
غروب زودرس
محمود راجی
امشب هم ناچارم همین جا، توی قهوه خانه بخوابم. بچهها هنوز
مناسب نمیبینند که به خانۀ خودم بروم. امشب شب سوم است. از بس که
پایم را به اندازه گلیمم دراز کردهام، تمام زانوان و مهرههای
پشتم درد میکند. کمی جای فراخ و آزاد لازم دارم تا آنها را هر
طور که بخواهم، دراز کنم. مادرم همیشه میگفت:
مگر مجبوری جوری بخوابی که پاهایت از تشک بیرون بیفتد.
نمیگفت چرا نباید تشک و لحاف آن قدر دراز باشدکه آدم بتواندهر
طوری که میخواهد پاهایش را دراز کند. میگفتم: همیشه حس میکنم
توی یک دشت وسیعی هستم که در چشم اندازم جنگلی، مثل یک راه خلاصی،
مشاهده میشود. میگویم پایم که به جنگل برسد، هم به آب و غذا
میرسم و هم در پناه درختان از سرما و برف و باران این دشت زرد چاک
چاک در امان میمانم. فکر میکنم پایم را از کدام سمت دراز کنم تا
زودتر به انبوهی سبز آن وصل شوم. چیزی نمانده که طراوت مرطوبش را
حس کنم، که سر و صدای مبهم و وهم آلودی به گوشم میرسد. بعد
آدمهائی از جنگل خارج میشوند و وارد فضای باز میشوند. نمیدانم
به طرف من میآیند یا میخواهند به سمت دیگری بروند. سر و صدا و
داد و فریادشان تهدیدم میکند. کلماتشان واضح و شمرده شنیده
نمیشود. مثل آن که کلمات ناشناختهای را ورد کرده و مدام تکرار
میکنند.
امشب سردتر از دو شب دیگر است. از بعدِظهری، برف نم نم شروع کرد به
باریدن و همین طور میبارد. دیروز و پریروز، غروبها نشستم بیرون
قهوه خانه، یکی دو ساعتی ساز دهنی زدم. حالا امروز به خاطر سرما
نمیتوانم ساز بزنم. برعکس دیگر شبها، کامیونها امشب، این جا
توقف نمیکنند. غروب، پائیز و قهوه خانۀ پرت با آن سوت و کوریاش،
همه چیز تحفه است.
رضا خیس از برف وارد میشود.
- محمود آقا، بیرونمان که خیس است. یک چای داغ بده که درونمان را
هم خیس کنیم. لب و دهنم خشک شد از بس که دویدم.
میگویم: " رضا کاشکی همون سر ظهری میرفتم خانهام، هر چه
باداباد. "
- سه روزه جا انداختیم که جنابعالی رفتی شهر، تازه شر و شور
خوابیده. حالا دوباره اگر ببینندت که جنازهات را باید بفرستیم پیش
مادرت...
- چه جنازهای رضا. کار که این همه بیخ نداشت.
- خوب بیخ پیدا کرد جانم. اگر از همان اول آمده بودی، شاید سری
شکسته میشد و سرشکستگی پیش نمیآمد و تمام میشد، بعد دیگر آزاد
بودی که بری یا بمانی. همیشه بری و یا موقت بمانی. پای مردم هم وسط
کشیده نمیشد.
- پای مردم چرا کشیده شد؟ من که با مردم طرف نبودم.
- هر کاری که کردی، دو روزه بر عکس شد. در نبودت، هر کسی سازی کوک
کرد و هر چی خواست، زد. مردم را هم انداختند وسط و خودشان پشتشان
قایم شدند. حالا اگر بشنوی، از این چند صدائی سازها سرسام می گیری.
- مثلا چی میگویند.
- داستاناش مفصل شد اخوی. فعلا که شانس آوردی که نیستی تا ببینی
یا بشنوی. تا ببینیم بعد...
- من که طرفام این همه آدم نبود که به گفته تو این همه ساز کوک
کنند.
- بله. ولی وقتی جا برای دمیدن هست، شاخ گاو را هم باد میکنند.
حرف و حدیث و شایعه...
- اگر این طوریست، بهتر است بیایم و تکلیفم را یک سره کنم.
- خوب، خیلیها که میدانند ممکن است دروغ و راست با آمدن تو عیان
شود، مطمئن باش امانت نمیدهند که حرف بزنی. تکه بزرگت از گوشت هم
کوچکتر میشود. نه. این راهش نیست.
