
رویای ماهی قرمز
حمید رضا ایروانیان
از پله ها بالا آمد . سکوت رعب آوری در فضای خانه حاکم بود .
تارهای عنکبوت آرام تکان می خوردند و وحشتی را در دل مرد به یادگار
می گذاشت . همه در خواب بودند . ته مانده غذای چند روز پیش هنوز
روی زمین بود . گویی مگسها و پشه ها تنها مهمان غذاهای ته مانده
بودند !! .و با صدای آزار دهنده شان سکوت رقت انگیز خانه را در هم
می شکستند . ایستاد . قلبش تند تند می زد . ترسی نابهنگام در وجودش
رخنه کرد . آب دهانش را به زور قورت داد . مثل کابوسی دهشتناک بود
. جلوتر رفت . هنوز دست و پاهایش می لرزیدند !!
-- ترسوی بزدل ، ترسوی بزدل ...
گویی اشتباه نکرده بود . در یکی از اتاقها کودکی برهنه خوابیده بود
.!!
-- آه خدای من این دیگه کیه ؟ چرا این شکلیه ؟
کودکی برهنه روی پتوی کهنه ای دراز کشیده بود . چشمانش بسته بودند
و گویی در خواب عمیقی فرو رفته بود !! بدنش تیره و کبود بود . حالت
رقت انگیز و تهوع آوری داشت . پشت کمر کوچکش اثر رد پای کسی دیده
می شد . به نظر یک نفر از روی کمرش عبور کرده بود و وحشیانه ردپایش
را در پشتش به یادگار گذاشته بود .
دخترک چشمانش را آرام گشود . کمی تامل کرد . سرش را مثل بچه گربه
ای تکان داد . چشمانش به نگاههای وحشت زده مرد افتاد . لبخند شیطنت
باری زد . زل زد به چشمانش .. صدای خنده دهشتناکی در گوشش پیچید .
فریاد زد و با هراس از خواب بلند شد . تمام بدنش می لرزید . خیس
عرق بود . با وحشت اطراف را نگاه کرد . از فرط خشم و غضب دیوانه
وار به دیوار مخروب خانه ضربه وارد می کرد و فریاد می کشید . دلش
می خواست با دستان خودش این خانه ویران و مخروب را به آتش بکشد و
سیاهی این سالیان دراز را به خاک بسپارد . خودش ، آن خانه نفرین
شده و همه کسانی که در آنجا زندگی می کردند . دل پیچه عجیبی او را
داشت از پای درمی آورد . خم شد . دستاتش را به دیوار سیاه تکیه داد
. چنگ زد و با تمام وجود از ته دل فریاد کشید ... !!
شش ماه از مرگ پدرش گذشته بود . فقر گریبانشان را گرفته بود ..
داشت خفه اش می کرد .. با مرگ پدر وضع بدتر و غم انگیز تر از گذشته
شده بود .. !!
پاییز آمده بود ، باد سردی می وزید. روی صندلی چوبی پارک نشسته بود
. چشمانش بسته بودند . داشت به فریاد غازهای وحشی گوش می داد .
صدای قدمهایی را شنید . آرام چشمانش را گشود . کسی می آمد . رغبتی
به نگاه کردنش نداشت . گویی لحظه ای طول کشید !! فقط پاهایش را دید
. دوباره در خود فرو رفت . چشمانش را بار دیگر بست . صدا قطع شد .
چین و چرکهای صورتش بیشتر شدند . ناگاه فریادی شنید . چشمان خسته
اش را با هراس باز کرد . دختری تنها بود . باد چادرش را از سرش
دزدیده و با خود برده بود . از این و آن کمک می خواست. اما جز او
کسی در پارک نبود . با عجله بلند شد و به سمت چادر سیاه دوید . اما
گویی چادر قصد پایین آمدن نداشت . باد آرامتر شد . لحظاتی بعد چادر
رقص کنان ، آرام آرام از آسمان پایین آمد و روی برکه پارک شناور شد
. هوا سرد بود و باد بی رحمانه در لابلای درختان خشکیده می وزید و
سوز دردناکی را در گوش وچشمانش می دمید . پسر تصمیم خود را گرفت .
از نرده ها بالا رفت . بخار پی در پی از دهانش خارج می شد . پاهای
لاغرش سردی آب را احساس کردند . آب سرد بود .. صورتش لرزید .بی
توجه به سرما و لرزش بدنش . آنقدر رفت تا بالاخره توا نست چادر را
بگیرد . بیرون که آمد خیس آب بود . داشت می لرزید . چشمانش را دوخت
به صاحب اصلی چادر !! برای اولین بار چهره دختر را دید .
کمی عقب رفت . آب دهانش را به زور قورت داد . چشمانش را از
نگاههایش دزدید . دستش را به طرفش دراز کرد و چادر خیس را به او
داد . . صدایی شنید . گفت : لطف کردید ..اما .. اما تمام لباسهای
شما خیس شده ؟ هوا سرده ...!
دوباره نگاهش کرد
-- خدایا خوابم یا بیدار !؟
گویی در طول زندگیش دختری به این زیبایی ندیده بود . قدی متوسط .
با صورتی سفید و چشمانی آبی و زیبا ..
بار دیگر باخود گفت : خدای من خوابم یا بیدار ؟
پوزخندی زد :
-- سرما و تنهایی دیوانه ام کرده ، دیوانه !!
بوی عجیب و معطری به مشامش خورد . آنقدر خوشبو بود که برای لحظه ای
آرام نفس کشید . دستش را به طرفش دراز کرد . چادر خیس آب بود . چکه
های آب از چادر سیاهش روی کاشیهای ترک خورده پارک می چکید . دختر
نگاهی به او انداخت . پسر داشت می لرزید . بی آنکه قصد گرفتن چادر
را داشته باشد ، گفت : لباس شما هم خیس شده . سرما می خورید !
لبخند تلخی زد . گفت: مهم نیست .. مهم نیست . بگیرید این هم چادر
شما .
با تردید چادر را از دست پسر گرفت .
-- ممنونم. لطف شما را هرگز فراموش نمی کنم .
بار دیگر نگاهش کرد . هنوز تردید داشت . خواست چیزی بگوید اما
ترجیح داد سکوت کند .
-- خدانگهدار !!
غمی ناخواسته در دل پسر لانه کرد . انتظار وداع و خداحافظی
زودهنگام را نداشت . گویی با عجز التماس نگاهش می کرد . لحظه ای
بعد سرش را به نشانه خداحافظی تکان داد . . صدای قدمهایش را می
شنید که هر لحظه از او دورتر دورتر می شدند . .. جرات نگاه کردن به
او را نداشت . گویی دلش نمی خواست به این راحتی او را از دست بدهد
. . لحظه ای غمگین شد . اما لحظه ای دیگر خندید! با خود گفت : آه
خدایا ، من دیگر چه احمقی هستم !!.
قدمهایش را آرام به جلو راند . زمین سرد پارک از چک چک قطرات لباسش
خیس شده بود . نگاهی به کفشهایش انداخت . سرش را تکانی داد . روی
نیمکت پارک نشست . دست در جیبش کرد . بسته سیگارش را بیرون آورد .
خیس آب بود . یکی را بیرون کشید . آن را روشن کرد . پک عمیقی به
سیگارش زد . نگاهش را دوخت به دریاچه آرام پارک . غازهای سفید
موجهای کوچک آب را می شکستند و به سمت کلبه چوبی خود می رفتند .
باد سردی می وزید . با اینکه می لرزید اما گویی اهمیتی به این سرما
نمی داد . در فکر بود . در این هنگام صدای جیغ غازهای وحشی در گوشش
فریاد کرد . با تعجب باز نگاهشان کرد . لحظه ای چشمانش را بست و به
صدای غازهای وحشی گوش فرا داد . .
با هراس چشمانش را باز کرد . به جاده بلند پارک نگریست . اما هیچ
کس نیود . جز برگهای زرد و قرمز و خشکیده که با نفس سرد باد به این
سو و آن سو می رفتند. بلند شد و فریاد بلندی از ته دل کشید .
خیابانهای تاریک و باریک مونس و همدش شده بودند . سایه بدن نحیفش
مثل خرده شیشه های شکسته در دیوارهای نمور و قدیمی کوچه ها پخش شده
بود . و هر آن نوید خبری خوفناک را می دادند . .
به تنگ آمد . دیگر دوست نداشت زنده بماند.. هر چقدر تلاش کرد
نتوانست آن چشمان آبی را فراموش کند .. تا به حال با هیچ دختری این
قدر صمیمی حرف نزده بود .. !! او که بود ؟ آیا او انتخابش کرده بود
؟
-- کاش او را نمی دیدم ، کاش.. !!
فحش و ناسزا گفت !! شاید این گونه می خواست خود را آرام کند ..
آرام نشد .. گریه اش گرفت . انتهای کوچه ای باریک ایستاد !! و بار
دیگر از ته دل فریاد کشید.. !!
عصر و فردای آن روز و فرداهای دیگر باز به پارک رفت . جاده بلند و
خلوت پارک را نگاه کرد . هنوز برگها روی زمین می ریختند . زمین سرد
پارک پر شده بود از برگهای زرد ، قرمز و خشک . باد می وزید و برگها
را به این سو آن سو می برد . گویی در هوا می رقصیدند وصحنه دلگیر و
محزونی را به نمایش گذاشتند . . پاهایش را دراز کرد . دست در
گریبان خود کرد که از وزش سوزناک باد در امان بماند
نگاهش را دوخت به موجهای آرام و بی صدای آب . خبری از غازهای وحشی
نبود . به میله های آهنی تکیه داد . چند غاز بزرگ و سفید از کلبه
چوبی که در وسط برکه بود بیرون آمدند . .. به یکباره فضای آرام و
بی صدای پارک پر شد از فریاد آن چند غازوحشی !! ناگاه صدایی شنید !
خشکش زد . تحمل برگشت و نگاه کردنی دوباره را نداشت . آیا باز
رویایی غم انگیز بود که او را می آزرد ؟ برگشت ..!! خودش بود. همان
دختر .. !! به نظر دعاهای روز و شبش اجابت شده بود !! . دستش را به
طرف دسته گل رز قرمزش برد . نگاهی به دسته گل انداخت . اما همه
آنها خشک و بلااستفاده شده بودند . ولی چیز دیگری جز آن دسته گل
نداشت که به او بدهد . .صدای قدمهایش نزدیکتر و نزدیکتر می شد . در
گوشش آواز کرد.! شاید خبر خوشی را به او نوید می دادند ! . صدا قطع
شد . شاید ایستاد . آرام سرش را بلند کرد . هنوز باد می وزید .
-- خدایا !! آیا من .. من را صدا کرد !! . چقدر این صدا آشنا است .
آب دهانش را قورت داد !!. دستانش می لرزیدند . محکم میله ها را
چسبیده بود و رها نمی کرد .
-- آه خدای من خودشه ، خودشه !!
با تعجب نگاهش کرد . نمی دانست چه بگوید . آنقدر این واقعه او را
شکه کرده بود که حتی یادش رفت سلام کند .
-- سلام
فقط سرش را تکانی داد . گویی جرات جواب دادن به دختر را نداشت !
اطرافش را نگاه کرد . پیرمرد کارگری که آن طرف ها بود داشت بر و بر
نگاهشان می کرد . شاید او هم متوجه چیز عجیبی شده بود! اما چه چیزی
؟
مرد مثل همیشه با لباسی کهنه ، مندرس و دختر بر خلاف آن روز این
بار پالتوی بلند قهوه ای و چکمه شیک و براق پوشیده بود !! .. بوی
عطرش فضای سرد پارک را عطراگین کرده بود . . پیرمرد با شگفتی آن دو
را نگاه می کرد . پسر همچون مجرمی همچنان به میله ها چسبیده بود و
چیزی نمی گفت !!
