تزکیه ارسطویی و نمایشنامه هملت
 


محمد هادی جهاندیده

نگاهی به نمایشنامه هملت و نقد ارسطویی

بنابر فرضیه ارسطوئی، یک تراژدی باید در خوانندگان و یا تماشاگران احساس ترس و شفقت را برانگیزد. شفقت تحت تاثیر سرنوشت تراژیک قهرمان داستان حاصل می‌شود و ترس به‌وسیله رویدادهای دهشتناکی بوجود می آید که در مسیر نمایشنامه اتفاق می افتند و موجب شکل گیری داستان تراژیک و غم انگیز قهرمان داستان و همچنین دیگر شخصیت‌ها می شوند. یک تراژدی، با برانگیختن احساساتی همچون ترس و شقفت باعث تزکیه و یا تصفیه این احساسات می‌شود. طبق سیستم و روش «یکسان درمانی» همجنس یک چیز، آن چیز را درمان می کند (درمان یک چیز به‌وسیله همجنس آن امکان پذیر است) که به معنی آن است که چنانچه داروهایی را که به شخص بیمار داده می شود به شخص سالمی بخورانیم، در آن شخص سالم، آثاری از همان بیماری پدید می آید که آن شخص بیمار به آن‌ها مبتلا بوده است. به همین صورت، یک تراژدی با برانگیختن ترس و شقفت، شفابخش همین احساساتی هست که در عمق سینه ما نهفته هستند و از این رو موجب تسکین و آرامش احساس ما می‌شود. در نتیجه دستیابی به چنین احساس آرامش پس از پایان یافتن اجرای نمایش، تماشاگران با نشاط و خرسندی از جای خود بر می‌خیزند و به روحیه ای نو دست می یابند. چنین روندی به عقیده ارسطو، هدف هنری تراژدی است.
امروزه، نظریه تراژدی ارسطو، به آن‌صورت پذیرفته نیست. عقاید و ایده های گوناگونی در رابطه با هدف و وظیفه تراژدی اظهار شده است. به عنوان نمونه، یکی از نقادان بر این باور است که لذتی که ما از دیدن تراژدی حاصل می کنیم، به دلیل این حقیقت است که با دیدن مصیبتها و رنج و درد اشخاص دیگر در تراژدی، حس شرورانه و بدخواهانه وجود ما ارضاء می‌شود. بر پایه این عقیده، نهاد ما ضرورتاً شریر و بدخواه است و ما با دیدن بیچارگی و آلام دیگران، احساس خوشحالی می‌کنیم. اما چنین ایده ای به نظر ما متقاعد کننده نیست، چرا که برای ما باور این مطلب که نویسندگان تراژدی های بزرگ دنیا، تنها برای جلب رضایت و یا ارضای سوءنیت و حس بدخواهی افراد، به نوشتن این تراژدیها اقدام کرده باشند، مشکل است!
یکی دیگر از نقادان می‌گوید که هدف از تراژدی، نمایش بیچارگی بشر در دنیاست و یک تراژدی می خواهد بیان کند که بشر به‌دنیا آمده است تا در آن رنج برد، و برای او در این دنیا هیچ امیدی وجود ندارد. اما اگر اینگونه باشد چگونه ما می‌توانیم لذتی را که با دیدن تراژدی به ما دست می دهد، توجیه کنیم؟
بنابر دیدگاهی دیگر، تراژدی یا نمایش تحمل و استقامت بشر در رویارویی با مصیبتها و حوادث ناگوار موجب شادی و لذت ما می‌شود. به بیان دیگر، هنگامی که ما فردی همچون هملت، لیر، و یا بروتس را در هنگام رویارویی شجاعانه و قهرمانانه شان با حوداث ناگوار مشاهده می کنیم، این باور در ما زنده می شود که بشر از نهادی والا برخوردار است و همین باعث شادی و مسرت و لذت ما می‌شود.
باوری دیگر به ما می‌گوید که با مشاهده تراژدی، ما به وجود نظمی اخلاقی در هستی پی ببریم و این باعث ارضای میل اخلاقی ما می‌شود. به بیان دیگر، ما در می یابیم که رنج و آلام بشر در نتیجه اشتباهات و خطاهای خود اوست و ما با عقیده به عدالت ابدی و دادگستری الهی، موفق به تحمل ناگواریها و پیشامدهای غم انگیز خود می گردیم.
