من از زماني كه قلب خود را گم كرده است مي
ترسم.
(فروغ فرخزاد)
اين روزها صحبت از شعر اجتماعي و شعري كه دیدگاه برون گرایانه و
جامعه شناسانه داشته باشد بسيار به میان می آید. بر خلاف آنچه
گروهی تصور مي كنند شعر بومی و سنتی ما از اين بابت تهي نيست يا به
درون گرايي و مفاهیم روانشناسی از قبيل عواطف انساني معشوق و عرفان
و در نهايت خدا تنها نمي پردازد بلكه سعي مي كند تكليف خود را با
اين مفاهيم اوليه روشن سازد تا در نهايت خود خواننده به انديشه اي
كه مورد نظر شاعر است در مسائل اجتماعی و حتی جهت گیری های سیاسی
دست یابد. شاعران بزرگ قديم ما از يك وحدت وجود در بعد درون گرايي
و برون گرايي برخوردار بودند و همانند يك معمار به ساختن مفاهيم از
پايه مي پرداختند و این نتیجه جهان بینی بود که به آن رسیده بودند.
نگرش به جامعه و مسائل آن براساس خودیت انسان و مفاهيم عاطفي که
عنوان مي كردند شکل می گرفت يا از جز به سراغ كل مي رفتند. نيازهاي
روحي چون خدا عشق و عرفان در شعر قديم ما معانی ثابت شده بود تنها
نوع نگاه فرق می کرد و در صورتي به نزول و به خطا می رفت به كثرت
بدل مي گشت.
مثلا آيا دو شاعر بزرگ ما عطار و يا خيام مي و معشوق را مثل هم می
بینند؟ با اينكه اين دو تقريبا هم عصر هستند و در يك سير تحولي
جامعه قرار داشتند. هر كدام دارند دیدگاه اجتماعي خود را به
خواننده بوسيله آموزش مفاهيم دروني يا روانشناسانه القا مي كنند و
در نهایت خواننده خود را به دو سوی متفاوت می کشانند. شاعران قديم
ما بيت و قافيه و قالب شعري را يك پكيچ يا بسته بندي مي دانستند تا
انتقال شعر بين همه مردم دهان به دهان به سادگي صورت گيرد و كلمات
و ريتم شعر و موسيقيايي آن و احساسي كه مي تواند در خواننده بر
انگيزد تغيير نكند. اگر چند شاعر از صف بلند شاعران سنتی ما تنها
امروز عنوان می شود علت این نیست که بلاغت و گیرایی کلام و صنعت و
قالب شعری آنها در اوج خود بوده است بلکه به یک اتحاد و جهان بینی
قابل توجه رسیده بودند که از کنار آن نمی شود به همین سادگی گذشت و
هرکدام سرچشمه تحول و دگرگونی در هر عصر و زمانه ای هستند.
به عنوان مثال در يك برسی جامعه شناسانه ادبيات مولانا و عرفان او
عرفان تحول دگرگوني است مي خواهد مغولان را كه در صحنه واقعي
مبارزه پيروز شده اند و توانسته اند تا مغز استخوان ايراني را با
وحشيگري ها و بي حرمتي هاي خود به حقارت بكشند در جنگ فرهنگي به
زير كشد. همچون بدني كه جراحتي بسيار سخت برداشته و يك ريز غدد
مواد پادتن توليد مي كند. كلام مولانا هم پر از واژه هايي است كه
عشق و طي طريق را به صورتي سهل با گذشتن از خود و بي حجاب معمول در
عرفان عنوان مي كند. ترس از آلوده شدن به نزول و سقوط در ادبيات او
به كنار مي رود. مولانا همچون يك سرباز در ميدان جنگ الينه شمس مي
شود. كسي كه الينه شد ديگر خود نيست كه هراسي از نابودي داشته
باشد. كدام يخ قدرت طلبي است كه بتواند در برابر خورشيد بي نقاب
عشق تحمل كند و چهره اي كه در اوج سماع و خلصه روحي از او در ذهن
شكل مي گيرد يك شير است. "عشق از اول سركش و خونين بود"
بعد از اين توضیح درباره توان و غنای شعر قدیم یا سنتی ما به
نمادهاي شعر احمد شاملو به عنوان يك شاعر بزرگ اجتماعي معاصر و
نمود عرفان به عنوان شالوده هستي در اشعارش مي پردازيم . مسئله اي
كه كمتر به آن توجه شده است. شاملو با داشتن انديشه هاي برون گرا
در اشعار و نوشته هايش و توجه به فلسفه هاي اجتماعي به ظاهر نگاهي
به عرفان و شخصيت دروني يا درون گرايي كلا ندارد.
