تقابل های دوگانه در " روشنان " جمال میرصادقی

 

‏جواد اسحاقیان
 

نگاهی به مجموعه داستان روشنان از جمال میر صادقی
" کشف تقابل ها ، یکی از راهبردهای اساسی خواندن و تأویل متن است. "
رامان ِسلدِنِ
" روشنان " نام مجموعه ای از هجده داستان کوتاه نوشته ی " جمال میرصادقی " ( متولد سال 1312 ) از نویسندگان نسل دوم است که در دهه ی 1370 نوشته و 1378 انتشار داده . این مجموعه به چند دلیل اهمیت دارد و شایسته ی داوری و خوانش است :
• نویسنده نه تنها تجربه ای پنجاه ساله در داستان نویســی دارد ( نخستین مجمـــوعه داستان وی مسافرهای شب در 1341 منتشر شده ) بلکه در زمینه ی تئوری ، نقد و تفسیر داستان نیز آثاری نوشته که قصه ، داستان کوتاه ، رمان (1360) ، عناصر داستان (1364) ، ادبیات داستانی (1365) ، پیش کسوت های داستان کوتاه (1379) ، جهان داستان (1381) و راهنمای داستان نویسی از جمله ی آن هاست و این پژوهنده کوشیده تا به قول خود " اطلاعات خود را در این آثار به روز کند . " (1) اِشراف بر نظریه ی داستان و تجربه ی عملی ، به داستان های میرصادقی ، پختگی ، استواری و انسجامی بخشیده که در خوانش و بررسی آن ها باید بیش تر تأمل کرد .
• " روشنان " شماری از داستان های کوتاهی است که تنوع و تکثّر و در مقام مقایسه با داستان های کوتاه دیگر نویسنده ، نوآوری بیش تری دارند . بعضی چون نویسنده و مار تمثیلی و گروهی مانند روشنان نمادینند . این تنوع و تعدد ، شامل زاویه ی دید نیز می شود : برخی چون طوطی شکرشکن با زاویه ی دید دوم شخص روایت می شوند و پاره ای مانند سرخ و سفید چند صدایی هستند که امروزی تر است. داستان های کوتاه این مجموعه ، به اعتباری دیگر نیز متنوعند : بعضی چون مرگ اقاقی ها و موج بر" زمینه " ( Setting ) استوارند و برخی چون آلاله ها و طاهری می گفت بر شخصیت ( Character ) . تأثیر شگرد " رئالیسم جادویی " از نوع آثار " گارسیا مارکِز " در برخی داستان ها چون بیداری دریا و تأثیر نوع " مقاله داستان " بورخس بر بعضی از داستان ها مانند طاهری می گفت محسوس و قابل تأمل است ؛ اما به گفته ی نویسنده در پیش گفتار کتاب ، آنچه میان همه ی داستان ها مشترک است ، فشردگی آن هاست : " داستان ها در کل ، نسبت به هشت مجموعه داستان کوتاه دیگرم ، فشرده تر و کوتاه تر شده است . . . . داستان ها بیش تر توجه به شکار لحظه ی وقوع حوادث دارد و آنات و لحظات مکاشفه را جست و جو می کند . " (2)
• میرصادقی از معدود نویسندگانی است که کم تر معروض تحولات تاریخی و اجتماعی می شود و در هر حال ، پیوندی پویا و استوار با واقعیت اجتماعی زمان خود دارد . " روشنان " وی نشان می دهد که این پیوند چندان آگاهانه و قلبی است که از نظر ذهنیت اجتماعی ، زیر تأثیر مدرنیسم و پسامدرنیسم قرار نمی گیرد و همچنان به تعهد اجتماعی خود پایبند باقی مانده است و در زمانه ای که بسیاری از نویسندگان به خاطر چیرگی وضعیت اجتماعی نامساعد ، در فورمالیسم ادبی فرورفته اند ، او همچنان بر پیمان خود با واقعیت اجتماعی و جانبداری از " له شدگان " و آرمانگرایان جامعه اش وفادار باقی مانده است ؛ چنان که خود در گفت و گویی در پاسخ به این پرسش که : " آیا میرصادقی ، تعهد اجتماعی نویسنده را مهم تر از تعهد ادبی می داند ؟ " تصریح کرده است : " داستان های من در آن گروه از داستان ها قرار می گیرند که اجتماع و مشکلات آن را مورد توجه قرار داده اند . . . این رسالت ، از متن اثر برمی خیزد و ناشی از تجربه هایی است که در زندگی داشته ام و تعهدی اختیاری نیست ؛ بلکه به صورت غیر مستقیم در آثار من حضور دارد . " (3)
* * *
