
سرزمين عجايب
فتحالله بىنياز
نگاهى
به "بازتاب ادبيات داستانى هند" ترجمه حسين عباسى ساعى
اين ادعا كه خلق آثار هنرى، يك امر صرفاً فردى است و ارتباط
ماهوى با دنياى پيرامون - شرايط تاريخى و اجتماعى - ندارد، خصوصاً
اين سخن ادگار آلن پو كه «كسى كه در آركادى (منطقهاى بسيار زيبا
در يونان) شاعر باشد، در كامچاگتما (شبهجزيرهاى در شمال شرقى
سيبرى) نيز شاعر است»، بيشتر به يك شوخى شبيه است؛ زيرا ابتدا بايد
«شرايط عينى» لازم براى پديد آمدن شاعر فراهم آيد - در غير
اينصورت حتى عوامل طبيعى هم امكانى براى سرودن شعر [و نوشتن
داستان] باقى نمىگذارند. تنها چيزى كه هنوز جاى بحث دارد، ميزان
تأثير شرايط عينى «اجتماعى، اقتصادى و فرهنگى» بر نويسنده و شاعر
است و نه حذف كلى آن.
بارى، از خلق اولين رمان (دون كيشوت) در سال 1605 ميلادى و اولين
داستانهاى كوتاه (دهه 1830) به قلم ادگارآلن پو تا اولين آثار
ادبيات داستانى آمريكاى لاتين (به مفهوم امروزى آن) در اواخر دهه
1830 به قلم استبان اچهوريا - از مردم آرژانتين - و تا پيدايش
ادبيات
داستانى بهمفهوم امروزى آن در دهه 1920 در كشور هندوستان،
دهها سال سپرى شده است. البته به اعتقاد اكثر صاحبنظران، اساطير
و افسانههاى سرزمين هند، با بيش از صد زبان، نهتنها از مجموعه
اساطير اقوام اينكا، مايا و آزتك در آمريكاى لاتين كمتر نبود، بلكه
قرنها تأثيرى ژرف بر كل ادبيات و اساطير جهان گذاشت. اما
متأسفانه، جدا از چند نويسنده و شاعر شاخص، ادبيات اين سرزمين
نتوانست در عرصه داستان كوتاه، داستان بلند و رمان، چندان مطرح
شود. يكى از علل اين امر را بايد در كل ساختار اين جامعه جستجو كرد
كه بهقول انديشمندانش در واژههاى «فلاكت مادى و فرهنگى» خلاصه
مىشود.
از سال 1948 كه هند استقلال يافت، سلطه انگلستان، فقر و درماندگى و
فرهنگ تسليم و عقبنشينى، جاى خود را در ساختار سياسى به «بزرگترين
دمكراسى سياسى جهان» داد، اما سبعيت پليسى كه جايگزين نيروهاى
انگليسى شده بود و سلطه فقر، اسارت در روزمرگىها، عقبماندگى
فرهنگى، خرافه و جهل، همچنان بهقوت خود باقى ماند. درنتيجه، نه
سرنيزه، بلكه »شرايط و مناسبات روزمره گذران زندگى« اجازه نداد،
استعدادها بارور شوند.
اگر به گفته شوپنهاور دانش و هوش بيشتر، موجب اندوه بيشتر مىشود -
چنانكه نوابغ بيشتر از همه رنج مىبرند - متقابلاً رنج نيز سرچشمه
شعور است. اما گذشت زمان ثابت كرد كه همه اينها «سقف» دارند؛ رنج
از حد معينى كه بيشتر شد، نهتنها سازنده نيست، بلكه ويرانگر است و
دانش و شعور امروزى، ديگر تعريف كلاسيك شوپنهاور را ندارد كه حتماً
به درد و رنج منتهى شود. ادبيات روسيه كه تولستوىها، چخوفها، و
تورگنيفها را داشت، در دوره سلطه بلشويسم مهاجم لنين و استالين و
بلشويم تنبل خروشچف و برژنف، جز چند نويسنده و شاعر برجسته (و
تماماً ناراضى، طردشده، زندانرفته و اعدامشده) نويسنده و شاعر
شاخصى به جهان عرضه نكرد. ادبيات هند نيز از اين قاعده جهانشمول
مستثنى نيست. ملت يك ميلياردى هند، با آن تاريخ پربار و كهن،
بهدلايل فوق تا اين زمان توفيق چندانى در ادبيات داستانى نيافته
است. به هر حال بررسى زير، نگاهى است به مجموعه داستانى «بازتاب
ادبيات داستانى هند»، كه به وسيله رومن باسو جمعآورى شده است.
