رمانس؛ از آغاز تا کنون

 

‏فتح‏الله بى‏نياز
 

نگاهى به واپسين معانى رمانس و نقش رمانس‏نويسان در ادبيات جهان

طبق مطالعات و بررسى‏هاى پژوهشگرانى چون رنه ولك، رابرت پن وارن و ديمون نايت و چند ده نفر ديگر، كمتر كسى است كه داستان‏خوانى را با كارهاى جويس، ناباكف و حتى كافكا و فاكنر شروع كند. «نقطه شروع» مطالعه بيشتر خوانندگان پيگير ادبيات جدى داستانى آثار كسانى چون الكساندر دوما، ويكتور هوگو، بالزاك و چخوف و در مواردى هرمان ملويل و همينگوى بوده است؛ نويسندگانى كه با كمال تأسف بيشترشان به‏شكل پژوهشى در ايران شناخته نشده‏اند و در بسيارى از جلسات براى تحقير يك متن ادبى ايرانى «آن را شبيه آثار دوما يا هوگو» مى‏خوانند- موضوعى كه هم نگارنده و هم بسيارى از دوستان شاهد آن بوده‏اند.
جدا از جايگاه ارزشمند چنين نويسندگانى در «فرايند جهانى خواننده‏سازى و اعتلاى نقش ادبيات داستانى در زندگى روزمره»، در اين مقاله مى‏خواهم بر مبناى آخرين همگرايى‏هايى كه درباره بعضى از معانى شده است، تعريف مختصرى از رمانس و نيز تاريخچه آن ارائه دهم، سپس به جايگاه نويسنده‏اى چون دوما بپردازم و وجوه شاخص آثار او را كه مهر تأييد شمار كثيرى از صاحب‏نظران و منتقدين و مورخين را بر خود دارند، توضيح دهم. البته محدوديت فضاى روزنامه را بايد در نظر داشت. اگر امكاناتى بود، در آينده به ديگر نويسندگان خواننده‏ساز هم خواهم پرداخت.
پيش از اين‏كه وارد بحث اصلى شوم، بايد سه مقوله «مكتب» و «ژانر» و «سبك» را به‏شكلى مختصر معرفى كنم؛ با تذكر اين نكته كه تا اين زمان در هيچ‏يك از فرهنگ‏نامه‏هاى خارجى تعرف جامع‏الاشرايطى از آنها داده نشده است. به‏طور خلاصه بايد گفت كه مكتب يا مدرسه مجموعه‏اى از اصول، ديدگاه‏ها، روش‏هاى كلى و عامى است كه گاهى مرزى سيال و زمانى مرزى صلب دارند، اما روى‏هم‏رفته بنيان‏هاى يك متن (حتى فلسفى) یا اثر هنری (نقاشی و ...) را تبين و تعيين مى‏كنند: مانند نئوكلاسيسم، رمانتيسيسم، رئاليسم و سمبوليسم. اما ژانر ناظر بر معنى و فرم (صورت) است و گونه متن را مشخص مى‏كند؛ مانند ژانرهاى حماسه، تراژدى، كمدى، ظنز، گوتيك، و همين ژانر رمانس. در واقع ژانر روی معنی تکیه دارد، اما معنایی که برای افاده خود به فرم یا فرم های خاصی نیازمند است. هر ژانرى مى‏تواند هم در داستان‏هاى مكتب رمانتيك اتفاق بيفتد و هم در داستان‏هاى مكتب رئاليستى. حتى خودِ رمان، داستان كوتاه، داستان بلند، نوولت و خاطرات هم ژانر هستند. سبك بر دايره محدودترى و اساساً بر صورت ناظر است و براى هر نويسنده‏اى مختص خود اوست، براى نمونه سبك پروست يا كافكا. در شعر هم همين‏طور است، براى مثال سبك خراسانى. تعريف سبك هم به‏همين سادگى نيست، فقط بداينم كه سبك، فرم(صورت) و ساختار هم نيست.
اما برگرديم به رمانس. رمانس چيست؟ جواب: 1- داستان‏هايى كه نويسندگان رمانتيك مى‏نويسند. 2- داستان‏هاى عاشقانه. 3- داستان‏هاى عامه‏پسند. اين سه جواب، عمده‏ترين جواب‏هايى بودند كه دانشجويان رشته ادبيات زبان انگليسى و ادبيات فارسى چهار كلاس به دو نفر از استادهاى دانشگاه داده بودند. اين دوستان مى‏گويند كه جواب‏هاى نادرست‏تر هم شنيده‏اند. اما پاسخ درست چيست؟

