در جست و جوی نیمه ی گمشده در درخت گلابی

 

‏جواد اسحاقیان
 

نگاهی به فیلم درخت گلابی ساخته داریوش مهرجویی

" درخت گلابی " عنوان داستان کوتاهی خوش ساخت در مجموعه داستان "جایی دیگر" نوشته ی گلی ترقی است که داریوش مهرجویی، کارگردان و مترجم فرابین کشورمان نیز فیلمی هنرمندانه به همین نام و بر پایه ی همین داستان از آن ساخته است. عنوان و حتی تصویر روی جلد کتاب نیز از عبارتی در نخستین بند همین داستان گرفته شده است: " حواس من، جایی دیگر است ؛ جایی ماورای اتفاق های کوچک زمینی و حادثه های حقیر روزانه. " (1)
داستان با این رخداد کنجکاوی برانگیز آغاز می شود که " تمام درختان باغ دماوند بار، داده اند جز درخت گلابی... و این حقیقت رسوا کننده را باغبان پیر سمج، هر صبح هنگام آب دادن درختان باغ، با اندوه و خشم به گوش من می رساند " و راوی ـ که برای نوشتن آخرین کتاب مهم و حیاتی خود، به اتاقی در گوشه ی خلوت باغی در دامنه های دماوند پناه جسته ـ هرچه زور می زند، چیزی برای نوشتن نمی یابد و احساس می کند که چشمه فیاض طبعش خشک شده و دیگر ازآن اندازه خلاقیت و زایندگی پیشین نشانه ای باقی نمانده است. خواننده از همان نخستین صفحه در می یابد که میان راوی ِ نویسنده و بی باری درخت گلابی شاداب و پربرگ در زمان حال از یک سو و پرباری هر دو موجود در گذشته از سوی دیگر پیوندی هست. داستان، آکنده از رمز و راز، کهن الگوها و نمادهایی است که درک آن تنها از رهگذر بررسی روان شناختی این نمادها ممکن می شود.
1. اتاقک، رمزی از خودآگاهی محض است : فروید و یونگ اصـــرار دارند توضیح دهند که میان خودآگاه و ناخودآگاه مرز مشخصی وجود ندارد و هر دو بر یک واقعیت یگانه دلالت می کنند. فروید می نویسد : " این دو از آن ِ یکدیگرند و می توان گفت که در وضع یک شخص سالم، عملا ً انشعابی بین آن ها نیست " (2). یونگ نیز باور داشت که " خودآگاه مانند کودکی است که هر صبح از ژرفای آغازین مادرانه ی ناخودآگاه تولد می یابد " (3). اگر ما در بررسی خود " اتاقک " را نمادی از" خودآگاهی محض " دانسته ایم، مقصودمان گونه ای از خودآگاهی است که از مادر خود، ناخودآگاه، جدا و نهایتا ً عقیم افتاده است. در واقع، خودآگاه بخشی از محتویات ناخودآگاه است که
در برخورد با جهان بیرون و " امر واقع " یا به موانعی از اخلاقیات، هنجارها و مقررات اجتماعی و " بایدها " و " نباید " ها برخورده و از سرکشی، لگام گسیختگی و بی بند وباری خود دست کشیده و " جامعه پسند " و " مقبول " شده است. خودآگاهی، دانسته های مکرر و تثبیت شده ی ماست و اگر قرار است عناصری از نوآوری در آن راه یابد، ناگزیر باید دست طلب به درگــاه " ناخــودآگاه " دراز کرد. به این دلیل است که راوی با گسستن خود آگاه از ناخودآگاه، آنچه می نویسد، تکرار مکررات است : " اگر هم چهل صفحه ای نوشته ام، از سرِ سیری و تکرار حرف های گذشته ام بوده ؛ دزدی از روی آثار خودم و دزدی از روی آثار دیگران " (ص138) و باز به همین دلیل است که راوی به درستی خود دریافته است که نوآوری در نوشته مستلزم رجوع به " قلب " و " ناخودآگاه " و منبعی سرشار الهامات آن است : ". باید به فکری وسوسه انگیز، به امیدی بزرگ، به وعده ای حتی دروغین خود را آویزان کنم " (ص128). " فکر وسوسه انگیز "، " امید بزرگ " و " وعده ی دروغین " در ناخودآگاه جای دارند و بی یاری آن، نوشتن بی معنی و شکنجه آور است. آنچه ســـال ها پیش، مایه ی خلاقیت راوی بوده، پیـــوند تنگاتنگ وی با ناخودآگاه بوده است. عشقی که وی در آغاز به دخترکی به نام " میم " و بعدها به آرمان والای اجتماعی و سیاسی خود داشته است، انگیزه ی مثبتی برای خلق آثار، مقالات، مصاحبه ها و