صدای فریاد کلاغها هق هق کودکانه یوسف را در خود فرو برد . شاخه
های خشک و تنیده زیر پاهایش می شکستند و صدای خسته ای را در گوشه و
کنار پارک ساطع می کرد .. دختر روبه مرد کرد . نگاهی به اعماق
چشمان خسته اش انداخت . موجی از غمهای ناگفته را در وجودش احساس
کرد . نزدیکتر آمد . شاخه ای خشک زیر پایش شکست .. بخار از دهانش
خارج می شد. لبخندی زد
دختر با حیرت نگاهش می کرد .. گفت : عجیبه که دوباره شما رو می
بینم ...
--نه ..البته .. نمی دونم .. آخه من همیشه به این پارک می یام ..
از اون روزی که شما را دیدم همه چیز عوض شد ..
-- بله !!؟ همه چیز عوض شد ..؟ نمی فهمم ...منتظر من بودید !!؟
--البته .. ..البته ..
--آخه چرا...؟
مرد شانه هایش را بالا انداخت و چیزی نگفت ..
-- پارک ..!! این جایی است که همیشه ..؟
--چطور مگه ..؟
--آخه می گی همیشه اینجایی .. ..
-- چون می نویسم ..
-- چی ؟... می نویسی .. !؟
--البته ...فقط داستان ..
دختر لبش را گزید .. لحظه ای چشمانش را بست ..
-- نویسنده اید .. بله ...!؟ خدای من فوق العاده است . .!!
--برای چی ؟
--چون من هم می نویسم .. نویسنده ام .. فوق العاده است .. چقدر
عجیب ..!!
دختر نگاهی به ساعتش انداخت .. لبخندی روی صورتش نقش بست .. گفت :
متاسفم من باید برم .. امروز خیلی کار دارم ..
مرد با هراس گفت : نه .. خواهش می کنم .. خیلی صبر کردم .. به این
زودی نه ..!!
--ببخشید ..!!
--بفرمایید بنشینید ... خواهش می کنم ..!!
هر دو روی صندلی چوبی پارک نشستند ... لبخند تلخی زد .. دستی به
موهایش کشید .. سیگاری بیرون آورد .. بی معطلی روشن کرد .. !!
--سیگار می کشید ..!! ..آه خدای من .. این چه حرف بی جایی بود که
زدم .. معذرت می خوام ؟
--نه نه.. ابدا مهم نیست ...، و اما درباره سیگار ..گاهی آره ..
گاهی هم نه ....
--آرامش می ده .؟ .درسته ...پس حتما امروز از همون روزهاست .. یعنی
گاهی ..!؟
نگاهی به سیگارش انداخت .. گفت : چرا برگشتید ؟
-- منظورتان را نمی فهمم ..!! برنگشتم .. !! اینجا پارکه .. یه محل
و مکانی عمومی .. درست نمی گم .. !!؟
--مدتیه اینجام .. که بیای .. ولی نمی اومدی .. دیگه داشتم ناامید
می شدم ..
-- نگفتید ...؟ چرا منتظر من بودی ..؟ چی می خواید بگید ؟
--نمی دونم ... مثل حالا ..
دختر آرام خندید .. مرد پکی به سیگارش زد .. آب دهانش را با زحمت
قورت داد .. با تردید نگاهش کرد ..
--می خندید ..اما چرا ؟
دختر شانه هایش را بالا انداخت ...
--نمی دونم شاید تا به حال هیچ کس این شکلی با من حرف نزده .
--یعنی هیچ کس ...!!؟
--البته .. زیاد پیش اومده .. اما نه مثل تو .. ببخشید .. شما
..نمی دونم آروم هستی یا عصبی .. کم رو یا پرو .. نمی دونم چی هستی
..؟ یا کی هستی .. ولی .. گفتی نویسنده هستی ؟
--گفتم که ..!!
-- راستش .. نویسنده ها اعجاب انگیزند .. حیرت آورند .. البته این
تعریفی از خودم نیست ..ا
..
--همه نویسنده ها ..؟
--اوه نه .. خدای من ... مسلما نه .. !!
مرد با حیرت دختر را نگاه می کرد .!! خیلی خوشحالم با شما آشنا شدم
.. اون چادر .. اگر اون روز باد نیامده بود .. چادر شما هم از دست
نمی رفت .
--البته .. البته .. تو چه زمینه ای کار می کنید .. ؟
-- چه زمینه ای ...!!؟ ..
--داستان کوتاه .. یا بلند ..عاشقانه ..؟
مرد شانه هایش را بالا انداخت ..
--بستگی داره
--به چی ؟
به اینکه آن روز دیوانه باشم یا نه ..
--چی ؟ ..
--اسمش را هر چی می خواید بگذارید .. وقتی عصبانی باشم .... غمگین
.. یا نمی دونم ..خودکار زیر انگشتانم خرد می شه .. می نویسم ..
کلمات شکل می گیرند .. خشمم باعث می شه نفهمم که چقدر نوشتم ..
زمانی که به هوش می یام ...
--خدای من جالبه .. جالبه .. !!
مرد لبلش را گزید .. گفت .. این روزها حتی خشم هم نمی تونه جملات
نهفته را آشکار کنه .. نمی دونم چرا ..!؟
دختر شانه هایش را بالا انداخت .. گفت : آخه چرا .. معنیش چیه ..
یعنی نمی نویسید .. ؟ ...گفتید که نویسنده هستید .. خب .. نمی
دونم..؟ خیلی دوست دارم یکی از داستانهایتان را برای من تعریف کنید
.. البته اگه حوصله دارید ..
مرد لحظه ای سکوت اختیار کرد .. لبش را گزید .. گفت : کمی غیر
منتظره بود .. فکر نمی کردم همچین درخواستی بکنید ..عذر می خوام
اما جا خوردم .. !!
--ولی من قصد بدی نداشتم .. چون خودم می نویسم پس طبیعیه به
نویسنده های دیگه علاقه مند باشم ..
--البته..اما کارتان ..؟
--کارم .. اوه بله .. مساله مهمی نیست .. بمونه برای فردا ..امروز
هوا زیاد سرد نیست .. قابل تحمله ..می شه نشست و حرفهای یه نویسنده
رو گوش داد .. در ضمن من ریزش برگها را خیلی دوست دارم .. اسمش چیه
.. ؟
--چی ؟
--داستان رو می گم !!
سکوت بود که حکمفرمایی می کرد .. دختر گویی چیزی یادش آمده باشد
آرام گفت : مگه شما نگفتید نویسنده هستید ..؟
--البته ..چرا آنقدر تکرار می کنید !!؟
--اما .. اسمتان ..من کتابهای زیادی خواندم.. می خوام بدونم شما رو
می شناسم یا نه ؟
--اسم من !!؟
مرد خندید .. . دستش را روی صورتش کشید .. سرش را تکانی داد .. باز
خندید ..
خب این که چیزی نیست ..!!
--چطور مگه .. !!؟
دانستن اسم آدمها هیچ وقت برای من جالب نبوده .. این خود آدمها
هستند که برای من جالبند ...صرف نظر از اسم ها و عناوین و القابشون
..شما اینگونه نیستید ؟
--سکوت بود جوابش
--من شما را ناراحت کردم ..
--نه .. ابدا ...
دختر نفس عمیقی کشید . گویی در فکر بود .. برگها می ریختند .و صحنه
زیبایی را خلق می کردند .. .. !!
--نمی دونم شما شبیه کی هستین .. ؟
مرد شانه هایش را بالا انداخت ..
--من .. ؟ شاید شبیه مردی که تو ی بالن بود... بود ..!! می تونم
خواهشی از شما بکنم ..؟
--البته ..
-- اگه می شه شما یکی از داستانهایتان را برای من تعریف کنید ...؟
دختر لبخنی زد .. به شکل معنی داری مرد را نگاهی انداخت .. گفت ؟
اما قرار بود شما تعریف کنید ..!!؟
--خواهش می کنم اگر ممکن است شما تعریف کنید ..
--راستش .. ترجیح می دم داستانی را که امروز خواندم را برای شما
تعریف کنم .. البته اگه عیبی نداشته باشه .. ؟
مرد شانه هایش را بالا انداخت .پکی به ته مانده سیگارش زد .. گفت :
چرا ..!؟ اما نه اینم خوبه .. سراپا گوشم ..
دختر به صندلی چوبی تکیه داد.. به نقطه ای خیره شد.. گویی در فکر
بود ..
--بگید دیگه .. منتظرم .. !!؟
--باشه .. باشه .. بگذارید .. یک بالن حیرت انگیز و بزرگ .. و
انباری از کاغذهای نوشته شده کف بالن .. اما این بالن بین دو صخره
بزرگ و دهشتناک گیر کرده بود .. راه گریزی نبود .. نه بالا می رفت
و نه پایین ... در آن ارتفاع بلند سردرگم و پریشان تنها رها شده
بود ..!! نگاهی به کاغذها انداخت .. لبخند تلخی زد .. دستش را روی
کاغذها گذاشت .. چشمانش را بست .. اشک گونه هایش را خیس کرد ..
مردی بود با آرزوهای بزرگ .. اما چون می دانست رسیدن به آرزوهایش
با آن حال وضع غیر ممکن و محال است تصمیم گرفت آنها را با دنیای
شگفت انگیز رویاها تقسیم کند .. یعنی قلم و کاغذ .. یعنی رویاها و
آرزوهایش را روی کاغذ بیاورد .. گویی می خواست بار این سالیان دراز
را از گرده خود پایین بکشد ..
شاید رویاها و افکار نامحدودش این اجازه را به او داد که سفری به
اعماق نادیده ها و ناشناخته ها کند .. دری به سوی او گشوده شد ..
بالن بزرگ و بی نظیرش را به حرکت درآورد .. تنهای تنها .. تصویر او
از تصوری شگرف نشات می گرفت .. او خودش خوب می دانست هدایت این
بالن بزرگ کاری بس دشوار و شاید هم غیر ممکن .. اما وقتی به پرواز
درآمد .. دیگه کاریش نمی شد کرد .. حالا دیگه دست خودش نبود ..
باید می رفت .. اما آن دو صخره همه چیزو خراب کرد .. برای بالا
رفتن راهی نبود .. نه کیسه شنی وجود داشت .. نه ریسمانی که هوای
بالن را خارج کند .. اما .. البته یه راه بود .. آن بادبادک
سرگردان و فراری را با چاقویش بدرد ... اون وقت شاید پایش به زمین
می رسید .. اگر زنده می ماند ..
اشک گونه هاش را خیس کرده بود ..اما این پرواز او را هنوز به
آرزوهایش نرسانده بود .. تمام کاغذها را با خود داشت .. یعنی هیچ
کس ..دائم با خودش می گفت ..
--خدایا این در .. در .. این بالن بزرگ .. من ..چقدر دلم گرفته
باز احساس تنهایی شدیدی می کرد .. بار دیگر نوشته ها را نگاهی
انداخت .. از بالا به پایین .. پشت به پشت ..چاره ای نبود .. باید
چاره ای می اندیشید ..چشمانش را بست .. ناگاه صدایی شنید .. !!
با هراس چشمانش را گشود .. این سو ..، آن سو .. همه جا را نگاه کرد
.. هیچ کس نبود . اما صدا .. از کجا بود ؟ نمی دانست .. لبلش را
گزید .. بار دیگر اطرافش را نگاه کرد ..
--آه خدای من .. این دیگه چیه ؟
صدا از میان انبوه کاغذهایش بیرون می آمد .. !!
غیرممکنه .. غیرممکنه .. !!
با لرزشی که در دستانش احساس می کرد به طرف کاغذها رفت .. کاغذها
تکان می خوردند .. انگار که می خواستند به یکباره پخش زمین شوند ..