آنچه به باور من میان همه ی داستان های کوتاه این مجموعه ، مشترک می نماید ، گونه ای تقابل و تضاد است که نه تنها بر ذهنیت کسان داستان ها و نویسنده چیره است ، بلکه این تقابل در ساختار داستان ها به عنوان یک عنصر زیباشناختی حضور محسوس دارد . " تقابل های دوگانه " (Binary Oppositions ) به عنوان " نظریه ی ادبی " و گونه ای خوانش راهبردی البته در زبان شناسی ساختگرای " فردینان دو سوسور " زبان شناس سویسی ریشه دارد اما بعدها از محدوده ی زبان شناسی فراتر رفته به پهنه هــــای فرهنگی کشیده شد ؛ به گونه ای که " نیکلای تروبتسکـــــوی " ( N . Trubetzkoy ) زبان شناس روسی به جای گروهبندی واج ها بر پایه ی شباهت ، دسته بندی بر پایه ی " تمایز " را به کار برد و با تگیه بر این روش شناسی به اندیشه ی تقابل های فرهنگی رسید . از نامه هایی که " یاکوبسن " از " تروبتسکوی " دریافت داشته ، چنین برمی آید که زبان شناس روسی به این نتیجه رسیده که : " ممکن است تقابل های زبانی ـ واجشناسیک ، تقابل هایی در " تاریخ فرهنگ " شناخته شوند " و حتی از موارد متقابل زندگی / مرگ ، آزادی / اختناق ، پاکدامنی / گناه یاد کرده بود . " (4)
اندکی بعد ، " لِوی استروس " ، همکار علمی یاکوبسن در " مدرسه ی جدید تحقیق اجتماعی " در نیویورک ، با الهام از نظریه ی زبان شناختی یاکوبسن به تعمیم نظریات فرهنگی خود پرداخت و با مقایسه ی شیوه های پختن ماهی میان زنان انگلیسی و سرخپوستان آمازونی به تقابل های فرهنگی اقوام باستانی و امروز پرداخت و نشان داد که در شیوه ی دود دادن با آتش و هوا ـ که ابزاری طبیعی هستند ـ با پختن ماهی با آب و روغن در ظرف ـ که مقولاتی فرهنگی اند ـ تقابل وجود دارد . (5)
چنان که گفته شد ، میرصادقی نویسنده ای متعهد ، پیشرو و آرمانگراست و در بیش تر داستان های کوتاه و بلند خود در کشاکش میان نیروهای اهورایی و اهریمنی ، جانب قوای اهورایی نگاه می دارد . در آثار داستانی وی پیوسته قهرمان ( Protagonist ) و ضد قهرمانی ( Antagonist ) هست و تنش و کشاکش میان همین دارندگان ذهنیت های بالنده و تباه است که به برخورد آن دو به عنوان نیروهای اجتماعی می انجامد و داستان را به پیش می برد . این جهتگیری اجتماعی ـ سیاسی ، پای " تقابل های دوگانه " را به میان می آورد که به عنصر غالب در مضامین داستان ها تبدیل می شود . گذشته از این شاید به گونه ای ناخودآگاه ، همین تقابل های دوگانه خود به کارکردی زیباشناختی داستان نیز تبدیل می گردد و تار و پود بافتار ( Texture ) داستان را می تند . آنچه می آید ، کوششی برای بررسی برخی از داستان های میرصادقی از این دیدگاه ساخت گرایانه است .
نخستین داستان با عنوان روشنان ـ که به گونه ای استعاری نام خود را بر کتاب نهاده ـ در حکم مقدمه ای برای معرفی دیگر قهرمانان و مبارزان بیداردل و مبارزی است که در بسیاری از دیگر داستان ها ( آلاله ها ، طاهری می گفت ، اقاقی ها ، تیغزار ، در گردِ راه ) راه های خطرناک حیات اجتماعی ، فرهنگی و سیاسی را درنوردیده اند . داستان با وصفی از سیر و سلوک مسافری آغاز می شود که خسته از زندگی در شهر خفتگان ، با توشه ای بر پشت راه دراز خودسازی را به جایی در آن سوی کوه های برافراشته آغاز کرده است . شهری که این رونده از آن دور شده ، استعاره از جایی آلوده است که دیگر نمی توان در آن زیست : " هوای شهر آلوده بود و زمینش بویناک . هوا و زمینی که گل ها و گیاه ها را پژمرده می کرد و مردمانش را سنگین و خواب زده . مردم جسم سنگین خودرا به این سو و آن سو می کشیدند تا توش و توانشان از دست می رفت . بی آن که ناله ای بکنند ، سنگین بر زمین می افتادند و می مردند ؛ سرنوشتی که در انتظار او هم بود . " (ص20)
در تقابل با این شهر ، به سرزمینی پر از گور اشاره می شود که چون مسافران در آن دراز کشیده می خوابند ، دیگر بار زنده می شوند و طبیعت جاندار ، سرسبز و گل آذین می شود : " آسمان می بارید و زمین می رویید و از گِل او ، گل های سرخ و سفید می شکفت . . . جذبه ی شیرینی او را گرفته بود . ذهنش از هر خاطره ی رنج آوری پاک شده بود ؛ انگاری که تازه به دنیا آمده بود . " (صص26ـ25) آنان که در شهر می ماندند ، از هرگونه فرابینی بی بهره اند و پس از مرگی بی شکوه " سنگ می شدند و تولد دیگری نداشتند . " (ص21) در مقابل ، آنان که برای طی طریق و خودسازی