1 - خاستگاه رمانس :
به‏همان‏ترتيب كه درك مباحث جبر و مثلثات مستلزم دانستن عمليات اصلى حساب است، شناخت رمانس هم بدون آشنايى با زيرساخت‏ها و مقدمات تاريخى آن چندان منطقى نيست. بنابراين ابتدا حماسه، اسطوره و افسانه را معرفى مى‏كنيم.

2 - حماسه (Epic) اسطوره (Myth)و افسانه (Legend):
حماسه در لغت‏شناسى به‏معنى دلاورى و شجاعت است و جنگ و كشورگشايى را به‏ذهن متبادر مى‏كند، اما شرح تاريخ قبل از دوران‏هاى تاريخى است. از زمانى سخن مى‏گويد كه ملتى در راه حصول عظمت گام گذاشته است. از بيرون راندن دشمن و به‏دست آوردن ثروت و شكل‏گيرى عناصرى چون خط، خانه، پله، ديوار و قلعه مى‏گويد.
حماسه، هم نوع پهلوانى دارد و هم نوع مردمى كه در افسانه‏هاى شفاهى بيان مى‏شود. بر حسب تاريخ هم حماسه سنتى و اوليه، براى نمونه «ايلياد» و «اديسه» از هومر را داريم و حماسه‏هاى ثانوى مانند «انه‏نيد» از ويرژيل و هم حماسه‏هاى متأخر براى مثال «بهشت گمشده» اثر جان ميلتون. و از لحاظ موضوعى هم، يا اساطيرى‏اند (گيل‏گمش از قوم سومر) يا پهلوانى (شاهنامه فردوسى) يا دينى و مذهبى (كمدى الهى از دانته) يا عرفانى (تذكرةاوليا و منطق‏الطير از شيخ عطار)
حماسه متنى جدى است و اعمال پهلوانى، بنيادى‏هاى اساطيرى دارند.
از اسطوره نام برديم. گرچه داستان‏هاى اسطوره‏اى زمانى «حقيقت باورپذير» پنداشته مى‏شدند، اما اينك كسى به آنها باور ندارد. به‏بيان ديگر زمانى «واقعيت تاريخى يا تاريخ» تلقى مى‏شدند و امروزه متنى برخودار از خصلت داستانى (ساختگى). بايد گفت در اسطوره، قهرمانان قصه‏ها فقط خدايان و نسل اول بشر است مانند «ايلياد» و «اوديسه» و «اوستا». اسطوره درنهايت نوعى فهم از حقيقت جهان را بيان مى‏كند.
اما افسانه مقوله ديگرى است؛ داستان زندگى قديسان و قهرمانان كه ارتباطى با خدايان و نيمه‏خدايان ندارد. روايت تاريخى نيست و سنديت تاريخى هم ندارد. متنى است بين اسطوره و واقعيت تاريخى. از افسانه‏هاى معروف مى‏توان به افسانه ساگا(Saga)در اسكانديناوى و نيز داستان‏هاى مربوط به افسانه شخصيت‏هايى اشاره كرد كه به‏نحوى به قهرمانى يك سرزمين نزديك شده‏اند. از آن جمله «رابين‏هود» در انگلستان، «اسكندربيگ» در آلبانى، «حلاج» در سرزمين‏هاى اسلامى، و «ديگنيس» در يونان.
از افسانه‏هاى معروف مى‏توان به «زنان نيك» اثر جفرى چاوسر انگليسى، «كليله و دمنه» و «مرزبان‏نامه» و شمارى از قصه‏هاى «هزار و يك شب» اشاره كرد.
حماسه به‏مرور به دو شاخه تقسيم شد. نخست ادبيات داستانى يا ساختگى و جعلى (Fictional) كه در آن اسطوره حذف مى‏شود و جايش را ايده‏آل‏ها مى‏گيرد. خود اين شاخه دو رشته را در بر مى‏گيرد: حكايت (Fable) كه آموزش‏هاى اخلاقى را دربرمى گيرد؛ مانند «حكايت‏هاى ايسوب». رشته دوم همان رمانس است كه وجوه آرمانى را تصوير مى‏كند و خصلتى از عدالت شاعرانه هم با خود دارد.
شاخه دوم ادبيات تجربى (Empirical) است كه در آن اسطوره حذف شده است و جاى خود را به روايت داده است. مانند «تاريخ هرودُت» اثر هرودُت يا «جنگ پلونز» نوشته توسيدوس.