شرکت در محافل سخنرانی، سمینارها وغیره بوده است. اکنون با بریدن پیوند راوی با ناخودآگاه و شکست در مبارزه ی عقیدتی و سیاسی، وی به خلوت اتاقکی پناه آورده تا در سکوت و آرامش ناشی از آن باز هم بنویسد. با این همه اتاقک یا خودآگاهی محض و آنچه در آن از ابزار نوشتن هست، کوچک ترین کمکی به وی نمی کند : " کاری که برایم آسان بوده، حالا یک مرتبه بدون دلیلی آشکار، دلیلی قابل قبول و توجیه، تبدیل به جان کندنی دردناک شده ؛ به دست و پازدنی بی حاصل ؛ چلپ چلوپی ناشیانه در حوضی گود... نمی توانم بنویسم ؛ اعترافی تلخ... اگر هم بخواهم بنویسم، اگر، نمی دانم در باره ی چی بنویسم. حرف هایم ته کشیده و کفگیرم به ته دیگ خورده است... کاغذی را مچاله می کنم. می اندازم زمین. کاغذی دیگر برمی دارم. شروع به نوشتن می کنم ؛ تظاهر به خواندن ؛ غرق در فکر ؛ قلم به دست ؛ دست نیمه معلق در هوا ؛ دست دیگر بیکار. یک انگشت آن به دهان، به گونه، به شقیقه. می نویسم ؛ جمله های نامربوط. خط می زنم " (صص129ـ127).
2. باغ، نمادی از ناخودآگاهی است : راوی، در توصیف باغ دماوندی و خلوت گزینی خـــود می گوید : " در این باغ دورافتاده نه آدمی هست که وقتم را با پرحرفی و بحث و مصاحبه تلف کند ، نه برو بیایی ، نه بزم و طرب و بزن بکوبی. نه زن و بچه ای. هیچ چیز جز وقت فراوان و آفتاب تابان و سکوت و آرامش دشت های سبز و آسمانی آبی ؛ تمام امکانات مفید برای تخیل و تفکر و ابداع و آفرینش. " (ص125) ما پیش از این گفته ایم که " خودآگاه " با جهان عین و " امر واقع " پیوند دارد اما در ناخودآگاه ، عینیت و موانع بیرون ( مزاحمت دیگران ، بزن بکوب و زن و بچه ) جا و نقشی ندارد و زمینه را برای خلاقیت هنرمند آماده می کند. جالب این که راوی پیوسته " اتاقک محصور " ، " کلّه ی محدود " و خودآگاهی خویش را در برابر فضای نامحدود و گسترده ی باغ ناخودآگاهی می نهد و ما نیز می افزاییم که ناخودآگاهی همان طبیعت بیرون و درون آدمی است : " می ایستم پای پنجره. آسمان ، آن سوی این اتاق ، این دیوارهای قطور گچی ، آن سمت کله ی محدود و فکرهای کوتاه من ، وسیع و روشن است و رنگی فروتن دارد... انگار پشت خط نازک افق ، حیاتی دیگر گسترده است و ذره هایی از جنسی ناشناخته و در حال انبساط و ترکیبند " (ص130). راوی تا زمانی که در اتاقک خویش محصور است ، ساعتش هم خوابیده و مانند مغزش از کار افتاده است. ساعت و مغز تنها هنگامی دو باره به کار می افتند که راوی از اتاقک خود بیرون می آید تا به اتفاق باغبان پیر و کدخدا به تماشای درخت گلابی بروند و درخت گلابی رمزی از روان زنانه ی راوی است که بخشی ازناخودآگاهی اوست : کوک کردن مجدد ساعت ، تلویحا ً به معنی ورود به گستره ی خلاق ناخودآگاهی است : " نگاهی شتابزده به ساعت مچی ام ـ که از قضا روی ده و سی و پنج دقیقه خوابیده ـ می افکنم. ساعتم را کوک می کنم. " (ص138)
نقش برجسته ی ناخودآگاه در هر گونه نوآوری و خلاقیتی آن اندازه زیاد است که فروید آن را " حقیقت روان " می شمرد و در سال 1896 در تعبیر خواب (4) می گفت : " ناخودآگاهی ، واقعیت حقیقی روان است " و ناخودآگاهی از خودآگاهی بی نیاز است ، زیرا مانند آن قادر به دریافتن جهان است... انسانیت انسان و چشمه ی زاینده ی نبوغ و مبین کرامات و خوارق عادت ، روان ناخودآگاهاست " (5).
آنچه در باغ از نوع درختان میوه دار ، سبز و بانشاط ، جوی آب ، خاک، پرندگان، گل ها و باغبان پیر و کدخدا هست، همگی حیات دارند و از گذشته های دور کودکی با راوی سخن می گویند.