قدم در راه سلوک می نهند ، نیروهای درونی نهفته شان ، راهبر آنان به سوی مقصد نهایی است .
نیروهای پنهان راهنما معمولا ً در خواب و رؤیا به سراغ " خفتگان بیدار " می آید : " شبی از خواب هراسان بیدار شد . خواب دیده بود که در حال مردن توی تابوتی خوابیده . آن وقت دریافت که سنگینی جسمش او را به حال مرگ انداخته . بعد از آن شب ، جسم خود را مثل تابوتی می دید که روحش را با خود به اینجا و آنجا می کشید . " (ص22) نخستین خواب ، هشدار دهنده است و به سالک نشان می دهد که جسم مانند تابوتی بر دوش روح او سنگینی می کند و او باید این جسم سنگین و مزاحم را بر زمین نهد و در گور دفن کند . دومین راهنما ، بز کوهی زیباست : " که با اندام کشیده و چشم های درشت و روشن ، کنار حوضچه ایستاده . بز کوهی آب نوشید و به او نگاه کرد . برگشت و از کنار او گذشت و آهسته از صخره ای بالا رفت و در پیچ و خم کوه گم شد . " (صص23ـ22)
اصولا ٌ بز ، حیوانی بی پروا ، هشیار و راهنماست . پیوسته پیشاپیش گله حرکت می کند و راهنمای آن است . در طی طریق و عبور از راه های سخت ، استاد است . تعبیر " بزرو " در اطلاق به برخی راه های باریک صعب العبور از این توانایی بز حرکت می کند . ریش بزی این حیوان ، امروزه به معنی " ریش پروفسوری " به کار می رود که نشانه ی دانایی اوست . بز را همیشه بر قله ی کوه می توان یافت ، زیرا وی به خاطر نگاهبانی از گله ، مرتفع ترین جایگاه را برمی گزیند . در تداول عامه به خطا بز را نمادی از " ترسو " بودن تصور می کنند و " بزدل " را به این معنی به کار می برند که نادرست است و از " تصحیف " کاتبان نسخ خطی ناشی شده است . این ترکیب در اصل " بد دل " به معنی کسی به کار می رفته که به دیگران بدگمان است و در تاریخ بیهقی و دیگر متون کهن به همین معنی به کار می رفته اما ناسخان و کاتبان آن را به تصحیف " بزدل " ضبط کرده اند . بز به این برداشت ، بخشی از هشدارها و الهامات ناخودآگاه آدمی است که یونگ از آن به " سایه " تعبیر می کند و می نویسد : " این موجودات ، مجسم کننده ی کشش های یاری دهنده و بسیار ناخودآگاه هستند که گویی هرکس می تواند آن ها را در وجود خود احساس کند و همان ها هستند که راه حل را نشان می دهند . " (6)
تصور من این است که میرصادقی شاید در پرداختن سیمای بز کوهی به عنوان راهنمای مسافر و سالک ، از رمان خاطرات یک مغ پائولو کوئلیو تأثیر پذیرفته است :
• در رمان عرفانی نویسنده ی برزیلی نیز برّه ای راهنمای سالک برای یافتن شمشیری جادویی است که در جایی پنهان شده است : " برّه به راه افتاد و دنبالش رفتم . . . برّه نگاهم کرد و با چشم هایش سخن گفت . . . اکنون او در جاده ی سانتیاگو راهنمایم بود . " (7)
• هر دو اثر ، داستان سیر و سلوک مسافران برای رسیدن به حقیقت هستی انسان ، کشف توانایی های درون به یاری یک راهنما ( ناوال ) است . یکی از این راه ها ، خوابیدن در گور برای ریختن هراس سالک از گور در سراسر زندگی است . سالک باید شبانگاه باید گوری برای خود کنده شب را تا صبح در آن بگذراند ؛ در حالی که در بیابانی کاملا ً تنهاست . کوئلیو چنین تجربه ای را " تمرین زنده به گوری " می نامد : " روی زمین دراز بکش و آرام بگیر . دست هایت را همچون مردگان روی سینه ات صلیب کن . تمامی جزئیات خاکسپاری ات را تصور کن ؛ انگار قرار است فردا برگزار شود . . . " (ص114)
• در آموزه های سرخپوستان آمریکای لاتین ، فرض بر این است که طبیعت ، نمـــودی از جان آدمی است . پس برای آزادسازی جان از آسیب تن ، باید گوش به فرمان اشارات ناخودآگاه و جان یا طبیعت داشت . " ویکتور سانچس " از شاگردان " کاستاندا " می نویسد : طبیعت برخلاف ما ، قربانی طلسم جادویی فهم نمی شود و به همین علت به نحوی طبیعی ، جریان روح را بیان می کند و باز به