3 - رمانس( (Romance):
رمانس ژانر است و با رمانتيسيم كه مكتب است، تفاوت بنيادى دارد. به‏عقيده خانم كلارا ريو انگليسى (1729-1807)، رمانس داستانى است قهرمانى كه از فضاها، عناصر و شخصيت‏هاى افسانه‏اى سخن مى‏گويد. به‏زبانى فاخر و مطنطن چيزهايى را روايت مى‏كند كه هرگز رخ نداده و رخ نيز نخواهند داد.
پلات رمانس معمولاً حول دو شخصيت متمركز مى‏شود. اين شخصيت‏ها به لحاظ شخصيت‏پردازى داستانى چندان عمق ندارند، اما به اعمال و حركات خارق‏العاده‏اى دست مى‏زنند، مرز بين آدم‏ها خوب و بد، شجاع و ترسو، نجيب و نانجيب به‏شكل قاطع و بدون چون و چرا ترسيم مى‏شود. اينها از جنس و بافت مردم عادى و واقعى نيستند، لذا پلات داستان هم روى عمليات هيجان‏انگيز و غيرواقعى آنها تمركز دارد. رمانس سرشار از رويدادهاى نامحتمل و باورنكردنى و در عين حال خيال‏انگيز و لذت‏بخش است. در حماسه اعمال پهلوانى، بنيادى‏هاى اساطيرى دارند، اما در رمانس اعمال غيرواقعى‏اند. حماسه شرح تاريخ ملى است، اما رمانس واقعاً ساخته و پرداخته ذهن نويسنده است. ساختگى است يا به‏بيان ديگر جعلى است و اساساً ريشه تاريخى ندارد؛ ضمن اين‏كه از رخدادهاى تاريخى هم بهره مى‏گيرد. قهرمان حماسه گاهى شكست مى‏خورد و حتى كشته مى‏شود، اما قهرمان رمانس همواره در نبردهايش پيروز مى‏شود و سرانجام به هدفش مى‏رسد. پس رمانس، رمان تاريخى هم نيست، اما در آن مى‏توان از تاريخ سود بسيار برد، به‏همان شيوه كه در رمان تاريخى هم از رمانس بسيار استفاده مى‏شود و خشكى و بى‏ظرافتى رخدادهاى تاريخى را با عناصر اغراق و توجه به كنش‏هاى هيجان‏انگيز بعضى از شخصيت‏ها طراوت مى‏بخشند؛ كارى كه والتر اسكات زياد به آن تكيه مى‏كرد، بالزاك چندان به آن عنايت نداشت و الكساندر دوما با گزينش حالت ميانه، به آثارش جذابيت و سرگرمى مى‏بخشيد. از اين ديدگاه، جايگاه رمانس از تاريخ برتر است؛ چون هم مثل تاريخ آموزشگر حقيقت است و هم چون قصه، زاينده سرخوشى.
چون رمانس يك متن (Fiction) يعنى ساختگى است، اجازه بدهيد در چند سطر قصه كلى يك رمانس را براى‏تان بگويم: زبيده به‏حدى زيبا بود كه تمام مردهاى شهر شیراز، از نوجوان تا پیرمرد عاشقش بودند . او از مردهاى شهر به بهرام دل باخته بود؛ خوش‏سيماترین و خوش هيكل‏ترین مردی که تا آن روزگار خلق شده بود. بهرام در دو و اسب‏سوارى و تيراندازى و كشتى و پرتاب نيزه از همه پيشى گرفته بود. از همان روزى كه اين دو ازدواج كردند، مردها براى انتقام شروع كردند به توطئه. با شگردهاى زياد، سرانجام بهرام را به جمع خود افزودند و پس از گذشت هفته‏ها متقاعدش كردند كه فريب زبيده را نخورد و به زن جماعت رو ندهد. خلاصه كارى كردند كه بهرام هر از گاهى زبيده را كتك مى‏زد. يك روز آن‏قدر كتكش زد كه ديگر نفس نزد. بهرام دوستانش را صدا زد و به كمك آنها زبيده را دفن كرد و همراه آنها محل را ترك كرد. زياد طول نكشيد كه جمعى از دزدها براى پنهان كردن اموال مسروقه قبر زبيده را خاكبردارى مى‏كنند و زنى زيبا را مى‏بينند. او را با خود به كرمان مى‏رند و به يكى از بزرگان شهر به‏نام سالار بهزاد مى‏فروشند. زبيده از شوهرش حامله است، بناچار با بهزاد ازدواج مى‏كند تا فرزندش بى‏پدر نباشد. با اين‏حال از بس زيباست، از دست عاشقان سينه‏چاك در امان نيست و هر مردى كه او را مى‏بيند، به فكر مى‏افتد كه او را از چنگ بهزاد درآورد. در همان‏حال بهرام، كور و پشيمان از كرده خود، مى‏شنود كه زبيده زنده