
اتاقی که شماره نداشت !!
حمید رضا ایروانیان
باد سردی شروع به وزیدن کرد. پیرمرد با دکه چوبی چرخدارش وارد
کوچه شد. انتهای کوچه مسافرخانه ای بود که نور چراغ کم سویش در
چشمانش زق زق می کرد. تاریکی شب باعث شده بود آرام تر قدمهایش را
بردارد!به مسافرخانه که رسید با آرامی و گویی که حال بلند کردن چرخ
دستی اش را نداشت آن را با زحمت به سالن کثیف مسافرخانه برد. نگاهی
به میز چوبی ای که انتهای دفتر مسافرخانه بود انداخت. کسی در آنجا
نبود. چرخ دستی کوچک خود را کناری گذاشت و پارچه بزرگ و کثیفی روی
آن کشید. آرام از پله ها بالا رفت. صدایی او را در جای خود نگاه
داشت!! سرش را برگرداند. ابراهیم بود گفت : " اجاره این ماهو ندادی
که... !! کی می خوای بدی؟"
پیرمرد با صدای گرفته و مغمومش گفت : این روزا حالم خیلی خوب نیس ،
چند روز دیگه پولتو می دم
ابراهیم دست در دماغش بزرگش کرد و گفت: " همیشه که بهانه داری !بیا
پایین حداقل یه سیگار زهر ماری به ما بده!"
-- سیگار می خوای؟
و با اکراه از پله ها پایین آمد. پارچه کثیف و کهنه روی دکه را
کناری زد و چند نخ سیگار به او داد.
-- بفرما اینم سیگار. حالا می ذاری بریم؟
ابراهیم گفت : بالا که رفتی چراغ تو راهرو هم خاموش کن !
-- چشم.
از پله ها بالا رفت. پیرمرد همانجا پایین پله ها ایستاده بود و در
حالی که سیگاری را بر لب می گذاشت بالا رفتن او را نگاه می کرد !.
هر ردیف از پله ها را که بالا می رفت می ایستاد و نفسی تازه می
کرد. اما گویی پله ها آن شب تمام شدنی نبودند. روی پله های سرد
مسافرخانه نشست. سیگارش را بیرون آورد. دستش می لرزید!سیگار را
میان لبانش گذاشت. انبوه ریش های سیاه و سفید مرد فیلتر سیگار را
در خود پنهان کرد. صورتش در هاله ای از دود فرو رفت. سرفه ای کرد.
بلند شد و دست چپش را روی سینه اش گذاشت و نالید! تا خواست برود
صدای نفسهای نامنظمی را شنید. یکی گفت : " سلام..!! سلام مش یحیی.
-- سلام چی شده؟ لابد باز هم خواب دیدی؟
-- آره ، باز هم تو خواب دیدمش..
-- از بس که هر شب فریاد می زنی دیگه همه می دونن از کجا آب می
خوره !!
پسر روی پله ها نشست و گفت: " چیکار کنم؟ هر کاری می کنم نمی تونم
فراموشش کنم.!!. "
گریه کرد و به هق هق افتاد.
--" نمی دونی وقتی دیدم سر به تنش نیست ، چه حالی به من دست داد !!
"
-- الله اکبر ، برادرت چند سالش بود؟
--"18 سال "
-- چیکاره بود؟
-- " نمی دونم ، سر از کارهاش در نمی آوردم. یک شب به من زنگ زد ،
یه آدرس داد و گفت فردا ساعت پنج برم به این آدرس!گفت که اونجا
منتظرمه. کنار یک آب انبار قدیمی دورافتاده بود. خیلی طول کشید که
آب انبارو پیداش کردم. وقتی رسیدم.... سرش را کامل از بدن جدا کرده
بودن. چشمانش باز بود و انگاری داشت منو نگاه می کرد !! بدنش یه
گوشه دیگه افتاده بود. غرق در خون بود!
باز گریه کرد. دستهای تاول زده اش می لرزیدند. گویی نمی توانست خود
را کنترل کند. به هق هق افتاد. مش یحیی چشمانش را مالید ، روی پله
ها نشست ، گفت: خدا رحمتش کنه . آخر نفهمیدی کی این بلا رو سرش
آورده بود؟
"نه ، پلیس که می گفت احتمالا قاچاقچی های مواد مخدر این بلا رو
سرش آوردن. "
-- "مگه برادرت قاچاقچی بود "
-- "نمی دونم؟ "
-- پیداشون کردن؟
-- دلت خوشه ها ، معلومه که نه !!
-- چرا اومدی اینجا؟ چرا برنمی گردی به شهر و دیار خودت؟
گریست و سرش را میان پاهای لاغرش گذاشت و چیزی نگفت ، صدای هق هق و
گریه اش در سالن قدیمی پیچید. یحیی گفت: هزار بار این داستان رو از
تو شنیدم!هر شب و هر شب!! نمی دونم چرا باز این سوالها رو ازت می
کنم؟
پسر سرش را بلند کرد و گفت : " سی... سیگار داری؟"
-- بذار صبح !!
-- " حالا...حالا کو تا صبح!یه توک پا بیا و برگرد !"
پیرمرد بیچاره نگاهی به او انداخت!گویی دلش برایش سوخت !! بی آنکه
چیزی بگوید از پله ها پایین رفت و بار دیگر دکه چوبی اش را باز کرد
و بسته سیگاری را به او داد. ابراهیم تا پسر را دید گفت؟
" هی آقا پسر ، کرایه اتاقتو نمی خوای بدی؟"
-- " چ.. چشم می دم " دادم ، همین دیروز !!
-- شماره اتاقت چنده؟
-- 120"
-- ببخشید ، یادم نبود ، درست می گی ، مگه اینا حواس واسه آدم می
ذارن !!
یحیی به کنار دیوار ترک خورده پله ها که رسید رو به پیرمرد
مسافرخانه دار کرد و گفت : آقا ابراهیم امشب اگر کاری نداری بیا
بالا با هم یه چایی بخوریم؟
ابراهیم هنوز داشت با دماغ بزرگ و گوشت آلودش بازی می کرد. خرخری
کرد و آب دهانش را قور ت داد و گفت : " امشب؟ می آم ، چایی رو بذار
"
یحیی گفت : چشم ، منتظرم ها ، زود بیا.
از پله ها بالا رفت. هنوز چند پله را بالا نرفته بود که صدای
ابراهیم را شنید که می گفت : پاشو امشب حمام برو. بوی گندت همه را
کلافه کرده
-- اونم چشم!اما امشب حالم اصلا خوب نیس! انشالله یه شب دیگه
-- الان چند ماهه همین حرفو می زنی ، آدم که انقدر نباید بو گند
بده.. اه ، اه !! ، به اتاق شماره 123 هم بگو کرایشو بیاره. الان
دو ماهه که پول نداده!یواشکی می آد و می ره که من نبینمش !