چشمانش را مالید چیزی را که می دید باور نمی کرد .. رنگ کاغذها به
سرخی گرایید .. گویی اینکه چیزی به رنگ قرمز زیر کاغذهای سفید می
لولید !! و کاغذها اینه تمام نمای او شده بودند ..!! اما او ..چی
بود که اینگونه می خواست از زیر انبوه کاغها بیرون بیاید و بگریزد
.. ؟
--مرد گفت : واقعا چی بود ؟
--نمی دانست چکار کند .. لبخندی روی صورتش نقش بست .. بی آنکه خود
متوجه باشد دستش را به سمت کاغذها برد .. مقداری از آنها را برداشت
.. مثل اینه ای تمام قد .. سرخی بیشتر و بیشتر شد .. بعد قسمتی
دیگر و قسمتی دیگر .. !!
--آه خدای من .. این .. اا امکان نداره ..
زیر انبوه کاغذهایش ماهی قرمز کوچکی را دید که به طرز شگفت آوری
بالا و پایین می پرید .. ماهی قرمز و زیبایی که تا به آن روز مثل
او را ندیده بود .. زیبا بود و درخشان ..
با احتیاط دو دستش را به سویش برد. آن را در آغوش دستانش جای داد
.. ماهی بی هیچ مقاومتی در دستانش جای گرفت .. بالا و پایین می
پرید ..آب .. آب ..گویی فریاد ماهی بود که ملتمسانه آب طلب می کرد
..!!
-- این ماهی احتیاج به آب داره .. وگرنه می میره ..اما ..!! لحظه
ای چشمانش را بست .. صدای شکسته شدن شاخه ای زیر پایش او را به خود
آورد .. چشمانش را باز کرد .. چیزی را که می دید باور نمی کرد !!
دریاچه ای را مقابل خود دید .. زیبا بود و آرام بخش .. شکل عجیبی
داشت .. .. بی هیچ موج و یا صدایی .. بالای دریاچه برگهای درختان
زیادی آویزان بود . گویی در تمام طول عمر خود تا به حال چنین
دریاچه ای را ندیده بود .. شگفت زده شد ..
خدایا چقدر زیبا و دوست داشتنی است ..
احساس آرامش عجیبی می کرد . دستش را درون آب فرو برد ... ماهی با
جستی از دستانش گریخت .. داخل دریاچه شد .. شنا کنان به... به سمت
پایین برکه رفت .. مرد همانجا ایستاده بود و با شگفتی ماهی قرمز
کوچک را نگاه می کرد .. اندکی جلو رفت .. ماهی دور خود می چرخید .
گویی انتظار چیزی را می کشید ..البته شاید .. شاید هم با خود بازی
می کرد .. کسی چه می داند ..؟ چون جز او هیچ جنبنده ای دیگری آنجا
نبود .!! به نظر تنهای تنها بود .. لحظه ای گذشت و.. انگار حوصله
ماهی سر رفت .. نگاهش را دوخت به شاخه های آویزان درخت که برگهای
بزرگی را با خود حمل می کردند .. شاید لبخندی زد .. دمش را تکانی
داد ..و رفت زیرآب .. پرید .. مرد متعجب ماهی را نگاه می کرد ..
گویی اینکه ماهی کوچولو می خواست برگها را به دهان بگیرد.. شاید هم
از تنهایی حوصله اش سر رفته بود و می خواست با آنها بازی کند ..
کسی چه می داند .. ؟ مردک بیچاره جلوتر رفت .. داشت با حیرت ماهی
را نگاه می کرد . پایش لغزید به درون آب افتاد .. آب سرد بود و
دریاچه عمیق و ناشناخته ..!! فرو رفت .. باز هم .. باز هم ..!! هر
چه دست و پا می زد .. گویی بیشتر در آب فرو می رفت .. نگاهش به
ماهی قرمز دوخته شد .. هنوز زیر آب بود .. اما ماهی قرمز بدون توجه
به مرد خود را آماده پرشی دیگر می کرد . می خواست خود را به برگها
برساند و با آنها بازی کند .. و یا شاید هم می خواست برگها را به
دهان بگیرد .. . مرد سرش را دائم تکان می داد!!
مرد حرف دختر را قطع کرد .. سیگاری از جیبش بیرون آورد .. گفت :
ناگاه لاک پشت عظیم الجثه ای را دید .. داشت به طرفش می آمد ..
ترسناک بود و عجیب .. مرد هراسان زیر آب دست و پا می زد .. می
خواست هر طور شده از دستش بگریزد .. اا اما چگونه .. ؟ گویی پای
فرارش را دریاچه بسته بود ..!! در دام افتاده بود ، ویا دری دیگر
به او گشوده شده بود .. خودش هم نمی دانست .. ؟ ماهی هر بار زیر آب
می رفت .. آب را می شکافت .. به بیرون ازآب پرواز می کرد .. و مرد
هراسان از اعماق ترسناک آب و شاید هم دهان پولادی لاک پشت بود
....!!
مرد سکوت کرد و دیگر چیزی نگفت ..دخترسکوت را شکست و گفت : خیلی
عجیبه .. شما از کجا فهمیدید ..؟ شما هم این مطلب را خوانده بودید
؟
مرد آهی کشید و سکوت کرد . دختر گفت :
--خدای من .. به کلی فراموش کردم ...
--چی رو ..!!؟
--می دونید اسم این داستان چی بود .. ؟
--. شاید .. کسی چه می دونه .. .!! ولی نه ..من اسمش را می گذارم
.. بگذارید ببینم .. رویای ماهی قرمز .. چطوره ؟
دختر با تعجب گفت : شما اسم این داستان رو ... اما این که اسم
داستانی است که من داشتم تعریف ..!!
--این گونه فکر می کنید .. ؟پس تقدیم به شما ..!!
سکوت بود جوابش ..
--شما .. شما .. نمی دونم چی بگم ..؟ راستی داستانی که می خواستید
تعریف کنید .. نکنه فراموش کردید .. ؟
--نه یادم نرفت .. اما دوست دارم حرفهای شما رو بشنوم .. برام
جالبه ..
--حرفهای من جالبه !! ؟
مرد گفت : می تونم اسم شما رو بپرسم ..؟
دختر با حیرت نگاهش کرد .. لحظه ای سکوت کرد ، خندید . گفت : اوه
خدای من .. !!اسامی مهم نیستند .. ..مگه یادتون نیست ..؟ .آدم
عجیبی هستی ..!!
مرد شانه هایش را بالا انداخت و لبخند تلخی زد ..
--سارا .. اسم من سارا است ..
مرد آرام گفت : سارا .. سارا..سارا !!
--بله .. ؟
--چیزی نیست .. چیزی نیست ..!!
صدای پسر بچه ای که با صدای بلند گریه می کرد سکوت پارک را در هم
شکست .. مرد نگاهی به پسرک انداخت .. پسری بود لاغر و نهیف با
موهای تراشیده و چشمانی گود رفته .. تو دستاش انبوهی کاغذ بود که
آنها را محکم گرفته بود .. مرد گفت :
چرا گریه می کنی ..
پسر هق هق کنان گفت : هیچی نفروختم .. برم خونه ..بابام رام نمی ده
..
دختر با دلسوزی گفت : آخی کوچولوی بیچاره .. بیا جلو ببینم چی می
فروشی ..؟
پسر ک بلافاصله به طرف دختر رفت ..
--خانم .. خانم .. تو رو خدا یکی بردار ..
--خوب اینها چیه ؟
--فال .. فاله خانم ..تو رو خدا یکی بردار .. دعا می کنم خوشبخت
بشید .. به آقاتون هم بگید برداره ..
--چی داری می گی !! ؟ خب یکی بده . چند می شه .. ؟
هر چی می خواین بدین .. دعا می کنم تا آخر عمر بدون دعوا زندگی
کنین .. خانم بخدا دعامون می گیره ..
دختر خندید ..گفت : از کجا می دونی ؟
--مامانم می گه .. می گه دعا کنی زود جواب می گیری .. !!
مرد گفت : پسر جان ..تو چند سالته .. !!
--11 سال.. نمی دونم .. شاید هم 10 سال ..
دختر پولی از کیفش در آورد و به پسرک داد ..
--بیا پسرجون ..
--خانم فالتون .. !!
--.. برو جونم .. هوا سرده ، برو خونه ..!!
پسرک با عجله به سویی رفت .. صدای شیون و گریه پسر باز بلند شد
..!!
مرد پاهایش را روی هم انداخت .. سیگاری روشن کرد .. پک عمیقی به
سیگار زد .. گفت :
در شهری بزرگ ..خیلی بزرگ .. مردی زندگی می کرد ...فقط داشت راه می
رفت ..ناگاه زیر پایش خالی می شه .. یه زیر زمین بود .. یه راه بود
.. یه محوطه بود .. قابل گفتن نیست ..شاید یه شهر زیر شهر بزرگی که
در آن بود... آنقدر بزرگ بود که .. مثل یه .. همان شهری که در آن
زندگی می کرد .. !! در آن سرداب وسیع و بزرگ .. میلیونها آدم سنگی
ایستاده بودند .. آدمهایی از جنس سنگ که هزاران سال در زیر خاک
مدفون بودند .. خاک و غبار روی آنها را گرفته بود .. جز سکوت و
تاریکی صدایی دیگر شنیده نمی شد ..ایستاده بودند پشت به پشت .. صف
به صف .. شاید هم تو در تو .. کسی چه می دونه ..؟ میلیونها آدم که
معلوم نبود چرا آنجا هزارن سال ایستاده بودند .. منتظر چه بودند ..
این سوالی بود که ماجرا جوی ما بارها از خود پرسید اما جوابش را
نیافت .. !!
دختر نفس عمیقی کشید .. زیر چشمی مرد را نگاهی انداخت .. مرد پک
عمیقی به سیگارش زد . دختر گفت .. : این چیزی بود که به دنبالش می
گشت .. !!؟
--هم آره .. هم نه .. چی ؟ اما او دنبال چیزی نمی گشت ..فقط داشت
راه می رفت ..!!
--یعنی چی ؟
--خوب البته بادیدن این همه آدم سنگی شگفت زده شد ..اما این اولین
قدم بود ..
--متوجه نمی شم .. یعنی دنبال چیزهایی جدید دیگه ای می گشت ...
--نه الزاما .. چند مشعل خاموش آنجا را برافروخت .. مجسمه ها زیر
نور مشعل ها گویی جان تازه ای گرفتند .. حالا چهره هایشان را به
وضوح می دید .. بی حرکت ..سرد و بی روح .. مثل سنگ ..!! فضای غریبی
حکمفرما بود.. اسرار آمیز و باور نکردنی .. صدایی شنید ..!! سرش را
با هراس برگرداند .. مردی بالای سکویی بود .. .. داشت با صدای بلند
حرف می زد ..حرف می زد ..!!
--حرف می زد ؟ اما برای کی ؟ اون مرد کی بود ؟
--برای مجسمه ها .. این همه آدم .. یادت رفت ..و اون مرد .. من نمی
دونم .. حتی ماجراجوی ما هم نمی دانست .. !! کف دستش را که بو
نکرده بود .. یکدفعه مرد را بالای سکویی سنگی دیده بود ..داشت برای
هزارن مجسمه سنگی حرف می زد .. مثل رهبری بزرگ .. !! مقتدر .. !!
دختر گفت : مقتدر .. اونهم برای مجسمه های سنگی ..
--البته .. اما .. !! مرد با شگفتی این صحنه ها را نگاه می کرد ..
نمی دانست خواب است یا بیدار .. آب دهانش را به زور قورت داد .. آن
چیزی را که مقابل خود می دید باور نمی کرد .. !! ناگاه صدای دیگری
تو گوشاش فریاد کرد .. !! اطراف را با هراس نگریست .. صدا فریاد می
کرد .. و نهیب می داد .. فرار کن .. فرار کن .. زود باش .. زود باش
..!!