است. به اميد به‏دست آوردن زبيده، به كرمان مى‏رود. اما نرسيده به يزد اسير نيروهاى آصف‏خان فرمانرواى يزد مى‏شود. آصف‏خان هم كه عاشق زبيده است، تصميم مى‏گيرد به بهرام حكم كند تا زبيده را از چنگ سالاربهزاد نجات دهد، اما نيت او تصاحب زبيده است. سالاربهزاد كه از قصد آصف‏خان مطلع مى‏شود، موضوع را به كمال‏شاه پادشاه منطقه مركزى مى‏گويد. كمال‏شاه آصف‏خان، زبيده و سالاربهزاد را براى قضاوت به دربار دعوت مى‏كند و كمال‏شاه با ديدن زبيده، يك دل نه صد دل عاشق او مى‏شود. آصف‏خان هم، بهرام را كه سالاربهزاد و زبيده فكر مى‏كردند مرده است، به دادگاه دربار مى‏آورد. حالا كمال‏شاه بايد قضاوت كند كه شوهر واقعى زبيده كيست؟ كمال‏شاه به‏منظور بيان عشق و علاقه به زبيده، امر داورى را به تأخير مى‏اندازد. در اين اوضاع و احوال در بخش جنوبى ايران كه جزو متصرفات كمال‏شاه است، شورش آغاز مى‏شود. بهرام براى انتقام از كمال‏شاه به شورشيان مى‏پيوندد. سالاربهزاد هم به سپاه كمال‏شاه مى‏پيوندد. بهرام با شجاعتى كم‏نظير طى يك‏روز به تنهايى، بى‏آن‏كه دقيقه‏اى استراحت كند و لقمه‏اى غذا بخورد، ابتدا شهر مهم لنگه را تصرف مى‏كند، بعد جزيره قشم را اشغال مى‏كند. او شنيده بود كه كمال‏شاه زنان حرمسراى خود را در اين جزيره نگه‏دارى مى‏كند و زبيده هم در ميان آنه است. بهرام او را كه با بى‏صبرى آروزى ديدن شوهرش را دارد، برمى‏دارد و به شيراز مى‏رود.
بيشتر رمانس‏ها كم و بيش چينن اغراق هایی در قصه‏هاى خود دارند. صحنه‏هاى جنگ پر است از سلحشورى‏هاى باورنكردنى، از كوه بالا رفتن‏ها و خود را از بالاى كوه به دريا انداختن و يك تنه يك كشتى را تصرف كردن، تا حدی که گاهى از فيلم‏هاى اغراق‏آميز استيون سيگال و ژان كلود واندم هم فراتر مى‏روند.
از مثالى كه زدم، به‏سرعت دريافتيد كه مشخصه اول رمانس جنگ، رشادت و رفتار سلحشورانه و پهلوانانه اغراق‏آميز است و مشخصه دوم رمانس عشق افراطى است كه دستاويزى است تا اعمال خارق‏العاده قهرمانان داستان علت و محمل وجودى پيدا كند. نيز بر اين نكته وقوف يافتيد كه قهرمان رمانس واقعى نيست و مابه‏ازاى بيرونى ندارد. او معمولاً هوشمند، مبادى آداب، وفادار، بخشنده شجاع است. و ديديد كه در رمانس كنش بر شخصيت‏پردازى برترى دارد؛ به‏عبارت ديگر عمليات قهرمانى نقش نخست را بازى مى‏كند. و با توجه به استفاده از ادبيات شفاهى مردم، پى برديد كه رمانس‏ها معمولاً ساخته و پرداخته مردم هستند، اما بعدها نويسنده‏هاى هر سرزمينى آنها را مكتوب كردند. و خوب به اين نكته واقف شديد كه اگر حماسه متنى جدى است، رمانس متنى سرگرم‏كننده است. و به‏طور ضمنى اين رّد را هم پيگيرى كرديد كه رمانس حدِ فاصل حماسه و رمان است. مى‏توان گفت رمانس شكل عاميانه‏شده حماسه در اعصار متأخر است. در رمانس هم مانند حماسه سخن از نبردها، اژدها، ديوها و غول‏ها است و از سلاح‏هاى جادويى مانند كمند و سحر و افسون استفاده مى‏شود.
دريافتيد كه اگر در حماسه اعمال پهلوانى، بنيادى‏هاى اساطيرى دارند، اما در رمانس اعمال غيرواقعى‏اند و اگر حماسه شرح تاريخ ملى است، اما رمانس واقعاً ساخته و پرداخته ذهن نويسنده است. ساختگى است يا به‏بيان ديگر جعلى است و اساساً ريشه تاريخى ندارد؛ ضمن اين‏كه گاه از رخدادهاى تاريخى هم در حد وسیع بهره مى‏گيرد. قهرمان حماسه گاهى شكست مى‏خورد و حتى كشته مى‏شود، اما قهرمان رمانس همواره در نبردهايش پيروز مى‏شود و سرانجام به هدفش مى‏رسد.