میرصادقی نویسنده ای متعهد ، پیشرو و آرمانگراست و در بیش تر داستان های کوتاه و بلند خود در کشاکش میان نیروهای اهورایی و اهریمنی ، جانب قوای اهورایی نگاه می دارد
همین دلیل " بسیاری از معرفت پیشگان ، تنگه ، کوه یا درختی را به عنوان " آموزگار " دارند و دیگران شاگردان گرگ یا گوزنی می شوند . " (8) سالک میرصادقی نیز در سلوک روحی خود می کوشد برای نهادن تابوت جسم خود بر زمین ، از طبیعت پاک الهام بگیرد و با آن انس بگیرد . نتیجه ی این سلوک ، انس گرفتن با پرندگان است : " حضورش آرامش طبیعت را برهم نزده و بز کوهی و چکاوک از او نترسیده بودند و او را در کنار خود پذیرفته بودند . " (ص23)
تقابل دیگر در این داستان کوتاه ، بازگشت سالک پیر به روزگار کودکی و جوانی است . اصرار برای خوابیدن و خواب دیدن سالک ، دعوتی از او برای بازگشت به لایه های پنهان و زیرین ناخودآگاه سالک است که با روزگار کودکی و بی آلایشی پیوند دارد : " اغلب دوران کودکی خود را به خواب می دید . در خواب ، کودکان به دنبال او می دویدند و دست هایشان را به سوی او تکان می دادند و او را صدا می زدند . " (ص25) در این خواب ها گاه سالک خود را در هیئت جوانی خود می یابد و احساس تولد تازه می کند : " مرد جوان در خواب های بعدی او دوباره ظاهر شد . آن وقت او را شناخت . جوانی خودش بود . بیدار که شد ، حس کرد سنگینی آزاردهنده ی جسمش از میان رفته ؛ افکارش آرام گرفته و درونش پاک و پاکیزه شده . " (همان)
بن مایه ی تکرار خواب در گور ، خلوت با خویش و احساس باززایی ، خواننده را بی اختیار به یاد خواب های " پیر جادوگر " در ویرانه های مدوّر بورخس می اندازد . او در این داستان فلسفی و معماگونه هم خدایی است که انسان را از گل سرخ می آفریند و هم انسانی که خدای خویش را می آفریند . او می کوشد در خواب ، به حالت " حضور " و " شهود " برسد و خالق یا مخلوق خود را با چشم دل ببیند : " می خواست انسانی را به خواب ببیند ؛ مــی خواست وجـــود کامل او را به مقیاس کوچک تری ببیند و او را به واقعیت ، تحمیل کند . . . چهارده شب درخشان ، او را با عشق و علاقه ای وافی در رؤیاهایش دید . هر شب وجودش را بیش از پیش درک می کرد . به او دست نزد ؛ بلکه تنها به خود اجازه داد که ناظر وجودش باشد . " (9)
اینک مسافر ـ سالک داستان میرصادقی پس از خوابیدن در گور و زایش تازه ی خود به عنوان پیری روشن ضمیر ، به شهر آلوده ی خود بازمی گردد تا خفتگان را بیدار کند : " مثل این بود که به او الهام شده بود که باید به دیار خود بازگردد و راز سنگ و گیاه را آشکار کند ؛ سنگ هایی که همیشه سنگ می مانند و گیاه هایی که دانه های خود را می پراکندند و تولد دیگرباره می یافتند . " (ص26) در این حال سالک " روشنان " شباهتی به " پیر جادوگر " بورخس پیدا می کند که می کوشد از میان شاگردان عادی و هوشمند خود ، کسانی را برگزیند که به تعبیر خودش " لیاقت سهیم شدن در عالم را داشته باشند . " در این که میرصادقی ، جامعه ی مرده ی کنونی را نمی پسندد و اعتقاد دارد که " عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی " تردیدی نیست ، اما در آن سوی داستان او چه اندیشه ی فلسفی عمیق تری هست ؟ آنچه بورخس در " ویرانه های مدوّر " خود می گوید ، مضمونی فلسفی است که در اندیشه های " گنوسی " و " قبالا " یا عرفان مسیحی ـ یهودی آغازین ریشه دارد که بورخس با آن آشنا بوده است و به خاطر اِشرافی که بر آیین یهودی و زبان عبری داشته با بهره جویی از " رؤیای حزقیال نبی " در " تورات " و اندیشه های " یاکوب بوهم " ( J. Boehme ) در کتابش با عنوان De Signayura Rerum به برداشت هایی خاص از مقوله ی خلقت رسیده که موجه می نماید اما طرح آن از ظرفیت این مقاله فراتر است .
* * *
در داستان کوتاه مرگ اقاقی ها با تقابلی در آغاز و پایان داستان مواجهیم : در آغاز داستان ، خواننده با تظاهرات انقلابی مردم در خیابان ها روبه رو می شود . شور انقلابی ، مردم به جان آمده از آسیب خودکامگی را به خیابان ها کشانده و به اعلامیه های تهدیدآمیز دولت اهمیتی نمی دهند : " تظاهرات غیرقانونی است . دولت با اخلالگران به سختی مقابله می کند . مردم از کنار کامیون های ارتشی می گذرند و به سربازها لبخند می زنند و به سوی میدان می روند . " (ص129) در پایان داستان ، هنوز زمانی اندک از احساس و استقرار آزادی نگذشته که دیگر بار ، هجوم نظامیان به مردم آغاز می شود و دستاوردهای انقلاب به باد می رود : " کامیون های پر از سرباز از خیابان می گذرند و سر و صدای فلزی شومی ، فضا را برداشته . زمین زیر پایشان می لرزد . " (ص133)