بی آنکه جوابی بدهد از پله ها بالا رفت. به راهروی اول که رسید
چراغ راهرو را روشن کرد. همانجا ایستاد. خیره انتهای سالن را
نگریست. چشمش به رسول افتاد !. زیر شلواری گشادی به پا داشت! از
سوراخ کلید داشت یکی از اتاقها را دید می زد. با تعجب نگاهش کرد
!!!! به خودش گفت : داره چکار می کنه؟ پناه بر خدا !!
رسول تا او را دید سراسیمه به طرفش رفت. پیرمرد بلافاصله قدمهایش
را تند تر کرد که او را نبیند. اما رسول صدایش کرد. در جا خشکش زد
و گفت : چیه ، چیکارم داری؟
-- " مشتی تا ما رو می بینی می زنی به چاک؟ "
با تعجب نگاهش کرد! تسبیح بزرگی را در دست داشت و دانه هایش را
آرام آرام به زیر می انداخت.
پیرمرد گفت: نه بخدا ، داشتم می رفتم بالا بخوابم ، با من کاری
داری؟
-- " فقط یه سیگار می خواستم "
یحیی نگاهی به ته سالن انداخت. رسول سرش را برگرداند و نگاههای
پیرمرد را دنبال کرد!گفت : چی شده؟ واسه چی اونجا رو نگاه می کنی؟
-- برای سن و سال تو زشته که این کارا رو می کنی. چرا اتاق مردمو
دید می زنی؟
-- " من؟ فقط داشتم رد می شدم !!"
-- بس کن! خودم دیدم. هر وقت می آم همین کار رو می کنی ؟ گناه داره
، چقدر گناه می کنی ؟ این کدام بدبخته که چسبیدی بهش...؟
هنوز حرفهای پیرمرد تمام نشده بود که ناگاه صدای باز شدن یکی از
درها آن دو را به خود آورد. همان اتاق بود! زنی تقریبا سی و پنج
ساله از آن بیرون آمد. عرق سردی روی پیشانی رسول نشست!سرش را پایین
انداخت و با عصبانیت با دانه های تسبیح بازی می کرد !!
پیرمرد گفت : این بدبخت هم تنهای تنهاست!اگر تنها نبود اینجا
پیدایش نمی شد. ولش کن ، گناه داره.
-- پاشو عمو بیا یه سیگار به ما بده ، اصلا به تو چه ارتباطی داره؟
چیکار به من داری؟ اه چقدر بو گند می ده !! ، تو نمی تونی حمام
بری؟
پیرمرد چشمان از حدقه درآمده اش را به او دوخت!چیزی نگفت! می خواست
از پله ها بالا برود که رسول صدایش کرد و گفت: مگه به تو نیستم ،
نمی خوای این زهر ماری رو به ما بدی.. هان؟؟ نکنه میلیونر شدی؟!
گویی بحث و مقاومت بی فایده بود. از پله ها پایین آمد و بار دیگر
مجبور به باز کردن قفسه کوچک خود شد. رسول با خشم بسته سیگار را
گرفت. یکی را با ولع و عصبانیت دود کرد و پاکت سیگار را در میان کش
زیر شلواریش پنهان ساخت. نگاهی غضب آلود به پیرمرد کرد. زن از پله
ها پایین آمد. رسول تا او را دید دست و پایش را گم کرد!کناری
ایستاد و پکی عمیق به سیگارش زد و مشغول چشم چرانی به باسن برجسته
و گرد زن شد !! یحیی و ابراهیم هر دو نگاهی به هم انداختند و سرشان
را تکان دادند !. ابراهیم به رسول گفت : تو کدوم اتاق هستی؟
چی شده عمو؟ می خوای بگیریش؟
"می خوام ببینم اجارتو دادی یا نه ، اینجا شده کاروانسرا "
-- "129"
نگاهی به دفترش کرد و گفت : " چه عجب !"
پیرمرد باز بالا رفت. احساس تهوع داشت. گویی چیزی تو گلویش گیر
کرده بود و بالا نمی آمد. اما ازظهر تا به حال چیز زیادی نخورده
بود!شاید به خاطر سیگارهایی بود که پی در پی می کشید!نمی دانست؟.
کمی سرش گیج رفت. بار دیگرمجبور شد روی پله ها بنشیند. اما زود از
این کار خود پشیمان شد. اطرافش را نگاهی انداخت و تا دید که کسی در
راهرو پرسه نمی زند بلافاصله بلند شد و از پله ها بالا رفت. ردیف
پله های دوم را که پیمود ناگاه کسی را دید !
" لعنت خدا بر شیطون !! این دیگه کیه؟ "
داشت سیگار می کشید. جلوتر رفت!نا خوداگاه گفت : اکبر آقا!! .
اکبر پکی به سیگارش زد و گفت : " سلام مش یحیی "
او هم دوسالی می شد که در این مسافرخانه زندگی می کرد . پیرمرد
تنهایی که همیشه سعی می کرد مرتب و با صورتی اصلاح کرده و حمام
رفته از اتاق شش متریش بیرون برود. گویی او خانواده ای نداشت و یا
اگر هم می داشت مدتها پیش رهایش کرده بودند. عصرها در حالی که خود
را در آینه مسافرخانه مرتب می کرد بیرون می زد و خیابانها و کوچه
ها را با پای خسته اش می پیمود و در هنگامه غروب وقت اذان زود به
مسجد می رفت که باقی ساعت روز را در مسجد بگذراند.
اکبر گفت : " امشب چقدر دیر اومدی "
یحیی گفت : چه عرض کنم ، خدا بد نده !! اینجا چرا نشستی؟ سرده ،
سرما می خوری.
-- تو اتاق دوام نمی آرم. منتظرت هم بودم ،آخه سیگارام تموم شده ،
قربونت یه بسته از اون سیگارای ارزون قیمتت به ما بده..!!
-- همین ظهری از من گرفتی !
-- "اون تموم شد. ایناها اینم پاکتش! "
-- بذار صبح ، خسته هستم
-- "اوه ، تا صبح باید صبر کنم!نمی شه مش یحیی ، تا صبح دنیا هزار
تا چرخ می خوره ، نمی تونم صبر کنم "
-- پدر جان اذیت نکن !خسته شدم بس که رفتم و اومدم!خوب پاشو برو
بیرون خودت بخر!
اکبر صدایش را بلند کرد و گفت : اگه من حال داشتم که به تو نمی
گفتم! چیه؟ حالا که به ما رسید خسته شدی؟
یحیی دست در جیبش کرد و چند نخ سیگار بیرون آورد و به اوداد. اکبر
نگاهی به دستان چرک و سیاه یحیی کرد وگفت : " من اینارو نمی خوام ،
یه بسته باز نشده می خوام "
-- لعنت خدا بر دل سیاه شیطون ، چه گیری کرد هاا !!.
سیگارها را با عصبانیت در جیبش گذاشت و از پله ها پایین رفت. رسول
هنوز پایین ایستاده بود و سیگار دود می کرد. ابراهیم تا اکبر را
دید گفت : "اتاق 121، چرا کرایتو نمی دی؟ اگه اماکن بفهمه که تو
اینجا جل شدی در این خراب شده رو می بندن. لابد به خودت می گی جای
مفته ، خرن!پولشو نمی دم "
اکبر تا او را دید سینه سپر کرد و گفت : چته. برای دوزار پول هوار
راه انداختی! می دم
-- خوب بده !!