4 - آغاز و فرجام رمانس:
رمانس ابتدا شكل منظوم داشت و بعدها شكل منثور. رمانس، داستان‏هايى بود كه در قرن‏هاى يازده و دوازده ميلادى در مقياس وسيعى به زبان عوام يعنى زبان روميايى(اسپانيايى و ايتاليايى) درباره شواليه‏ها و اعمال آنها در جنگ نوشته مى‏شد.
اما رمانس قدمتى ديرينه‏تر دارد. «تربيت كورش» اثر زنيفون كه حدود 360 سال قبل از ميلاد مسيح در آتن نوشته است و زندگينامه رمانتيكى و ايده‏آليستى كورش است. «نينوس» كه قرن اول پيش از ميلاد در يونان نوشته است و نويسنده‏اش ناشناخته مانده است. «افه‏سياكا» اثر زنيفون افه‏سوسى، «لوسيه و كليتوفن» اثر اكيلس تاتيوس، «دافنس و كلوئه» نوشته اونگوس كه راوى اول شخص دارد. «ايتوپيكا» اثر هيلودروس در قرن سوم ميلادى كه فن روايت آن از نظر شمار كثيرى از منتقدين جهانى، اعجاب‏انگيز است. توالى زمانى رعايت نشده است و پلاتش در آن روزگار منحصر به‏فرد بود و شبيه پلات رمان‏هاى مدرنيستى امروز است.
در رم باستان هم رمانس‏هايى نوشته شده است مانند «ساتيريكون» اثر پترونيوس در قرن اول ميلادى و «متامورفيس» اثر آپولئوس در قرن دوم ميلادى. قصه ساتيريكون شباهت زيادى به اديسه هومر دارد، اما «سبك» آنها متفاوت و مقايسه اين دو ديد خوبى در مورد «سبك» به خواننده مى‏دهد.
اما اگر بخواهيم طبق تعارف و موازين امروزى روى يك رمانس انگشت بگذاريم، بى‏شك آن رمانس «كاليرهو» است كه «همه عناصر و مؤلفه‏هاى رمانس را در خود دارد.» اين رمانس را كاريتن در قرن دوم ميلادى نوشته است. قصه‏اى كه من در چند سطر پيش با تبديل نام‏هاى كاليرهو و كاره‏آس به زبيده و بهرام و يونان به ايران، و خشايارشاه به كمال‏شاه براى شما نقل كردم.
در قرون وسطى (حدود 395 تا 1492 ميلادى) تا ابتداى قرن هفدهم رمانس، نقش زيادى در ادبيات ايفا كرد. گرايش شاعران و نويسندگان اساساً به اين رمانس بود تا شكل‏هاى ديگر. براى نمونه مى‏توان به رمانس «رمان گل سرخ» اشاره كرد كه قوى‏ترين تأثير را در ادبيات قرون بعد از خود داشته است. اين رمانس از دو بخش تشكيل شده است: بخش اول (حدود -1240ميلادى) توسط گيوم دولوريس فرانسوى سروده شد و 4028 ييت دارد. اين اشعار حدود 40 سال با توفيق زيادى