راوی تا زمانی که با باغ کودکی و جوانی پیوندی می داشته، منبعی از احساس، اندیشه، عشق، خلاقیت و شور زندگی ( اِروس ) بوده است. در همین باغ بوده که راوی و نویسنده، روشنفکر و فیلسوف بعدی داستان، دو تصمیم بزرگ گرفته : نخست این که نویسنده ی معروف و بزرگی شود و دوم، این که به دختر هفده ساله و عشق بزرگ خود وفادار بماند " تا زمانی که زنده ام ؛ حتی بعد از مرگ ؛ در آن دنیا، در بهشت، در جهنم، هرجا که باشم " (ص135). در همین باغ است که راوی نخستین سروده ها، خاطرات و نوشته هایش را " برای پرنده ها، موجودات آسمانی و آدم های خیالی " می خواند. نام کامل دختر پرشور و شر محبوب خود را بر کف دست و تنه ی درختان می نویسد و می َکنَد. پناهگاهش از آسیب " پند و نصیحت بزرگ ترها "، سر ِ بلندترین درخت باغ است. اکنون که راوی ما از خلق و نوشتن آخرین و مهم ترین اثر پایان عمر خود ناتوان افتاده است، باز جاذبه های آشکار و پنهان همین باغ و آفرینشگری آن است که او را به خود فرامی خواند و با وی اشارات عاشقانه دارد. طبیعت و ناخودآگاه، هر دو مادر و رمز آفرینش هستند : " انگورهای نورس، زیر نور مهتابی آسمان تلالؤ خیره کننده ای دارند. گیلاس های سرخ آبدار چشمک می زنند. درخت سیب از همیشه سرِ حال تر است. به هرجا که می نگرم، درختی رنگین می بینم که چون شاهزاده خانمی آینه به دست محو تماشای خودش ایستاده... باغ انباشته از تپش و نجوا و زمزمه است ؛ لبریز از هیاهوی حیاتی مغرور. درختان فاتح و خوشبخت، شاخه های سرشار خود را به سوی من و دنیا دراز کرده اند. " (ص151)
3. درخت گلابی، روان زنانه ی مرد است : درخت گلابی باغ دمــاوندی استثنائآ ٌ امســال بار نداده و باغبان پیر و نگران از بی حاصلی آن، از راوی و مالک باغ صلاحدید می طلبد. او اصرار دارد این واقعیت را به راوی بقبولاند که در مراقبت و پرورش درخت، تن آسانی و کوتاهی نکرده است. راوی ـ که برای پرداختن به درخت بی بار گلابی وقت ندارد ـ به باغبان پیشنهاد می کند آن را ببرند : " پدر جان، مرد حسابی، بده این درخت بی خاصیت را از ریشه درآورند و قال قضیه را بکنند " (ص138). با این همه میان بی باری درخت گلابی و نازایی هنری راوی، پیوند و شباهتی هست. راوی نیز مدت هاست از نوشتن ناتوان شده : " بعد از پنج سال ( در حقیقت شش سال و دو ماه ) هنوز یک فصل ازکتابم را تمام نکرده ام " (همان). راوی از نوشتن، خلق و ابداع مانند سابق ناتوان است زیرا سرچشمه ی خلاقیت در " آنیما " (6) و " شور زندگی " (7) است و او مدت هاست نیرویی را از کف داده که الهام بخش او در زندگی هنری و فعالیت اجتماعی بوده است. یونگ " احساسات و حالات عاطفی مبهم، حدس های پیشگویانه، قابلیت عشق شخصی، احساس خوشایند نسبت به طبیعت و رابطه ی روان زنانه را با ضمیر ناخودآگاه " نمودهایی از روان زنانه یا تمایلات روانی زنانه در روح مرد می داند (8). یونگ اعتقاد دارد روان زنانه، از مادر به پسر منتقل می شود و نماینده ی هر گونه خلق و زایش معنوی در مرد است. او می نویسد روان زنانه نمود آن بخش از نیروهای ناخودآگاه است که ما را با " سرزمین ارواح " مربوط می کند. شامان ها (روحـــانیان)(اسکیموهای ساکن قطب شمال) به هنگام پیشگویی لباس زنانه می پوشند تا سویه ی زنانه و خلاقانه و ناخودآگاه خود را به قبیله نشان دهند. عشق، گرایش به زن و ازدواج با وی، در روان زنانه ریشه دارد. در واقع علاقه ی خاص پسر به مادر در دوران کودکی به گرایش مرد به ازدواج با زنی دیگر جا به جا می شود. پس زن و همسر، گونه ی متحول شده ی مادر است و هم اوست که بقای نسل و آفرینش و آنچه را زندگی در گرو آن است، پاس می دارد.