-- بذار حقوق بگیرم گدا گشنه !!
-- گداگشنه جد و آبادته..
ابراهیم از پشت میز چوبی مسافرخانه بیرون آمد و گفت غلطای زیادی می
کنی؟ پاشو وسایلتو جمع کن و گمشو بیرون...
من برم بیرون؟ ، مرد می خواد منو بخواد از اینجا بیرون بکنه!یه
سوراخ موشی بهم داده انوقت ارث پدرشو از من می خواد !!
صداها بلند شد. هردو یقه همدیگر را چسبیدند. رسول سعی کرد که از
درگیری جلوگیری کند. مشتی محکم به دماغ اکبر خورد ، خون صورتش را
رنگین کرد !! صدای آه و ناله اکبر بلند شد " خدایا ببین این ظالما
چه بلایی به سر من پیرمرد می یارن !! "
نیم ساعتی گذشت و بالاخره هر دو آرام شدند. اکبر بی آنکه بخواهد
چیزی بگوید در حالیکه خون روی صورتش خشک شده بود طلبکارانه از پله
ها بالا رفت. شاید می خواست به نحوی خود را از این مهلکه نجات
بخشد.
ابراهیم داد زد و گفت : اگه تا فردا پول اتاقو ندی با اردنگی
بیرونت می کنم ، فهمیدی ، پیرمرد خرفت !!
یحیی گوشه ای ، روی زمین ، کنج دیوار کاغد دیواری شده مسافرخانه
نشست ، گفت : پول سیگار مارو هم نداد !
بلند شد و به ابراهیم نگاهی انداخت ، گفت : اگه بالا اومدی سری هم
به ما بزن
-- "برو بینم بابا ، دلت خوشه ها ، برو بگیر بخواب!خیلی کرایه می
ده جشن و سرور هم می گیره!!"
یحیی چیزی نگفت و آرام و بی صدا از پله ها بالا رفت. گویی از حرف
خود پشیمان شده بود. پله ها را طی کرد. مسافران خاموش چراغهای پله
ها را خاموش کرده بودند و فقط نور ماه بود که پله های سنگی و سرد
را که ازمیان پنجره های سرتا سری راه پله به داخل می آمد را روشن
می ساخت.اما گویی هیچ کس دیگر رغبت بیرون آمدن از اتاقش را نداشت.
نگاهی به انتهای سالن انداخت. سو ت و کور بود. سکوت منزجر کننده ای
سالن قدیمی و کثیف مسافرخانه را در بر گرفته بود. یحیی نفس عمیقی
کشید. لبانش خشک شده بود. با زبانش آن را خیس کرد. سوزشی را در
قلبش احساس می کرد! از چند پله ای که بالا رفته بود پایین آمد و به
طرف آشپزخانه مسافرخانه رفت. شیر آب را باز کرد. دهانش را به شیر
آب چسبانید و آب خورد. هنوز سرش را بلند نکرده بود که صدایی شنید.
تا خواست چیزی بگوید. همان صدا گفت :" صدبار گفتم به این شیر صاحب
مرده دهن نزن ، این بدبختارو مریض می کنی "
یحیی نگاهش کرد ، گفت : سلام شیر مرد ، چشم ، دیگه این کارو نمی
کنم
-- " هزار بار بهت گفتم ، مگه حرف گوش می دی؟"
-- مرتضی، مرتضی !! چقدر حرف می زنی. من...
مرتضی جارویی که در دست داشت را با عصبانیت به گوشه آشپزخانه پرتاب
کرد و گفت : " هر چی بهش می گم تو کتش نمی ره !!"
در حالی که با دست پینه بسته اش به دیوار وصله خورده و خراب
آشپزخانه می کوبید فریاد زد ، گفت:
" به این ابراهیم نامرد گفتم اینو اینجا راه نده ، کثیفه ، مریضی
می آره...!"
مرتضی ایستاده بود و هزار بد و بیراه می گفت!! ، به نظر ، پیرمرد
حوصله حرفهای او را نداشت. بی آنکه چیزی بگوید راه خود را گرفت واز
آشپزخانه بیرون آمد. غرولند مرتضی همچنان ادامه داشت.!
" گه زدی به اعصاب ما!چند نخ سیگار بده تا بریم دنبال بدبختیمون "
پیرمرد ایستاد. نگاهش کرد!گویی دلش از حرفهای او شکسته بود. بی
آنکه بخواهد چیزی بگوید دست در جیبش کرد و چند سیگار خود را بیرون
آورد و به او تعارف کرد. مرتضی نگاهی به سیگارهای او کرد ، گفت :"
کی اینارو می خواد ، چند ساله که دستاتو نشستی؟"
لبخندی زد ، گفت : از موقعی که به دنیا اومدم ، حالا چه سیگاری می
خوای؟
-- "چمی دونم!یه چیزی بده !"
باز از پله ها پایین رفت. و این بارهم با کمک مرتضی پارچه روی دکه
را برداشت و چند نخ سیگار به او داد. همانجا نشست. سیگاری را
ازجیبش بیرون آورد ، رو به مرتضی کرد و گفت : قربون دستت یه چایی
بیار با هم بخوریم. حالم خوب نیس! پاهام نای راه رفتن نداره !!
-- " این موقع شب؟ من کار دارم. پاشو خودت درست کن "
-- مرتضی اعصابت خیلی خرابه ، چرا زن نمی گیری؟
سیگاری بیرون آورد ، آن را روشن کرد و پکی محکم به آن زد وگفت: "
با کدام پول ، با این حقوق مگه می شه زن گرفت؟ "
-- بابات کمکت نمی کنه؟
--" اون بدبخت که کاری از دستش بر نمی آد ، توروستا خودش هزار تا
مشکل داره..
پیرمرد خندید ، گفت : شما دهاتیا که وضعتون خوب شده ، محصولات که
گرون شده !!
--" اگر من وضعم خوب بود که این حال و روزم نبود"
-- آخه تو از آن دهاتی های بی عرضه ای !!
--" این حرفها رونزن ، از سن و سالت خجالت بکش !"
پیرمرد خندید. به نظر فهمیده بود که بحث کردن با مرتضی فایده ای
ندارد. نگاههایش را به بیرون ، انتهای کوچه انداخت. در فکر فرو
رفت!هیچ کس در کوچه نبود. فقط نور کم سوی تیرک چراغ برق ، کوچه
باریک و تاریک را روشن کرده بود. سرش را بر گرداند. اما از مرتضی
خبری نبود. گویی همان موقعی که بیرون را نگاه می کرد از پیشش رفته
بود و مثل همیشه بازهم یادش رفته بود که پول سیگارش را بدهد. بلند
شد. حوصله صدا کردنش را نداشت. نگاهی به پله های موکت شده
مسافرخانه انداخت. موکت پله ها کهنه و پاره بودند. خاک کفشهای
مسافرها هنوز روی آنها دیده می شد ..
