با همسفرا ن آ تش و با د:
محمد مختاری / محمد جعفر پویند ه
بر تیغه ها ی نگاهت / مرگ / چه پروا زخوشی دا رد !
گفتم: دلم / سردرهوای تو / برمی
گرد د
آ وا ز برکرانه دوستی و
مردی ا ز پارههای این همه پاییز
هزاره خیابانی و/ سهمی ا ز پرچم
وا ژگونش
دلواپس قایقی که برد و با
ره می راند
می ایستد / تا طلسم د رختی که
ا ز نام تو سیراب می شود
بیهوده نیست
نبض وطنی بی تاب و
قصه ای به شادی سرزمینهایت
چه می کنند / با همسفران
آتش و با د
روح جنگلی که از گیسوا ن تو می
تازد
سبز و / آبی و / زرد
سرخ تر / چتری ا زآسما ن زمستانش
می شنوید !
بوی پرندگان و/ گذربه هزاره عشق
!
چنین که / به رسم وا ژهها ی تو
می رسیم
مرگ / بارا ن د ست های تو می شود
نگاه کن
د ریا و/ تولدی به سوی
رنگین کمانش
د ر سوگ من چه می کنی / با
گلوی خاوران و/
خاطری به مشرق عاشقیهایت
خطا به ستمگران و/ سطری گمشده از
یا د ت
ترا و/ مرا بنویس !
در تصویرهای فا صله و/ خطی
ازخلاصه پاییزم
اسطورها ی برا برت / جها ن / از
نفسات تازه می شود
بر تیغه ها ی نگاهت / مرگ / چه
پرواز خوشی د ارد !
رفیق !
گفتم: د لم / سردرهوا ی تو / بر
می گرد د
آ ذ ر 88
******************************************
محمد مفتاحي
عادت نيست
ديوار گچ و سيمان
ديوار پوست و استخوان
فرقي نمي كند
چيز ديگري
مرا به تو پيوند مي زند
نفس كه تازه مي كني
قصه اي ديگر از زندگي ام
كليد مي خورد
با چشم هاي تو
غم هايم را مي شويم
روي بند رخت پهن مي كنم
تا باد بخوردپشت همه ي غم هاي عالم
شبانه اي هم ندارم كه تقديم ات كنم
اما شانه اي هست
كه سر بگذاري با دلتنگي هايت
و دستي
كه جعبه ي قرص هايت را
آماده كند.
******************************************
منيره حسيني
نه راز های پشت این پرده را می دانم
نه بال بال زدن های مردی که هر صبح او را می برد
امشب هم
اتفاقی پشت پنجره می افتد
اتفاقی چشم هایش خانه روبه رو را می گردد
من به بهانه ای
از او فاصله می گیرم
"نکند کودکم شصتش را می مکد"
..
..
..
دهان پنجره..
بسته شده است
هیچ سری فاش نمی شود
هیچ شبی روشنم نمی کند
.
با طلوع کفش هایش براقتر وپله پله
رابطه اش با من انکار می شود
رابطه یعنی همین کودکی که یاد گرفته بگوید بابا
بابا
این روزها
از خانه که دور می شود
نزدیک به اولین چهار راه
چهارشانه تر قدم بر می دارد
******************************************
سعيد نورالهي
مزرعه از پدر بزرگ پیر خالی است
از پینه هایی كه آب را متبرك مي ساخت.
بي حيايي لباس های مترسک
کلاه اش!؟
کلاهی نيست که سر این کلاغ ها برود
سنگ ها؛ به زمین ماسیده اند
پینه های پدر بزرگ ؛ به اتّفاق
داسی که روح گندم را آسیاب می کرد،
در سطرهای آسیاب شعر زنگ می خورد
من،
سخت باورم می شود؛
آن که صاف و ساده میان مزرعه ایستاده بود
همقطار پدر بزرگ نبود
مترسکی که سال ها آرزوی شنیدنش را داشتم.
******************************************
خیرالله فرخی آوارخس وخاشاک
گوشه های ام به کش
درازتر می رود این دست ها
دست ات به کش طرح این دیوار
تازگی های ام به دستی خراب خواب شده ام
بام ام از پشت منظره ها دارد
چشمه های ام پرآب تر از انبار سقاخانه هاست
حرف های ام صدادار نه می شنوی
این همه بام بام آوار می ریزد خس و خاشاک در کوچه ها ...
آبادی ام تشییع خراب کرده ای
پای این ستون های پوک صدا
در عمیق گوش ام می گذرد
دل ام هوای دمی گرفته است
زنده گی هایی دارد دود می کشد از سرم
پیداهایی درخودم گیج می رود
ازپوست سرخ زبان نیش می زنم
ریش می شود تمام تن ام
تو از نه می دانی چه می دانی
که از دانی می روی پیش تر
همیشه های ام را به بین
درهمیشه گی ی دهان های مقدس
شبیه خودم نص می کش ام
زمینه ی این لکه های سرخ پیراهن
******************************************
عبدالحسین فخرایی
به دور ِ خودم و ميدان ِ كوچك ِ آدم هاي رفتار
كه تند مي شوند پيچيدم
به دور ِ تنه ي انگشت هاي حوصله در شب ِ لابُد
كه از جمله هاي ِ عنقريب ِ بدون ِ شك عقب افتاده ست
ـ در شيبي به عاقبت ِ چند روز ِ متكلّف .
برف ِ نيامده سر ِ جاي خودش
به جاي من
بادبادكي كه از پاروهاي پهلو آويزان است
اينجا
قدم مي زنم و راه را به صحبت برمي گردانم
اينجا
آوندهاي كودكي ام پُر و خالي مي شود از ديو
ها... كاش !
شب بخيرم را جلو تراس پهن مي كردم تا روباه را دنبال كند
و به جائي برسد كه ماه در كلاس ِ ششم ِ طبيعي نشسته بود
آه اي مداراي ِ شكل ِ خودت!
اسطبل ِ ماديان ِ علف را به من تفهيم كن
مگذار جرمم از اين بيشتر قاطي گلّه ي كوسه ها باشد !
******************************************
محمد قائدي
(....)
خط كشيده شد
يك سو "من"
سوي ديگر
"ديگري" كه يك سوي ديگر بود
خط كشيده تر شد
يك سو "ما"
يك سو ديگراني كه دهانشان باز بود
باز تر بود
"سو"
انگشت نداشت
يك سو "سو"
سوي ديگر
انگشترهايي كه انگشت نداشتند
خط
كشيده تر تر نشد!
******************************************
سید محمد صدر الغروی
1 مرگ شکوهمند
آفتاب خاوران
تجلی واژه ی بزرگ انسان
2 در شهر ابر و باران
ای با صفای سبز
وای خیابان آتش زده، بیستون
3 وحشت و هراس همیشگی
تابلوهای ورود ممنوع
نسلی در برزخ
4 ساعات دیرپای شب
سایه های خیابان
از دور، صدای چکمه
5 رجعت به گذشته
پروانه
در پیله ای اسیر
6 دانای شریر
سرانجام غم انگیزِ آدمی
7 پایان خط
سرابی رنج آور
نقطه ای نادیدنی
8 هیچ هیچ
تک و تنها
در بیراهه گم
9 پژواک نا امیدی
ماهی قرمز
مرده بر روی آب
10 چشمان خیس
سال های دراز
در جستجوی گمشده ی خویش
11 اعماق رنج
بچه های قالی باف
در کارگاه های متروک
12 سرمای بی امان
سایه ای از لبخند
بی رنگ و بی رنگ تر
13 زیر درخت گلابی
باران خلسه آور
دریچه ای به سوی جهان
14 انسان و جاودانگی
شکفتن تدریجی عشق
جوشش سیال اندیشه
******************************************
شهرام عدیلیپور
وقتي كه ...
در من جوانه بست شعله اي از غم چشمان ات
و كوه آب شد
در تب دستان ام وقتي كه آمدي .
در شلوغ ترين رگ هاي تن ام
آسياب هاي بادي چرخ مي خورند
و باد پاييز
در عبور شب ترانه مي خواند وقتي كه بيايي .
******************************************
رضا خلیلیان
شعر برای هانگزو* و برکه هایش
چشم انداز پر جلال هذ یان را
بر قدم گاه نُه رنگ به نظاره خوابم برد
من و رنگها خوابیدیم و سرگردان تازه ترین انحنای شمایلی شدم:
جریان شیری مه بر شکنج های افسون شده آب
عبور گروهی ماهیان سرخ، در هاله ای از بی گناهی
و تصویر لرزان برگهایی عطرآگین بر برکه های سبزِ کف آلود
سبُکی در من زوزه کشان در جولان است و
جشن های بهجت زای تنهایی ام را به هیچ زیبایی نمی فروشم.
حتی فریاد زنی در تندیسش راهم پس مانده های باد با خود نمی
برند....
و در غم انگیز ترین گوشه نمایشگاه،
تشکیلات رنگ ها گذار گنگ شان را در در قاب های مقابل
فقط نگاه،نگاه،نگاه ......
شرمگین خونی که در سرپنجه های ذهنم آرام نمی گیرد/
چشمانم چقدر بدهکار داستانهای نا تمام اند
شهر را باران رُفته است و
باز این منم،کنار برکه های فراموشی ، در جامه نوعروسان/ با دسته
گلی
/خیره بر بازی آب و مه
دست در دست انتظار.
عبور سرخ ماهیان حباب،خطی منحنی بر آیینه آبها بر جای می گذارد
ونسیمی سرد آخرین تکه ها یم را بازی می دهد...
*هانگزو از شهرهای محسور کننده چین است که ترکیب افسون گرانه
جنگل،برکه هاو معابد اش و بازی های خوشایند مه و دریاچه اش جسم و
خیال هر مسافری را تسخیر می کند
******************************************
صدف قزلباش
دوستت دارم ها را نشمار
به پشت سرمان نگاهی بینداز
طول جاده ای که با هم طی کردیم ، در عرض ضربانهایی
که به هنگام لمس قلبم حس کرده ای،
مساحتی را به تو نشان می دهد
که سر سوزنی از ابعاد عشق است
و آنگاه که توانستی آن را
به توان صداقت
که عددی است در بینهایت
برسانی،
باز به تخمینی احتمالی از اندازه عشق میرسی
پس دست از محاسبه بردار
این یک قلم قابل محاسبه نیست
کمی در نگاهم تامل کن و کمی به صدای بی صداییم گوش بسپار
آنگاه که صدایم را شنیدی
خودت شرمنده عشقی می گردی
که مدتها آن را به مسلخ اعداد ناتوان برده بودی
دوستت دارم ها را نشمار
ضربانهای با هم بودن را بشمار
نگاههای تر و نمناکم را بشمار
امنیت آغوش و گرمای نوازشها را بشمار
آنگاه به من خواهی گفت که هرگز
عددی برای محاسباتت نیافته ای
پس بیا و دوستت دارم ها را نشمار
ما را بشمار
تورنتو دسامبر 2009
******************************************
نجمه مولوی باتوبودن
آواره گی راباتوبودن دوست دارم
بیچاره گی راباتوبودن دوست دارم
گرشمع باشی دردل شبها بسوزی
پروانه گی را با توبودن دوست دارم
حتی اگر هرگز، مراهرگز نخواهی
دلداده گی راباتوبودن دوست دارم
گربردل و دستم زنی زنجیر حسرت
دیوانگی راباتوبودن دوست دارم
شایدغلط بودآنچه از فکرم گذرکرد
شرمنده گی راباتوبودن دوست دارم
مهرت اگرازابتداپوچ وعبس بود
افسرده گی را باتوبودن دوست دارم