
شعر

محمود معتقدی
به: کاشفان عشق/ آ زادی و/ خیابان
پرچم خیابان و/ از مردم به هزار قناری
عاشق!
بازمانده از دریچه سرخی
میان سالهای تو و/
به هزار تیغه باران
نگاه کن
شب صلیب مرگ ات/ چگونه دو نیم می شود
پرچم خیابان و/ از مرد م به هزار قناری عا شق!
خون بر زانوان درخت و/
دستی که از تو بریده می شود
دلم را به کجا میبرید؟
پرنده هم
از پارههای تو / می نوشد
این هراس شبانه/ هرگز به جایی نمی رسد
نقبی از گلوی بریده / مگر چه قصه
ای دارید!
مردم / مردم اند و / هنوز
پروازسپیده را دوست می
دارند
مردم/ مردم اند و/
رای خود / از ماه زلال می شنوند
پلکی به شیوه اقیانوس و / جزیره ای
که از تو مدام / چیده می شود
گفتم :
پرچم خیابان و / از مردم به هزا ر قناری عاشق!
مگر مرا به استخوانهای تو
شلیک می کنند
هزاره تا بستا ن و / نامی ازسلاله خو نم
ا ین مردگا ن به آ زادی و / لحن عشق
ا ز برق چکمه های تو / چه می طلبند
بیدارشو/ ا ز جنس وطن های هویت
این ساعت قدیمی / با خاکستر و / باد می آید
شتاب کن
شلاق گزمگان و / آشوب خیالت
خرداد 88
----------------------------------------------------------------

نصرت الله مسعودی
کسی می خواند چو امواج زاینده رود
توترانه ات را بخوان
كه كوك نمي شود اين ساز
وسر ريز كرده است اين ميز
كنار خاطرات ِتکه تکه ی من وُ
اين ليوان ِ خالي
كه تا " به سلامتي "
همين حالا هم ، سي تاكستان جا مانده است.
زير كدام سنگ وُخرسنگ می کوبند به سينه اين همه دل!
مگر مي شود در هزاره ي سوم
آن هم درست بغل ِ فصل انگور
آن ساقی این چنین
هیچ را کف دست ِمن گذاشته باشد!
من كه ديگر با زنگ ِ هيچ درسي كوك نمي شوم
كه تتق تق آن پاشنه ها
سه ده سال از مشق ِمدرسه ی من دیر کرده است
وسبزینه ها را
از سر راهم دو فصل عقب تر كشيده اند.
تو ترانه ات را...
نه ، تورا مي گويم كه هنوز
با شانه هات به این ماه ِ مورّب مي تابي
وساعت هاي خوش ِپرسه را اعلام مي كني.
اُ..هو..هی!
و چه قيامتي مي شوي ومي شود
مثل دست كسي برشانه یی
در ابتداي ِلاله و یا لاله زار
درست رو به روي ساعت دو
در انتهای « کژمژ»
که" چو امواج زاينده رود " را
با حنجره وُ آن يكي دست
بر كر كره هاي بسته بكشاند .
هه ... هی !
از يقه ي بالا كشيده ي اين كُت
كه يادگار ِ خريد با هم است وُ ده يك تومني چانه
همه ی پرسه ی سال هاي دورِ نه دور را بخوان!
كه آن پري ديگر
به قصه ي نمی تواند كه بيايد
و بكوب این بی رگی را بر لبه ي ليوان
تا با ياد شقايقي که فلق را نمی وزاند در باد
كناركسي كه با ما کوک نمی شود دیگر
بر لب جویهای بی صدا
سر بر شانه ي سرد ِ اين پياده رو
رو به حیرتِ عابران فردا
دراز، و یا دراز به دراز بكشم.
----------------------------------------------------------------

خیرالله فرخی
وقت مردم
مردم
وقت مردم کی می رسد
امروز
سرخ که بوی سیب می دهد
رنگ تر از هر روز
سیب تر از هر رنگ
دارم به وقت برگ
می ریزم
----------------------------------------------------------------
حسین اقبالیان
نامه بی امضاء
نامه ام را باز میکنی!
با صدای بلند آخرین قصه ام را هم شروع کن!
تو که نمیدانی
از میدان تجریش تا توپخانه را پیاده دویدم!
و حوصله های گیج را دیدم!
که در تمام روز، تشنه باران بودند.
... کوچه هفتم
پلاک هفتاد
اتاق هفت صد!
پشت بر در ، پنجره ها را بستم!
صدای اذان را نشنیده گرفتم!
... و شهرتان چه سرد و بی روح بود.
گاهی آدم دلش میخواهد شبیه آن پرنده ای باشد که از اوج به زمین می
افتد!
****
کسی در را آهسته کوبید، پرسیدم : کیستی؟
به بوی نفرت آغشته بود!
کسی در را می شکست!
فرار کردم ، و پشت بام روبروی پیاده رو چراغهای قرمز را شمردم!
آدمها از این بالا چقدر حقیر و کوچکند!
و هیچکدام از ترانه هایشان عاشقانه نیست!
چمدانم در دستم ، در را پشت سربستم، گفتی که بی خیالم سرمستم،
دیوانه ام اگر اینجا هستم!
نمی دانی مگر پابستم؟!
دائما سرگیجه میگیرد، دائما خمار میشود! دائما میبازد!
از کشته اگر پشته می سازند! بی مقدار، عبوس....
کوله بارشان را سنگین میکنند!
روزگاری اگر عشق را پشت باجه های تلفن جا گذاشتیم،
به یاد سرگردانی خود نبودیم!
می دانم که نمیدانی!
سلامتان را شب بخیر میگویم
و شبانه برایتان سلامی نمی دهم!
بخت اگر بخت بود بدبخت نمیشد!
و یار اگر یار! که دیوار نبود!
بیهوده به سوی ماه سنگ پرت میکنیم!
بارانی نخواهد آمد
زمستانی نخواهد بود
... و پشت چپرهای عشق کسی کمین نخواهد کرد!
----------------------------------------------------------------

پژمان الماسینیا
شبيه بنفشهها
از كاغذهاي سفيد بيخط برايم قايقهاي سفيد ميسازي
كاغذهاي سفيد از سفيدي دستانت، سفيدتر ميشوند
من آرزوهايم را بر سفيدي قايقها مينويسم
تو مينويسي
«قايق تو در اوّلين باران خواهد باريد.»
قايقها را به آب رود ميسپاريم
آرزوهايم خيس ميشوند
آرزوهايم آب ميشوند
آرزوهايم بخار ميشوند
آرزوهايم باران ميشوند
آرزوهايم ميبارند.
●
تو را ميبينم كه زير باران آرزوهايم
در پيادهرو راه ميروي
چتر سفيدت را ميبندي
خيس از آرزوهايم،
مرا ميبيني كه زير درختهاي بيد مجنونت
كنار پل
چشم بهراه پايينآمدنت از پلهها هستم،
ساعت پنج بعدازظهر.
----------------------------------------------------------------
رضا شکری
1
هر چه می نویسم نمی فهمد
حاشیه هم می نویسم نمی فهمد
پاره اش می کنم تا بفهمد معنای درد را
2
تاریکخانه لازم نیست
چشمهایم را میبندم
تا عکسهایت ظاهر شوند
----------------------------------------------------------------

صدف قزلباش
هرگاه که ساز دل کوکی از دست می دهد
صدای خارج نواختنش را می شنوی؟
دل همنوازیت را به گونه ای به دوام می گیرد
که هزاران کهنگی و وا ماندگی هم نتواند
ساز دل را از شوری که مدام می نوازی گمراه کند
دست تو را می گیرم
ساز دلم را بر دوش می گذاری
تو را به داستانهایم می برم
به کوچه های بچگی
گلهایی که از لای علفهای هرز می چیدم
و به هرکه مرا دوست داشت هدیه می کردم
مادر و پدر بزرگهایی که دیگر ندارمشان
حیاتی که پر از عطر سوسن عنبر و پونه بود
و من که با درختی پر از برگ چه ثروتمند بودم
داستانهای پاک کودکیم را برایت می گویم
با چشمانت به من لبخندی مهربان می زنی
من نگاهت را خوب میدانم که دایما می گوید با من می مانی
ساز دل پیوسته می نوازد و نگاهت با نگاهم می آمیزد
ذوقی از جهل وجودم را می گیرد
آری انگار تو نیز دلت تنگ است می دانم
پس بیا با هم بنوازیم
تنها اگر بتوانم چون تو ساز دلی را کوک کنم
 |