او همانند همه انسانهاي مسئوليت پذير درد داشت. آشنايي با مرتضي
كيوان او را به سوي ادبيات ماركسيستي و تحليلهاي ديالكتيكي از
دنياي اطراف در اشعارش نكشاند بلكه پنجره اي جامعه شناسانه و انسان
محوري به آثار او بخشيد و ديدگاه برون گرايي او را تكميل كرد. بر
خلاف آنچه امروز عنوان می شود و در کتابها می آورند. هيچگاه در
آثاراش به انكار مذهب و نقش آن در تحولات نپرداخت بلكه بعنوان يك
انسان آزاده همواره به موازات آن حركت مي كرد. تنها وقتي افكار
متعصب و متحجر راه انسان معاصر را مي بست در برابر آن مي ايستاد در
شعر " بيمارستاني كه بستر من در آنست" و " تراشنده آن گنده بتي"
نمونه بارز شجاعت و تحور اوست. از طرفي به خاطر ديد درون گرايي
وحدت وجودي كه ادبيات و فرهنگ ايران دارد نتوانست پيوندي ملموس با
آن بر قرار كند. حركتي كه نيما آغاز كرده بود يعني از شعر سنتي به
سوي ادبيات مدرن در شعر او ادامه يافت اما به موفقيتي كه سهراب
سپهري و فروغ فرخزاد دست يافتند يعني رسيدن به زبان محاوره شاملو
با آن غناي شعراش دست نيافت علت اين مسئله در تفاوت نگاه او يا
همان ديدگاه اجتماعي و تعریفی که از اخلاق در مدرنیته داشت بايد
دانست.
حتي در تحليلهايي كه از شاهنامه و غزليات حافظ ارائه داد به خوبي
توانست پوشش و پوسته شعر فردوسي و حافظ را بشكند. مسئله اي كه قبلا
كمتر به آن اشاره شده بود. شعر شاعران بزرگ و قديم ما در اوج اتحاد
و وحدت وجود قرار داشت به جز عطار كه درون
نگري را پيش گرفت. خيام
به عنوان شاعري واقعیت گرا كه بشارت دهنده پايان دوراني كه مشابه
قرون وسطا در اروپا است و مولانا كه گويي اگزيستانسياليسم سارتر و
فرهنگ مبارزه به نفع انسانيت و بشريت چه در بعد فردي و چه در بعد
اجتماعي در دامن شعر او رشد يافته است و سعدي با آن رويكرد و نگاه
انساني راه زندگي را به انسان امروز كه در دام پوچي و زوال افتاده
مي آموزد و حافظ كه علاوه بر چند پهلو بودن شعرش و انتقال مزامين
عرفاني يك روشنفكر عصر خود است. دردها و رنجهايي را به انسان زمانه
خود رفته رندانه بازگو مي كند. اما شاملو نتوانست با اين نگاه
رندانه به خاطر اختلاف ديدگاه ارتباط درستي بر قرار كند همچنين با
شاهنامه كه در پشت چهره اسطوره هايش و حوادثي بر آنها مي گذرد
فردوسي سعي كرده با آن بيان سمبليك خود انديشه ايراني را به فرهنگ
و هنر و مذهب از زير پاي فرهنگ تركان بيرون كشد و به نسلهاي ديگر
انتقال دهد.
بايد دانست هنرمندي كه رويكرد اجتماعي در آثاراش دارد از ديدگاه
فردي نهي مي شود. علت اين مسئله وجود تفاوت در صفات و فضيلتهاي يك
فرد و يك جامعه است. شما نمي توانيد فضيلتهاي فردي را از يك جامعه
انتظار داشته باشيد زيرا بيشتر اين ارزشها در نسبت دادن به جمع ضد
ارزش به حساب مي آيند و يا بالعكس. به همين خاطر شاعر يا نويسنده
اي كه به بعد اجتماعي توجه مي كند به ظاهر با خصوصياتي غير معمول و
حتي كفر آميز به نظر مي رسد. اين مسئله را بخوبي در شعر" آنگاه
زمين به سخن در آمد" مي توان مشاهده كرد به ظاهر شعر كفر آميز است
اما شاعر به جامعه اي شبيه زمان شكست فاشيست در جنگ دوم جهاني
اشاره مي كند كه چگونه حاكميت يك انديشه و فلسفه باعث انحطاط و
نابودي جامعه شده و عشق كه سرچشمه زندگي است رنگ باخته است. از
طرفي بعد اجتماعي نيمي از سيب است و نيمي ديگر آن بعد فردي و
شاهكار زماني اتفاق مي افتد كه بتوان پيوندي بين اين دو بعد بر
قرار كرد. اما در شعر شاملو شاهد بعد اجتماعي هستيم و تنها در بعد
فردي صداقت و پاك بودن و دلسوزي و عشق مشهود است كه اين صفات
انساني به او اجازه نگريستن از پشت پنجره اي شفاف را به جامعه و
تحولات آن مي دهد. شاملو معتقد است هر چه درون اش صاف تر و زلالتر
باشد مي تواند بهتر اطراف خويش را ببيند و ديدگاه برون گرايي او
عينيت بيشتري با واقعيتها دارد. اين مسئله را چندين بار در اشعارش
آورده است.