- پس بهتر است بروم.
- بروی که دیگر رفتی. سال و ماهی دیگر هم نباید پیدایت شود. تازه
میشود همانی که آنها میخواهند.
- پس تکلیف چیست؟
- ... فعلا امشب هم بمان.
- میتوانی شرایط را درست و کامل برای من روشن کنی. شاید بهتر باشد
که بروم... شاید دوسال دیگر برگردم.
- دو سال دیگر چه دردی دوا میکند. همه چیز فنا میشود. بچهها
جوان شدند، ازدواج کردند. جوانها پیر شدند، بزرگترها مردند...
نمیدانم... نمیدانم. اگر میخواست به این جا ختم شود که این همه
زحمت برای چه بود. باید دوباره از نو شروع کنی...
- رضا یکی دو ساعت میماند. از همه جا صحبت میکنیم. دلم میخواهد
اصلا نرود. یا دیرتر برود. همصحبت که ندارم.
- ولی تا یکی دو ساعت دیگر این قدر برف روی زمین مینشیند که مجبور
میشوم که شب را همین جا بمانم. این درست نیست، شک و تردید درست
میکند. چه بسا که بوئی ببرند و تا قهوه خانه هم بیایند.
رضا میرود. تنها میمانم. مثل شبهای دیگر هم نیست که رانندهها
میآمدند و از هر دری میگفتیم و میشنیدیم.
بخاری بزرگ وسط قهوه خانه با مازوتی که به کندی دروناش ریخته
میشود، آرام میسوزد. گرمای نصفه نیمی کارهاش به من میرسد ولی
گرمم نمیکند. سرم را مدام میچرخانم و از پنجره بیرون را نگاه
میکنم. برف نه خیال ایستادن دارد و نه خیال آن که تندتر ببارد و
تکلیف را یک سره کند. هوای سربی غروب زود هنگام هنوز نتوانسته دشت
را سربی یا سیاه کند ولی برف آن را زیر پوشش سفید خود محو کرده
است. از دور چراغهای شهر کوچک را میتوان دید که تک و توک به
استقبال شب میروند.
محمود قهوهچی سرش به همه چیز گرم است. بدون آن که دلواپس چیزی
باشد، آرام آرام کارهایش را میکند. سیب زمینی پوست میکند، به
آشپزخانه سر میزند... حالا بلند میشود؛ شیشۀ چراغ زنبوری روی
میزِ حساب را پاک میکند؛ تلمبه میزند؛ و روشن میکند. دوباره سرش
را به سماور و قوری و استکان و سیب زمینی گرم میکند. کامیونها
عوض توقف بوق کوتاهی میزنند و رد میشوند.
- محمودآقا، جرا کامیونهائی که معمولا برای شام میآمدند،
نمیایستند، رد میشوند...
- هوا برفگیر شده، میترسند گردنه بسته شود و ایستادن باعث شود
نتوانند راحت از گردنه رد شوند. میروند تا زودتر گردنه را رد
کنند.
- قهوه خانه سوت و کور است.
- تا یکی دو ساعت دیگر شلوغ میشود. آنهائی که شب این جا
میخوابند، از راه میرسند.
چیزی ندارم که بگویم. تمام حرفهائی که میشد بین ما گفته شود، توی
این دو سه روزه گفته بودیم. چیز جدیدی هم پیش نیامده بود که در
موردش حرف بزنیم. در ظاهر چیزی رخ نداده بود، ولی درونم آشفته
بود.
- رضا چی میگفت؟
- هیچ. مهم نبود.
قهوه چی کم و بیش از همه چیز خبر دارد. البته نه همهاش را، ولی
پذیرفته که ممکن است چند روزی بیشتر یا کمتر مهمانش باشم.
- نگرانی؟
- نه.
دل نگران چیزی نیست. بالاخره کسی که پنج کیلومتری بیرون شهر کوچک،
توی بیابان قهوه خانه راه میاندازد، برای این است که به کسی حساب
پس ندهد. البته جائی هم نمیخوابد که زیرش آب برود.
- سری به آشپز خانه بزنم.
- برو.