حسين عباسى ساعى كه پيشتر كتاب «نعل نقرهاى» داستان زندگى
لوباچفسكىِ رياضيدان را ترجمه كرده بود، اينبار بههمت نشر آتيه،
ادبيات هند را چاپ كرده است.
اين مجموعه بيست و يك داستان را در برگيرد كه خطوط كلى آنها به شرح
زير است: داستان «دنياى شگفتانگيز بهاگوان» نوشته چاندراكانت،
قصهاى است تمثيلى درباره رشد جمعيت يعنى معضل جامعه هند. نويسنده
از زمان راوى، تا قبل از ورود به آزمايشگاه، يك مقدمه چينى
غيرضرورى و طولانى مىنويسد. در اين آزمايشگاه، عمداً موش انتخاب
شده است كه زاد و ولدش بيشتر از خوكچه هندى و خرگوش است. موشها يا
به سرطان مبتلايند يا در آينده مبتلا خواهند شد. نگهبان آزمايشگاه
«مردى سيهچرده با عينك كلفت، لباس كار سفيد و كف دست جذامگرفته و
دندانهاى بدشكل«، است كه مىداند چه موشى به چه نوع سرطان مبتلا
خواهد شد. فضاسازى آزمايشگاه و توصيفهاى نگهبان، نسبتاً خوب است
اما راوى تا زمانى كه در آزمايشگاه است، چيزى از بوى متعفن
نمىگويد و فقط موقع خروج (وسط صفحه 58) به حرفى اشاره مىكند كه
پيش از ورود به آزمايشگاه (سطر آخر صفحه 53) شنيده بود.
داستان مينىماليستى «كاليانى» نوشته «كماله داز» كه از ضرباهنگ
خوبى برخوردار است، يكى از بهترين قصههاى اين مجموعه است و
روايتگر ستمى است كه بر زن هندى مىرود. نويسنده، با استفاه از
پرشهاى حسابشده، بعضى از واقعيتها را دور مىزند تا خواننده را
زود به انتهاى داستان برساند. گرچه عناصر داستان همه واقعىاند،
اما نمادين بودن كل آن، القايى است كه نويسنده از پس آن برآمده
است.
در داستان «لباس عروس» اثر «اختر محىالدين»، پيرمردى كه ديگر
دندان ندارد، دلش مىخواهد همسر پيرش كه «فقط يك دندان دارد و
صورتش مثل شلغم لهيده است»، لباس شب عروسىاش را بپوشد تا او را
مثل آن شب، روى دست بگيرد. داستان، از سانتىمانتاليسم فاصله گرفته
است، اما رخسارى نوستالژيك دارد. تكرار گذشته مرده، معمولاً
كاريكاتورى است كه به نحو غمانگيزى مضحك جلوه مىكند. بىدليل
نيست كه دامادشان با ديدن اين صحنه «خجالت» مىكشد و دور مىشود و
زن همچون «گناهكارى» به شوهرش نگاه مىكند.
بخش خريد گوشت و ذكر اين كه هر دو نفر نمىتوانند بهسادگى آن را
بجوند، امرى كه ظاهراً براى غافلگيرى زن بوده است، با كل متن
همخوانى ندارد و نويسنده بايد موضوع كاملاً بكرى را براى غافلگيرى
انتخاب مىكرد.
«ياشپال» در داستان «پرده»، كه باورپذيرى آن بيشتر از داستان
«كاليانى» است، مردى را تصوير مىكند كه روزگارى وضع خوبى داشت و
خانه را با «پردهاى» از دنياى پيرامون جدا مىكرد. حتى وقتى مرد و
خانوادهاش دچار فقر مىشوند، باز اين پرده سرجايش باقى است. براى
توصيف فقر اين خانواده، به حدى زيادهگويى شده است كه بهنظر
مىرسد نويسنده به فكر خواننده نبود؛ همانطور كه خواننده هم ترجيح
مىدهد بخشهايى از متن را رها كند. در ضمن، نويسنده، از بستر
داستان جدا مىشود تا گريزى هم به ستمگرى پولدارها بزند. از كاربرد
صفت «پليد» براى نزولخوار امتناع نمىورزد و در پايان داستان كه
همه چيز گوياست و وجود «پرده» زائد است، با دخالت غيرموجه به
نتيجهگيرى مستقيم دست مىزند (صفحه 110). متأسفانه اين داستان تحت
تأثير آموزههاى ادبى مكتب نويسندگان شوروى نوشته شده است و
نويسنده خلاقيتش را در نمادسازى اين پرده، فداى تئورىهاى از
پيشساخته كرده است؛ طورى كه اگر نامها و عناصر بومى هندى حذف
شوند و به جاى آنها نوع روسى به كار برده شوند، خواننده تصور
مىكند دارد يكى از آثار ماكاروف يا ماليشكين يا تندرياكوف را
مىخواند.