آب دهانش را قورت داد و باز از پله بالا رفت. اما هنوز چند پله را
بالا نرفته بود که صدایی او را میخکوب کرد. با تعجب سرش را
برگرداند. همان زن بود!. زن در حالی که بند کیفش را محکم گرفته بود
گفت: سلام ، این دکه مال شماست؟
بله خانم امری دارین؟
--" سیگار می خوام !"
-- بله؟
-- "سیگار می خوام!"
-- سیگار !! بله!چ.. چه سیگاری؟
-- "نمی دونم؟ هر چه باشه مهم نیست "
-- این که.. چشم دخترم !!
به سمت دکه اش رفت. پارچه کثیف را با تردید برداشت . نگاهی به زن
انداخت. چهره غمگینش را به دکه چوبی انداخته بود و چیزی نمی گفت.
بسته سیگار را به او داد. خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد. در این
هنگام صدای ابراهیم بلند شد :
" خواهرمن ، شماره اتاق شما چنده؟ "
-- " 125"
نگاهی به دفترش کرد و گفت : بد نیست !
پیرمرد پول را گرفت. زن با عجله از پله ها بالا رفت و لحظه ای بعد
صدای پاهایش در سکوت پله ها گم شد. با تعجب پول تا شده ای که زن به
او داده بود را نگریست. سرش را تکانی داد و با کمک نرده ها از پله
ها بالا رفت. سکوت وهم آوری پله های طولانی و کوتاه مسافرخانه را
در بر گرفته بود . هیچ کس در راهرو و پله ها نبود. گویی همه در
اتاقهایشان پنهان شده بودند!
صدای فریادی بلند شد. سراسیمه اطرافش را نگاه کرد.
با هراس به سالن قدیمی نگریست. صدا می پیچید! معلوم نبود صدا از
کجا می آمد؟ منتظر ماند که در یکی از اتاقها باز شود. اتاقها یکی
یکی باز شدند و همه بیرون ریختند . مسافرهای حیرت زده گرد اتاق 126
جمع شده بودند. گویی صدا از آنجا می آمد!" اما این که..!! با خودش
گفت : یعنی چه اتفاقی افتاده؟ "
سراسیبمه به سمت اتاق 126 رفت. در باز شد!مردی میان سال با موهای
سفید و ژولیده بیرون آمد. خودش بود. شاه بی بی !! یحیی گفت : چی
شده؟
نگاهی به جمعیت انداخت!گویی هیچ کس را نمی دید. دائما می گریست و
برسرش می زد. همه به اتاق هجوم آوردند. یک نفر روی موکت سیاه
مسافرخانه دراز کشیده بود و ملحفه کثیف و خونی مسافرخانه بدن نحیفش
را پوشانیده بود!همه مسافرها با تعجب ایستاده بودند و جنازه زن
بیچاره را می نگریستند. چهره نحیفش ، زرد و پریده رنگ بود. چشمانش
باز بودند! گویی سقف را می نگریست. مرد فریاد می زد و از این و آن
کمک می خواست. یکی گفت : "بیچاره ، مرده؟ "
دیگری گفت؟ " زنگ بزنید اورژانس بیاد"
-- "نه بابا..باید نش کش خبر کنید ، این بیچاره مرده "
-- "باید اورژانس تایید کنه یا نه؟ "
مرد بلند قد ی که چهره موقری داشت نگاهی به یکی از مسافرها انداخت
گفت :چرا اینجا ایستادید ، به چی دارید نگاه می کنید؟ ، یکی بره به
اورژانس زنگ بزنه. !!
یکی سراسیمه از پله ها پایین رفت و به اورژانس زنگ زد.نیم ساعت بعد
دو نفر با لباسهای سفید بلافاصله بالای سرش رفتند. یکی از آنها
مردمک چشمانش را معاینه کرد ، نبضش را گرفت. گفت : " مرده !!"
نگاهی به جمعیت انداخت و گفت : کس و کاری هم داره؟
نگاهها به سمت مرد گریان و هراسان خیره شد . ، نگاهش کرد ، گفت :
شما شوهرش هستید؟
در حالی که می گریست سرش را تکانی داد.
-- " چه اتفاقی افتاد؟"
-- "مریض بود ، سل داشت ، بیماری قلبی داشت!نمی دونم هزار درد بی
درمون داشت ، مگه خونها رو نمی بینید!بیچاره شدم!"
جنازه نحیفش را بلند کردند و با برانکارد پایین بردند. یحیی با
هراس جنازه زن را می نگریست. چشمانش از حدقه بیرون زده بود. گویی
تمام بدنش از آتش و گرما می سوخت. عطش داشت!باز سوزشی را در قلبش
احساس کرد!! ابراهیم سراسیمه به سمت ماشین اورژانس رفت. به نظر از
این اتفاق ناگوار هراسان و سردرگم شده بود. آمبولانس چند آژیر کشید
و لحظه ای بعد از آنجا جا دور شد و رفت . نیم ساعت بعد به جز یحیی
و ابراهیم هیچ کس در دفتر نبود. ابراهیم داشت چای می خورد. رنگش
پریده بود. نگاهی به یحیی کرد و گفت : " خدا کنه به خیر بگذره!
وگرنه در مسافرخونه رو می بندن !"
یحیی گویی متوجه حرفهای ابراهیم نشد!زیر لب زمزمه کرد ، گفت :
بیچاره چه حال و روزی پیدا کرده بود!!
ابراهیم نیم نگاهی به یحیی انداخت!دفتر بزرگش را بیرون آورد ، گفت
: شماره اتاق این دونفر چند بود؟
-- هان ، بله... فکر کنم 126..
-- "بی پدر و مادر!! این هم که بدهکاره !، خوب که عقلم رسید گردبند
طلاشو ازش بگیرم... پست فطرتیه که فقط خدا می شناسدش!اصلا از کجا
معلوم که خودش این زن بیچاره را نکشته باشه؟ "
-- فکر نکنم ، مگه نمی دیدی چقدر گریه و شیون می کرد.. راستی مگه
شناسنامشو نداری؟!
-- چند شب پیش ازم گرفت.. گفت لازم دارم.. ایم گردنبند هم گرو
گذاشت..این گریه ها هم فیلمش بود...، نقشه است!هر وقت پول نمی
خواست بده این ادا و اطوارا هم برای من در می آورد!
-- چمی دونم؟ خدا می دونه !
-- "بذار بیاد ، اگه پول اتاقشو داد که داد ، اگه نداد پرتش می کنم
بیرون ، مردشور خودش و اسمش و ببرن ، شاه بی بی !! اسم زنارو رو
خودش گذاشته بود..مرتیکه نه خودش شبیه آدم بود و نه اسمش!!"
--بابا این بدبخت که اسمش شاه بی بی نیست..کی اسم زن روی خودش می
ذاره..!!؟ خب تو شناسنامش نگاه کن ..!!
مرتضی سراسیمه از پله ها پایین آمد. سرش خیس بود. گفت : چی شده؟
این سرو صدا برای چی بود؟
ابراهیم گفت : وقت خواب!زن بدبخت شاه بی بی مرد.. همون مرتیکه
دزد..!!