واقعیت در این است که تراژدی احساسات گوناگونی را در ما بر می انگیزد. شیوه ای قهرمانانه که بشر به تحمل آلام و پیشامدهای ناگوار خود می پردازد حس تحسین ما را نسبت به نهاد وی بر می انگیزد. عظمت بشر باعث برانگیختن حس اعتماد به نفس و همچنین اعتماد و امید ما به او می شود. شکوه شعر و جملات کنایه ای و همچنین بلاغت و زیبایی کلمات در تراژدی، باعث شادی و شعف و برانگیختن حس هنردوستی ما می‌شود. به عنوان مثال، تک سخن گویی‌های هملت به خاطر شکوه زبان وعمق معنای جملات او موجب رضایت و لذت باطنی ما می‌شود. به طور خلاصه، با دیدن یک تراژدی، مجموعه و سلسله ای از احساسات در ما برانگیخته می شود. به همین دلیل است که ما هیچگاه پس از خواندن و یا مشاهده نمایشی از شکسپیر احساس یأس یا بدبینی به زندگی نخواهیم کرد. در حقیقت، تراژدی به عنوان یك ژانر ادبی در ما احساساتی از ترس و شفقت را که غالب تر از بقیه احساسات هستند بر می انگیزد و نمایشنامه هملت نیز از این موارد مستثنی نیست.
اشاره نگهبانان به ظهور و مشاهده شبح در دو موقعیت مختلف احساسی از ترس را در ذهن ما ایجاد می کند. مارسلوس از شبح به عنوان «این منظره مخوف را که ما دوبار دیده ایم» یاد می کند و هنگامی‌که شبح بر روی صحنه می آید احساس ترس را دو چندان می¬كند. واکنش هوریشیو درمورد شبح چنین بیان شده است: «مرا دچار شگفتی و عذاب کرده است». هوریشیو بر این باور است که ظهور شبح نشانه اتفاقات برزگی برای کشور ما باشد. هوریشیو ادعای خود را با یادآوری طرح و نقشه های تجاوزکارانه ای که فورتین براس برای کشور دانمارک کشیده است، حمایت می کند. هوریشیو همچنین موارد شوم فرا طبیعی را که در روم باستان اندکی پیش از قتل ژولیس مشاهده شده بود بیاد می آورد. هوریشیو که در مورد وجود اشباح و ارواح شک و تردید داشته، اکنون از ترس به خود پیچیده و رنگ پریده بنظر می رسد. شبح دوباره وارد می شود، اما نمی خواهد با کسی صحبت کند. از این رو از همین صحنه نخستین نمایشنامه، حس ترس در قلب ما جایگزین می شود. احساس ترس و وحشت مجدداً هنگامی به‌وجود می آید که شبح شرایطی را که کلادیوس تحت آنها شاه پیشین را به قتل رسانیده است برای هملت آشکار می کند.
آشکارسازی این موارد، نه تنها هملت را شوکه می کند بلکه باعث کاشته شدن تخم ترس و وحشت در دلهای ما نیز می‌شود. در صحنه دوم از پرده سوم احساس ترس وحشت همگانی در ما برانگیخته می شود که هملت می گوید: «اکنون آن ساعت سحرآمیز شبانگاه است که گورستان دهان باز کرده است و جهنم با بوی بد خود بلا و بیماریهایی را به این جهان روانه می سازد. حال، آن لحظه است که می توانم خون گرم سرکشم».
چنین کلماتی ما را به این فکر فرو می برند که هملت در همین لحظه ممکن است عمل خونباری مرتکب شود (اگرچه او اینکار را انجام نمی دهد). در صحنه چهارم از پرده سوم، هنگامی‌که ملکه گمان می برد که هملت قصد گشتن او را دارد. احساسی از وحشت در دل خواننده برانگیخته می شود. این هنگامی است که ملکه می گوید: «چه در سر داری؟ قصد کشتن مرا؟ ای هوار! یاریم کنید، بدینجا بیایید».هنگامی‌که هملت، دانسته یا ندانسته، پولونیوس را بقتل می رساند، ترس و وحشت غیرقابل وصفی بر ما چیره می‌شود.
دوباره هنگامی که ما از نقشه کلودیوس برای فرستادن هملت به انگلستان آگاه می شویم و در می یابیم که این نقشه به منظور قتل هملت است، احساس وحشت دوباره ای در ما پدید می آید.
کلادیوس در تک سخنگویی خود در صحنه سوم از پرده چهارم، تماشاگران را از نقشه قتلی که در سر دارد آگاه می سازد. صحنه هنگامیست که لی ئرتیز در مقابل کلادیوس جبهه می گیرد. لی ئرتیز با خشم بر کلودیوس فریاد می کشد: «هان، ای کلودیوس فرومایه، پدرم را از تو می خواهم». اگرچه پادشاه آرامش خود را حفظ می کند، اما همچنان لی ئرتیز از کلمات توهین آمیز و تهدیدات خود بر علیه وی استفاده می کند.
