
درگیرعشق
علیرضا ذیحق
شب سرنوشت بود و مینو، سراسیمه و هیجان زده ، تشر زد و از همه
خواست خاموش باشند. دخترش میترا رنجیده شد و رفت اتاق اش. هدفون را
گذاشت گوش اش و تو یکی از تالارهای مجازی، شروع کرد به کل کل. فرید
هم که تلفن همراه اش را بناگو ش اش داشت، غر زد و دورشد. مینو دمغ
و گرفته خودخوری می کرد که زیر لب گفت:
" همش ادعای مفت. تو رو چه به عقاب سیاه، اندازه ی یه گنجیشکم نمی
شی. چنان پوستی از کلهت بکنیم که تو خوابم ببینی باور نکنی. فکر
می کنی با چندر غاز زیادی که داری می تونی پوزه ی گرگو به خاک
بمالی... حالا دیدی، دیدی که چه جوری کم آوردی؟ همینجور الکی یه
عمری پاش ننشستم که چنین بخواد حالمو بگیره... آفرین... هورا...
تورو خدا ببین چه جوری میخواد بپیچونه. مگه میشه؟ عقا ب رو چه به
گرگ. اونم سرخ گرگه. عقاب،همون بهتر که بچسبه از آبی آسمونش که
بُرجای سیمانی رو بپاد... "
میترا چنان درگیر تالار عشق بود و با پسرا یکی به دو می کرد که دید
یکی پررو شده و از او خواست تالارو ول کند و بنشیند پشت وب کم که
ببیند حرف حسابش چیه. پسره هم از رو نرفت و تابُراق شد تو چشمان
میترا گفت:
" یکی دو قورت و نیمت باقی یه و انگار که قحطی یه دختره.
خوشگلی،قشنگی اما دلیل نمی شه که هرچی خواستی بارمون کنی. من باز
رو حرف خودم هستم و می گم که هرچند خیلی یکید اما باز دویید. بی
خودی بهتون نمی گن جنس دوم که؟ یه چیزی هس دیگه. از اینکه چشم و
دلمون همیشه پشت سرشماست شما هم نباس زیاد ناز کنین ! همه تون
جنیفر لوپز و آنجلینا جولی نیستین که این همه قر و قمیش بیاین. "
میترا پرید وسط حرف پسره و گفت:
" اون یکی ها رو نمی دونم اما من یکی که خیلی ادعامه. 180 قد و
60کیلو وزن، یعنی حتی یه چیزی بالاتر از جنیفر لوپز و مدونا و
اونایی که رخ من می کشی. توهم که ماشالّا به هر کی می خوری جز دی
کاپریو. راستش اگه بخوای باس بگم عینهو یه رونوشت جعلی هستی. بگم
کپی کی؟ مستر بین ! آن هم اگه بخوام تعریفی ازت کرده باشم. اصلا تو
که جنس اولی چه گلی به سر این کره ارضیه زدی که ما نزدیم؟ جز این
که اولین قتل دنیا رو به پای شما نوشته اند، دیگه چه افتخاری
دارین؟ گول که خوردین، جنایت که کردین و همه تونم از آدم تا حالا
دهن بین که نبودین، بودین و نگین نبودیم. اصلا این کورش هم که این
قد بهش می نازین را کی کشت؟مگه به دس یه زن تو میدون جنگ شقه نشد؟"
پسره داغ کرده بود که جیغ اش رفت هوا و گفت:
" شما حالا بگردید دنبال حق مساوی تان که شاید گواهی دونفرتان قدِ
یک نفرشاهد مرد نشه و باقی فداتان."
میترا کمی آرام شد و بعدگفت:
" راستی می دونی اگه امروز تو را نمی دیدم هیچ وقت بهشتی نمی شدم؟
شاید ندونی و اما بدون که جای شکیبا ها تو بهشته و این چنددقیقه ای
که من تحمل ریختت رو کردم، حتما که بخاطراین صبرم، اهل بهشتم. اگه
باور نمی کنی برو جلوی آینه و قباحتت رو ببین . فعلا بای که حالا
حالاها خواهی سوخت !"