- آشپز، زن تودار تقریبا سن بالائی است که نه خم به کمرش آمده و نه
خم به ابرو میآورد. شب شده که چهل پنجاه مهمان جور واجور را راه
انداخته است. آن زمان که روز خوشمان بود، با بچهها این جا جمع
میشدیم و هر چی میخواستیم برایمان میپخت. شیر زنی است در
اندازۀ خودش بی نظیر. محمودآقا از وضع و حالم او را هم خبر کرده
است.
- خسته نباشی بیبی.
- مونده نباشی.
- کمک نمیخواهی؟
- نه پسر جان.
- شام چیچی داریم؟
- هر چی بخوای.
...
- رضا اومده بود، چی میگفت؟ خبرای بدی داشت به گمانم.
- نه چیز مهمی نبود.
- من که فکر میکنم با یکی از کامیونا که رد میشن بری و از این جا
دور شی...
- ... این همه زمان صرف شد که فرار کنم بروم.
- مگر فرار نکردی، نیومدی این جا
...
- مثل آن که آدم غذاش بسوزه و ناچار شه بریزدش دور. دنیا که پسر
جان به آخر نرسیده. دنیا مثل این قهوه خانه توراهیه. نشد که نشد...
- میدانی دفعه چندم است که نمیشود. نمیدانم چهاش هست این سهم
ما. هر چی میخواهم عوضش کنم نمیشود. دو سال به سه سال نشده تقاش
در میآید. تا میآیم به نتیجه برسم، میبینم زدم به انبار کاه...
- تو بدیات اینه که نمیدانی چوب چیه، چماق چیه. یادت میره
باغها چپر دارن، خونهها حصار دارن، در دارن، دیوار دارن، دروازه
و چفت و بست دارن. نمیشه همین طور سر بندازی بچپی توی این باغ،
اون حصار، اون چاردیواری. پرنده که نیستی بابا. با دو تا پای باز
هم نمیشود هر جا لنگ دراز کرد و شلنگ تخته انداخت...
- خوب برو پیش آنها که دیوار ساختند، چهار چوب گذاشتند، برای
خودشان سرخود قاعده و قانون تعیین کردند. چرا به من میگوئی...
- برم به اونا بگم دیوارا را بردارین قلعهها را خراب کنین... چه و
چی که چی، آقا پسر ما میخواد با دو پای بسته پرواز کنه...
- خوب من هم همین را میگویم...
- نخیر. نشد. تو اول تکلیفتو با پر و بال نداشتهات روشن کن. قبول
کن که پر پرواز نداری. اگرم خیال پرواز داری بدون که از...
- طرفم البته دیوار و چپر و حصار است، ولی آن طور که تو میگوئی،
مستقیم با آنها سرشاخ نمیشوم، سر به در بسته هم نمیکوبم. طرف
اصلیم مردمند. بقیهاش...
- اگه این طور باشه که نیازی نبود که بزاری بیای این جا...
- انتظاری از کسی نمیشود داشت بیبی. آنها هزار جور گرفتارند. من
هم که نمیخواهم آنها را با...
- اگه همونها را ببینی که جلوی بقیه با چماق به سمتت میآین، چی
میگی؟
...
- بازم میگم شب نیفتاده، جلوی یکی از همین کامیونها را بگیر و
برو.
با بشقابی غذا از آشپزخانه خارج میشوم.
از بخاری به زنبوری روی میز و از آن جا به شبحی که در حال پخش شدن
روی دشت است، مینگرم. این جا همیشه همین طور است. زمستان با عجله
میآید و خیلی سریع پائیز را در همان دوران کودکی یا اوایل جوانیش،
خفه میکند، و در آخر سر به بهار هم اجازه هنر نمائی نمیدهد. فقط
در مقابل فشار تابستان کم میآورد و مدت کوتاهی عقب مینشیند. این
است که شبهای دراز زمستان، زیاد پا میدهد قصهخوانی و شاهنامه
خوانی. یا بازگوئی طولانی گرفتاریها و دردسرها. اگر سر دماغ
باشند، شاهنامه را بیشتر میپسندند. توی هر خانهای که جمع
میشوند، هر نوع آدمی که پای آن جمع باشند، کمتر کسی را میبینی که
به افراسیاب گرایش داشته باشد، یا سیاوش را تائید نکند. به راحتی
با آدمهای یک کفۀ این کتاب رابطه میزنند و از آدمهای طرف دیگر
هراس دارند. از خطای هرازگاهی دوستان متاسف میشوند، با افسوس سر
تکان میدهند و در دل سرزنششان میکنند. انتظاری هم از غیر دوست
ندارند. ورد زبان ابراهیم است که خوب، خوب است و بد، بد. مخالفت
میکنم، ولی جا نمیافتد.