داستان «پيوند عجيب و غريب» اثر «پاد ماراجو»، داستان ديگرى است از
انقياد زن به طور عام و زن هندى به طور مشخص. زن مىداند كه «مرد
به او تعلق كامل دارد ولى در حضور او همه چيز را فراموش مىكند» (ص
225) و حتى اگر بداند و ببيند كه پاى زن ديگرى در ميان است، باز هم
«دلش به حال مرد مىسوزد، چون مىداند كه دوباره پيشش برمىگردد»
(ص 226)
در اين داستان راوى گاهى همچون داناى كل از ذهنيات زن حرف مىزند
كه با منطق داستان همخوانى ندارد. ظاهراً بايد احساسات خود را به
جاى احساسات او گذاشته باشد، ولى اشارهاى به اين موضوع نمىشود.
در داستان «اتاق موزيك» نوشته «تارا سانگربزجى» كه ساتيا جيت رى
فيلمى با همين عنوان از روى آن ساخت، يك هندى پير، جواهرات
خانوادگى را گرو مىگذارد تا با پولى كه بهدست مىآورد، گروههاى
موسيقى را به خانهاش دعوت كند و به اين ترتيب با همسايه نوكيسهاش
رقابت كند. بنمايه داستان، بى اعتبار كردن زميندارانى است كه
نسلشان در حال انقراض است. رويهمرفته
داستان خوشساختى است، اما
توصيف پشت توصيف، خواننده را خسته مىكند.
«نارايان بهماراتى» در داستان «سند مالكيت»، هندى پيرى را تصوير
مىكند كه از پاكستان به هندوستان نقل مكان كرده است و ملكش را در
روستاى قبلى رها كرده است. او با ديدن سند، ياد مستأجر مسلمانش
مىافتد و از ظلمى كه بر او روا داشته بود و نيز نيكىهاى مستأجر،
دچار عذاب وجدان مىشود. پايانبندى داستان از دل منطق آن زاييده
نمىشود. مثلاً خواننده نمىداند چرا اين هندى طى سالها تحت تأثير
سجاياى اخلاقى و مهربانى مستأجرش قرار نگرفته بود. اين پايانبندى
بيشتر شبيه پايان خوشحالكننده يا عبرتآموز فيلمهاى هندى از آب
درآمده است.
«آمباى» در داستان «مادر مرتكب جنايت شده است»، دوره بلوغ يك دختر
را به شيوهاى خطى و بيش از حد «واقعنما» تصوير مىكند. ترس اين
دختر، كه به ترس از ديدن «يك مار گيج و گنگ» تشبيه شده است، در
توصيفهاى طولانى زندگى روزمره گم شده است و نتوانسته برجستگى لازم
را پيدا كند. پايانبندى داستان، اگر پيش از ديدن مادر و تمايل
براى «خودنمايى» مىآمد، داستان را گيرا مىكرد؛ زيرا طرح داستان
عملاً با ديدن مادر تمام مىشود.
در داستان «طرفدار زن» نوشته «رومن باسو»، زن و شوهرى هندى، دوست
دارند فرزندشان دختر باشد، حتى برايش اسم هم تعيين مىكنند، اما
پسر نصيبشان مىشود. تمام داستان تا زمان تولد اين پسر است كه بخش
زيادى از آن را ديالوگهاى تحميلى تشكيل مىدهد. روشنفكر بودن زن و
شوهر مىتوانست با يكى دو سطر نشان داده شود و نيازى به «توضيح»
نبود.
در مجموع كتاب، بهمنظور آشنايى با نسلهاى مختلف داستاننويس هند،
قابل تأمل است و خواندن آن به دوستداران ادبيات، خصوصاً نوقلمها
توصيه مىشود.
ذكر يك نكته را هم ضرورى مىداند: مسائل بشر امروزى چنان فراگير
شده است كه اگر نامها، نشانها و نشانههاى هندى، سازى، سيك،
دستار، دختر آگنى، روز ديوالى. خال قرمز پيشانى و نشستن زير درخت و
خواندن ايندبليتون حذف شوند، مىتوان شخصيتها و رخدادها را به
سرزمينهاى مشابه هند، ارتباط داد.
 |