--از چی .. از کی .. !!؟
ولی صدا پشت به پشت می گفت .. فرار کن .. فرار کن .. زود باش ..
زود باش ..
--این شاید تنها آرزوی او بود .. اتفاقی شگرف .. این برایش کافی
بود .. او همین رو می خواست ..
--خوب که چی بشه .. چی رو می خواست ثابت کنه .. اصلا چی نصیبش شد
..؟ و آن مرد چی .. برای مجسمه های مرده .. !! ساکت خاموش سخنرانی
کردن .. !! عجب حکایتیه ..!!
--شاید عجیبب باشه .. شاید هم نه .. ولی برای مرد این واقعه فقط یک
اتفاق نبود .. واقعا نمی شه قضاوت کرد .. !!
دختر دست به زیر چانه اش برد .. گفت : حالا منظور شما از این
داستان چی بود ؟
--منظوری نداشتم .. یکدفعه یادم افتاد..! گفتم برای شما هم تعریف
کنم ..
--دیگه چی ؟ باز هم بگید ..؟
--دچار سردرگمی عجیبی شدم .. تو ذهنم غوغایی است ..
--فکرهای عجیبی دارید .. تا به حال نشنیده بودم .. انگار با لحظه
لحظه افکارتون درگیر هستید ..اما چرا ؟ ...نمی دونم .. تا به حال
تجربه شما را نداشتم .. ولی کمی که بهش فکر می کنم .. راستش کمی می
ترسم .. بیشتر از آن که هیجان انگیز باشه .. وهم آلوده ..
مرد لبخند تلخی زد .. نگاهی به دودهای سفید سیگار که باد آنها را
به این سو آن سو پخش می کرد ، انداخت .. گفت : فکر های من .... !!؟
--قصد توهین ندارم .. ولی در اعماق چیزی هستید .. نمی دونم .. ولی
تصورش برای من دهشتناکه .. !!
--شما درباره من چی فکر می کنید .. ؟
سکوت بود جوابش..
--خواهش می کنم .. بگید .. آدم غیر معقول و رقت انگیزم نه .. ؟
--اوه نه . البته که نه .. این چه حرفیه ..؟ من کی همچین حرفی زدم
. !؟
مرد نفس عمیقی کشید .. نگاهی به سیگارش که با سرعت می سوخت و پایین
می رفت و خاکستر میشد انداخت .. اشک چشمانش را خیس کرد . با عجله
پک عمیقی به سیگارش زد .. گفت : خودم هم نمی دونم برای چی دارم
زندگی می کنم ..!؟
--برای این که بنویسید ..!! برای این که زندگی کنید ..
--بنویسم .. برای کی ..؟ برای چی ؟ غلط اندازه .. مثلا اون کارگر
رو ببینید .. ببینید چه جوری داره نگاه می کنه .. انگار که یک روح
سرگردان دیده .. چیزی که برایش عجیبه .. پس حتما غیر معقوله .. !!
-- شاید هم هیجان انگیز ..
مرد خندید .. دستش را به صورتش کشید ..گفت : هیجان انگیز ..؟ اما
نه برای این پیرمرد ..
--منظورتون رو نمی فهمم .. ؟
--منو نگاه کنید .. با این لباس کهنه .. با موهای بلند ژولیده ..
سیگار به دست .. آدمی مثل من چه کاری می تونه با خانم محترمی مثل
شما داشته باشه .. ؟
--کم لطفی می کنید .. !!
مرد خندید .. گفت : این فکرو اون می کنه .. شاید هم حق داره ..
دیده ها تنها سند واقعی هستند .. دیگه خسته شدم ..
--از نگاه مردم .. ؟
--شما چی ؟ با این سر وضع من .. اگه اون اتفاق نیفتاده بود اون وقت
چی می شد .. درباره من چه فکری فکر می کردید ..؟
سکوت بود جوابش ..!!
حوصله دارید که داستانی بشنوید ..؟
--البته .. خواهش می کنم.. سراپا گوشم ..اسم داستان .. ؟
--اتاقی که شماره نداشت !!
--جالبه ..بگید خواهش می کنم ..
مرد پکی به سیگارش زد .. نفس عمیقی کشید ..گفت :
باد سردی شروع به وزیدن کرد . پیرمرد با دکه چوبی چرخدارش وارد
کوچه شد . انتهای کوچه مسافرخانه ای بود که نور چراغ کم سویش در
چشمانش زق زق می کرد . تاریکی شب باعث شده بود آرام تر قدمهایش را
بردارد ! به مسافرخانه که رسید با آرامی و گویی که حال بلند کردن
چرخ دستی اش را نداشت آن را با زحمت به سالن کثیف مسافرخانه برد .
نگاهی به میز چوبی ای که انتهای دفتر مسافرخانه بود انداخت . کسی
در آنجا نبود . چرخ دستی کوچک خود را کناری گذاشت و پارچه بزرگ و
کثیفی روی آن کشید . آرام از پله ها بالا رفت . صدایی او را در جای
خود نگاه داشت !! . سرش را برگرداند . ابراهیم بود گفت : " اجاره
این ماهو ندادی که ... !! کی می خوای بدی ؟"
پیرمرد با صدای گرفته و مغمومش گفت : این روزا حالم خیلی خوب نیس ،
چند روز دیگه پولتو می دم
ابراهیم دست در دماغش بزرگش کرد و گفت: " همیشه که بهانه داری !
بیا پایین حداقل یه سیگار زهر ماری به ما بده ! "
-- سیگار می خوای ؟
و با اکراه از پله ها پایین آمد . پارچه کثیف و کهنه روی دکه را
کناری زد و چند نخ سیگار به او داد .
-- بفرما اینم سیگار . حالا می ذاری بریم ؟
ابراهیم گفت : بالا که رفتی چراغ تو راهرو هم خاموش کن !
-- چشم.
از پله ها بالا رفت . پیرمرد همانجا پایین پله ها ایستاده بود و در
حالی که سیگاری را بر لب می گذاشت بالا رفتن او را نگاه می کرد ! .
هر ردیف از پله ها را که بالا می رفت می ایستاد و نفسی تازه می کرد
. اما گویی پله ها آن شب تمام شدنی نبودند . روی پله های سرد
مسافرخانه نشست . سیگارش را بیرون آورد . دستش می لرزید ! سیگار را
میان لبانش گذاشت. انبوه ریش های سیاه و سفید مرد فیلتر سیگار را
در خود پنهان کرد . صورتش در هاله ای از دود فرو رفت . سرفه ای کرد
. بلند شد و دست چپش را روی سینه اش گذاشت و نالید ! تا خواست برود
صدای نفسهای نامنظمی را شنید . یکی گفت : " سلام ..!! سلام مش یحیی
.
-- سلام چی شده ؟ لابد باز هم خواب دیدی ؟
-- آره ، باز هم تو خواب دیدمش ..
-- از بس که هر شب فریاد می زنی دیگه همه می دونن از کجا آب می
خوره !!
پسر روی پله ها نشست و گفت: " چیکار کنم ؟ هر کاری می کنم نمی تونم
فراموشش کنم .!!. "
گریه کرد و به هق هق افتاد .
--" نمی دونی وقتی دیدم سر به تنش نیست ، چه حالی به من دست داد !!
"
-- الله اکبر ، برادرت چند سالش بود ؟
--"18 سال "
-- چیکاره بود ؟
-- " نمی دونم ، سر از کارهاش در نمی آوردم . یک شب به من زنگ زد ،
یه آدرس داد و گفت فردا ساعت پنج برم به این آدرس ! گفت که اونجا
منتظرمه . کنار یک آب انبار قدیمی دورافتاده بود . خیلی طول کشید
که آب انبارو پیداش کردم. وقتی رسیدم ... . سرش را کامل از بدن جدا
کرده بودن . چشمانش باز بود و انگاری داشت منو نگاه می کرد !! بدنش
یه گوشه دیگه
افتاده بود . غرق در خون بود!
باز گریه کرد . دستهای تاول زده اش می لرزیدند. گویی نمی توانست
خود را کنترل کند . به هق هق افتاد . مش یحیی چشمانش را مالید ،
روی پله ها نشست ، گفت: خدا رحمتش کنه . آخر نفهمیدی کی این بلا رو
سرش آورده بود ؟
"نه ، پلیس که می گفت احتمالا قاچاقچی های مواد مخدر این بلا رو
سرش آوردن . "
-- "مگه برادرت قاچاقچی بود "
-- "نمی دونم ؟ "
-- پیداشون کردن ؟
-- دلت خوشه ها ، معلومه که نه !!
-- چرا اومدی اینجا ؟ چرا برنمی گردی به شهر و دیار خودت ؟
گریست و سرش را میان پاهای لاغرش گذاشت و چیزی نگفت ، صدای هق هق و
گریه اش در سالن قدیمی پیچید . یحیی گفت: هزار بار این داستان رو
از تو شنیدم ! هر شب و هر شب!! نمی دونم چرا باز این سوالها رو ازت
می کنم ؟
پسر سرش را بلند کرد و گفت : " سی. .. سیگار داری ؟"
-- بذار صبح !!
-- " حالا. ..حالا کو تا صبح ! یه توک پا بیا و برگرد !"
پیرمرد بیچاره نگاهی به او انداخت ! گویی دلش برایش سوخت !! بی
آنکه چیزی بگوید از پله ها پایین رفت و بار دیگر دکه چوبی اش را
باز کرد و بسته سیگاری را به او داد . ابراهیم تا پسر را دید گفت ؟
" هی آقا پسر ، کرایه اتاقتو نمی خوای بدی ؟"
-- " چ.. چشم می دم " دادم ، همین دیروز !!
-- شماره اتاقت چنده ؟
-- 120"
-- ببخشید ، یادم نبود ، درست می گی ، مگه اینا حواس واسه آدم می
ذارن !!
یحیی به کنار دیوار ترک خورده پله ها که رسید رو به پیرمرد
مسافرخانه دار کرد و گفت : آقا ابراهیم امشب اگر کاری نداری بیا
بالا با هم یه چایی بخوریم ؟
ابراهیم هنوز داشت با دماغ بزرگ و گوشت آلودش بازی می کرد . خرخری
کرد و آب دهانش را قور ت داد و گفت : " امشب ؟ می آم ، چایی رو
بذار "
یحیی گفت : چشم ، منتظرم ها ، زود بیا .
از پله ها بالا رفت . هنوز چند پله را بالا نرفته بود که صدای
ابراهیم را شنید که می گفت : پاشو امشب حمام برو . بوی گندت همه را
عاصی کرده ..
-- اونم چشم ! اما امشب حالم اصلا خوب نیس! انشالله یه شب دیگه
-- الان چند ماهه همین حرفو می زنی ، آدم که انقدر نباید بو گند
بده .. اه ، اه !! ، به اتاق شماره 123 هم بگو کرایشو بیاره . الان
دو ماهه که پول نداده ! یواشکی می آد و می ره که من نبینمش !
بی آنکه جوابی بدهد از پله ها بالا رفت . به راهروی اول که رسید
چراغ راهرو را روشن کرد . همانجا ایستاد . خیره انتهای سالن را
نگریست . چشمش به رسول افتاد ! . زیر شلواری گشادی به پا داشت ! از
سوراخ کلید داشت یکی از اتاقها را دید می زد . با تعجب نگاهش کرد
!!!! به خودش گفت : داره چکار می کنه ؟ پناه بر خدا !!
رسول تا او را دید سراسیمه به طرفش رفت . پیرمرد بلافاصله قدمهایش
را تند تر کرد که او را نبیند . اما رسول صدایش کرد . در جا خشکش
زد و گفت : چیه ، چیکارم داری ؟
-- " مشتی تا ما رو می بینی می زنی به چاک ؟ "
با تعجب نگاهش کرد! تسبیح بزرگی را در دست داشت و دانه هایش را
آرام آرام به زیر می انداخت .