مواجه شدند. در بخش دوم، ژان دومون (1305 -1250 ميلادى) توانست تعداد ابيات را به 18000 برساند. درنهايت مجموعه‏اى نامتجانس شكل گرفت كه تأثير زيادى بر ادبيات اروپا گذاشت؛ خصوصاً قسمت دوم كه از زمانه خود بسيار جلوتر بود و روى جهان‏بينى اومانيسم تأثير همه‏جانبه‏اى داشت. حرص و حسد، كينه و نفرت، خست و كهولت، فقر وريكارى همه و همه به صورت جلوه‏هاى نمادين در اشعار ظاهر شده‏اند.
در قرون وسطى و قرن شانزدهم صدها رمانس منثور و منظوم نوشته شد كه شمارى از آنها شهرت جهانى پيدا كردند و هنوز هم هر از گاهى چاپ مى‏شوند. در انگلستان «ملكه پريان» از ادموند اسپنسر، «آركاديا» نوشته فيليپ سيدنى، «پانداستو» اثر تامس گرين، «مرگ آرتورشاه» نوشته تامس مالورى، و در آلمان «تريستان و ايزوت» اثر گاتفريد فون استراسبورگ و «پارسيفال» نوشته ولفرام فون اشنباخ در رديف شاخص‏ترين رمانس‏ها قرار دارند.
در ايران هم كم رمانس نداشته و نداريم. «اميرارسلان نامدار» از نقيب‏الملك، «هماى و همايون» از جواجوى كرمانى، «حسين كُرد» از شبسترى، و آثار منظوم و منثور ديگرى چون «خسرو و شيرين»، «ويس و رامين» و «سندبادنامه»
اين اصل ديالكتيكى همچنان بر زندگى ما سايه انداخته است كه حتى قوى‏ترين ساختارهاى معنوى و مادى، يا به‏دليل عقب‏ماندگى از زمانه خود - يعنى نيازهاى بشر- متلاشى مى‏شوند و يا از فرط رشد و تعالى، خود، خود را نفى مى‏كنند. رمانس هم به‏همين سرنوشت دچار شد. آخرين رمانس يا بهتر است بگويم آخرين متنى كه به‏وفور از عناصر رمانس بهره برد، نافى نفسِ رمانس شد و ژانر جديدى به نام «رمان» را در سال 1605 ميلادى رقم زد: «دون كيشوت» اثر سر وانتس اسپانيايى.
بى‏شك خوانندگان خصوصاً جوانان و دانشجويانى كه طالب دانستن اين مطلب بودند، به «سرفصل‏هاى موضوع» پى بردند. يك جريده، حتى در خودِ آمريكا و آلمان هم، به‏همين حد بسنده مى‏كند و بقيه كار را به‏عهده خود خواننده مى‏گذارد. خوانندگان ما هم نه‏تنها مى‏توانند اصل موضوع را پيگيرى مى‏كنند، بلكه رمانس و مكتب رمانتيك و تحول‏هاى زاينده و زاييده آن را در عرصه اجتماع، به‏ويژه ادبيات، مطالعه كنند. ناگفته نباید گذاشت که اصل این مطلب هشتاد هشت صفحه است.

5- آيا پرونده رمانس بسته شده است؟
نه به‏دليل نظريات يونگ و جيمز فريزر، بلكه به‏علت درهم تنيدگى هستى جهان هنر، هيچ‏يك از عناصر آن به تمامى دستخوش مرگ نمى‏شوند. قرن‏هاى مجازى بى‏شمارى است كه از محاصره مجازى ترويا و مرگ سهراب مى‏گذرد، اما مردم بازهم داستان‏هاى آنها را مى‏خوانند. سال‏هاست كه مادام بوارى خودكشى كرده است و راسكلنيكف بايد مرده باشد، اما هنوز مردم «جنايت و مكافات» و «مادام بوارى» را مى‏خوانند. افسانه و اسطوره و رمانس و متن رمانتيك هم همين خاصيت را دارند. اكثر رمان‏هاى تاريخى والتر اسكات و الكساندر دوما و رمان‏هاى هوگو و كارهايى مثل «خانه هفت شيروانى» و «خداى مرمرين» از ناتانيل هاثورن، «ماجراى هارى ريچموند» از جرج مرديت، و سه‏گانه معروف «ملكه پنجم»، «نشان اختصاصى» و «ملكه پنجم تاجگذارى مى‏كند» از فورد مدوكس فورد (كه به‏عقيده ژوزف كنراد آخرين شاهكار رمانس تاريخى است) و «خط سايه»، «رمانس» و «لرد جيم» از ژوزف كنراد اساساً رمانس هستند. هنوز هم بسيارى از شاخص‏ترين نويسندگان معاصر دامن رمانس را رها نكرده‏اند و ما عناصر رمانس را در آثار يوسا، ماركز، تونى موريسون، فوئنتس، ساراماگو و مارگارت آتوود و ديگران مى‏بينيم. اصولاً از نظر بعضى از نويسندگان، «بعضى‏جاهاى رمان مى‏طلبد كه نويسنده از عناصر رمانس استفاده كند.» اجازه بدهيد نقل قولى بياورم از اعجوبه ادبى آمريكاى لاتين؛ ماريو بارگاس يوسا. او مى‏گويد:«گاهى دوست دارم رمانى كه مى‏خوانم از دايره امر جدى فراتر برود و به سانتى‏مانتاليسم تنه بزند، از درام به ملودرام بلغزد، از عناصر خشك و تعريف‏شده رمان فاصله بگيرد و به رمانس نزديك شود و اگر امكانى بود از همه عناصر، مثلاً گوتيك و گروتسك و امر خيالپردازانه و جادو و جنبل و اغراق استفاده كند. به‏همين دليل رمان مادم بوارى را دوست دارم.» و به‏همين دليل است كه خودِ يوسا در شاهكارهايى همچون «جنگ آخر زمان»، «سال‏هاى سگى»، «الخاندرو مايتا»، «گفتگو در كاتدرال» و «مرگ در آند» به‏حدى از عناصر رمانس بهره مى‏گيرد كه گاه سرگرم‏كنندگى متن بر پرسش‏انگيزى و معنامدارى و تكنيك‏محورى آن مى‏چربد. كافى است يكى دو تا از اين كتاب‏ها را دست بگيريد.

