داستاني كه صفحه ي آخرش خوانده شد

 

مژگان اميري
 

سخنی از آنچه می‌گذرد

« .... اين شب  ها شب  هاي تار ومار عقلند
بگذار دو چراغ اضافي داشته باشي
... اين شب  ها، شب سرقت خون و ماه  اند
بگذار پاسبان اضافه داشته  باشي
... اين شب  ها، شب زهر است ، و زهركش كردن
بگذار دهان اضافه داشته  باشي
... اين شب  ها شب وزش بوي لاشه  هاي خيانت است... »
« آزادي اين واژه  ي بي آبرو»
« شيركوه بيكه  س ، ترجمه  ي محمد رئوف مرادي »

هميشه يكي هست تا جمله  اي ناتمام را تمام كند و يكي كه مي  تواند نقطه  اي باشد تا كتاب ورق بخورد و صفحه  اي تازه باز شود براي داستاني كه ديگرگون نوشته خواهدشد.
يكي بود يكي نبود. هميشه اين يكي ها كار دست آدم مي  دهند. يكي آنجايي كه نبايد باشد هست. آنجايي كه نبايد بشنود مي  شنود و... گيريم روزنامه  اي نباشد تا مانند داستان نيمه تمام چند سال پيش  ترها خبر مرگ  هايي را زيرنويس كند و بعد اسمش بشود زنجيره  اي.
يونگ در كتاب ضميرناخودآگاه خود معتقد به چيزي به نام « شعورجمعي» است. موقعيتي كه وقتي خود را به غايتي قابل پذيرش و دريافتي خردگرايانه از واقعيت  هاي روزمره و حتي به زبان نيامده مي  رساند ديگر نه يك واژه كه تبديل به فرهنگ و راهي مي  شود كه وقتي مردم در آن قرار گيرند ديگر نمي  توان با هيچ چيزي آنان را از راه بيرون آورد يا به راهي ديگر كشاند تنها مي  توان از ابزاري مانند قدرت يا خشونت استفاده كرد و گاهي آن را بست و مسدود كرد و اين نيز راه به جايي نخواهد برد چرا كه مانند سدي خاكي است كه تاب آب جمع شده در پشت خود را ندارد.
حالا كه قرار است يكسره از ماوراءالطبيعه سر درآوريم و يا به مدد رسانه  هاي رنگ از روي افتاده، روي آب راه بيفتيم و كشف وسير را تمام كنيم!! حالا كه قرار است روح باشيم و با زبان مردگان مأنوس شويم، روح  ها هم بلدند يكديگر را پيدا كنند و داستان  هاي ناتمام خود را با هم تمام كرده و براي ديگران كه ما باشيم تعريف كنند.بدي اين داستان  ها اين است كه زود سبز مي  شوند. زود رشد مي  كنند و زود يكديگر را كامل مي  كنند و هيچ  كس در هيچ  كجاي دنيا نمي  تواند نگاه جا مانده در داستان را به مرگ محكوم كند. نمي  تواند صداي پنهان شده بين لب  ها را از حركت بازدارد و نمي  تواند خود را در بين خطوط يك واژه مانند « قدرت » حتي جا دهد ، نه براي اين  كه قدرت ندارد براي اينكه او همه ي چيزي است شبيه شده به قدرت كه در دگرديسي ناقص خود چيزي نيست جز ناتواني حمل اين واژه. و اين شايد همان « تاريخ جنون » است يا جنون تاريخ. قدرتي كه مي  خواهد تاريخ را آنگونه كه مي  خواهد بسازد و تاريخي كه با قدرت خود را سامان مي  بخشد. با همان واژگان به نظر از كار افتاده كه در شيفتگي ذهن و روان صاحب قدرت چيزي نبود جز هيچ و هيچي كه همه چيز مي شود براي بلعيدن سياهي چمبره زده بر خطوط. آنچه اين واژگان را به داستاني براي خواندن تبديل مي  كند. گيريم فروهري نباشد تا در جمعي ميليوني خياباني را با سكوت طي كند و ميرعلايي هنوز به جنازه  اي خيره مانده  است كه از ان اوست و... و داستاني كه سال  هاست از تصويري به تصوير ديگري و خطي به خطي ديگر راه افتاده تا خود را به پايان برساند.
و اين متن ادامه  ي متني شد كه چند سال پيش  تر در اولين سالروز نبودن فروهرها و ديگر عزيزان تنها به قاعده  ي يك صفحه از يك وب سايت مي  خواست شكل بگيرد تا بگويد در اين حجم سانسور نه تنها هستند كه يادشان پايدار است و امروز تبديل شده  اند به متني كه بعد از تمام تصاوير سرشار از بوي خون و خشم و فرياد قدرتي كه براي ماندن سراسر به گنداب تاريخ افتاده  ي خود، سكوت ميليون  ها نفر را در خيابان به چشم ديده است. فرياد ميليون  ها نفر را، دست زدن  هايشان و بودني كه با درد شكل مي  گيرد تا پاياني باشد براي باوري كه چيزي نيست جز حق زيستن و حرمت انساني را نفس كشيدن. و باز همزمان با سالروز نبودن آنان و تمام كساني كه اين روزها به تلخي گريسته  اند و درد كشيده  اند.
و اين شايد همان شعور جمعي است، خطوطي كه با واژگاني مانند كوي دانشگاه، زنجيره  ي كشتن، ترور، زندان، سانسور، برچسب چسباندن، طناب و چهارپايه و.... اين همه نه تنها آشناست كه دليلي است براي او تا رسيدنش به غايتي از درك و دريافتي كه واقعيت فرهنگ يك ملت را مي  سازد. آبي كه ديگر هيچ سد خاكي توان جلوگيري از حركت او را ندارد و قدرتي كه چيزي نيست و بوده  است جز ناباوري از بودني نابخردانه   در قرني كه واقعيت  ها ملتي را به سمت باورها و دريافت  هايي خردگرايانه و انديشمندانه برده  است.
و اين همان داستاني بود كه صفحه  ي آخرش هنوز خوانده نشده  بود و امروز چند ماه است كه سطرهاي پاياني از صفحه  ي آخر را مردم با گام  هاي خود مي  نويسند و مي  خوانند. ياد و خاطره  اي كه از مختاري، ميرعلايي، پوينده، فروهرها و..... به اعرابي، آقاسلطان، آسا، روح  الاميني و... رسيد و اين متن در سالروز آنان به متني در بزرگداشت تمام اين عزيران تبديل شد.
يادتان پايدار و نامتان جاودانه باد.


 

  اول صفحه



 

یادداشت

نويسنده در جایگاه روانشناس

شعری برای شادی شاعر

تقابل های دوگانه در " روشنان " جمال میرصادقی

خط ناخوش آقا مجید

شعر

 داستان

داستاني كه صفحه ي آخرش خوانده شد

تراژدی زنان سوگواره مردان

ریتسوس، شاعر مردم

ملخ ها و جانْ رنجه هاي بهروز دهقاني

دیدگاه، شیوه روایت

شعر اجتماعی و شعر شاملو

منجم باشی

معرفی کتاب

ارتباط با ما