بچهها اکثر غروبها در قهوهخانه جمع میشدند. ولی این یکی دو روز
نیامدند، تا مثلا برای کسی تردیدی ایجاد نشود و کسی را به این جا
نکشانند. اگر البته میآمدند، میشد با همفکری، راهی پیدا کرد.
محمود هم یاد گرفته است که هر نیم ساعت، سه ربعی استکانی چای جلوی
من میگذارد. امشب حال و حوصلۀ گفتگو ندارد. مواقعی که دور و برش
شلوغ میشود، حرفهایش شنیدن دارد. با توجه به حرف و حدیثهائی که
داشته، ما چشم و گوش بسته به حساب میآئیم. فکر میکنم ماجرای به
این کوچکی را نتوانستم جمع و جورش کنم، مایوس میشوم. حالا هم بدون
حضور من، به ضرر من در حال گسترده شدن است. به کجا برسد، معلوم
نیست.
باید بپذیرم که دیگر نخواهم توانست در شهر کوچک حضور بیابم. این هم
به این معنی است که تمام کار دو سالهام هدر میرود و کارم را هم
از دست میدهم. کاری که بعد از دو سه سال پیدا کرده بودم.
زنگولۀ بالای سر در قهوه خانه به صدا در میاید و زنی سفید شده از
برف وارد میشود.
- چه قدر سنگین میبارد. با نگاهی به محمود، سلام میکند. سر
برمیگرداند دور تا دور سالن قهوه خانه. کسی غیر از من نیست.
- اهه، تو که این جائی.
- او را زیاد نمیشناسم.
محمود صدایش میکند. زن با محمود از سالن خارج میشود.
مدتی مینشینم. منظورش چه بود؟ حالا باید چه کار کنم. مرا
میشناخت... تعجب کرد... شاید میداند... کدام طرفیست؟ حرف رضا
یادم میآید. سکوت قهوه خانه با سکوت دشت یکدست شده است. بی
سروصدائی تردیدی در من ایجاد میکند. بروم، یا بمانم؟ کامیونی هم
از جاده رد نمیشود تا مگر صدایش این سکوت را بشکند. چرا محمود زن
را صدا کرد. چی داشت که به او بگوید... بلاتکلیفی به شدت نگرانم
میکند. دلم میخواهد زن دوباره برگردد تا ببینم چه میگوید. یا
محمود برگردد. شاید روشن شود که باید چه کار کنم...
نیم ساعتی میگذرد. محمود برمیگردد. تنها. نگاهم میکند. نگاهش
میکنم. چیزی نمیگوید. نگاهش را از من میدزدد. چی بپرسم؟ بگویم
زن چی میگفت. بگویم کجا رفت.
- فکر میکنی رانندههائی که شب میمانند، کی میرسند؟
- بهتر است راهی پیدا کنی و بروی.
این را میگوید و میرود آشپزخانه.
کمی مکث میکنم. از پنجره بیرون را نگاه میکنم. تاریک است ولی در
سفیدی برف و روشنائی نور زنبوری میبینم که برف سنگینی در حال
باریدن است. شال و کلاه میکنم. از این سمت که ماشینی نخواهد آمد.
به علاوه باید چیزهائی از اتاقم بردارم. صدای زنگوله سر در قبل از
بسته شدن در، تنها یادگاری است که بعد از دو سال کار در این شهر
کوچک با خودم میبرم.
از قهوه خانه بیرون میآیم و به طرف شهر کوچک راه میافتم. برف
نتوانسته است کاملا جای پای زن را بپوشاند. خلاف جهت جای پا، به
طرف شهر کوچک راه میافتم. برف و سرما امسال زودتر از زمان شروع
شده است. گرمای قهوه خانه بسیار زود از تنم بیرون میرود. قدمهایم
را تند میکنم که زودتر برسم و از طرف دیگر شهر کوچک بیرون بروم و
در جاده آن طرف شاید بتوانم وسیلهای پیدا کنم. شاید بهتر باشد شب
را در اتاق خود بخوابم. اگر کسی مرا هنگام رفتن نبیند، مشکلی
نخواهم داشت. بعد از مدتی متوجه میشوم که دو اثر جای پا در مقابل
من روی برف معلوم است. نمیدانم از کجا آن جای پای دوم شروع شده
است. نمیدانم از کجا آن جای پای یک نفره، به این جای پای دو نفره
تبدیل شده است.
