حالا که آبهای دریاچه را
پشت ِخاکهای خاک برسر
پنهان کرده اند،
حالا خاک ، بی هوا، هوا می گیرد وُ
به سمت ِ بغض های بی باران کمانه می کند
تصویر ِگمشده ی پیراهن ِبازیگوشَت را
در دریاچه یی که با دو- سه امضاء گم شد
باید ازکه بپرسم؟
این سراب آباد که مدام تکثیر می شود
این آبنما که نمایش ِ رودهای به یغما رفته است.
این درخت که برای دهان ِخشک آونگ های آشنا
حیرت زده با هیچ بادی تکان نمی خورد.
کش برداشته است بی بند وُ باری
درمتن ِاین روزها
چنان که من نمی دانم درانتهای کدام روز
می شود نقطه گذاشت
که نمی دانم
کدام آسمان پیراهن آبسالی به تن می کند
و باز دریاچه برمی گردد
تا سربر چین ِپیراهن ِتوبگذارد.
حالا که دیگر
آغازوُ پایان مرا
پشت ِخاک برسری این خاک ، خاک کرده اند
من خاطره هایم را
در زیر ِاین زیرگذر
که دهان دریده
دریاچه را بلعیده است
با محاسبه یی دقیق تراز صورتحساب های بی حساب
زیرِِسرعت ِ چرخ هایی ِکه به سمت ِهیچ درگذرند
پرت می کنم
تا ازماه وُ موج وُ جادوی آن چین ها
حتا برا ی سنگ
خاطره یی بنویسم .
اتفاق از ناگهان می افتد
از پیش پای نگاه ام افتاده بودی
از دست ام به دامن ات کوتاه بود نه می رسید
از قلب ات نه گو برده ام به مهر
ازرا چند بار نوشت ام
پای ناگهان اتفاقی افتاد
پای پیش نهادم درست فکر کن
پای دست ام اضافه آمد دست ام نه اندازی
پای قلب ام نه می افتاد می شکست
ازرا دیگر نه می خواست ام به نویس ام
اتفاق تا ناگهان افتاد
تا هیچ با هیچ به رسد به خاکستر
تا هنوز در یادم دیر شود تند تند
تا مرگ بی افت ام از دهان تو
تارا نوشت ام ازرا فراموش کنم
بغل ناگهان اتفاقن خوب افتاد
بغل هیچ فاصله افتاد نه رسم به تو
بغل هنوز دور است ببینم ات
بغل مرگ باز مرموز شده ای
تارا چه کسی فاصله می خواند بین ما؟
*********************************************
عطا الله آشتیانی
می خواهم به دریا بزنم
نه دل به دریا بزنم
خیس ِ خیس باران خورده
دستها خالی
چشمها سرخ ورم کرده پف کرده
ساعت 10 شب تازه از خواب بیدار شدم کاری باید کرد
نیازمندی های همشهری ورق به ورق همه آدمها را رهن می دهند به اجاره می برند
کسی دنبالل گریه نیست؟ ما گریه کردن یادمان رفته ست خنده هم
آقا سیگار داری؟ از آن سیگارها که ریه در برابرشان سر خم کند تمام سینه ام از دود لبریز بشود
آهای موتوری تا آنطرف دنیا چقدر می بَری؟
چه لبوهایی
بوی باقالی مانده
تمامشان چند پیرمرد؟ واسه خودت؟
نه
برای هرکس که از اینجا رد شد و دماغش را گرفت
سیگارم دوام نیاورد زود خاکستر شد
آقا سیگار داری؟
می خواهم این طرف دنیا روشن کنم
آنطرف دنیا هنوز یک پک داشته باشد
پک به پک
مثل پتک به ریه ام بزند
متلاشی کند
بزن، بشکن بسوزان آنچه نیست
می خواهم نباشم
آهای سیگاری چیزی داری که آدم را نابود کند پودر کند جزغاله کند نیست کند
عصیانیم معصیتم این است که چیزی برایم مهم نیست
دستها را دراز می کنم از شب می گذرد به ماه نمی رسد ستاره ها کمک
چقدر پوست لطیفی داری
انگار به هیچ نمی خورد
اصلا ً احساس نکردم از تو رد شد
بیا نرو
می خواهم بیدار بمانم
بیا نرو می روی
خوابم می گیرد
دلم از تاریکی ها خسته نشد، فرهاد
اما جغد بارون خورده ای تو کوچه فریاد می زنه
پیاده پیاده پیاده پیاده، پیاده ویژژژژژژ، ماشین
که سر تا پایم را آب در گِل غلتیده گرفت
خاک بر سرت
و تمام دریا بر سرم سیگار خاموش شد