پیرمرد گفت: نه بخدا ، داشتم می رفتم بالا بخوابم ، با من کاری
داری ؟
-- " فقط یه سیگار می خواستم "
یحیی نگاهی به ته سالن انداخت . رسول سرش را برگرداند و نگاههای
پیرمرد را دنبال کرد ! گفت : چی شده ؟ واسه چی اونجا رو نگاه می
کنی؟
-- برای سن و سال تو زشته که این کارا رو می کنی . چرا اتاق مردمو
دید می زنی ؟
-- " من ؟ فقط داشتم رد می شدم !!"
-- بس کن! خودم دیدم . هر وقت می آم همین کار رو می کنی ؟ گناه
داره ، چقدر گناه می کنی ؟ این کدام بدبخته که چسبیدی بهش ...؟
هنوز حرفهای پیرمرد تمام نشده بود که ناگاه صدای باز شدن یکی از
درها آن دو را به خود آورد . همان اتاق بود ! زنی تقریبا سی و پنج
ساله از آن بیرون آمد . عرق سردی روی پیشانی رسول نشست ! سرش را
پایین انداخت و با عصبانیت با دانه های تسبیح بازی می کرد !!
پیرمرد گفت : این بدبخت هم تنهای تنهاست ! اگر تنها نبود اینجا
پیدایش نمی شد . ولش کن ، گناه داره .
-- پاشو عمو بیا یه سیگار به ما بده ، اصلا به تو چه ارتباطی داره
؟ چیکار به من داری ؟ اه چقدر بو گند می ده !! ، تو نمی تونی حمام
بری؟
پیرمرد چشمان از حدقه درآمده اش را به او دوخت ! چیزی نگفت! می
خواست از پله ها بالا برود که رسول صدایش کرد و گفت: مگه به تو
نیستم ، نمی خوای این زهر ماری رو به ما بدی .. هان ؟؟ نکنه
میلیونر شدی ؟!
گویی بحث و مقاومت بی فایده بود . از پله ها پایین آمد و بار دیگر
مجبور به باز کردن قفسه کوچک خود شد . رسول با خشم بسته سیگار را
گرفت . یکی را با ولع و عصبانیت دود کرد و پاکت سیگار را در میان
کش زیر شلواریش پنهان ساخت. نگاهی غضب آلود به پیرمرد کرد . زن از
پله ها پایین آمد . رسول تا او را دید دست و پایش را گم کرد !
کناری ایستاد و پکی عمیق به سیگارش زد و مشغول چشم چرانی به باسن
برجسته و گرد زن شد !! یحیی و ابراهیم هر دو نگاهی به هم انداختند
و سرشان را تکان دادند ! . ابراهیم به رسول گفت : تو کدوم اتاق
هستی ؟
چی شده عمو ؟ می خوای بگیریش ؟
"می خوام ببینم اجارتو دادی یا نه ، اینجا شده کاروانسرا "
-- "129"
نگاهی به دفترش کرد و گفت : " چه عجب !"
پیرمرد باز بالا رفت . احساس تهوع داشت . گویی چیزی تو گلویش گیر
کرده بود و بالا نمی آمد . اما ازظهر تا به حال چیز زیادی نخورده
بود ! شاید به خاطر سیگارهایی بود که پی در پی می کشید ! نمی
دانست؟ . کمی سرش گیج رفت . بار دیگرمجبور شد روی پله ها بنشیند .
اما زود از این کار خود پشیمان شد . اطرافش را نگاهی انداخت و تا
دید که کسی در راهرو پرسه نمی زند بلافاصله بلند شد و از پله ها
بالا رفت . ردیف پله های دوم را که پیمود ناگاه کسی را دید !
" لعنت خدا بر شیطون !! این دیگه کیه ؟ "
داشت سیگار می کشید . جلوتر رفت ! نا خوداگاه گفت : اکبر آقا!! .
اکبر پکی به سیگارش زد و گفت : " سلام مش یحیی "
او هم دوسالی می شد که در این مسافرخانه زندگی می کرد . پیرمرد
تنهایی که همیشه سعی می کرد مرتب و با صورتی اصلاح کرده و حمام
رفته از اتاق شش متریش بیرون برود . گویی او خانواده ای نداشت و یا
اگر هم می داشت مدتها پیش رهایش کرده بودند . عصرها در حالی که خود
را در آینه مسافرخانه مرتب می کرد بیرون می زد و خیابانها و کوچه
ها را با پای خسته اش می پیمود و در هنگامه غروب وقت اذان زود به
مسجد می رفت که باقی ساعت روز را در مسجد بگذراند .
اکبر گفت : " امشب چقدر دیر اومدی "
یحیی گفت : چه عرض کنم ، خدا بد نده !! اینجا چرا نشستی ؟ سرده ،
سرما می خوری .
-- تو اتاق دوام نمی آرم . منتظرت هم بودم ،آخه سیگارام تموم شده ،
قربونت یه بسته از اون سیگارای ارزون قیمتت به ما بده ..!!
-- همین ظهری از من گرفتی !
-- "اون تموم شد. ایناها اینم پاکتش! "
-- بذار صبح ، خسته هستم
-- "اوه ، تا صبح باید صبر کنم ! نمی شه مش یحیی ، تا صبح دنیا
هزار تا چرخ می خوره ، نمی تونم صبر کنم "
-- پدر جان اذیت نکن !خسته شدم بس که رفتم و اومدم ! خوب پاشو برو
بیرون خودت بخر !
اکبر صدایش را بلند کرد و گفت : اگه من حال داشتم که به تو نمی
گفتم ! چیه ؟ حالا که به ما رسید خسته شدی ؟
یحیی دست در جیبش کرد و چند نخ سیگار بیرون آورد و به اوداد . اکبر
نگاهی به دستان چرک و سیاه یحیی کرد وگفت : " من اینارو نمی خوام ،
یه بسته باز نشده می خوام "
-- لعنت خدا بر دل سیاه شیطون ، چه گیری کرد هاا !! .
سیگارها را با عصبانیت در جیبش گذاشت و از پله ها پایین رفت . رسول
هنوز پایین ایستاده بود و سیگار دود می کرد . ابراهیم تا اکبر را
دید گفت : "اتاق 121، چرا کرایتو نمی دی ؟ اگه اماکن بفهمه که تو
اینجا جل شدی در این خراب شده رو می بندن . لابد به خودت می گی جای
مفته ، خرن ! پولشو نمی دم "
اکبر تا او را دید سینه سپر کرد و گفت : چته . برای دوزار پول هوار
راه انداختی ! می دم
-- خوب بده !!
-- بذار حقوق بگیرم گدا گشنه !!
-- گداگشنه جد و آبادته ..
ابراهیم از پشت میز چوبی مسافرخانه بیرون آمد و گفت غلطای زیادی می
کنی ؟ پاشو وسایلتو جمع کن و گمشو بیرون ...
من برم بیرون ؟ ، مرد می خواد منو بخواد از اینجا بیرون بکنه ! یه
سوراخ موشی بهم داده انوقت ارث پدرشو از من می خواد !!
صداها بلند شد . هردو یقه همدیگر را چسبیدند . رسول سعی کرد که از
درگیری جلوگیری کند . مشتی محکم به دماغ اکبر خورد ، خون صورتش را
رنگین کرد !! صدای آه و ناله اکبر بلند شد " خدایا ببین این ظالما
چه بلایی به سر من پیرمرد می یارن !! "
نیم ساعتی گذشت و بالاخره هر دو آرام شدند . اکبر بی آنکه بخواهد
چیزی بگوید در حالیکه خون روی صورتش خشک شده بود طلبکارانه از پله
ها بالا رفت . شاید می خواست به نحوی خود را از این مهلکه نجات
بخشد .
ابراهیم داد زد و گفت : اگه تا فردا پول اتاقو ندی با اردنگی
بیرونت می کنم ، فهمیدی ، پیرمرد خرفت !!
یحیی گوشه ای ، روی زمین ، کنج دیوار کاغد دیواری شده مسافرخانه
نشست ، گفت : پول سیگار مارو هم نداد !
بلند شد و به ابراهیم نگاهی انداخت ، گفت : اگه بالا اومدی سری هم
به ما بزن
-- "برو بینم بابا ، دلت خوشه ها ، برو بگیر بخواب ! خیلی کرایه می
ده جشن و سرور هم می گیره!!"
یحیی چیزی نگفت و آرام و بی صدا از پله ها بالا رفت . گویی از حرف
خود پشیمان شده بود . پله ها را طی کرد . مسافران خاموش چراغهای
پله ها را خاموش کرده بودند و فقط نور ماه بود که پله های سنگی و
سرد را که ازمیان پنجره های سرتا سری راه پله به داخل می آمد را
روشن می ساخت .اما گویی هیچ کس دیگر رغبت بیرون آمدن از اتاقش را
نداشت . نگاهی به انتهای سالن انداخت . سو ت و کور بود . سکوت
منزجر کننده ای سالن قدیمی و کثیف مسافرخانه را در بر گرفته بود .
یحیی نفس عمیقی کشید . لبانش خشک شده بود . با زبانش آن را خیس کرد
. سوزشی را در قلبش احساس می کرد ! از چند پله ای که بالا رفته بود
پایین آمد و به طرف آشپزخانه مسافرخانه رفت . شیر آب را باز کرد .
دهانش را به شیر آب چسبانید و آب خورد . هنوز سرش را بلند نکرده
بود که صدایی شنید . تا خواست چیزی بگوید . همان صدا گفت :" صدبار
گفتم به این شیر صاحب مرده دهن نزن ، این بدبختارو مریض می کنی "
یحیی نگاهش کرد ، گفت : سلام شیر مرد ، چشم ، دیگه این کارو نمی
کنم
-- " هزار بار بهت گفتم ، مگه حرف گوش می دی ؟"
-- مرتضی، مرتضی !! چقدر حرف می زنی . من ...
مرتضی جارویی که در دست داشت را با عصبانیت به گوشه آشپزخانه پرتاب
کرد و گفت : " هر چی بهش می گم تو کتش نمی ره !!"
در حالی که با دست پینه بسته اش به دیوار وصله خورده و خراب
آشپزخانه می کوبید فریاد زد ، گفت:
" به این ابراهیم نامرد گفتم اینو اینجا راه نده ، کثیفه ، مریضی
می آره ...!"
مرتضی ایستاده بود و هزار بد و بیراه می گفت!! ، به نظر ، پیرمرد
حوصله حرفهای او را نداشت . بی آنکه چیزی بگوید راه خود را گرفت
واز آشپزخانه بیرون آمد . غرولند مرتضی همچنان ادامه داشت .!
" گه زدی به اعصاب ما ! چند نخ سیگار بده تا بریم دنبال بدبختیمون
"
پیرمرد ایستاد . نگاهش کرد ! گویی دلش از حرفهای او شکسته بود . بی
آنکه بخواهد چیزی بگوید دست در جیبش کرد و چند سیگار خود را بیرون
آورد و به او تعارف کرد . مرتضی نگاهی به سیگارهای او کرد ، گفت :"
کی اینارو می خواد ، چند ساله که دستاتو نشستی ؟"
لبخندی زد ، گفت : از موقعی که به دنیا اومدم ، حالا چه سیگاری می
خوای ؟
-- "چمی دونم ! یه چیزی بده !"
باز از پله ها پایین رفت . و این بارهم با کمک مرتضی پارچه روی دکه
را برداشت و چند نخ سیگار به او داد . همانجا نشست . سیگاری را
ازجیبش بیرون آورد ، رو به مرتضی کرد و گفت : قربون دستت یه چایی
بیار با هم بخوریم . حالم خوب نیس ! پاهام نای راه رفتن نداره !!