هنوز نیمی از راه را نرفتهام که سروصدای مبهم آدمهائی را، از جهت
مقابل می شنوم که مدام بیشتر و بیشتر میشود. نمیدانم چه
میگویند. ولی تهدید را در آن حس میکنم. کلماتشان واضح و شمرده
نیست، ولی مثل آن که کلمات ناشناختهای را ورد کرده و مدام تکرار
میکنند. طرف قهوهخانه میآیند. مکث میکنم. میمانم.
صدای ابراهیم را میشناسم. ورد را با آهنگ بقیه تکرار نمیکند.
صدایش جلوتر از دیگران است. نور فانوس کم کم سفیدی دشت را روشنتر
میکند. به نظرم میآید خود ابراهیم این همه آدم را جمع کرده باشد.
تمام چیزها را یاد گرفته است، منتها طرف دیگر ایستاده است.
کسی نگران نیست که سنگ روی سنگ بند نشود. کسی نگران ریزش سنگها
نیست. ابراهیم جلوی بقیه پیش میآید. اگر همین طور جلو بروم، با
آنها روبرو میشوم. نمیدانم از رو به رو شدن با آنانی که دلم
نمیخواهد در مقابلم باشند، خواهم ترسید، یا خجالت خواهم کشید، یا
دلم خواهد سوخت و یا چه و چی...؟
جائی دور از مسیر، در میان سنگها پنهان میمانم که بتوانم آنها
را ببینم. نمیشود زیاد هم دور شد. به علاوه حرکت توی دشت، علاوه
بر خطر، ممکن است نظر بعضیشان را جلب کند. میشود آش نخورده و دهن
سوخته.
تا زمانی که هجوم آدمها، تنها یک جاپا رفت و برگشت را در مقابل
خود دارد، چون میداند که متعلق به کیست، مشکلی ندارد، ولی همین که
به دو جاپا ، یعنی به این نقطه برسد، به این نقطه که از دو جاپا،
یکی جدا شده و به طرف این تختهسنگها کنار راه تغییر جهت داده
است، همه خواهند فهمید. حتما مکثی خواهند کرد و سعی میکنند که از
راز جاپای دوم سر درآورند. آیا کسی شک نمیکند که جاپای دوم مال من
باشد.
مسخره است که امیدوار باشم که بدون دقت به جاپاها به راهشان ادامه
دهند و تعداد زیاد چاپاها، جاپای مرا از بین ببرد. البته در این
صورت هم مشکلم حل نخواهد شد. چون وقتی به قهوهخانه برسند و ببینند
که نیستم، خسته که نمیشوند، میشوند؟ برمیگردند. جری میشوند و
برمیگردند که مرا پیدا کنند.
هیچ کس هم که نفهمد، ابراهیم خواهد فهمید. خیلی باهوش و زیرک است.
دسته را وا میدارد که درنگ کند. خود بر مسیر جاپای من راه میافتد
و به این سنگها میرسد. هر چند برف زیادی روی سنگها نمانده تا
جاپای مرا حفظ کند، ولی پس بعد از چند دقیقه تلاش مرا پیدا میکند.
میتوانم تمام شب خود را لابلای سنگها پنهان کنم؟
چهرهها زیر نور فانوس بدهیبت و نافرم جلوه میکند. مرا که
میترساند. بیست سی نفری میشوند. چه حوصلهای دارند. همیشه فکر
میکردم آدم باید عاشق باشد که این جوری توی برف و سرما و تاریکی
راه بیفتد...
باران چیز بدی نیست. ولی باران بد هم میشود. سالها پیش، در یک شب
پائیزی که ماری از گوشۀ تک اتاق اجارهای ما سرک کشید، باران سختی
میبارید. ما، من و مادرم سراسیمه از اتاق بیرون پریدیم و مادرم با
شیون و فریاد از همسایهها کمک خواست. مردم با چوب و چماق وارد
اتاق شدند. ماری دیده نشد که نشد. ولی مادرم حاضر نشد به اتاق
برگردد. حتی همسایهها سوراخهای احتمالی کف اتاق را گل گرفتند،
باز مادرم حاضر نشد به اتاق برگردد. از ما خواستند که شب را در
اتاق آنها بمانیم. با این پیشنهاد هم موافقت نکرد. میگفت چه
واجب کرده، در اتاق مردم، با یک مرد غریبه... آن شب، در آن باران
بد، تا صبح در پناۀ جزئی شیروانی سرپا سر کردیم.