چه دردیست سیگار داشته باشی فندکت گاز نداشته باشد
تاکسی، تاکسی هِی تاکسی جونم داداش؟ آتیش داری؟ دیونه ای آ
همه از من فراریند
اما من ِ بی قرار
بی قرار یک فرار به آنطرف دنیا می دانی آنطرف دنیا چیست؟ آخر دریا کجاست؟ ته آسمان با کدام سیم خار دار بن بست شد؟
چاله های شهر
زندانبان آب بارانند
دست نزن بگذار دست نخورده بماند بگذار هیچ کس نداند چه کسی آب باران را فراری داد اما خود گرفتار وانفسای بی درو پیکر شهر شد
رفتی؟! منهم می روم می روم که نباشم می خوابم که نبینم
چگونه آدمها سوار هم می شوند تا به خورشید برسند
اما نمی دانند تو چقدر پوست لطیفی داری
*********************************************
دو شعر از رویا ابراهیم زاده
1 می نوازی ام
در چهارگاه شانه هایت
تا در
شهرآشوب پیرهنت
فقط شور بزند مضراب ریز دستهایم
مانده ام چگونه روسپیان شهر
با شش و هشت دامنشان
اینچنین ساده از حنجره ات
آواز آه بیرون میکشند .
2 چه فرقی داشت
اینکه من جنونم را روی تو طرح میزدم
یا تو تنهایی هات را بر تاروپود من میبافتی
این گبه از سرانگشتهای خودخواه ما
رنگ خون گرفته بود
باید به فکر طرح دیگری می بودیم
در زر زری ترین شب دنباله دارها
لبریزم از چکاچک خون انارها
امشب قمر به عقرب چشمت رسیده است
از اتفاق نادر نصف النهارها
هی باد بی هوا لچکم را به هم نریز
گل کرده اند گوشه شالم بهارها
قندیلهای یخ زده آذین گرفته اند
با بوسه ی نسیم و لب چشمه سارها
امشب بهار گل زده گیسوی برف را
حتی شکوفه رد شده از ذهن خارها
امشب تو میرسی و خدا لانه میکند
حتی به روی شانه سرد حصارها
یلداترین بهانه من بیشتر بمان
دیگر دوباره گم نشوی در مدارها
فردا که شهر خواب تورا خواب مانده است
تو رفته ای و گم شده ای در غبارها
فردا تو رفته ای و زمین ایستاده است
تا سال بعد پای تمام قرارها
*********************************************
لیلا کردبچه
به آسمان نگاه می کنم
چشم هایم به ابرها گیر می کنند
و پرنده ها به مسیر نگاهم نوک می زنند
باید
به خانه برگردم
من سهم زیادی ازاین آسمان ندارم
و از این فضای سبز
که در ذهن نارنجی پاییزهایی که دیده ام نمی گنجد
این خیابان
این درخت ها
مرا بدون پنجره ام به رسمیت نمی شناسند
من
شاعری خانگی ام
با حرف هایی
بزرگ تر از دهان قرص پنجره هایم
و میله ها
ادامه ی منطقی استخوان دست های منند
باید به خانه برگردم
پنجره ام را بردارم و بروم
غروب غمگین تری نشانش دهم
و پرنده هایی را می شناسم که هر غروب
قفسشان را به منقار می گیرند و
به پارک می برند
*********************************************
بهروز پورعلی
او...
زخمی یک راه
بود
یک نگاه
با پاییز
ریخته در چشمانش
کجاست یک خوشه ی انگور؟
*********************************************
صدف قزلباش
هرگاه که می روی شاعر می شوم
چشمانم خواب را از خود می رانند
بی آنکه بدانند صبح با دیدار تو آغاز نمی شود
پاهایم می خواهند من را به بلند ترین قله ها ببرند
بی آنکه بدانند از آنجا هم نمی توانم رویت را ببینم
دستانم برای در آغوش گرفتنت دایم می گشایند
بی آنکه بدانند تو در آغوش گرفتنی نيستي
سرم به دعا بر سجده مشغول است
بی آنکه بداند تو به اینجا نخواهی آمد
جواب آنها چه خواهد بود
تنها می دانم تو که باز گردی، دگر شاعر نیستم
اما باز هم از فراقت بیقرارم
بازگرد و شعرهایم را از من بگير
هرگاه که میروی شاعر می شوم