-- " این موقع شب ؟ من کار دارم . پاشو خودت درست کن "
-- مرتضی اعصابت خیلی خرابه ، چرا زن نمی گیری ؟
سیگاری بیرون آورد ، آن را روشن کرد و پکی محکم به آن زد وگفت: "
با کدام پول ، با این حقوق مگه می شه زن گرفت ؟ "
-- بابات کمکت نمی کنه ؟
--" اون بدبخت که کاری از دستش بر نمی آد ، توروستا خودش هزار تا
مشکل داره..
پیرمرد خندید ، گفت : شما دهاتیا که وضعتون خوب شده ، محصولات که
گرون شده !!
--" اگر من وضعم خوب بود که این حال و روزم نبود"
-- آخه تو از آن دهاتی های بی عرضه ای !!
--" این حرفها رونزن ، از سن و سالت خجالت بکش !"
پیرمرد خندید . به نظر فهمیده بود که بحث کردن با مرتضی فایده ای
ندارد . نگاههایش را به بیرون ، انتهای کوچه انداخت . در فکر فرو
رفت ! هیچ کس در کوچه نبود . فقط نور کم سوی تیرک چراغ برق ، کوچه
باریک و تاریک را روشن کرده بود . سرش را بر گرداند . اما از مرتضی
خبری نبود . گویی همان موقعی که بیرون را نگاه می کرد از پیشش رفته
بود و مثل همیشه بازهم یادش رفته بود که پول سیگارش را بدهد . بلند
شد . حوصله صدا کردنش را نداشت . نگاهی به پله های موکت شده
مسافرخانه انداخت . موکت پله ها کهنه و پاره بودند . خاک کفشهای
مسافرها هنوز روی آنها دیده می شد . .
آب دهانش را قورت داد و باز از پله بالا رفت . اما هنوز چند پله را
بالا نرفته بود که صدایی او را میخکوب کرد . با تعجب سرش را
برگرداند . همان زن بود ! . زن در حالی که بند کیفش را محکم گرفته
بود گفت: سلام ، این دکه مال شماست ؟
بله خانم امری دارین ؟
--" سیگار می خوام !"
-- بله ؟
-- "سیگار می خوام ! "
-- سیگار !! بله ! چ.. چه سیگاری ؟
-- "نمی دونم ؟ هر چه باشه مهم نیست "
-- این که .. چشم دخترم !!
به سمت دکه اش رفت . پارچه کثیف را با تردید برداشت . نگاهی به زن
انداخت . چهره غمگینش را به دکه چوبی انداخته بود و چیزی نمی گفت .
بسته سیگار را به او داد . خواست چیزی بگوید اما پشیمان شد . در
این هنگام صدای ابراهیم بلند شد :
" خواهرمن ، شماره اتاق شما چنده ؟ "
-- " 125"
نگاهی به دفترش کرد و گفت : بد نیست !
پیرمرد پول را گرفت . زن با عجله از پله ها بالا رفت و لحظه ای بعد
صدای پاهایش در سکوت پله ها گم شد . با تعجب پول تا شده ای که زن
به او داده بود را نگریست . سرش را تکانی داد و با کمک نرده ها از
پله ها بالا رفت . سکوت وهم آوری پله های طولانی و کوتاه مسافرخانه
را در بر گرفته بود . هیچ کس در راهرو و پله ها نبود . گویی همه در
اتاقهایشان پنهان شده بودند !
صدای فریادی بلند شد . سراسیمه اطرافش را نگاه کرد .
با هراس به سالن قدیمی نگریست . صدا می پیچید! معلوم نبود صدا از
کجا می آمد ؟ منتظر ماند که در یکی از اتاقها باز شود . اتاقها یکی
یکی باز شدند و همه بیرون ریختند . مسافرهای حیرت زده گرد اتاق 126
جمع شده بودند . گویی صدا از آنجا می آمد ! " اما این که ..!! با
خودش گفت : یعنی چه اتفاقی افتاده ؟ "
سراسیبمه به سمت اتاق 126 رفت . در باز شد ! مردی میان سال با
موهای سفید و ژولیده بیرون آمد . خودش بود . شاه بی بی !! یحیی گفت
: چی شده ؟
نگاهی به جمعیت انداخت ! گویی هیچ کس را نمی دید . دائما می گریست
و برسرش می زد . همه به اتاق هجوم آوردند . یک نفر روی موکت سیاه
مسافرخانه دراز کشیده بود و ملحفه کثیف و خونی مسافرخانه بدن نحیفش
را پوشانیده بود ! همه مسافرها با تعجب ایستاده بودند و جنازه زن
بیچاره را می نگریستند . چهره نحیفش ، زرد و پریده رنگ بود .
چشمانش باز بودند! گویی سقف را می نگریست . مرد فریاد می زد و از
این و آن کمک می خواست . یکی گفت : "بیچاره ، مرده ؟ "
دیگری گفت؟ " زنگ بزنید اورژانس بیاد"
-- "نه بابا ..باید نشع کش خبر کنید ، این بیچاره مرده "
-- "باید اورژانس تایید کنه یا نه ؟ "
مرد بلند قد ی که چهره موقری داشت نگاهی به یکی از مسافرها انداخت
گفت :چرا اینجا ایستادید ، به چی دارید نگاه می کنید ؟ ، یکی بره
به اورژانس زنگ بزنه . !!
یکی سراسیمه از پله ها پایین رفت و به اورژانس زنگ زد .نیم ساعت
بعد دو نفر با لباسهای سفید بلافاصله بالای سرش رفتند . یکی از
آنها مردمک چشمانش را معاینه کرد ، نبضش را گرفت . گفت : " مرده
!!"
نگاهی به جمعیت انداخت و گفت : کس و کاری هم داره ؟
نگاهها به سمت مرد گریان و هراسان خیره شد . ، نگاهش کرد ، گفت :
شما شوهرش هستید ؟
در حالی که می گریست سرش را تکانی داد .
-- " چه اتفاقی افتاد ؟"
-- "مریض بود ، سل داشت ، بیماری قلبی داشت ! نمی دونم هزار درد بی
درمون داشت ، مگه خونها رو نمی بینید ! بیچاره شدم ! "
جنازه نحیفش را بلند کردند و با برانکارد پایین بردند . یحیی با
هراس جنازه زن را می نگریست . چشمانش از حدقه بیرون زده بود . گویی
تمام بدنش از آتش و گرما می سوخت . عطش داشت ! باز سوزشی را در
قلبش احساس کرد!! ابراهیم سراسیمه به سمت ماشین اورژانس رفت . به
نظر از این اتفاق ناگوار هراسان و سردرگم شده بود . آمبولانس چند
آژیر کشید و لحظه ای بعد از آنجا جا دور شد و رفت . نیم ساعت بعد
به جز یحیی و ابراهیم هیچ کس در دفتر نبود . ابراهیم داشت چای می
خورد . رنگش پریده بود . نگاهی به یحیی کرد و گفت : " خدا کنه به
خیر بگذره! وگرنه در مسافرخونه رو می بندن !"
یحیی گویی متوجه حرفهای ابراهیم نشد ! زیر لب زمزمه کرد ، گفت :
بیچاره چه حال و روزی پیدا کرده بود!!
ابراهیم نیم نگاهی به یحیی انداخت ! دفتر بزرگش را بیرون آورد ،
گفت : شماره اتاق این دونفر چند بود ؟
-- هان ، بله ... فکر کنم 126 ..
-- "بی پدر و مادر!! این هم که بدهکاره !، خوب که عقلم رسید گردبند
طلاشو ازش بگیرم ... پست فطرتیه که فقط خدا می شناسدش ! اصلا از
کجا معلوم که خودش این زن بیچاره را نکشته باشه ؟ "
-- فکر نکنم ، مگه نمی دیدی چقدر گریه و شیون می کرد .. راستی مگه
شناسنامشو نداری؟!
-- چند شب پیش ازم گرفت .. گفت لازم دارم .. ایم گردنبند هم گرو
گذاشت ..این گریه ها هم فیلمش بود ...، نقشه است ! هر وقت پول نمی
خواست بده این ادا و اطوارا هم برای من در می آورد !
-- چمی دونم ؟ خدا می دونه !
-- "بذار بیاد ، اگه پول اتاقشو داد که داد ، اگه نداد پرتش می کنم
بیرون ، مردشور خودش و اسمش و ببرن ، شاه بی بی !! اسم زنارو رو
خودش گذاشته بود..مرتیکه نه خودش شبیه آدم بود و نه اسمش!!"
--بابا این بدبخت که اسمش شاه بی بی نیست ..کی اسم زن روی خودش می
ذاره ..!!؟ خب تو شناسنامش نگاه کن ..!!
مرتضی سراسیمه از پله ها پایین آمد . سرش خیس بود . گفت : چی شده ؟
این سرو صدا برای چی بود ؟
ابراهیم گفت : وقت خواب ! زن بدبخت شاه بی بی مرد .. همون مرتیکه
دزد ..!!
راست می گی ؟ آخه چرا ؟
من چمی دونم ، تو چرا هر روز حمام می ری ؟ اتاقها را جارو کردی یا
نه؟
جوابی نداد و با حوله ای که روی سرش بود مشغول خشک کردن موهایش شد
! ابراهیم گفت : تو را به خدا بیا اینجا جای من بشین ، این شکلی
بهتره ، درست می گم مش یحیی؟!
--" بابا تمیز کردم ، بخدا تمیز کردم ، امشب پیله کرده به ما!! "
-- " سرت را که خشک کردی اتاق اینا رو هم تمیز کن "
--" اتاق شاه بی بی ؟؟من نمی تونم ، هزار تا مرض و بیماری می یاره
، این پسره که تازه استخدامش کردی بفرستش تمیز کنه !"
-- اون بدبخت که الان اینجا نیس، تو را به خدا تعارف نکن ، بیا
اینجا جای من بشین ! من جای تو می رم اتاقا رو تمیز می کنم ،
مرتیکه جلمبور دهاتی !!
صدای پایی آمد ! نگاهها به پله مسافرخانه خیره شد ! همان مرد بلند
قد بود. با بارانی بلند و روشن ، از پله ها پایین آمد ! تا ابراهیم
، مرتضی و یحیی را دید آرام و با وقار سلام کرد . ابراهیم هنوز
داشت نگاهش می کرد . گویی چیزی را به یاد آورد . گفت : ما ساعت
دوازده در مسافرخانه رو می بندیم ! خواهشا اگر می خوای بیرون بری
زود برگرد..
مرد لبخندی زد و گفت : " تا ربع ساعت دیگه بر می گردم "
و بیرون رفت . ابراهیم دفتر بزرگ مسافرخانه را مثل همیشه نگاهی
انداخت گفت : اتاق 111 ، این خیلی خوش حسابه ، همیشه پولشو سر موقع
می ده .
مرتضی گفت : ابراهیم ، خیلی قشنگ حرف می زنه ، فکر کنم خارج بوده
....!!
ابراهیم خندید و یحیی با تعجب مرتضی را نگاه می کرد !!
-- خارج ؟ این اگر آنجا بوده تو این خراب شده چیکار می کنه !! ،
چرا هتل نرفته ؟
-- نمی دونم !!
-- خارج یا هر خراب شده دیگه ، پولشو بده ...
-- "چیزی هم بدهکاره ؟"
-- "نه شکر خدا ، اتاق 111 بهترین مسافر منه ! به این می گن مسافر
. ولی وقتی پیرزنه مرد این مرتیکه ابدا از اتاقش بیرون نیومد .
دیدیش ؟ عین خیالشم نبود . انگار نه انگار !! حتی سوال هم نکرد !!"
-- یحیی با تعجب گفت : نه ، اشتباه می کنی! این بابا اولین نفری
بود که بالای جنازه اون زن بدبخت اومد .
-- پس چرا من ندیدمش ؟
شانه هایش را با تردید بالا انداخت .!!