فرید نگاه مینو کرد و دید هنوز عصبانی یه و هیجان زده و رفت بهار
خواب که خبری از هدیه بگیرد. هدیه گفت:
" - می خوام یه سر برم شمال. این همه دود وبوق و هیاهو، دیوونه م
کرده . یه چند روزی می خوام فقط خودِ خودم باشم. تو هم بیای دیگه
گلی به جمالت ! فقط عجله تو کارت نباشه و این که اگه دیرکردی به
مینو چی بگی و میترا چی شد و این حرفا. هرکی داره زندگی خودشو می
کنه ونباشی راحت ترم هستن... همین فردا که سگمو بردم آرایشگاه، می
زنم تو دل جاده. خیلی دلم هواتو کرده و نیای قهرم ! "
میترا داشت از پای لپ تاب اش جدا می شد که پسره گفت:
" هیچ می دونی که منم از امروز اهل بهشتم؟ "
میترا گفت: " تو چرا جلبک؟ "
پسره گفت: " آخه همونطور که صابران اهل بهشتند منم شاکرم و شاکرانم
جاشون بهشته. درست از لحظه ای که چشمم به شکل جمیل تو افتاده فقط
دارم خدا رو شکر می کنم که توی ماه پری رو از آسمون به من رسونده."
هر دو هر هر خندیدند و قرار شد که فردا همین موقع و همین لحظه، باز
همدیگه رو ببینند.
فرید با فکر و خیال فردا نشست بغل مینو و گفت:
" چه خبر؟ مث این که باز گل کاشتین؟ "
مینو گفت: " آن هم چه گل کاشتنی؟ دوبه یک جلویم و خدایا چقدر
خوشبختم که بالاخره امسالم تو فینال می بریم. هدیه بره به همون
عقاب سیاش بنازه که تیم مامان جونشه؟ راستی می دونی شوهر هدیه زیر
سرش بلند شده و جز خود هدیه، همه ی عالم وآدم خبردارند؟"
فرید گفت: " این حرفا مفتم نمی ارزه. مردم یه کلاغ چهل کلاغ می کنن
و تو هم باورت نشه. اونا قد دنیا همدیگه رو می پرستن. جناب دیبا
مگه از حساب و کتاب بازار سرشو بلند می کنه که فیلشم یاد هندوستون
کنه؟ من یکی که تو کَتَم نمی ره."
مینو هورای بلندی کشید وبا داد و فریاد گفت:
" دیگه تموم شد. سوت پایان رو هم زدند! فی الفور بیا ماشینوروشن کن
که بزنیم تو قلب شهر. الآن خیابونا غوغاست. من هیجان دارمو و نمی
خوام پشت رل بشینم. نازنکن عزیزم، پاشو دیگه ! به میتراهم بگوکه
بیاد و زیاد سرش تو کتاب نباشه که صبحی بیدار می شه و می خونه. "
طرفدارهای تیم "سرخ گرگه " ریخته بوند بیرون و انگار که همه جشن
گرفته بودند و سرو دست ها همه بیرون از پنجره ی ماشینها بود. مینو
مرتب دستش می رفت به بوق که فرید گفت:
" باید زود برگردیم که کله ی سحر، بازم بدبیاریهام شروع می شه و
باس برم مأموریت. کار شرکت دیگه ذله م کرده و واقعا نمی دونم چیکار
کنم !"
مینو گفت:
" مأموریته دیگه، مرگ که نیس؟ فوقش یه چند روزی می ری و برمی گردی
و از یللی و تللی و به قول خودت تکرارهم خلاص می شی. "
میترا برای پسره اس ام اس می گذاشت و حواسش اصلا به مامان و باباش
نبود. فقط می دید که آنها هم مثل همه از شادی تو پوست خود نمی
گنجند !

|
|
|