درخت گلابی ـ که برای باغبان پیر تنها یک درخت مثل درختان دیگر است ـ برای راوی نمود دیگری از دختر هفده ساله ای است که قسم خورده تا پایان عمر به عشق وی وفادار باقی بماند. سروده های راوی جوان همه خطاب به او و برای اوست. او با همه ی اعضا و اشیایی که به دخترک مربوط می شود ـ اشارات عاشقانه دارد. می گوید اسم کامل وی را " کف دست هایم نوشته ام. دست هایم را به صورت و لب ها و بدنم می مالم و قلبم از ترس و لذت، از حس یک جور کیف دردآور... مالش می رود. بعد از ترس رسوایی، اسمش را با زبانم پاک می کنم و مزه ی ترش و تلخی که از گلویم پایین می رود، سرم را به چرخش می اندازد. " (ص141) تماس سر انگشتان راوی با سر ِ موهای دختر جوان، صورتش را " سرخ و کج و کوله می کند " (ص137) و از همه مهم تر کفش های کتانی سفید دخترک است که راوی ـ در لحظاتی که دخترک به خواب فرورفته ـ آن را به پا می کند و از نوعی اروتیسم عاشقانه ی و فتیشیسم وی خبر می دهد : " حسی غریب و مورموری رخوت آور کف دستم می نشیند و آرام آرام به تمام بدنم سرایت می کند ؛ انگار شناور در آبی ولرم و راکد هستم و پلک هایم سنگین از چرتی گذرا روی هم می افتد. " (ص144)
روان زنانه ی مرد تنها به هیئت احساس و نگاه عاشقانه به زن نمود نمی یابد، بلکه به هرگونه خلاقیتی اطلاق می شود که سویه ی اجتماعی نیز داشته باشد. آرمان والای اجتماعی و کوشش برای برقراری عدالت و اصلاحات اجتماعی، روشنگری سیاسی و تهذیب اخلاقی ـ عرفانی فرد و اجتماع، تجلیات دیگر " آنیما " هستند. در این داستان با جدایی دختر جوان ( " میم " ) و سفرش به فرنگ، راوی نیز به پهنه ی مبارزات سیاسی کشیده می شود. " آنیما " در راوی همچنان باقی است اما چند و چون آن دگرگون می شود و قطب عوض می کند. راوی خود به این جا به جایی ها پی برده است و می گوید : " هنوز عاشقم و این عشق، این تب و تاب به راهی تازه کشیده شده و گِرد ِ معشوقی جهانی تر می گردد. " میم " ابدی و گمشده در قالبی بزرگ تر ظهور کرده و تبدیل به رفیقــــی سبیل
سیاه و زحمتکش شده است. به دنبال رفقای جدید، رفقای سیاسی، می دوم. پا به پای آن ها از ته دل با ایمان راسخ شعار می دهم ؛ فریاد می کشم ؛ سرودهای حزبی می خوانم , عکس مارکس و لنین را به دیوار اتاقم می کوبم و قلبم به همان شدّت و حدّت می کوبد. نامه های " میم " بدون جواب می ماند. مهم نیست. " میم " جزئی از حزب شده... حزب، فریبنده تر از کفش های کتانی " میم " من را در خودش کشیده است... حالیم نیست. عاشقم ؛ محسور و تسخیر شده ام. آن زمان قلب و روحم در اختیار ایمان سیاسی ام بود و زندگی با تمام شور و شدتش در رگ هایم می دوید و نوشتن، کار سهلی بود. کتاب پشت کتاب ؛ مقاله پشت مقاله. " (ص149)
آن حس زیبایی شناختی و ِمهری که راوی بر دختر جوان انداخته و هم آنچه از فعالیت اجتماعی ـ سیاسی بر زبان ودست او رفته، همگی نمودهای عشق، آفرینش و پویایی است و دستاورد آن، ده ها جلد کتاب و صدها مقاله و رشته ی دور و درازی از سخنرانی ها ست. با وقوع انقلاب و شکست در مبارزه ی عقیدتی و افتادن به زندان و پس از آگاهی از این واقعیت تلخ که " باورهایم همه مثل رشته هایی پوک و بی ریشه پنبه شده اند " (ص140) و این حقیقت تلخ تر که آن که به او مهر می ورزیده و می خواسته سرِ فرصت و پس از رسیدن به نام و مقام اجتماعی برای دیدنش به فرنگ برود، یک سال پس از انقلاب در یک حادثه کشته شده است (ص150) اینک راوی درمی یابد که علت آن همه زور زدن و ناتوانی در نوشتن، خشک شدن درخت گلابی روان زنانه و شور زندگی در اوست. او از نیمه ی حیات بخش روان خود بی بهره شده و آن را گم کرده است. نویسنده و مبارز سیاسی برای نوشتن و کنش اجتماعی خود به منبع الهام نیاز دارند. آن دختر جوان روزگاری برای راوی در حکم " زن الهام بخش " ی (9) است که یونگ در آثار خود از آن بارها یاد می کند و برایش نقشی همانند " بئاتریس " در بهشت " دانته " و الهه ی " ایزیس " قائل است که در رؤیایی بر " آپولیوس " پدید می شود تا وی را " با یک حیات عالی تر و شکل روحانی تری از زندگی آشنا سازد " (10). این زن الهام بخش بعدها به هیئت حزب و شخصیت مهم حزبی در می آید و به ذهنیت و رفتار شخص، سمت و سویی دیگر می بخشد. با از میان رفتن سویه ی مثبت روان زنانه، سیمای منفی این روان زنانه بر روان راوی چیره می شود و او را از آفرینش هنری بازمی دارد.