راست می گی؟ آخه چرا؟
من چمی دونم ، تو چرا هر روز حمام می ری؟ اتاقها را جارو کردی یا
نه؟
جوابی نداد و با حوله ای که روی سرش بود مشغول خشک کردن موهایش
شد!ابراهیم گفت : تو را به خدا بیا اینجا جای من بشین ، این شکلی
بهتره ، درست می گم مش یحیی؟!
--" بابا تمیز کردم ، بخدا تمیز کردم ، امشب پیله کرده به ما!! "
-- " سرت را که خشک کردی اتاق اینا رو هم تمیز کن "
--" اتاق شاه بی بی؟؟من نمی تونم ، هزار تا مرض و بیماری می یاره ،
این پسره که تازه استخدامش کردی بفرستش تمیز کنه !"
-- اون بدبخت که الان اینجا نیس، تو را به خدا تعارف نکن ، بیا
اینجا جای من بشین!من جای تو می رم اتاقا رو تمیز می کنم ، مرتیکه
جلمبور دهاتی !!
صدای پایی آمد!نگاهها به پله مسافرخانه خیره شد!همان مرد بلند قد
بود. با بارانی بلند و روشن ، از پله ها پایین آمد! تا ابراهیم ،
مرتضی و یحیی را دید آرام و با وقار سلام کرد. ابراهیم هنوز داشت
نگاهش می کرد. گویی چیزی را به یاد آورد. گفت : ما ساعت دوازده در
مسافرخانه رو می بندیم!خواهشا اگر می خوای بیرون بری زود برگرد..
مرد لبخندی زد و گفت : " تا ربع ساعت دیگه بر می گردم "
و بیرون رفت. ابراهیم دفتر بزرگ مسافرخانه را مثل همیشه نگاهی
انداخت گفت : اتاق 111 ، این خیلی خوش حسابه ، همیشه پولشو سر موقع
می ده.
مرتضی گفت : ابراهیم ، خیلی قشنگ حرف می زنه ، فکر کنم خارج
بوده....!!
ابراهیم خندید و یحیی با تعجب مرتضی را نگاه می کرد !!
-- خارج؟ این اگر آنجا بوده تو این خراب شده چیکار می کنه !! ، چرا
هتل نرفته؟
-- نمی دونم !!
-- خارج یا هر خراب شده دیگه ، پولشو بده...
-- "چیزی هم بدهکاره؟"
-- "نه شکر خدا ، اتاق 111 بهترین مسافر منه !به این می گن مسافر.
ولی وقتی پیرزنه مرد این مرتیکه ابدا از اتاقش بیرون نیومد. دیدیش؟
عین خیالشم نبود. انگار نه انگار !! حتی سوال هم نکرد !!"
-- یحیی با تعجب گفت : نه ، اشتباه می کنی! این بابا اولین نفری
بود که بالای جنازه اون زن بدبخت اومد.
-- پس چرا من ندیدمش؟
شانه هایش را با تردید بالا انداخت.!!
ساعت نزدیک به دوازده بود. اما مرد هنوز برنگشته بود. ابراهیم چراغ
بیرون را خاموش کرد ودر را بست.یحیی بلند شد و خود را به پله ها
رسانید . اما هنوز از پله ها بالا نرفته بود که صدای کسی را شنید.
ابراهیم در را باز کرد. همان مرد بود. باز سلام کرد ، گفت : "
معذرت می خوام ، به نظرم کمی دیر شد.! "
-- " ایرادی نداره "
-- "سیگار گیرم نیومد!"
--" برای سیگار بیرون رفتی؟ مش یحیی ، بیا مشتری آخر شب !!"
یحیی نگاهی به مرد انداخت و ناخوداگاه سلام کرد !!
-- "یه بسته سیگار لطف کنید "
-- چشم.
چند سیگاری که تو جیبش بود را بیرون آورد ، گفت : بفرما..!!.
-- " اما من یک بسته می خوام !!"
-- چشم ، همین الان.
هنوز دستش را کنار نکشیده بود که مرد هر دونخ سیگار را ازدستان چرک
و کثیف یحیی بیرون کشید!سیگار را روشن کرد و در حالی که به بیرون
خیره شده بود پکی محکم به سیگار مچاله شده زد. یحیی لبخندی زد و
بلافاصله پارچه روی دکه را با عجله برداشت و بسته سیگاری به او داد
و گفت :این سیگار حرف نداره !!
--" چقدر می شه؟
-- 800 تومان
-- "این دونخ چی؟ "
-- این چند نخ مهمان من!
پول را که داد از هر دو خداحافظی کرد و رفت.
یحیی ازپله ها بالا رفت ، هنوز راهرو اول را نپیموده بود که چشمش
به مرد بلند قد افتاد. ایستاده بود و سیگار می کشید. پیرمرد جلو
رفت. نگاهش کرد. می خواست چیزی بگوید اما سکوت کرد !! خیلی دلش می
خواست با او حرف بزند. به خودش گفت : پیرمرد یه لا قبا یی مثل من
با همچین آدمی چکار داره؟
در فکر بود. صدایی شنید. خودش بود. از پشت عینک ته استکانیش داشت
نگاهش می کرد. بی آنکه بخواهد جوابش را بدهد باز نگاهش کرد. یک بار
دیگر صدایش کرد و بلافاصله گفت بله.. بله آقا ، امری دارین؟
--" شما اینجا ساکن هستید؟ "
-- بله قربان ، بالا..
-- "بالا!"
-- بله بالای بالا، زیر شیروانی یه..
--" جالبه !"
-- شما خارج بودین
مرد خندید ، و با دستش عینکش را فشاری داد ، گفت : " چطور مگه؟"
-- پس تو این خراب شده چکار می کنی....!!؟
-- من تا به حال از اینجا بیرون نرفتم.. چرا فکر می کنی من خارج
بودم؟
-- نمی دونم؟ ولی اینجا در شان آدمی مثل شما نیس!!
-- دستش را روی شانه های یحیی گذاشت. پکی دیگر به سیگارش زد ، گفت:
نه پدر جان!من هم همین جا بدنیا اومدم.. تو یکی از این همین خونه
ها .. مثل خیلی های دیگه....!!..یه کوچه بالاتر.. سالها پیش..
پیرمرد آهی کشید ، روی پله ها نشست ، گفت : پس شما هم از ما هستین
؟ عجیبه! باورم نمی شه !! ..
آهی کشید ، ادامه داد ، گفت : بیچاره زن شاه بی بی چه قدر تیره بخت
و بیچاره مرد !!
مرد دستی روی صورتش کشید. کنارش نشست ، گفت : شاه بی بی کیه؟ این
اسم یه زنه که.. !!
-- می دونم ، ولی همه به این اسم صداش می کنن !!
-- چرا؟
-- راستش خودم هم نمی دونم!!
-- به قیافش نمی خوره آدم فقیری باشه ، ولی اون زنه..