"زنگار روحم را صيقل مي زنم آينه اي برابر آينه ات مي گذارم تا از
تو ابديتي بسازم".
توجه به موسيقيايي در شعر و جايگزيني نثر به جاي نظم از همين برون
گرايي او يا نگاه اجتماعي نشات مي گيرد. زيرا نثر بار محتوايي
بيشتري از نظم را منتقل مي كند همچنين دامنه موسيقيايي وسيع تري را
شامل مي شود و مي تواند مفاهيم اجتماعي بيشتري را در شعر آورد.
ركسانا قويترين شعري از شاملو است كه نمود عرفان را در آن مشهود
است. بوداي شاملو يا سنبل عرفان او در شعر با بودا كه براي رسيدن
به نيروانا در خود فرو مي رود و گوشه تنهايي بر مي گزيند بسيار
متفاوت است. بودا يا همان بود شاملو توانسته به سرچشمه تحولات
اجتماعي و هستي برسد در درياي جريانها و تحولات جامعه شناور شود.
شاعر براي تمام رويدادهاي هستي و جهان يك علت واحد و يك فاعل مشخص
مي يابد و آن را با تمام وجود حس مي كند. علتي كه تمام عوامل و
استنباطات منطقي به خواست او در هستي و حامعه عينيت مي يابد.
تا در سايه اين سرچشمه خلقت و تحول بعدها بتواند دليلي براي
فداكاريها ايثارها از جان گذشتن ها و غرور والاي اسطوره هايش پيدا
كند. ميل رسيدن به اين شهد شيرين يا ركسانا باعث مي شود انسانهاي
آرماني او همچون ققنوس خود را در آتش هلاكت بياندازند. اسطوره هايي
كه در افراد جامعه به چشم خود ديده يا شنيده است. شاملو سرچشمه
هستي را در شعر ركسانا مي نامد انتخاب اين نام براي زن بودن آن
نيست بلكه در پي استخراج معني نور و دليل تحولات و دگرگوني ها از
آن است.
در اين شعر شاعر ركسانا را به چشم خويش مي بيند همانند حلاج يا
بايزيد بسطامي اما به نمود بروني عرفان يا شالوده هستي قناعت مي
كند. گويي به مرحله شبيه عين اليقين رسيده است. اما راهي به حق
اليقين ندارد يا نمي تواند خود سرچشمه تحولات اجتماعي در هستي
باشد. شايد علت اينست كه هنوز به وحدت وجود و يا بعد درون گرايي او
به اندازه نيمه ديگر يعني برون گرايي پيش نرفته است از طرفي به
نمود دروني توجهي ندارد تا بتواند طي طريق كند. اما اگر به عرفاني
دست يافت در پناه همين اصول انسان گرايانه و جامعه شناسانه بود كه
در اشعار خود به آن وفادار مانده با صداقت و پاكي درون در پناه عشق
براي پيوند با جهان بيرون توانسته روح را كم كم صيقل زند و به آن
دست يابد پس نمي تواند يكباره مسير رفته را تغيير دهد.
با توجه به تحولاتي كه در اين سي سال اتفاق افتاد و پيش رفتن جامعه
به سوي صنعتي و مدرنيته شدن همانگونه انديشه هاي خيام توانست
جايگاه خود را باز يابد حتي افراد متدين امروز به شعر و محتواي آن
ديگر به صورت گذشته نمي نگرند. در سالهاي آينده با افزايش تاثير
فرهنگ مدرنيته و سازگاري آن با مفاهيم فرهنگي ما و گسترش ديدگاه
جامعه شناسانه در افكار و انديشه هاي همه شاهد پذيرش شعر و نگاه او
بصورت قسمتي از فرهنگ و ادبيات معاصر در تمام قشرها و متفكران و
اديبان خواهيم بود.