیزی برخورد کرد . با تعجب زیر پایش را
نگاه کرد! گونی بزرگی بود که رطوبت انباری رنگ آن را عوض کرده بود
. خم شد و گونی را که با نخ نازکی بسته شده بود را باز کرد .
-- وای خدای من این همه قند !!
درون گونی پر بود از کله های بزرگ قند !! . یکی را برداشت . اما
همه آنها سیاه و کثیف شده بودند . . بقیه را نگاه کرد! آنها هم
سیاه و بدرد نخور بودند . .. با حسرت نگاهی به قندها انداخت ! آب
دهانش را قورت داد ! گویی وارد انبار گنجینه ای شده بود .
کتاب ، دوربین های عکاسی و فیلم برداری قدیمی ، ریش تراشی های برقی
و دستی گران قیمت . اتو و هزار وسیله دیگرکه به نظر همگی آنها را
دور انداخته بودند !!
خندید . چشمانش برقی زدند . با عجله بیرون آمد . رحمان مرتضی را
آرام صدا کرد. مرتضی سرش را از میان شاخه های درخت بیرون آورد ،
گفت :
چته ، چی شده ؟
-- بیا پایین!!
-- چرا ؟
-- تو بیا ، خودت می فهمی !
هر دو نفر با عجله در حالی که شاخه ها را تکان می دادند از درخت
پایین آمدند. لحظه ای بعد هرسه نفر داخل انباری بودند . . نوروز
گفت :
اینها دیگه چیه ؟
-- مگه نمی بینی ؟
سکوت همه جا را فرا گرفت . با حیرت و شاید هم حسرت انباری را نگاه
می کردند . رحمان گفت :
به نظر شما این چیزها رو نمی خوان ؟ بریم بگیم به ما بدن ؟
نوروز تو سری محکمی به رحمان زد و گفت :
احمق اگه بگیم که بیرونمون می کنن
-- پس چیکار کنیم ؟
مرتضی نگاهی به نوروز انداخت . گویی در فکری بود . بالاخره گفت :
گونی ... گونی ها رو کجا گذاشتی ؟
-- چطور مگه ؟
-- برو بیارشون ..
رحمان گفت : دلم یه جوری شده ! حالم بده !! من بیرون کشیک می دم..
-- ترسو ، بزدل ..!!
نوروز بلافاصله از انباری بیرون رفت . گونی کهنه ای که از خانه
آورده بودند را آورد . مرتضی گفت :
چیزای کوچک و بدرد بخور را جمع کن ..
نوروز با تعجب نگاهش کرد . اما چیزی نگفت . با تردید نگاهی به
وسایل انباری انداخت . لحظه ای طول کشید . ولی صدای مرتضی در گوشش
پیچید که می گفت :
چیه ؟ چه مرگت شده ، چرا ایستادی ؟
دقایقی گذشت . تا می توانستند گونی را پر کردند .. نوروز نگاهی به
گونی انداخت ، گفت : یعنی نمی فهمن ؟
-- نه احمق .. تمام اینارو تو لباسهای کار قایم می کنیم.. هیچ کس
نمی فهمه ، فکر می کنن تو گونی فقط لباس کاره
صدایی شنید ! با هراس پشت سرش را نگاه کرد . رحمان بود ، گفت :زود
باشین ، دارم از ترس می میرم !!
نزدیک غروب بود . هوا داشت یواش یواش تاریک می شد . هر سه نفر خسته
و درمانده گوشه ای نشسته بودند. مرتضی انگشتش را به دهان گرفته بود
. نوروزگفت : چی شده ؟
اما چیزی نگفت و مشغول مکیدن انگشتش شد . پوزخندی زد و نگاههایش را
دوخت به گونی کهنه گره خورده !!
گویی هر سه احساس رضایت می کردند . بیش از سی صندوق میوه را پر
کرده بودند . صورت هر سه بر اثر تابش خورشید سیاه و قرمز شده بود .
صدایی بلند شد :
چرا نشستین؟ بیایید اینجا !!
بی معطلی به سمت مرد حرکت کردند . منتظر بودند که هر سه مزد کار آن
روز را بگیرند . مرد سبیلوی کوتاه قد کنار پله های سنگی ایستاده
بود . هر سه را با چشمان ریزش نگاه می کرد . ز بانش را در دهانش
دائم می چرخاند. انگاری که داشت چیزی می خورد . مرتضی که بزرگتر
بود ، گفت :
-- کار ما تمام شده ، همه صندوقها رو پر کردیم ..
با چشمان ریزش نگاهی به صندوقها انداخت لبخندی زد ، گفت :
-- آفرین خسته نباشید ، خدا قوت .
-- خیلی ممنون
عرق تمام صورت و پیرهنشان را خیس کرده بود . بوی نامطبوعی از بدن
هر سه ساطع می شد که مرد را قدمی به عقب راند
-- حالا باید مزد امروز را به شما بدهم ، درسته ؟
مرتضی با لبخند سرش را تکانی داد !!