دست در جیبش کرد سیگاری بیرون آورد. آن را گوشه لبش جای داد. مرد
سیگارش را روشن کرد، گفت : اینم برای خودش قصه ای داره ، حوصله
داری گوش بدی؟
-- آره. حتما ، سراپا گوشم
پاهایش را دراز کرد ، دستی روی پاهایش کشید ، گفت : روزی که اومد
اینجا هیچ کس نمی شناختش.. یه اتاق برای سه چهار شب گرفت. ولی الان
نزدیک به سه ساله که اینجا زندگی می کنه.. واقعا هیچ کس به درستی
نمی دونه از کجا اومده؟ فقط اینو می دونم از وقتی که به این
مسافرخونه اومده روزگار خیلی ها رو سیاه کرده !!
-- منظورت چیه ؟
-- با خیلی از زنهای کارگر ازدواج کرد ، یعنی صیغشون کرد ، چی بگم؟
لابد اون بیچاره ها گول قیافه حق به جانب و مثلا متشخصش رو می
خوردن... و باهاش ازدواج می کردن !!
یحیی نیم نگاهی به مرد و نیم نگاهی به اتاق شاه بی بی انداخت و گفت
: با هر زنی که ازدواج می کرد مثل الاغی بارکش از آنها کار می
کشید. خرید ، پخت و پز!! زنهای بیچاره کار می کردن و هر چی پول در
می آوردن ، تمام و کمال به این پفیوز می دادن.
-- پولها رو چکار می کرد؟
-- چکار می کرد؟ همه رو بالا می کشید. انگاری فقط افتخار با او
ماندن برایشان می ماند ..بیچارها.. خودشان هم نمی فهیدن تو چه دامی
می افتادن..بعدها که می فهمیدن دمشونو رو کولشون می ذاشتن و شبانه
فرار می کردن و می رفتن ، اما این چهارمی به نظر شانس نداشت.
بالاخره مرد !! ، بیچاره مثل یه برده تمام کارهاشو می کرد.. شب و
روز!! حتی تو خونه مردم هم کار می کرد و رخت می شست !! یه
مسافرخونه دیگه هم پیدا کرده بود که اونجا هم کارگری می کرد ...
حقو قش چی می شد؟ . تمام و کمال می رفت تو جیب شاه بی بی.. !! خدا
لعنتش کنه ، عجب روزگار بدی شده !! دروغ می گم آقا..
بی آنکه بخواهد منتظر جواب مرد باشد ادامه داد ، گفت : یه روز تو
دستش یه زنبیل دیدم. پر بود از میوه و سیزی !! دو تا پیرهن و جوراب
هم گرفته بود.
-- کی؟
-- همون زنه که مرد ، بهش گفتم ، این همه سبزی و میوه رو برای چی
گرفتی؟ بادی کرد و گفت :
برای آقا گرفتم.. !! آقا.. !! زنیکه خر !! چه ذوقی می کرد.!!
بیچاره بدبخت.. مثل سگ ازش کار می کشید !!.. تو.. ببخشید شما.. شما
چی.. نمی خواید از خودتون بگید؟
مرد خنده ای کرد.. انگشتان لاغر و بلندش را به هم قفل کرد.. گفت :
گفتم که من هم اینجا... یعنی بودم .. !!.. سالها پیش در انتهای
همین کوچه خانواده ای زندگی می کرد که از همه جا و همه کس رانده و
درمانده شده بودند.. 6 پسر و یک خواهر.. یکی از اون پسرها من
هستم.. من با همین مردم بزرگ شدم. با همان شلوار کهنه و دمپایی
پاره و پاهای چرک و کثیف.. اون روزها خیلی تلاش کردم که از اینجا
بگریزم... مثل یه معجزه بود.. نمی دونم چرا بعد از این همه سال
برگشتم همین جا.. نمی دونم؟ شاید دلم تنگ شده بود.. و شاید
هم..واقعا نمی دونم برای چه برگشتم.. جالبه.. این مسافرخونه هنوز
سرجاشه.. مثل قدیما..!! پر از مسافر.. تاریک و خاموش.. انگار که..
!!
مرد آهی کشید. دستش را روی صورتش گذاشت. لحظه ای سکوت کرد..پیرمرد
سکوتش را شکست و گفت : چی شد..!! آقا چرا ناراحت شدین.. !؟ می
خواین یه لیوان آب بیارم؟
مرد نگاهی به مشد یحیی انداخت. سرش را تکانی داد ، گفت : دیروز اون
جا بودم.. همون کوچه .. همون خونه..خدای من !!!.. مخروب تر شده
بود.. فکر نمی کردم هنوز کسی در آنجا زندگی بکنه.. اما کسی در را
باز کرد. یه دختر بچه بود. زل زد تو چشمهام..دست کوچکش را روی در
گذاشته بود. با بهت و حیرت مرا نگاه می کرد !! نشستم. خیره نگاهش
کردم. از شکاف در درون خانه را نگاه کردم.. سیاه بود و تاریک..!!
دالان بزرگش ترسناک تر و غم انگیز تر از سالیان پیش شده بود.
خداوندا.. با خودم گفتم.. آیا من اینجا زنگی می کردم؟.. باورم نمی
شد.. باورم نمی شد.. !! کاش برنگشته بودم..اما..!!
--حالتون خوبه؟
--به خودم قول داده بودم اگر زمانی از اینجا رفتم دیگه هرگز به این
جا برنگردم.. تمام گذشته ام رو فراموش کنم... دفتر نوشته شده ای از
سالیان تیره و تباه شده..حتی فکر کردنش هم سخت و غم انگیزه.
--چه جوری از اینجا رفتی..؟!! لابد درس خوب خوندی.. آره؟
مرد لبخند تلخی زد ، گفت : گفتم که.. معجزه بود..مجبور بودم درس
بخونم.. چیزی جز این نداشتم.. اما من بهتر ازهمه نبودم.. کتاب و
دفتر آرزوی روز و شب من نبود.. اگر درسها رو توی مدرسه یاد نمی
گرفتم امکان نداشت کلاسها رو یک به یک بگذرونم.. شاید این شانس من
بود.. قدرت یادگیری من بالا بود.. کمتر کتاب باز می کردم..
ولی.. ولی.. یه ساختمان بزرگ.. خیلی بزرگ.. تمام شیشه ها ماتند..
آدمهایی که پشت این شیشه ها و درون اتاقهای کثیفشان چسبیدند....از
بالا به پایین.. دائم به شیشه ها می کوبند.. انگار دارند فریاد می
زنند..!!نمی دونم..؟چرا دوباره به اینجا برگشتم..؟ بعد از این همه
سال یه چیزی داره شکنجه ام می ده..!!
--چی !!؟
--نمی دونم. نمی دونم.. کاش می دونستم.. کاش می دونستم.. !!؟
پیرمرد سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت.صدایی بلند شد. ناخوداگاه
یحیی سرش را برگرداند!صدای باز شدن در و غرولند ابراهیم را شنید.
گویی واقعا این موقع شب کسی پشت در بود. شاید مسافری خسته و در راه
مانده دیگری بود که بر در می کوبید.