در فضاسازی نویسنده در آغاز و پایان داستان هم تقابلی هست . با پیروزی مردم بر نظام خودکامگی ، فضا عطرآگین و هوا صاف و آسمابی آبی است : " آسمان آبی است ؛ خورشید شعله ور ؛ هوا خوشبو . باد ، بوی خاک باران خورده را به مشام می زند . عطر گل درخت های اقاقی خیابان ها ، در فضا پیچیده ؛ هوای خوش ، همه را سرِ شوق آورده . " (ص129) اما با پیروزی ارتجاع بر انقلاب ، حتی فضای شهر هم سنگین و غیرقابل تحمل می شود : " هوا گرفته است و آسمان ابری . خانه ها خاموش است و پنجره ها تاریک . درخت اقاقی از کمر شکسته و روی دیوار افتاده و خوشه های سفیدش پلاسیده شده است . بوی ناخوشایندی ، هوا را پر کرده است . " (ص133)
نویسنده ، نیروهای انقلابی و سرکوبگر را در برابر هم می نهد و از رهگذر توصیف ، تقابل ماهوی آن دو را نشان می دهد : مردم آزادیخواه مهربانند و با لبخند به سربازان نگاه می کنند و نظامیان ، خشن و عبوسند : " مردم از کنار کامیون های ارتشی می گذرند و به سربازها لبخند می زنند و به سوی میدان می روند . . . سربازها ، تفنگ خود را سرِ دست می گیرند . افسرها ، عینک های دودی لبه پهنی زده اند . قیافه های تلخ و عبوسی دارند . سربازها میدان را محاصره می کنند و تفنگ هایشان را به سوی مردم می گیرند . نور آفتاب ، روی صورت های سخت و سوخته شان افتاده و تفنگ هایشان را برق انداخته . " (صص130ـ 129)
در کشاکش میان دانشجویان آزادیخواه و نیروهای سرکوبگر نظامی ، نویسنده به تقابل دیگری اشاره می کند که میان نسل گذشته و امروز وجود دارد . نسل گذشته و پا به سن نهاده ، به ویژه مادران ، نگران سلامت فرزندان خویشند و نسل جوان در دادن شعار و تظاهرات ، بی پرواست : " رنگ مادر می پرد : ' می خواهند تیراندازی کنند . ' دختر می گوید : " هیچ غلطی نمی توانند بکنند . " پسر می گوید : " گذشت آن روزگاری که هر کاری می خواستند می کردند . " (ص130) با این همه مادر بر جان خود نمی هراسد ؛ بر آینده ی انقلاب مردم بیمناک است و حق با اوست : " نه ، هنوز تفنگ دست آن هاست . " (همان) پیشگویی مادر ، درست و خوش باوری پسر و دختر خطا از آب درمی آید . در نگاه پدر و پسر و دختر نیز تقابلی هست : پسر و دختر ـ که زمانه را بر وفق مراد خود می بینند ، به جنبه های زیبا و موقتی نظر دارند : دختر از هوای تازه ی شهر می گوید و پسر از آسمان پرستاره ؛ اما " پدر به تاریکی خیره شده . " اکنون دختر و پسر در حیاط خانه ی خود سرود می خوانند و دور حیاط می گردند و پدر و مادر به خواب رفته اند و در همان حال ، مادر " گرفتار کابوس می شود و از خواب می پرد . از خیابان سر و صداهایی به گوش می رسد . مادر ، پدر را بیدار می کند . " دقایقی بعد ، همه ی معادلات و خوش بینی انقلابیون به هم می خورد و صدای پای ارتجاع با ورود کامیون ها و تانک های ارتشی به خیابان ها به گوش خوشباوران می رسد : " زمین زیر پایشان می لرزد . " (ص133)
* * *
در داستان در گردِ راه باز نویسنده ، یک نفر انقلابی دستگیر شده را در برابر دوتن مأموران امنیتی قرار می دهد که قرار است او را برای اعدام به جایی برده ، تحویل دهند . اوصافی که نویسنده برای هر سه شخصیت از رهگذر گفتار و کنش می آورد ، آن اندازه هست که می تواند به آنان خصلت " تیپیک " بدهد ؛ یعنی خصلت های عام و خاص هر یک را به گونه ای معرفی کند که بتوان آنان را معرّف لایه ها یا اقشاری از طبقه ی اجتماعی خاصی بدانیم . از آنجا که این شخصیت ها ، از نظر ذهنیت اجتماعی و ارزش های فردی با هم تقابل دارند ، تنش و کشمکش میان آنان اجتناب ناپذیر است .
این تنش گاه در گفته های زشت و تحقیرآمیز مأموران با انقلابی نمود پیدا می کند که به آن " ثبت کلامی " ( Register ) می گویند ؛ مثلا ً وقتی " مرد سبزه " می خواهد به انقلابی بگوید از ماشین پیاده شود ، می گوید : " خیله خب ؛ بیا بیرون نفله . " یا راننده اسلحه ی کمری اش را کشیده می گوید : " یه وقت به خیال آرتیست بازی نیفتی بدانقلابی . آبکشت می کنم . " (ص128)