الكساندر دوما و دو رمان شاخص او
اگر زنده‏يادهايى چون محمد قاضى و سيدحسينى و چند نفر ديگر نقش بسزايى در خواننده‏سازى ادبيات جدى ايفا كردند، كسانى چون مرحوم ذبيح‏الله منصورى هم شمار كثيرى از ايرانى‏ها را «رمان‏خوان» كرده‏اند. به‏راستى كه هنوز جايگاه اين مرحوم شناخته نشده است و تجليلى درخور، از او به‏عمل نيامده است. اما نمى‏توان صداقت را دور زد و از ذكر نكته‏اى غافل شد. مرحوم منصورى داستانى را كه در اصل فقط 70 صفحه بود، به‏دليل توانمندى‏اش در داستانسرايى به 400 صفحه مى‏رساند و رمانى را كه 1000 صفحه بود، به تشخيص خود به 600 صفحه تقليل مى‏داد. خلاقيت عجيب و حيرت‏انگيزى داشت و به‏حق بايد نويسنده مى‏شد، اما ظاهراً ترجیح
می داد «نويسندگى خود» را در نام الكساندر دوما و ديگران مستحيل كند. قصد توجيه ندارم، اما به‏هر حال واقعيت چنين بود. و چنين بود كه آثارى مانند «ژوزف بالسامو» به‏تمامى ترجمه نشدند و شانس «سينوهه» را نداشتند كه خیلی حجیم تر از متن اصلی شوند. هر چند من با آقاى عبدالله كوثرى موافقم كه به چندين و چند دليل، آثار ادبى بايد در دوره‏هاى بيست ساله دوباره ترجمه شوند. اينك به همت نشر توس دو اثر از شاخص‏ترين كارهاى دوما با ترجمه‏هاى خوبى به كتاب‏خوان‏ها عرضه شده‏اند. نوسان نويسنده بين تاريخ‏گرايى و تاريخ‏گريزى، خيالپردازى محض و استناد به الگوهاى واقع‏گرايانه، تصاوير بسيار دقيق و جذاب، هر چندگاهى هم مطّول، تصوير و توصيف مفاسد اجتماعى، زد و بندهاى قدرتمندان، افزايش ثروت آنها و فقر تهيدستان، چنان با دقت نقل و تصوير مى‏شوند که گويى يك مورخ دارد با زبانى فصيح و شيرين، تاريخ را براى ما روايت مى‏كند. اما تاريخى دانستن آثار او نگاهى يك‏سويه است. در جلد او تخيل و گاه خيالپردازى به‏وضوح بر جنبه‏هاى رئال تاريخ مى‏چربد. كسى كه فقط نام دوما را شنيده است، نمى‏تواند باور كند كه او به مدد عناصر رمانس، چنان به حريم نبوده‏ها و نامحتمل ها رخنه كرده است که خواننده خود را در یک سرزمین خیالی می بیند. گرایش او به عناصر ژانر رمانس البته در حد کارهای والتر اسکات؛ برای مثال «عتیقه شناس» و «آیوانهو» نیست ، اما افسون‏هاى بالسامو، جدا از ارزش‏هاى كنايى و استعارى آن، مجوزى مى‏شود براى راوى كه به خيلى جاها نفوذ كند. شايد امروزه اين نوع راوى‏ها برای ادبیات جدی كاركرد نداشته باشند، اما نمى‏توان منكر ارزش‏هاى ادبى روايتى شد كه آنها براى ما مى‏گويند.
دايره واژگانى متن اصلى اثر، طبق گفته دوستانى كه بر زبان فرانسه تسلط دارند، بسيار وسيع است و اطلاعاتى كه از طريق زبان به خواننده انتقال مى‏يابد، تمام فرانسه آن روزگار را براى ما مى‏سازد. در تمام دو اثر صحنه يا جمله‏اى كه خلاف اخلاقيات جارى باشد، ديده نمى‏شود. اما آن‏چه خواننده را متحير مى‏كند، فقط «اطلاعات» يا تصوير فساد، بدون توسل به واژه‏هاى ضداخلاقى نيست، بلكه «دانش» نويسنده است كه باز هم از مجارى عناصر متّعين رمان و رمانس در دل متن مى‏نشيند و خواننده حس نمى‏كند كه با گفته‏هاى يك معلم اجتماعى يا يك مقاله نویس مواجه است. در بخش‏هايى از هر دو اثر، به‏وضوح با روایتی نزدیک به روایت مدرنيستى رو به رو هستیم؛ مانند فصل بیست و پنجم از جلد اول خاطرات پزشک موسوم به «تالار ساعت ها» و فصل صد و چهار از جلد سوم موسوم به «گزارش» که بر خلاف نامش، مانند فصل بیست و پنجم با حد معقول، متناسب و در هم تنیده ای از تصاویر، نقل ، دیالوگ و توصیف همراه است. در چنین فصل هایی که در هر چهار چلد «خاطرات پزشک» و سه جلد «کنت مونت کریستو» کم هم نیست ، ضمن برخورداری از عناصر سنتی داستانسرایی و استفاده منطقی از مولفه های ژانر رمانس، به نحو بارزی ارتقاء نویسنده را از سطح زمانه خود شاهد هستیم؛ از صناعت ادبى گرفته تا شكل روايت- امری که فقط با خوانش نقادانه این آثار قابل اثبات است.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

رمانس؛ از آغاز تا کنون

حکایت معصومیت ابلهانه

نیما و ارزش‌های شعر معاصر ایران

شعر

 داستان

در جست و جوی نیمه ی گمشده در درخت گلابی

بیضایی و برخوانی‌اش از چکامه‌ای در خون

هیجان رمانتیسم و انسجام کلاسیک

روایت محمد وگل اندام

معرفی کتاب

ارتباط با ما