صدایی دیگر بلند شد
--" حسن ، حسن "
-- بله آقا
--" کجا هستی ؟ "
-- تو باغ آقا
در کوچک سفید رنگی که بالای پله ها بود آرام باز شد . لحظه ای گذشت
اما کسی از آن بیرون نیامد . سایه اش روی دیوار ویلا افتاد . دستش
را روی دستگیره گذاشت و بالاخره بیرون آمد .
مردی چاق ، قد کوتاه با موهای جو گنمی و دماغی بزرگ عصا به دست
بیرون آمد ! پاهایش را روی پاشنه کفش گذاشته بود . شکل عجیبی داشت
. بچه ها با تعجب نگاهش می کردند .
-- آقا چرا بیرون اومدین ، خدای ناکرده.. !!
--" نه ، نمی تونم تو خونه بشینم اگه سرطان استخوان علاج داشت که
تا به حال خوب می شدم . "
-- ولی خدای ناکرده ممکن است اتفاقی برای شما بیفته..!!
--" تو نگران حال من نباش ، پول اینها رو بده تا برن، داره شب می
شه !!"
دست در جیب هایش کرد . چند تا هزار تومانی بیرون آورد ، گفت :
این هم مزد زحمت شما !!
هر سه با تعجب پولها را نگاه کردند . نگاهی به هم انداختند . هیچ
کدام جرات حرف زدن نداشتند جز مرتضی !
-- ببخشید آقا ، ما سه نفریم . هر سه کار کردیم . این حتی مزد یه
نفر هم نیس !!
با خشم نگاهی به مرتضی انداخت گفت :
خودم می بینم ، کور که نیستم ، کار کردید ، این هم پول زحمت
امروزشما!
-- فقط همین ؟ولی .. !!
-- ولی نداره ..
-- ما سی تا صندوق را پر کردیم ، این مزد ما نیست !!
-- پس مزد شما چقدره ؟
باورش نمی شد که بعد از این همه کار چند تا هزار تومانی مزدشان
باشد . آب گلویش را قورت داد . لبش خشک شده بود ، گفت :
-- آقا شما یه چیزی بگید ..!!
مرد کوتاه قد قدمی جلوتر آمد . عصایش را آرام به شانه پسر زد ، گفت
:
" برو بچه ، داره شب می شه انقدر چونه نزن !"
-- چونه چیه ، ما از صبح مثل سگ کار کردیم !!
مرد کمی عقب رفت ! مرد سبیلو غرید و گفت :
-- بچه پرو صداش رو بلند می کنه! همچین می زنم تو گوشت که راه خونه
ات را گم کنی
پولها را به طرفش را پرتاب کرد . گفت
-- ما مزدمون را تمام وکمال می خواهیم
آن دونفر سکوت کردند . با ترس گه گاه مرتضی و گاهی هم مرد را می
نگریستند! رحمان گفت :
بیا بریم ، تورو به خدا چیزی نگو !!
ولی مرتضی جسورتر از چیزی بود که رحمان فکرش را می کرد ! مرد یقه
مرتضی را چسبید و او را به عقب هل داد . روی زمین افتاد . سرش به
تنه درختی برخورد کرد .. صدای فریاد پسربلند شد . دستش را روی سرش
گذاشت ومثل مار در خود پیچید .
-- بلند شو ببینم ، خودت را به موش مردگی نزن !
پسر بلند شد ! خشم و نفرت در چشمانش موج می زد ، گفت :
مرتیکه بی همه چیز ، تو گه می خوری دست رو من بلند می کنی . مامور
می یارم پدرت را در می یارم
مرد جلوتر آمد. باز یقه اش را چسبید. صدای مرد چاق بلند شد :
-- " ولش کن ، چیکارش داری .؟هزار تومن دیگه بهش بده تا بره !!"
با بی میلی دست در جیبش کرد اسکناس مچاله شده ای را بیرون آورد و
باخشم به سمت پسر پرتاب کرد !
-- بیا بگیر بچه گدا ، زود باش برو بیرون تا دنده هاتو نشکستم .
نگاهی به هزار تومانی کرد . بلند شد و خود را تکاند . هزار تومانی
را برداشت . بعد این یکی و آن یکی ..
سرش را بلند کرد . خیره شد به چشمان ریز مرد . لبانش جنبید .
ناغافلانه روی صورت مرد تف کرد .
-- بی پدر و مادر ، تو صورت من تف می کنی ؟
فریاد پسر بلند شد ، گفت :
بچه ها فرار کنید .
گونی به دست به سمت در رفتند . مرد به دنبالشان دوید . مرد چاق در
حالی که می خندید گفت :
" حسن ، حرمزاده های گدا گشنه رو بگیر !! "
در را باز کردند و پا به فرار گذاشتند . مرد از نفس افتاد . ایستاد
. با نفرت نگاهشان کرد و تا می توانست فحش و ناسزا گفت . اما آنها
بی آنکه نگاهی به مرد بیاندازند به سرعت کوچه بلند و آسفالتی را طی
کردند . و لحظه ای بعد از مقابل چشمان مرد دور شدند و رفتند!!


|
|
|