ساعت نزدیک به دوازده بود. اما مرد هنوز برنگشته بود . ابراهیم
چراغ بیرون را خاموش کرد ودر را بست .یحیی بلند شد و خود را به پله
ها رسانید . اما هنوز از پله ها بالا نرفته بود که صدای کسی را
شنید . ابراهیم در را باز کرد . همان مرد بود . باز سلام کرد ، گفت
: " معذرت می خوام ، به نظرم کمی دیر شد .! "
-- " ایرادی نداره "
-- "سیگار گیرم نیومد ! "
--" برای سیگار بیرون رفتی ؟ مش یحیی ، بیا مشتری آخر شب !!"
یحیی نگاهی به مرد انداخت و ناخوداگاه سلام کرد !!
-- "یه بسته سیگار لطف کنید "
-- چشم .
چند سیگاری که تو جیبش بود را بیرون آورد ، گفت : بفرما..!! .
-- " اما من یک بسته می خوام !!"
-- چشم ، همین الان .
هنوز دستش را کنار نکشیده بود که مرد هر دونخ سیگار را ازدستان چرک
و کثیف یحیی بیرون کشید ! سیگار را روشن کرد و در حالی که به بیرون
خیره شده بود پکی محکم به سیگار مچاله شده زد . یحیی لبخندی زد و
بلافاصله پارچه روی دکه را با عجله برداشت و بسته سیگاری به او داد
و گفت :این سیگار حرف نداره !!
--" چقدر می شه ؟
-- 800 تومان
-- "این دونخ چی ؟ "
-- این چند نخ مهمان من !
پول را که داد از هر دو خداحافظی کرد و رفت .
یحیی ازپله ها بالا رفت ، هنوز راهرو اول را نپیموده بود که چشمش
به مرد بلند قد افتاد . ایستاده بود و سیگار می کشید . پیرمرد جلو
رفت . نگاهش کرد . می خواست چیزی بگوید اما سکوت کرد !! خیلی دلش
می خواست با او حرف بزند . به خودش گفت : پیرمرد یه لا قبا یی مثل
من با همچین آدمی چکار داره ؟
در فکر بود . صدایی شنید . خودش بود. از پشت عینک ته استکانیش داشت
نگاهش می کرد . بی آنکه بخواهد جوابش را بدهد باز نگاهش کرد . یک
بار دیگر صدایش کرد و بلافاصله گفت بله .. بله آقا ، امری دارین؟
--" شما اینجا ساکن هستید ؟ "
-- بله قربان ، بالا..
-- "بالا!"
-- بله بالای بالا، زیر شیروانی یه ..
--" جالبه !"
-- شما خارج بودین
مرد خندید ، و با دستش عینکش را فشاری داد ، گفت : " چطور مگه ؟"
-- پس تو این خراب شده چکار می کنی ....!! ؟
-- من تا به حال از اینجا بیرون نرفتم .. چرا فکر می کنی من خارج
بودم ؟
-- نمی دونم ؟ ولی اینجا در شان آدمی مثل شما نیس!!
-- دستش را روی شانه های یحیی گذاشت . پکی دیگر به سیگارش زد ،
گفت: نه پدر جان ! من هم همین جا بدنیا اومدم .. تو یکی از این
همین خونه ها .. مثل خیلی های دیگه ....!! ..یه کوچه بالاتر ..
سالها پیش ..
پیرمرد آهی کشید ، روی پله ها نشست ، گفت : پس شما هم از ما هستین
؟ عجیبه! باورم نمی شه !! ..
آهی کشید ، ادامه داد ، گفت : بیچاره زن شاه بی بی چه قدر تیره بخت
و بیچاره مرد !!
مرد دستی روی صورتش کشید . کنارش نشست ، گفت : شاه بی بی کیه؟ این
اسم یه زنه که.. !!
-- می دونم ، ولی همه به این اسم صداش می کنن !!
-- چرا ؟
-- راستش خودم هم نمی دونم!!
-- به قیافش نمی خوره آدم فقیری باشه ، ولی اون زنه ..
دست در جیبش کرد سیگاری بیرون آورد . آن را گوشه لبش جای داد . مرد
سیگارش را روشن کرد، گفت : اینم برای خودش قصه ای داره ، حوصله
داری گوش بدی ؟
-- آره . حتما ، سراپا گوشم
پاهایش را دراز کرد ، دستی روی پاهایش کشید ، گفت : روزی که اومد
اینجا هیچ کس نمی شناختش .. یه اتاق برای سه چهار شب گرفت . ولی
الان نزدیک به سه ساله که اینجا زندگی می کنه .. واقعا هیچ کس به
درستی نمی دونه از کجا اومده ؟ فقط اینو می دونم از وقتی که به این
مسافرخونه اومده روزگار خیلی ها رو سیاه کرده !!
-- منظورت چیه ؟
-- با خیلی از زنهای کارگر ازدواج کرد ، یعنی صیغشون کرد ، چی بگم
؟ لابد اون بیچاره ها گول قیافه حق به جانب و مثلا متشخصش رو می
خوردن ... و باهاش ازدواج می کردن !!
یحیی نیم نگاهی به مرد و نیم نگاهی به اتاق شاه بی بی انداخت و گفت
: با هر زنی که ازدواج می کرد مثل الاغی بارکش از آنها کار می کشید
. خرید ، پخت و پز!! زنهای بیچاره کار می کردن و هر چی پول در می
آوردن ، تمام و کمال به این پفیوز می دادن.
-- پولها رو چکار می کرد ؟
-- چکار می کرد ؟ همه رو بالا می کشید . انگاری فقط افتخار با او
ماندن برایشان می ماند ..بیچارها .. خودشان هم نمی فهیدن تو چه
دامی می افتادن ..بعدها که می فهمیدن دمشونو رو کولشون می ذاشتن و
شبانه فرار می کردن و می رفتن ، اما این چهارمی به نظر شانس نداشت
. بالاخره مرد !! ، بیچاره مثل یه برده تمام کارهاشو می کرد .. شب
و روز!! حتی تو خونه مردم هم کار می کرد و رخت می شست !! یه
مسافرخونه دیگه هم پیدا کرده بود که اونجا هم کارگری می کرد ...
حقو قش چی می شد؟ . تمام و کمال می رفت تو جیب شاه بی بی .. !! خدا
لعنتش کنه ، عجب روزگار بدی شده !! دروغ می گم آقا ..
بی آنکه بخواهد منتظر جواب مرد باشد ادامه داد ، گفت : یه روز تو
دستش یه زنبیل دیدم . پر بود از میوه و سیزی !! دو تا پیرهن و
جوراب هم گرفته بود .
-- کی ؟
-- همون زنه که مرد ، بهش گفتم ، این همه سبزی و میوه رو برای چی
گرفتی ؟ بادی کرد و گفت :
برای آقا گرفتم .. !! آقا .. !! زنیکه خر !! چه ذوقی می کرد .!!
بیچاره بدبخت .. مثل سگ ازش کار می کشید !!.. تو .. ببخشید شما ..
شما چی .. نمی خواید از خودتون بگید ؟
مرد خنده ای کرد .. انگشتان لاغر و بلندش را به هم قفل کرد .. گفت
:
گفتم که من هم اینجا ... یعنی بودم .. !! .. سالها پیش در انتهای
همین کوچه خانواده ای زندگی می کرد که از همه جا و همه کس رانده و
درمانده شده بودند .. 6 پسر و یک خواهر .. یکی از اون پسرها من
هستم .. من با همین مردم بزرگ شدم . با همان شلوار کهنه و دمپایی
پاره و پاهای چرک و کثیف .. اون روزها خیلی تلاش کردم که از اینجا
بگریزم ... مثل یه معجزه بود .. نمی دونم چرا بعد از این همه سال
برگشتم همین جا .. نمی دونم ؟ شاید دلم تنگ شده بود .. و شاید هم
..واقعا نمی دونم برای چه برگشتم .. جالبه .. این مسافرخونه هنوز
سرجاشه .. مثل قدیما ..!! پر از مسافر .. تاریک و خاموش .. انگار
که .. !!
مرد آهی کشید . دستش را روی صورتش گذاشت. لحظه ای سکوت کرد
..پیرمرد سکوتش را شکست و گفت : چی شد..!! آقا چرا ناراحت شدین ..
!؟ می خواین یه لیوان آب بیارم ؟
مرد نگاهی به مشد یحیی انداخت . سرش را تکانی داد ، گفت : دیروز
اون جا بودم .. همون کوچه .. همون خونه ..خدای من !!!.. مخروب تر
شده بود .. فکر نمی کردم هنوز کسی در آنجا زندگی بکنه .. اما کسی
در را باز کرد . یه دختر بچه بود . زل زد تو چشمهام ..دست کوچکش را
روی در گذاشته بود. با بهت و حیرت مرا نگاه می کرد !! نشستم . خیره
نگاهش کردم . از شکاف در درون خانه را نگاه کردم .. سیاه بود و
تاریک ..!! دالان بزرگش ترسناک تر و غم انگیز تر از سالیان پیش شده
بود . خداوندا .. با خودم گفتم .. آیا من اینجا زنگی می کردم ؟ ..
باورم نمی شد .. باورم نمی شد .. !! کاش برنگشته بودم ..اما ..!!
--حالتون خوبه ؟
--به خودم قول داده بودم اگر زمانی از اینجا رفتم دیگه هرگز به این
جا برنگردم .. تمام گذشته ام رو فراموش کنم ... دفتر نوشته شده ای
از سالیان تیره و تباه شده ..حتی فکر کردنش هم سخت و غم انگیزه .
--چه جوری از اینجا رفتی ..؟!! لابد درس خوب خوندی .. آره ؟
مرد لبخند تلخی زد ، گفت : گفتم که .. معجزه بود ..مجبور بودم درس
بخونم .. چیزی جز این نداشتم .. اما من بهتر ازهمه نبودم .. کتاب و
دفتر آرزوی روز و شب من نبود .. اگر درسها رو توی مدرسه یاد نمی
گرفتم امکان نداشت کلاسها رو یک به یک بگذرونم .. شاید این شانس من
بود .. قدرت یادگیری من بالا بود .. کمتر کتاب باز می کردم ..
ولی .. ولی .. یه ساختمان بزرگ .. خیلی بزرگ .. تمام شیشه ها ماتند
.. آدمهایی که پشت این شیشه ها و درون اتاقهای کثیفشان چسبیدند ..
..از بالا به پایین .. دائم به شیشه ها می کوبند .. انگار دارند
فریاد می زنند..!!نمی دونم ..؟چرا دوباره به اینجا برگشتم ..؟ بعد
از این همه سال یه چیزی داره شکنجه ام می ده ..!!
--چی !!؟
--نمی دونم . نمی دونم .. کاش می دونستم .. کاش می دونستم.. !!؟
پیرمرد سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت .صدایی بلند شد .
ناخوداگاه یحیی سرش را برگرداند ! صدای باز شدن در و غرولند
ابراهیم را شنید . گویی واقعا این موقع شب کسی پشت در بود . شاید
مسافری خسته و در راه مانده دیگری بود که بر در می کوبید .
-- "یحیی ، یحیی !! بیا بابا پایین !!"
یحیی تا صدای ابراهیم را شنید با عجله از پله ها پایین رفت . اما
گویی چیزی یادش افتاد ! سرش را برگرداند . تازه یادش آمد که آن
لحظه داشت با مرد گب می زد . به نشانه عذر خواهی سرش را تکانی داد
و پایین رفت . ابراهیم چراغ مسافرخانه را روشن کرد. پسری لاغر
اندام داخل مسافرخانه کنج دیوار نشسته بود و می لرزید . یحیی تا او
را دید گفت : غلام چی شده ؟
با چشمان خمار و بی فروغش یحیی را نگاه کرد ، گفت : " دارم یخ می
زنم ، انداختنم بیرون ! "
جلوتر رفت و به خانه ای که دو در از مسافرخانه فاصله داشت نگاهی
انداخت . گفت: سیگار می خوای ؟
-- "یه.. یه نخ هم باشه کافیه !"