-- "یحیی ، یحیی !! بیا بابا پایین !!"
یحیی تا صدای ابراهیم را شنید با عجله از پله ها پایین رفت. اما
گویی چیزی یادش افتاد!سرش را برگرداند. تازه یادش آمد که آن لحظه
داشت با مرد گب می زد. به نشانه عذر خواهی سرش را تکانی داد و
پایین رفت. ابراهیم چراغ مسافرخانه را روشن کرد. پسری لاغر اندام
داخل مسافرخانه کنج دیوار نشسته بود و می لرزید . یحیی تا او را
دید گفت : غلام چی شده؟
با چشمان خمار و بی فروغش یحیی را نگاه کرد ، گفت : " دارم یخ می
زنم ، انداختنم بیرون!"
جلوتر رفت و به خانه ای که دو در از مسافرخانه فاصله داشت نگاهی
انداخت . گفت: سیگار می خوای؟
-- "یه.. یه نخ هم باشه کافیه !"
پارچه روی چرخ دستی اش را برداشت چند نخ سیگار به او داد. ابراهیم
گفت : آخه پسر، این چه کاریه که می کنی؟ خوب حق دارن که بیرونت می
کنن. چه کسی آدم معتاد رو می خواد. اه.. اه! پاهاشو نگا کن!انگشت
پاهات چرا له شده؟ حال آدم بهم می خوره! خدا لعنتت کنه!!
-- " ابراهیم تورو به خدا ، امشب ، فقط امشب... رحم کن. هوا خیلی
سرده ، بیرون یخ می زنم فردا می رم. "
-- بهتر ، من نمی تونم ، مسئولیت داره. سیگارتو که گرفتی زود به زن
به چاک !! می خوام در رو ببندم!
-- " رحم و انصاف هم خوب چیزیه بی انصاف!یادت رفته اون موقعی که تو
این خراب شده حمالی می کردم. مگه پولی هم بهم می دادی؟ "
-- بلند شو برو بیرون ، حالا ارث پدرشو ازمن می خواد!
غلام التماس می کرد. به پایش افتاد! اما ابراهیم به هیچ قیمتی حاضر
نبود که آن شب را به او پناه دهد. شاید از برادر بزرگترش می ترسید.
و شاید هم از حال روز دهشتناکش !!
بالاخره در را بست! غلام روی شیشه کثیف مسافرخانه می کوبید و
التماس می کرد ولی ابراهیم چراغ را خاموش کرد و لحظه ای بعد غلام
در میان ظلمات کوچه گم و شد و رفت!!
یحیی با حیرت به ابراهیم نگاه می کرد !! هنوز پاکت سیگار در دستش
بود. گویی هنوز باور نداشت که ابراهیم چنین کاری را با پسر کرده
است!تا نگاههای سرزنش آمیز یحیی را دید گفت : چته؟ چیه مرتیکه؟ دلت
واسش می سوزه؟ می خوای تو رو هم بندازم تو خیابون!اینجا شده
کاروانسرا ، آواره ، ، معتاد ، بدهکار و فراری ، هر که خرش را گم
می کنه اینجا پیدایش می شه ، من چه گناهی کردم !!
یحیی بسته سیگار را در جیبش گذاشت و بی آنکه چیزی بگوید از پله ها
بالا رفت. راهرو را نگاهی انداخت! اثری از مرد بلند قد نبود. آهی
کشید. باز صدایی را شنید. چشمان خسته اش را به سمت صدا برگرداند. "
آه خدایا این یکی نه !!"
آب دهانش را قورت داد. همیشه دنبال دردسر می گشت !! چند وقت پیش با
یکی دعوای سختی کرده بود که اگرمردم نیامده بودند او را حتما می
کشت ، گفت: " امشب از بس که سر و صدا کردن نذاشتن بخوابیم!! "
نگاهی به صورتش انداخت! یک چشمش کور و نابینا بود و گویی فقط با یک
چشم می توانست دنیا راببیند.. زنجیر نقره ای کوچکی را در دست داشت
و آن را دور مچ دستش پیچیده بود. یحیی گفت : سلام قربان !!
" علیک! "
-- شما ببخشید. یه بیچاره امشب تو رختخوابش مرد !!
چیزی نگفت و خصمانه نگاهش کرد. لحظاتی طول کشید که به حرف در آمد ،
گفت : " یه بسته سیگار بده. "
-- سیگار؟ چشم همین الان "
تا خواست پایین برود ناگاه یادش آمد که خودش یک بسته سیگار همراه
دارد. از جیبش بیرون آورد و گفت : بفرما. این هم سیگار.
-- "من از این رقم نمی خوام!این بدرد خودت می خوره "
یحیی دست بزرگش را به نشانه احترام روی سینه اش گذاشت و از پله ها
پایین رفت. ابراهیم باز کنار در ایستاده بود و داشت با چند نفر حرف
می زد. به نظر مسافر و غریب نبودند. چراغ دفتر روشن شد و آن چند
نفر به داخل مسافرخانه آمدند. یکی گفت : خودشه ، همین نامرد بود!
همگی خصمانه نگاهش کردند. دایره وار دورش حلقه زدند. ابراهیم گیج و
سردرگم همگی را نگاه می کرد!
-- چی شده ، چیکار دارین می کنید؟ اینجا مسافرخونه است. هر کاری ،
یا دعوایی دارید برید بیرون !!
یحیی دستانش می لرزید و آب بینی اش جاری بود. با ترس و لرز پشت میز
رفت و گوشه ای نشست!همه بیرون رفتند و مرد بی آنکه چیزی بگوید با
احتیاط هر چهار نفر را می پایید !. لحظه ای بعد به طرفش حمله ور
شدند و با مشت و لگد به جانش افتادند !!. یکی به پشتش ضربه می زد ،
یکی به صورتش ، یکی به سینه اش.. هر کسی ضربه ای محکم به او می زد!
صدای فریادی بلند شد و دقایقی بعد سکوت وهم آوری کوچه تنگ وتاریک
را فرا گرفت!یکی بی جان روی زمین سرد افتاده بود!ابراهیم بلافاصله
چراغ بیرون را روشن کرد. در دستش شیشه بطری شکسته ای دیده می شد.
نگاهها به سمت او رفت. یکی با فریاد گفت : " نامرد بالاخره کار
خودت را کردی؟ "
صدای خرخری بلند شد. یکی از آنها بود که گویی داشت جان می کند. خون
مثل جویباری از گردنش خارج می شد و زمین سرد و کثیف را قرمز می
کرد!چشمانش باز بودند و از دیگران کمک می طلبید !!. به سویش رفتند.
یکی ازآنها در حالی که بخار از دهانش خارج می شد با هراس دوست در
خون خفته خود را نگریست!بطری از دست مرد فروافتاد. لحظه ای بعد پا
به فرار گذاشت. سایه اش بر روی دیوارهای آجری و کثیف کوچه افتاد.
گویی رقصید! ثانیه ای بعد در سیاهی کوچه ها گم شد و رفت !. یکی از
آنها در حالی که فریاد می زد و فحش های رکیک می داد به دنبالش رفت.