تقابل های دوگانه ، گاه در کنش های متقابل میان مأموران و انقلابی نمود می یابد . " مرد سبزه " به انقلابی می گوید : " آخرین صبحونه تو در هوای آزاد بخور . " (ص138) از این گفته چنین برمی آید که گویا امروز ، آخرین روز زندگی انقلابی است ؛ اما سیر رخدادها برعکس می شود . با آغاز کشمکش میان دو مأمور بر سرِ تصاحب دستبند طلای بازداشتی ، آنان هستند که آخرین صبحانه ی خود را در قهوه خانه ی میان راهی می خورند . (ص146) نمود دیگری از تقابل های دوگانه وقتی است که مأموران به انقلابی هشدار می دهند دست از پا خطا نکند : " حالیشه بابا که با کی طرفه . دلش نمی حواد که افقی تحویلش بدیم . " (ص138) در پایان جدال وحشیانه ، اتفاقا ً همین دو مأمورند که با شلیک گلوله به سوی هم ، کشته می شوند و " افقی " روی زمین می افتند و " مرد جوان " داستان " عمودی " در کنار آن دو ایستاده است : " مرد جوان بلند شد . آهسه جلو آمد . مرد [ سبزه ] بی حرکت مانده بود . دورتر از او راننده به پشت افتاده بود . چشم های درشت و سیاهش به آسمان خیره مانده بود . ساعت طلا توی دستش بود . " (ص146)
نمودی دیگر از تقابل سازی نویسنده ، نوع برخورد مأموران امنیتی با همسر کافه دار ، کبری خانم ، و مقایسه ی آن با رفتار " مرد جوان " با همین شخصیت فرعی است . مأموران بی ادب به محض ورود به کافه ، با زن سخن به تعریض می گویند . راننده وقتی می فهمد که همسرِ زن به شهر رفته ، می گوید : " باز سرِتو کبرا خانم نکوبیده باشه به طاق و رفته باشه دنبال عشق هاش ! بلند بلند خندید و رو به رفیقش گفت : از اون ارقه هاست که لنگه اش ، خودشه . " (ص139) در برابر این همه نتراشیدگی مأموران ، " مرد جوان " سخت با ادب و فرهیخته است و راننده در مورد وی و همانندانش به زن می گوید : " همه شون درس خونده ن ؛ مبادی آدابن . هر شب مـــوقع خواب حموم می کنن . "
(ص140) نگاه زن نیز متقابلا ً از همان آغاز به " مرد جوان " است ؛ گویی به گونه ای می خواهد همدلی خود را با او نشان دهد . راننده نیز متوجه نگاه دلسوزانه ی زن می شود و به او هشدار می دهد
: " به این قیافه ی مظلومش نگاه نکن کبرا خانم . سه تا از محلی ها رو ناکار کرده . " (ص141)
تقابل دوگانه ی دیگر میان مأموران امنیتی است . این دو ـ که در سفر و حضر باهمند و منافع مشترک دارند ـ بر سر دستبند طلایی که از دست " مرد جوان " درآورده اند ، با هم کشمکش دارند و در کشاکش مشاجره است که غارت داشته های روشفکران دستگیرشده را برای خواننده فاش می کنند :
ـ اون دفعه یادته که زنجیر طلای گردن زنیکه رو ورداشتی ؟
ـ تو هم ساعت مردیکه رو ورداشتی . . .
ـ کیف چرمی مردیکه رو هم تو کش رفتی . . .
ـ اون دفعه مگه کم بردی ؟ " (ص143)
با این همه راننده از دادن دستبند طلای مادر " مرد جوان " به " مرد سبزه " خودداری می کند و مشاجره به کشمکش در داخل کافه و سپس به بیرون کافه می کشد و سرانجام به هم شلیک می کنند : " مرد جوان ، مرد سبزه را دید که عقب عقب آمد و روی زمین افتاد . . . مرد نیم خیز شد و دستش با اسلحه بالا آمد . راننده سراپا لرزید و تکانی خورد و با همه ی سنگینی هیکلش ، روی زمین افتاد . " (ص146)
وقتی " مرد سبزه " تیر می خورد ، از زن کمک می خواهد اما زن از جای نمی جنبد :" کبرا خانم را صدا زد . کبرا خانم از جلو پنجره تکان نخورد . " (ص146) اما چون مرد جوان از کافه بیرون آمده به سرِ جاده می رود ، زن از کافه بیرون آمده با نگاه او را دنبال می کند . " مرد جوان " چون متوجه نگاه زن می شود ، برگشته ، دستبند طلای مادر خود راـ که از چنگ راننده درآورده است ـ به زن می بخشد و تنها جمله ای را که از آغاز داستان تاکنون بر زبانش روان شده ، به او می گوید : " مال مادرمه . " (ص147) این اندازه سخاوتمندی در تقابل با آزمندی و آن بخش از گفته های مأموران قرار می گیرد که انتظار دارند به هنگام رفتن از کافه ی " باباعلی " زن چند شیشه عسل محلّی هم به آنان پیشکش کند : " بگو کبرا خانم چه قابلی داره ؟ باباعلی اگه بود ، می گفت : پیشکش . " (ص141)
* * *
داستان کوتاه دیگر تیغزار نام دارد و برشی از حیات فکری آموزگار یا استادی است که چند تن از کارورزان یا شاگردان خود را در خانه اش مورد تعلیم قرار می دهد و با صدای زنگ در تصور می کند یکی از آنان ، چیزی را در خانه جا گذاشته اما با افسر لاغراندامی روبه رو می شود که همراه دو نفر سرباز مسلح برای بازداشت او آمده اند . پس تقابل اصلی میان روشنفکر و خودکامگانی است که آموزه های او را برنتافته به شکنجه و اعدامش اشاره کرده اند . جمال میرصادقی در نوشته های خود از مرزهای شناخته شده ی رئالیسم فراتر نمی رود و با آن که در بسیاری از هجده داستان " روشنان " از شگردهای تازه ی روایی بهره می برد ، از هنجارهای رئالیسم سنتی درنمی گذرد ؛ به بیان دیگر ، نوآوری های محدود او در داستان به این معنی نیست که وی نویسنده ای " مدرن " است ، زیرا " مدرنیسم " شگرد نیست ؛ ذهنیت است و ذهنیت " مدرن " به معنی اخص آن ، شگردهای روایی دیگری اقتضا می کند که میرصادقی به آن باور ندارد . شخصیت های او اغلب خصلت " تیپیک " دارند و در منش آنان ـ که عمدتا ً پیشرو و مبارزند ـ چیزی هست که در برابر نیروهای سرکوبگر و تباه جامعه قرار می گیرند . تقابل میان آزادگی و وابستگی ، آینده گرایی شخصیت های مبارز در مقابل محافظه کاری یا ارتجاع نیروهای اهریمنی ، محبوبیت اجتماعی آنان در برابر نفرتی که مردم از این نیروهای سیاه اجتماعی دارند ، محورهای این تقابل اجتماعی اند . " لوکاچ " اعتقاد دارد : " یک شخصیت ، تنها در مقایسه با دیگر شخصیت ها به صورت نمونه نما [ تیپ ] درمی آید . . . ممکن نبود نمونه نمایی " هملت " بدون تقابل با " لایرتیز " ، " هوراشیو " و " فورتین براس " آشکار گردد . " (10)
ادب و فرهیختگی ، نخستین خصلت " قهرمان " در برابر ناتراشیدگی نیروهای تباه اجتماعی است . وقتی معلم از افسر لاغراندام می پرسد : تو کی هستی ؟ افسر پاسخ می دهد : " به تو مربوط نیست . زودباش . وقت تلف نکن . " و پایش را توی خانه می گذارد تا در بسته نشود ؛ از خانه به کوچه اش می کشد ؛ به جلو هلش می دهد و به سربازان دستور می دهد : " اگر خواست سرپیچی کند ، جا به جا خلاصش کنید . " (صص114ـ113) چون سربازان او را به بیابان و تیغزاری می برند و معلم از سرباز جلوی می پرسد که او را به کجا می برند ، سرباز او را لایق پاسخ گویی نمی داند : " برای معلمی باید حساب پس بدهم ؟ " و سرباز عقبی نوک تفنگ را به پشت گردن معلم زده می گوید : " اگه خفه نشی ، خلاصت می کنم . " (ص114)
معلم در شکنجه گاه و زندان های تیغزار خارج از شهر ، صحنه هایی می بیند که معرّف یک نظام پلیسی است . در این نظام ، هیچ یک از مأموران حق ندارند به سؤال معلم یا بازداشتی جواب روشنی بدهند ؛ برعکس باید بر نگرانی او افزود ، زیرا آن که به " تیغزار " می آید ، برای شکنجه شدن و اعدام آورده می شود : " همان جایی که باید بروی . " (ص115) او ساعاتی بعد صحنه های وحشت آوری می بیند که در انتظار اوست : " دو زن تنومند و چهارشانه از خانه ای بیرون آمدند و دختری را بر دوش می بردند . دختر بی حرکت بود و چشم های درشت و براقش به آسمان خاکستری دوخته شده بود . پشت سرِ آن ها ، دو مرد از خانه ای بیرون آمدند . زیر بازوی مرد جوانی را گرفته بودند . صورت مرد ، خون آلود بود . موهای سرش قیچی شده بود . بوی گندیدگی ، فضا را پر کرده بود . " (ص116)
نویسنده سپس به هرج و مرج در نظامی پلیسی می پردازد که خاص ِ دیوان سالاری نظام هـــای
غیردموکراتیک است . مأموری که بازداشتی را تحویل می گیرد ، می گوید : " من ترا نخواسته ام . حتما ً همکارم دنبال تو فرستاده . بختت گرفته که به نوبت کشیک من خوردی . همکارم آدم ناباب و بیرحمی است . . . من نمی توانم تو را اینجا نگه دارم . " (ص117) در این حال با نمود دیگری از تقابل های دوگانه مواجهیم که از یک سو تقابل مدیران زندان و شکنجه گاه و از سوی دیگر نابسامانی غالب بر نظام تباه اجتماعی است . در این میان مأموران ، برخی بیرحمند و بعضی خشونت کم تری دارند . برخی قابلیت انعطاف بیش تری دارند و گروهی خشن و بیرحمند . نویسنده از مطلق گرایی پرهیز دارد و به حکم واقع گرایی نمی تواند حتی همه ی مأموران تباه اندیش دولتی را به یک چوب براند . مأمور زندان از سامان کارها خشنود نیست : " کارها درست صورت نمی گیرد ؛ درست صورت نمی گیرد . " (ص117) مأمور ، ضمن آزاد کردن معلم به او هشدار می دهد : " کاری نکن که دوباره به یاد تو بیفتند . کم پیش آمده فرصت دوباره ای به کسی بدهند . " (ص118)
" اس . فوگارتی " در تقابل های دوگانه ، به سویه ی دیگری از این نظریه ی ادبی می پردازد که بیش از آنچه رویکردی در خوانش ساختاری متن باشد ، به عنوان نظامی از ارزش های فرهنگی مطرح می شود که جنبه ی ارزشی دارد . او می نویسد : " برخی عناصر در تقابل های دوگانه به عنوان عناصری معرفی و توصیف می شوند که گویا ناروا و نامطلوبند ؛ مثلا ً " سیاه " دیگر جایی برای حضور " سفید " باقی نمی گذارد و " مرد " جنس " زن " را نفی می کند و به تدریج که این رده بندی ها ادامه پیدا کند ، می تواند ساختار پایگانی کاملی به وجود آورد که کارآیی داشته باشد . " (11) مطابق این برداشت ارزش گزارانه از تقابل های دوگانه ، چیزی یا کسی به اعتباری بر دیگری ترجیح می یابد . در این داستان ها ، تقابل های دوگانه ، بار اجتماعی ـ سیاسی یافته از ذهنیت آرمانگرایانه ی شخصیت ها و کشاکش آنان با نیروهای تباه اجتماعی ـ سیاسی و فرهنگی حکایت می کند.