4. باغبان پیر، همان پیر داناست : به نظر آنتونیو مورِنو از پیروان یونگ " همان گـــونه که " آنیما " مظهر شخصیت زنانه ی مرد است، " پیر دانا " مظهر و ِسرنمون [ کهن الگوی ] روح پدر و نمادی است از خصلت روحانی ناآگاهمان. سرنمون روح آنگاه پدیدار می شود که انسان نیازمند درون بینی، پند نیکو و برنامه ریزی است و قادر نیست خود به تنهایی این نیاز را برآورد " (3). راوی که مراجعات پیوسته ی باغبان پیر و کدخدا را مانع از ادامه ی نوشتن خود می بیند، حکـــم به بریدن درخت می دهد اما باغبان ـ که برای پرورش درخت گلابی وقت و نیرو صرف کرده است ـ با قطع درخت موافق نیست و اعتقاد دارد که " این درخت دوباره بار خواهد داد ؛ شاید در وقتی مناسب " (ص153). از دید ِ او، درخت حیات دارد و مثل هر انسانی اهل قهر و آشتی است و باید با او حرف زد و قانعش کرد : " این درخت رنجیده ؛ قهر کرده ؛ ناراضی است " (ص138). او در حالی که تبر را در دست گرفته، مثل پدری که ادای تهدید فرزند دارد خطاب به درخت می گوید : " ای درخت، تو بر خلاف قانون باغ رفتار کرده ای و سزاوار مرگی و تبر را بالای سرش چرخ می دهد... کدخدا مچش را در هوا می گیرد... با درخت حرف می زند. شفاعت می کند. ریش گرو می گذارد. از طرف درخت به باغ و باغبان و به من قول می دهد که این درخت از خر شیطان پایین خواهد آمد و برای جبران بدرفتاری اش، سال دیگر گلابی های بزرگ تری به ما و جامعه ی گیاهان خواهد بخشید " (ص146).
اکنون دیگر لحظه ای است که راوی نیز به سوی درخت گلابی کشیده شود ؛ بکوشد تا با آن انس بگیرد ؛ خود را با خویش آشنا سازد و نیمه ی گمشده ی خود را بازیابد. سه ـ چهار صفحه ی پایانی این داستان کوتاه، شرح مکاشفه گونه ی راوی و اشارات عاشقانه اش با درخت گلابی و بخشی از ناخودآگاه خود اوست که مدتی است بی بار افتاده و راوی از آن به " آغاز عصر تاریکی " تعبیر می کند (ص140) : " این درخت با من آشناست و تمام روزهای کودکی مرا به خاطر می آورد. دست هایم را با جسارتی بیش تر به دور تنه اش حلقه می کنم. بوی خودش را می دهد ؛ بوی بدنی انباشته از تجربه های غنی و دقیقه های معطر و عشق ها و دردهای قدیمی... بوی کفش های کتانی" میم "... " میم " توی من می لولد. نوازشم می کند و می رود... خستگی ها ذره ذره از کف پا و سرِ انگشتانم به در می شود. نگاهم از اجسام و اشیا... فاصله گرفته و خیره به پسری کوچک است که سرِ بلندترین درخت عالم نشسته و چشمش خیره به عنکبوتی صبور است که آرام و بی سر و صدا توری نازک می بافد " (ص154ـ152).
نویسنده ضمن توجه به " آنیما " ی مرد، به درختی نظر دارد که " بودا " در زیر آن به مکاشفه ی شبانه ی خود دست یافت ؛ درختی که جز روان زنانه ی او نیست ؛ بخشی از نهاد ـ که اگر از آسیب " مارای " حیله گر و شیطانی ایمِن بماند ـ او را به " نیروانا " و جاودانگی خواهند رساند : " بودا زیر درختی که از آن پس آن را درخت " بیداری و روشنایی " نام گذارده اند، در جهت مشرق نشست و با خود گفت : " تا هنگامی که به واقعیت نرسم، از این محل تکان نخواهم خورد. سپس به تفکر و تمرکز نیروی معنوی و مراقبه ی احوال درون پرداخت... و سرانجام هنگام شب.. با علمی شهودی، به کنه اسرار جهان پی برد. " (1)


--------------------------------------------------------------------------
پانوشت:
1. ترقی، گلی، جایی دیگر، تهران، انتشارات مروارید، چاپ چهارم، 1384، ص 125
2. فروید، زیگموند، مفهوم سادۀ روانکاوی، ترجمه ی فرید جواهر کلام، تهران، سازمان کتاب های جیبی، چاپ دوم، 1346، ص 56
3. یونگ، کارل گوستاو، روح و زندگی، ترجمه ی دکتر لطیف صدقیانی، تهران، نشر جامی، چاپ دوم، 1385، ص 40
4. Die Traumdeutung
5. آریان پور، ا. ح. فرویدیسم : با اشاراتی به ادبیات و عرفان، تهران، شرکت سهامی کتاب های جیبی، امیر کبیر، چاپ دوم، 1357، صص 99ـ 98
6.Anima

7. Eros
8. یونگ، کارل گوستاو، انسان و سمبولهایش، ترجمه ی ابوطالب صارمی، تهران، انتشارات امیر کبیر ـ پایا، چاپ دوم، 1359، ص 280
9. Femme Inspiratrice
10. همان، ص 286
11. مورنو، آنتونیو، یونگ، خدایان و انسان مدرن، ترجمه ی داریوش مهرجویی، تهران، نشر مرکز، 1376، ص 73
12. شایگان، داریوش، ادیان و مکتبهای فلسفی هند، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1356، جلد اول، ص 136
 

  اول صفحه



 

یادداشت

رمانس؛ از آغاز تا کنون

حکایت معصومیت ابلهانه

نیما و ارزش‌های شعر معاصر ایران

شعر

 داستان

در جست و جوی نیمه ی گمشده در درخت گلابی

بیضایی و برخوانی‌اش از چکامه‌ای در خون

هیجان رمانتیسم و انسجام کلاسیک

روایت محمد وگل اندام

معرفی کتاب

ارتباط با ما