«فراز» ترس و وحشت در صحنه دوم از پرده پنجم است، و آن زمانی است که در مقابل دیدگان ما، عده زیادی کشته بر روی صحنه نمایش بچشم می‏‏ خورند. پایان زندگی ملکه، لی ئرتیز، پادشاه و هملت، پایانی هراس انگیز است. شیوه رقت انگیز مرگ آنها، قلب ما را مالامال از ترس و وحشت می کند.
موقعیتهای زیادی در نمایشنامه هملت وجود دارد که برانگیزه حس شفقت و دلسوزی در تماشاگر است. در صحنه دوم از پرده دوم شاهد گزارش یکی از بازیگران در مورد مرگ پریام و غم هکوبا بر مرگ وی هستیم. این روایت و گزارش چنان تکان دهنده است که اشک از چشمان خود بازیگر نیز به هنپریام وگام روایت واقعه سرازیر می شود.
اما صحنه هایی که دیوانگی و مرگ افیلیا را به تصویر می کشند از شدت و تکان دهندگی بیشتری برخوردارند. در صحنه پنجم از پرده چهارم، ما از افیلیا و حالات پریشان او مطلع می‌شویم هنگامی‌که با حالتی جنون آمیز، محکم به سینه خود می زند، دستان خود را با رشک و حسادت بر خار و خاشاک می زند و کلمات بی معنایی را بر زبان می آورد. هنگامیکه افیلیا در این صحنه حاضر می شود، مشغول خواندن بریده هایی از آوازهای مختلف است. واضح و آشکار است که دیوانگی افیلیا از «جنون» هملت و قتل پدر او (پولونیوس) ناشی شده است. این صحنه، صحنه ای بی اندازه رقت انگیز است. صحنه دیگری که از رقت انگیزی مشابهی برخوردار است، صحنه هفتم از پرده چهارم است كه از غرق شدن او در رودخانه خبردار می شویم. در این صحنه، ملکه ما را از شرایط و نحوه مرگ افیلیا آگاه می سازد.
ملکه، با چهره ای در هم و افسرده می گوید: «دامنش بر روی آب پهن شده بود و او را اندک لحظه ای همچون دوشیزه دریایی بر روی آب نگاه داشته بود. اما چیزی سپری نگشت که لباسهای سنگین شده از آب، آن نگون بخت بیچاره را از نغمه های غم انگیزش جداساخته و در گل و لای رود مرگ فرو نشانده است».سرنوشت هملت نیز احساس عمیقی از شفقت و همدردی در ما پدیدار می سازد.
هنگامی‌که در می یابیم، شبح به او مأموریتی واگذارکرده که از عهده او و میزان توانائیهای او خارج است، حس ترحم ما به او برانگیخته می شود. هنگامی که هملت در تک سخنگویی‌هایش خود را به‌خاطر ناتوانایی در انجام کاری که به او محول شده، شماتت می کند، حسی از دلسوزی و شفقت در ما نمایان می شود. هنگامی‌که هملت«نقاب ساختگی» را بر چهره می گذارد تا وانمود به دیوانگی کند دوباره به‌ناچار بر او شفقت می کنیم. وقتی هملت را از خیانتی که افیلیا به او روا داشته پریشان خاطر و غمگین می یابیم، حسی از دلسوزی و همدردی نسبت به او در ما پدیدار می شود.
هنگامی‌که پایانی تراژیک به هملت روی می آورد نیز بر او احساس همدردی می کنیم. وقتی با دیدن شخصیت برجسته ای همچون هملت، یعنی انسانی چند بعدی و بهره مند از نبوغی خدادادی، در می یابیم که مرگ پیش از موعدش تنها به‌خاطر خدعه ها و نیرنگهای کلودیوس نابكار است. روح و جان ما لبریز از احساس شفقت و همدردی نسبت به وی می شود. مرگ هملت در ما «ویرانی» و «تباهی» عظیم و وصف ناپذیری ایجاد می کند که همین احساس نیز به نوبه خود تاثیری غم انگیز بر دل و جان ما خواهد گذاشت.
بنابراین جای هیچگونه شک و تردیدی باقی نیست که نمایشنامه هملت، باعث برانگیخته شدن احساساتی همچون ترس و شفقت می شود و در عین حال موجب تزکیه آنها می شود.


 اول صفحه

 

یادداشت

بازنمایی رمز و راز تمول کم استعدادها در ادبیات

ضحاک در نگاه گوهر مراد

اندکی پیش از وسوسه ی سه گانه نویسی

فرشته نوبخت و رئالیزمی نماد گونه

شعر

داستان

هنر انسان گرایانه ی چاپلین

تزکیه ارسطویی و نمایشنامه هملت

معرفی کتاب

ارتباط با ما