 

 

پی نوشت ها :
1. میرصادقی " راهنمای داستان نویسی " را نوشت ، " ایبنا " ( خبرگزاری کتاب ایران ) ، گزارش مریم آموسا ، 16 مرداد 1387
2. میرصادقی ، جمال ، روشنان : هجده داستان کوتاه ، تهران ، نشر اشاره ، 1379 ، ص 15
3. ادبیات داستانی ، شورای گسترش زبان و ادبیات فارسی ، سوم دی ماه 1382 ، به نقل از
روزنامه ی " شرق "
4. احمدی ، بابک ، ساختار و تأویل متن ، تهران ، نشر مرکز ، چاپ اول ، جلد دوم ، 1370 ، ص 398
5. لیچ ، ادموند ، لوی استروس ، ترجمه ی دکتر حمید عنایت ، تهران ، انتشارات خوارزمی ، چاپ دوم ، 1358 ، صص 49ـ 48
6. یونگ ، کارل گوستاو ، انسان و سمبولهایش ، ترجمه ی ابوطالب صارمی ، تهران ، کتاب پایا ـ امیرکبیر ، چاپ دوم ، 1359 ، ص 277
7. کوئلیو ، پائولو ، خاطرات یک مغ ، ترجمه ی آرش حجازی ، تهران ، نشر کاروان ، چاپ
هشتم ، 1380 ، صص 230ـ 228
8. سانچس ، ویکتور ، تولتک های هزارۀ جدید ، ترجمه ی مهران کندری ، تهران ، نشر میترا ،
1384 ، ص 197
9. بورخس ، خورخه لویس ، هزارتوهای بورخس ، ترجمه ی احمد میرعلائی ، تهران ، کتاب
زمان ، 1381 ، صص 175ـ173
10. لوکاچ ، جورج ، نویسنده ، نقد و فرهنگ ، ترجمه ی اکبر معصوم بیگی ، تهران ، نشر دیگر
، 1379 ، ص 82
11. Sorcha Fogarty , University Colledge Cork in Literary Encyclopedia : Binary Oppositions , 1960 , p.1

  
 

  اول صفحه



 

یادداشت

نويسنده در جایگاه روانشناس

شعری برای شادی شاعر

تقابل های دوگانه در " روشنان " جمال میرصادقی

خط ناخوش آقا مجید

شعر

 داستان

داستاني كه صفحه ي آخرش خوانده شد

تراژدی زنان سوگواره مردان

ریتسوس، شاعر مردم

ملخ ها و جانْ رنجه هاي بهروز دهقاني

دیدگاه، شیوه روایت

شعر اجتماعی و شعر شاملو

منجم باشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما