پرچم

 

‏حمید رضا ایروانیان
 

همه فریاد می کشیدند . در خیابان‌ها غوغایی به پا بود که گویی اتفاقی افتاده است! . . هر دو طرف خیابان اصلی پر از مردمی بود که با فریاد ، خشمگینانه به سویی می‌رفتند . اما دیمیتری و ساشا گوشه ای از پیاده رو نشسته بودند و با حیرت به جمعیت خشمگین می نگریستند . ساشا ریشی بلند و صورتی کشیده و سفید داشت و دیمیتری قدی کوتاه و صورتی گرد و با سری تاس که همیشه خدا با کلاهی پشمی پوشیده شده بود .
هر دو کنار هم نشسته بودند و کنجکاوانه به مردم می نگریستند! گویی آن دو نیز این جمعیت و این غوغا را باور نمی کردند !
ساشا زیر انداز کهنه خود را با دستهای چاق و پینه بسته اش صاف کرد و با حیرت به دوستش گفت دیمیتری اینجا را ببین ، چه جمعیتی ، چه خبره ! تو نمی دونی چرا این جمعیت تو خیابانها هستند ؟
دیمیتری شانه هایش را بالا انداخت و به نشانه تعجب فقط سرش را تکانی داد!!
ساشا گفت : لعنتی امروز کاسبی ما را هم خراب کردن ، تو می گی چکار کنیم ؟ بریم یا نه ؟
دیمیتری که از سرما در خود پیچیده بود لب از لب گشود و گفت : کجا بریم ؟ این همه آدم . یعنی چند نفری تو این جمعیت پیدا نمی شه که چند روبل به دو تا بدبخت و بیچاره کمک کنه ؟
ساشا گفت : اما .. اما کی حواسش به ماست ؟ این آدما را که من می بینم یه روبل هم کمکمان نمی کنن.
حالا فرض که از اینجا رفتیم ، این موقع روز کجا می شه رفت ؟ لابد همه خیابانها همین وضعو داره !! مگه نمی بینی مردم دیوانه شدن ؟ اصلا چرا به جان هم افتادند؟؟
ساشا گفت : ساکت باش بذار ببینم ، آقا تو را به خدا به من فقیر بیچاره کمک کنید ، الان سه روزه که چیزی نخوردم .
دیمیتری اخمهایش را در هم کرد و گفت : ما!!
ساشا با تعجب گفت : چی ؟
-- گفتم بگو ما ، چرا می گی من ؟
-- اصلا حواسم نبود ، بذار ببینم ! خودت بگو ، مگه لالی ؟
-- داره کلاهمون تو هم می ره ها ، .. ساکت باش، این یکی فکر کنم حواسش به جمعیت نیس. آقا تو را به خدا یه کمکی به ما بکن .
اما مرد بی آنکه نگاهی به آنها بیندازد و یا اینکه توجهی به آن دو بکند سریع از کنارشان عبور کرد و رفت
ساشا داد زد و گفت : هیچ کس اینجا نمی خواد کمکی به ما بکنه؟ شما چتونه ، چه مرگتونه ؟ ، امروز چرا همه با ما سر دعوا دارن ؟
دیمیتری گفت : دیدی گفتم فایده ای نداره ! حالا باز هم بگو ..
-- برو رد کارت !!
-- امروز همه چیز به هم ریخته ، تف به این شانس ، دیمیتری خودت را خوب پوشاندی ؟
-- آره بابا . تا چند روز دیگه نمی شه کنار خیابان نشست و گدایی کرد !!
" آقا یه کمکی به ما بکن ، هی یارو چرا می ذاری می ری ، حداقل یه نگاهی به این طرف بیانداز "
دیمیتری گفت : نه بابا .. عین خیالشون نیست ، پاشو بریم ، ممکنه تو این شلوغی آسیب ببینیم
ساشا عصبانی شد و گفت : مثلا چه آسیبی ؟
در این میان صداها و فریاد ها بلند تر و بلند تر شدند . دستها گره خورده بودند و هر کسی چیزی را پرتاب می کرد ! گویی دیمیتری و ساشا نیز از خشم آن جمعیت در امان نبودند . ابتدا زد و خورد باور نکردنی ، بعد پرتاب شیشه و بطری و سنگ و چوب !!
دیمیتری با هراس گفت : دیدی گفتم ، اینها حرف حساب حالیشون نیست ، دیر بجنبیم کشتنمون ، اگه زخمی شدیم و یا مردیم کی جواب خون ما را می ده ؟
-- سرت را بدز ، الان می خوره تو سرت!
-- چی ؟
دیمیتری تا خواست سر از حرفهای ساشا در بیاورد ناگاه چیزی به سرش خورد . صدای فریاد و ناله دیمیتری در میان فریاد جمعیت گم شد! شاید هم شنیده شد و کسی اهمیت نداد ! ساشا در حالی که دستپاچه شده بود گفت : خوب هستی دیمیتری؟ ببین بی معرفتا چه بلایی سرت آوردن !!
ساشا در حالی از عصبانیت چهره اش برافروخته شده بود رو به جمعیت کرد و گفت: خیلی بی معرفتین ، حالا که یه روبل نمی دین باید این بلا رو سر ما بیارین !! .. شیطونه می گه .. لعنت به همه شما ..!!
ساشا بطری کوچکی را از بقچه پیچیده خود بیرون آورد ، گفت : دیمیتری ، دیمیتری ، چیزیت نشد که ؟ بیا یه کم از این بخور ، حالت را جا می یاره
دیمیتری بطری را گرفت و یک جرعه از محتوای بطری را خورد و با ناله گفت :بی انصاف چقدر محکم زد ! سرم داره گیج می ره!
در این میان گروهی از مردم که پالتوی کهنه و مندرسی را به تن داشتند با شتاب از کنار آن دو گذشتند
ساشا با ولع نگاهی به آنها انداخت وگفت: خواهش می کنم کمک کنید، دوستم داره می میره!!
ساشا با اضطراب و خشم به دیمیتری گفت: خودت را به بی حالی بزن ، نباس بفهمن که تو حالت خوبه . خواهش می کنم کمک کنید . حال این بدبخت و ببینید ، داره می میره ، احتیاج به دکتر داره ، یه روبل ، فقط یه روبل ، یه تکه نان خشک هم قبول داریم .. ای بی رحما !! تف ...!!
در این میان یکی از کارگرانی که کت چرمی رنگ و رو رفته ای به تن داشت ایستاد و نگاهی به آن دو انداخت ! گویی دلش سوخت . بی آنکه چیزی به آنها بگوید دست در کیسه کهنه سوراخ سوراخی کرد و دوبسته بیسکویت کوچک بیرون آورد و به سمت آنها پرتاب کرد و با عجله از آنجا دور شد!
ساشا با ولع و با خوشحالی به سمت بیسکویتها حمله ور شد و هر دو بسته را از روی زمین سرد برداشت و گفت: خدا به شما عوض بدهد. امیدوارم بهترین غذاها نصیبت بشه ، اما .. اما اگر یه روبل هم می ذاشتی روش خیلی بهتر می شد ، فقط یه روبل .
اما مرد بی آنکه سرش را برگرداند و یا اینکه بخواهد جواب ساشا را بدهد ناگاه در میان انبوه جمعیت گم شد !
دیمیتری که هنوز می نالید و داشت محتوی بطری را سر می کشید گفت :اینها چیه ؟ پس سهم من کو ؟
ساشا نیم نگاهی به بطری و دو بسته بیسکویت کرد و گفت: سهم تو ؟ های، چه خبره! چقدر می خوری ؟ مثل این که نمی شه به تو رحم کرد !!
دیمیتری گفت : بگیر بابا ، نخواستیم ، ولی لطفا حرفو عوض نکن ! من سهمم را می خوام !
-- ولی دیمتری خودت که دیدی. این دو بسته بیسکویت به طرف من پرتاب شد . یعنی به من داد . مگه یادت نیس ، حتی ذره ای به تو نگاه نکرد !!
-- خیلی پستی ، مگه کوری ؟ دوبسته داد برای اینکه دو نفر هستیم !! ، یعنی نمی خوای سهم من را بدی ؟
-- البته که می دم . فقط می خواستم بگم که اینارو ..
-- یعنی می خوای منت بذاری ؟ چیزی را که متعلق به خودم است می خوای به من صدقه بدی ؟
-- نه دیمیتری عزیز ، چرا عصبانی می شی ، اصلا ولش کن. بیا ، اینهم سهم تو
ساشا نگاهی به هر دو بیسکویت کرد! گویی داشت هر دو را سبک سنگین می کرد! بالاخره گفت: این یکی مال تو ، من همیشه برای دوستام سنگ تموم می ذارم
-- آره جون خودت ، خوب رو خودت برداشتی این ..
-- چقدر حرف می زنی! بالاخره می خوای یا نه ؟
-- بده ، اگر همین هم نگیرم معلوم نیس دیگه گیرم بیاد.
ساشا بسته بیسکویت را با اکره به دیمیتری داد و گفت: می خوای چیکارش کنی ؟
دیمیتری با تعجب گفت: چیکارش کنم ؟ من گشنمه ، همین الان می خورم !
دیمیتری کاغذ دور بیسکویت را باز کرد و بیسکویت را از کاغذ جدا کرد و گفت : ببین وسطش رول چسبیده ! عجب چیزیه !!
ساشا با صدای بلند خندید! آنقدر خندید که اشک از چشمانش بیرون ریخت ! گفت : رول ! رول دیگه چیه ؟ خامه ، الاغ ، وسطش خامست ! رول !! تو دیگه چه خری هستی ؟
عصر هنگام شد و به نظر خیابانها خلوت و عاری از آدم شده بود . گویی دیگر از شلوغی صبح خبری نبود . خیابانها مملو از زباله و خرده های شکسته شیشه ، چوب ، سنگ و هزار چیز دیگربود . اکثر مغازها یا به آتش کشیده شده و یا به غارت رفته بودند . دود غلیظی از سوختن ماشینها بلند شده بود که آسمان شهر را سیاه و غم انگیز کرده بود .
اما هنوز ساشا و دیمیتری کنار پیاده رو نشسته بودند! گویی که هنوز منتظر یک عابر دیگر بودند که یکی دو روبل کمکشان کند . اما هیچ عابری نیامد .
صدایی بلند شد . دیمیتری گفت : می شنوی ؟
ساشا گفت : چی ؟
--خوب گوش کن !!
ساشا گوشهایش را تیز کرد ، اما چیزی نشنید!!
در این میان دیمیتری با هیجان گفت: ببین ، اونجا را نگاه کن !! دارن پرچمو پایین می یارن ، تو می دونی برای چی ؟
-- من چه می دونم؟ لابد یه آدم مریض بی خوابی به سرش زده ، به درک ! به من و تو چه مربوطه !
-- اوه ، نگاه کن ! دارن یکی دیگرو بالا می برن ! اما چرا این شکلیه ؟
--پاشو ، پاشو!!
در این هنگام هر دو از سر جایشان بلند شدند. ساشا با تعجب و هیجان گفت : پرچم داره بالا می ره ،
می شنوی ؟ صدای شیپوره ، حالا چیکار کنیم؟
دیمیتری بدن چاقش را تکانی داد و گفت : احترام بذار ، احترام بذار !!
هر دو ایستاده بودند و در حالی که دست روی قلبشان به نشانه احترام گذاشته بودند با حیرت و یا شاید هم با غرور بالا رفتن پرچم جدید را نگاه می کردند !!

نهم مهرماه 1386




 

  اول صفحه



 

یادداشت

رمانس؛ از آغاز تا کنون

حکایت معصومیت ابلهانه

نیما و ارزش‌های شعر معاصر ایران

شعر

 داستان

در جست و جوی نیمه ی گمشده در درخت گلابی

بیضایی و برخوانی‌اش از چکامه‌ای در خون

هیجان رمانتیسم و انسجام کلاسیک

روایت محمد وگل اندام

معرفی کتاب

ارتباط با ما