آن دو نفر بالای سر رفیقشان بودند و زاری می کردند. ابراهیم
سراسیمه گوشی تلفن را برداشت و بیست دقیقه بعد اورژانس و پلیس
آمدند. صدای آژیر موتور سوارهای پلیس همسایه ها را از خانه هایشان
بیرون کشید.ولی به نظر کار از کار گذشته بود..!! مرد بلند قد در
حالی که کتابی در دست داشت از پله ها پایین آمد ، نگاهی به یحیی
انداخت ، گفت : چه اتفاقی افتاده؟
یحیی در حالیکه می لرزید گفت : نمی دونم..؟ چند نفر به جان هم
افتادند.. درست نمی دونم چی شد؟!
مرد جلوتر رفت ، عینکش را از روی صورتش برداشت.. صورتش لرزید ،
کتاب از دستش افتاد !! دستانش را مشت کرده بود ، هنوز داشت جنازه
مرد را نگاه می کرد..!!
آمبولانس در میان جمعیت مردم جنازه را برد. یکی از آنها غرولند کرد
و گفت: "همین یه ساعت پیش یه جنازه از همین خراب شده بردیم سردخونه
، این هم دومیش!! تو این شهر چه خبره؟ "
نیم ساعت بعد باز همه جا ساکت شد. یحیی رنگش پریده بود و هنوز باور
نمی کرد که آن شب دو جنازه را با هم ببیند!ابراهیم پشت میزش
ایستاده بود و گویی در فکر بود!آرام و مغموم دفترش را باز
کرد!نگاهی به اسامی انداخت و گفت: شماره اتاق این مرتیکه چند بود؟
بذار ببینم!بله 129 !این بی مروت شارلاتان..!! فردا باید کرایه این
یک ماه رو می داد..،. چیزی هم ازش گرو نگرفته بودم.. کاش گرفته
بودم!این یکی از دستم در رفت !! حالا هم که فرارکرده! پول ما هم
رفت!تف!همش شماره ، شماره ، شماره !! مردشوره همشونو ببرن !!
صدای گرپ گرپی به گوش رسید. مرتضی بود که سراسیمه از پله ها پایین
می آمد. رو به ابراهیم کرد ، گفت : چی شده؟
-- خبر مرگت ، چمی دونم مرتیکه جلمبور دهاتی !!
بالاخره یحیی خود را به زیر شیروانی ، به الونکی که از تیر و تخته
و چوب درست شده بود رسانید. اتاقکی که هیچ شماره ای نداشت..!!
باد بار دیگر زوزه هايش را در سراسر شهر به گوش این و آن رسانید.
گویی باد مثل هميشه منتظر فرصت مناسب مي بود كه تنهايي اش را با
زمستان شب تقسيم كند. از آلونک خود بیرون آمد و از آن بالا نظاره
گر شهر خاموش و ساکت خود شد. اما شهر برای او با اینکه عمری را در
آن زندگی کرده بود غریب و ملال آور می نمود! چراغها و سوسوی آنها
در این گوشه و آن گوشه شهر نمایی غم انگیز و حزن آوری را برای او
به نمایش گذاشته بودند. احساس خستگی می کرد. گویی چیزی ته گلویش را
گرفته باشد ، داشت خفه اش می کرد !! چرخی زد و اطراف را با چشمان
خسته و کم سویش پایید. در گوشه ای از پشت بام ، انباری از نان خشک
دیده می شد که مامن همیشگی موشها و سوسکهای بسیاری می بود. گوشه ای
دیگر را نگریست. چند چرخ کورسی قدیمی اسقاطی و حلب های بزرگ روغن
مصرف شده به چشمش خورد!!
ناخوداگاه بالای سرش را نیم نگاهی انداخت !! اما آن شب تیرهای چوبی
و بلند شیروانی به نظرش دهشت آور و رقت انگیز می نمود. بیشتر تیرها
شکافهای عمیقی داشتند که او را به وحشت می انداخت.!با اینکه هوا
سرد بود اما پاهای سیاه ، کثیف و برهنه اش را بی آنکه متوجه سرمای
آن شب باشد روی زمین می کشید! گویی سالها بود که این کار را در
غیاب کفشهایش می کرد و آنها را بازمین سرد و خشن هم آغوش می کرد.
بریدگیهای روی انگشتها و قسمت پایین قوزکش و زخم التیام یافته آن ،
حکایت از این موضوع داشت. سیگاری را بیرون آورد. به زبانش کشید و
آن را خیس کرد. فیلتر سیگار در زیر انبوه ریشهایش ناپدید شد. صدایی
بلند شد. روشن شدن کبریت سکوت رقت انگیز آنجا را در هم شکست. پکی
به سیگارش زد و دود غلیظی از دهانش بیرون آمد. اما بلافاصله در زیر
وزش باد محو و ناپدید شد!
باد سرد و سوزناک بدن سياهش را بي تحمل و ناتوان ساخت. براي همين
زود از اين كار ملال آور خسته شد و بلافاصله در را بست و لحظه ای
بعد درون آلونك خود آرام گرفت.. بوی تعفن و نای شدیدی سراسر الونک
را در برگرفته بود. اما این بو گویی آشنای همیشگیش می بود و باعث
آزارش نمی شد !
پيرمرد آن شب حال هواي عجيبي داشت! حسي غريبي وجودش را مثل خوره مي
خورد؟ ، عميقا در فكر بود. شاید به فکر اتفاقهای آن شب و اینکه
دونفر در مقابل دیدگان ناباورش مرده بودند ، می بود !! و شايد هم
داشت به تنها همدمش ، به تنها زني كه دوستش داشت و دوستش مي داشت
فكر مي كرد !. یعنی همسری که هیچ گاه نداشته بود! ولی در خیال خود
، خود را خوشبخت ترین مرد روی زمین می دید!چون که می دانست مهربان
ترین و بهترین همسر دنیا را دارد! كسي چه مي داند؟ شاید این رویاها
و این لذتهای خیالی او را تا بدینجا و تا این سن کشانده بود؟ شاید
اگر این رویاها را از او می گرفتند تحمل زندگی را خیلی وقتها پیش
از دست می داد؟
پیرمرد در افکار خود غوطه ور بود که ناگاه صدايي را شنيد! صداي
كوبيدن مشتهايي بر درخانه اش..!!
" خدایا دست از سرم بر نمی دارن ، بابا سیگار ندارم ، تمام شد.
بگذارید کپه مرگمو بذارم !!
با تعجب از روي صندلي اش بلند شد و از گوشه در، در حالي كه اشک
گونه های سیاهش را خیس کرده بود به بيرون نگاهي انداخت. اما اين
باد بود كه با زوزه و فريادش گوشهاي بزرگش را آزرد و چشمانش را
بيشتر از لحظات پيش اشك باران كرد.بلافاصله چفت در را ، در حالي كه
با فرياد زننده باد هم آغوش شده بود ، گشود!و اين بار گویی به
راستي كسي پشت در انتظارش را مي كشيد !!
 |
|
|