گروه از قهوهخانه برمیگردد. به همان نقطهای میرسد که جاپای من
از جاپاهای مسیر خارج شده است. به نظرم میآید که باز هم در آن
نقطه مکثی میکند. البته میدانم که دیگر جاپای جدا شده، کنجکاوی
کسی را تحریک نمیکند، چون در آن نقطه جاپاهای بسیاری درهم و مخلوط
شده است.
دسته به طرف شهر کوچک به راه خویش ادامه میدهد. پشت تخته سنگ کمی
جا به جا میشوم و سر بلند میکنم. جاپای تنها ماندۀ خودم را
نمیتوانم خوب ببینم. کم کم دیگر وردی به گوش نمیرسد و سروصدا
کاملا میخوابد. ساعتی همان جا میمانم. تصمیم میگیرم که با
احتیاط به قهوهخانه نزدیک شوم و اگر خطری نباشد، امشب را همان جا
بخوابم.
پرهیب انسانی را میبینم که از قهوهخانه به سمت شهر کوچک در حرکت
است. بسیار آهسته و کند راه میرود. تنها است. خودم را پشت تخته
سنگ پنهان می کنم. زمان زیادی میکشد تا به من، نه به آن نقطهای
برسد که جاپای من از مسیر خارج شده است. هر چند جاپائی معلوم نیست،
ولی او در حدود همان نقطه مکثی میکند. اطراف را نگاه میکند. بعد
از مسیر خارج میشود و به طرف تخته سنگها، به طرف من میآید.
سرما خشکم کرده است. و اکنون ترس هم به آن افزوده میشود. همان طور
که نیم نگاهم به او است، با دستم توی برف و گل سنگی را در چنگ
میگیرم. با دقت دنبال جاپا است. به سنگها که میرسد، میایستد. و
بعد آهسته صدا میکند. مرا به نام میخواند.
بیبی است. آشپز قهوهخانه. میایستم.
- " شما؟ این جا؟ " تازه میفهمم که بستهای را با خودش میکشد.
- خرت و پرتات. خوبه عادت نداری هر چی رو جمع کنی. وگرنه باید الان
کامیون یدک میکردم. جای دیگر که رفتی، این کار امشبو واسه کسی
تعریف نکنی.
- کی جمع کرد؟ کسی چه میداند چی برایم مهم است. کدام یک از رازها،
یا دلتنگیهای من جمع شده است...؟
- کسی نخواهد فهمید که کدوم راز یا دلتنگیات جمع شده، یا جا
مونده. هر بار که این طوری خرتپرتهات جمع میشه، بخشی از رازات
جا میمونه که نه تو به آن دسترسی داری و نه به کار کسی میآد. اگه
با کسی از رازت حرف زده باشی، که همون میمونه یادگاریت. اگه هم
چیزی از خودت به کسی نگفته باشی که با اولین باد، یادت پاک
میشه...
- مشغولیات و حساسیتهای ذهنیام مال خودم است. چون حوادث خیلی
شخصی و خیلی درونی، زبانم را الکن میکند. زبان الکن هم نمیتواند
مقصود را بیان کند.
- با این خرت و پرتا این قدر میری، تا برسی به اون جا که بستهات،
به مقداری اسباب اثاثیۀ آنتیک و عتیقه تبدیل بشه که نه قابل ترمیمه
و نه قابل تعویض. دیگه وجود هیچ کدوم برای خود تو هم معنی نداره،
دلتام نمیآد بریزیش دور. ولی هر چی هست، برات ارزش داره، . تا
اون جا که وطنات هم توی همون بستهات معنی پیدا میکنه. با خودت
میکشی اینور و اونور. بعضی اوقات هم به ناچار، دیگرون اونو برات
میکشن...
- من که این طور فکر نمیکنم. یعنی نسلهای بعد...
- ای پسر جان این قدر قصه تو دل این مردم یخ کرده و به گوش کسی هم
نرسیده که...

|
|
|