پارچه روی چرخ دستی اش را برداشت چند نخ سیگار به او داد . ابراهیم
گفت : آخه پسر، این چه کاریه که می کنی ؟ خوب حق دارن که بیرونت می
کنن . چه کسی آدم معتاد رو می خواد . اه.. اه! پاهاشو نگا کن !
انگشت پاهات چرا له شده ؟ حال آدم بهم می خوره ! خدا لعنتت کنه!!
-- " ابراهیم تورو به خدا ، امشب ، فقط امشب... رحم کن . هوا خیلی
سرده ، بیرون یخ می زنم فردا می رم . "
-- بهتر ، من نمی تونم ، مسئولیت داره . سیگارتو که گرفتی زود به
زن به چاک !! می خوام در رو ببندم !
-- " رحم و انصاف هم خوب چیزیه بی انصاف ! یادت رفته اون موقعی که
تو این خراب شده حمالی می کردم . مگه پولی هم بهم می دادی ؟ "
-- بلند شو برو بیرون ، حالا ارث پدرشو ازمن می خواد !
غلام التماس می کرد . به پایش افتاد! اما ابراهیم به هیچ قیمتی
حاضر نبود که آن شب را به او پناه دهد . شاید از برادر بزرگترش می
ترسید. و شاید هم از حال روز دهشتناکش !!
بالاخره در را بست ! غلام روی شیشه کثیف مسافرخانه می کوبید و
التماس می کرد ولی ابراهیم چراغ را خاموش کرد و لحظه ای بعد غلام
در میان ظلمات کوچه گم و شد و رفت!!
یحیی با حیرت به ابراهیم نگاه می کرد !! هنوز پاکت سیگار در دستش
بود . گویی هنوز باور نداشت که ابراهیم چنین کاری را با پسر کرده
است ! تا نگاههای سرزنش آمیز یحیی را دید گفت : چته ؟ چیه مرتیکه ؟
دلت واسش می سوزه؟ می خوای تو رو هم بندازم تو خیابون ! اینجا شده
کاروانسرا ، آواره ، ، معتاد ، بدهکار و فراری ، هر که خرش را گم
می کنه اینجا پیدایش می شه ، من چه گناهی کردم !!
یحیی بسته سیگار را در جیبش گذاشت و بی آنکه چیزی بگوید از پله ها
بالا رفت . راهرو را نگاهی انداخت! اثری از مرد بلند قد نبود . آهی
کشید . باز صدایی را شنید . چشمان خسته اش را به سمت صدا برگرداند
. " آه خدایا این یکی نه !!"
آب دهانش را قورت داد . همیشه دنبال دردسر می گشت !! چند وقت پیش
با یکی دعوای سختی کرده بود که اگرمردم نیامده بودند او را حتما می
کشت ، گفت: " امشب از بس که سر و صدا کردن نذاشتن بخوابیم!! "
نگاهی به صورتش انداخت! یک چشمش کور و نابینا بود و گویی فقط با یک
چشم می توانست دنیا راببیند . . زنجیر نقره ای کوچکی را در دست
داشت و آن را دور مچ دستش پیچیده بود . یحیی گفت : سلام قربان !!
" علیک! "
-- شما ببخشید . یه بیچاره امشب تو رختخوابش مرد !!
چیزی نگفت و خصمانه نگاهش کرد . لحظاتی طول کشید که به حرف در آمد
، گفت : " یه بسته سیگار بده. "
-- سیگار؟ چشم همین الان "
تا خواست پایین برود ناگاه یادش آمد که خودش یک بسته سیگار همراه
دارد . از جیبش بیرون آورد و گفت : بفرما . این هم سیگار.
-- "من از این رقم نمی خوام ! این بدرد خودت می خوره "
یحیی دست بزرگش را به نشانه احترام روی سینه اش گذاشت و از پله ها
پایین رفت . ابراهیم باز کنار در ایستاده بود و داشت با چند نفر
حرف می زد . به نظر مسافر و غریب نبودند . چراغ دفتر روشن شد و آن
چند نفر به داخل مسافرخانه آمدند . یکی گفت : خودشه ، همین نامرد
بود !
همگی خصمانه نگاهش کردند . دایره وار دورش حلقه زدند . ابراهیم گیج
و سردرگم همگی را نگاه می کرد !
-- چی شده ، چیکار دارین می کنید ؟ اینجا مسافرخونه است . هر کاری
، یا دعوایی دارید برید بیرون !!
یحیی دستانش می لرزید و آب بینی اش جاری بود . با ترس و لرز پشت
میز رفت و گوشه ای نشست ! همه بیرون رفتند و مرد بی آنکه چیزی
بگوید با احتیاط هر چهار نفر را می پایید ! . لحظه ای بعد به طرفش
حمله ور شدند و با مشت و لگد به جانش افتادند !! . یکی به پشتش
ضربه می زد ، یکی به صورتش ، یکی به سینه اش .. هر کسی ضربه ای
محکم به او می زد !
صدای فریادی بلند شد و دقایقی بعد سکوت وهم آوری کوچه تنگ وتاریک
را فرا گرفت ! یکی بی جان روی زمین سرد افتاده بود ! ابراهیم
بلافاصله چراغ بیرون را روشن کرد . در دستش شیشه بطری شکسته ای
دیده می شد . نگاهها به سمت او رفت . یکی با فریاد گفت : " نامرد
بالاخره کار خودت را کردی ؟ "
صدای خرخری بلند شد . یکی از آنها بود که گویی داشت جان می کند .
خون مثل جویباری از گردنش خارج می شد و زمین سرد و کثیف را قرمز می
کرد ! چشمانش باز بودند و از دیگران کمک می طلبید !! . به سویش
رفتند . یکی ازآنها در حالی که بخار از دهانش خارج می شد با هراس
دوست در خون خفته خود را نگریست ! بطری از دست مرد فروافتاد . لحظه
ای بعد پا به فرار گذاشت . سایه اش بر روی دیوارهای آجری و کثیف
کوچه افتاد . گویی رقصید ! ثانیه ای بعد در سیاهی کوچه ها گم شد و
رفت !. یکی از آنها در حالی که فریاد می زد و فحش های رکیک می داد
به دنبالش رفت . آن دو نفر بالای سر رفیقشان بودند و زاری می کردند
. ابراهیم سراسیمه گوشی تلفن را برداشت و بیست دقیقه بعد اورژانس و
پلیس آمدند . صدای آژیر موتور سوارهای پلیس همسایه ها را از خانه
هایشان بیرون کشید .ولی به نظر کار از کار گذشته بود ..!! مرد بلند
قد در حالی که کتابی در دست داشت از پله ها پایین آمد ، نگاهی به
یحیی انداخت ، گفت : چه اتفاقی افتاده ؟
یحیی در حالیکه می لرزید گفت : نمی دونم ..؟ چند نفر به جان هم
افتادند .. درست نمی دونم چی شد ؟!
مرد جلوتر رفت ، عینکش را از روی صورتش برداشت .. صورتش لرزید ،
کتاب از دستش افتاد !! دستانش را مشت کرده بود ، هنوز داشت جنازه
مرد را نگاه می کرد ..!!
آمبولانس در میان جمعیت مردم جنازه را برد . یکی از آنها غرولند
کرد و گفت: "همین یه ساعت پیش یه جنازه از همین خراب شده بردیم
سردخونه ، این هم دومیش!! تو این شهر چه خبره؟ "
نیم ساعت بعد باز همه جا ساکت شد . یحیی رنگش پریده بود و هنوز
باور نمی کرد که آن شب دو جنازه را با هم ببیند ! ابراهیم پشت میزش
ایستاده بود و گویی در فکر بود ! آرام و مغموم دفترش را باز کرد !
نگاهی به اسامی انداخت و گفت: شماره اتاق این مرتیکه چند بود ؟
بذار ببینم ! بله 129 !این بی مروت شارلاتان ..!! فردا باید کرایه
این یک ماه رو می داد ..، . چیزی هم ازش گرو نگرفته بودم .. کاش
گرفته بودم ! این یکی از دستم در رفت !! حالا هم که فرارکرده! پول
ما هم رفت ! تف ! همش شماره ، شماره ، شماره !! مردشوره همشونو
ببرن !!
صدای گرپ گرپی به گوش رسید . مرتضی بود که سراسیمه از پله ها پایین
می آمد . رو به ابراهیم کرد ، گفت : چی شده ؟
-- خبر مرگت ، چمی دونم مرتیکه جلمبور دهاتی !!
بالاخره یحیی خود را به زیر شیروانی ، به الونکی که از تیر و تخته
و چوب درست شده بود رسانید . اتاقکی که هیچ شماره ای نداشت..!!
باد بار دیگر زوزه هايش را در سراسر شهر به گوش این و آن رسانید .
گویی باد مثل هميشه منتظر فرصت مناسب مي بود كه تنهايي اش را با
زمستان شب تقسيم كند . از آلونک خود بیرون آمد و از آن بالا نظاره
گر شهر خاموش و ساکت خود شد . اما شهر برای او با اینکه عمری را در
آن زندگی کرده بود غریب و ملال آور می نمود ! چراغها و سوسوی آنها
در این گوشه و آن گوشه شهر نمایی غم انگیز و حزن آوری را برای او
به نمایش گذاشته بودند . احساس خستگی می کرد . گویی چیزی ته گلویش
را گرفته باشد ، داشت خفه اش می کرد !! چرخی زد و اطراف را با
چشمان خسته و کم سویش پایید . در گوشه ای از پشت بام ، انباری از
نان خشک دیده می شد که مامن همیشگی موشها و سوسکهای بسیاری می بود
. گوشه ای دیگر را نگریست . چند چرخ کورسی قدیمی اسقاطی و حلب های
بزرگ روغن مصرف شده به چشمش خورد!!
ناخوداگاه بالای سرش را نیم نگاهی انداخت !! اما آن شب تیرهای چوبی
و بلند شیروانی به نظرش دهشت آور و رقت انگیز می نمود . بیشتر
تیرها شکافهای عمیقی داشتند که او را به وحشت می انداخت . ! با
اینکه هوا سرد بود اما پاهای سیاه ، کثیف و برهنه اش را بی آنکه
متوجه سرمای آن شب باشد روی زمین می کشید! گویی سالها بود که این
کار را در غیاب کفشهایش می کرد و آنها را بازمین سرد و خشن هم آغوش
می کرد . بریدگیهای روی انگشتها و قسمت پایین قوزکش و زخم التیام
یافته آن ، حکایت از این موضوع داشت . سیگاری را بیرون آورد . به
زبانش کشید و آن را خیس کرد . فیلتر سیگار در زیر انبوه ریشهایش
ناپدید شد . صدایی بلند شد . روشن شدن کبریت سکوت رقت انگیز آنجا
را در هم شکست . پکی به سیگارش زد و دود غلیظی از دهانش بیرون آمد
. اما بلافاصله در زیر وزش باد محو و ناپدید شد !
باد سرد و سوزناک بدن سياهش را بي تحمل و ناتوان ساخت . براي همين
زود از اين كار ملال آور خسته شد و بلافاصله در را بست و لحظه ای
بعد درون آلونك خود آرام گرفت .. بوی تعفن و نای شدیدی سراسر الونک
را در برگرفته بود . اما این بو گویی آشنای همیشگیش می بود و باعث
آزارش نمی شد !
پيرمرد آن شب حال هواي عجيبي داشت! حسي غريبي وجودش را مثل خوره مي
خورد؟ ، عميقا در فكر بود . شاید به فکر اتفاقهای آن شب و اینکه
دونفر در مقابل دیدگان ناباورش مرده بودند ، می بود !! و شايد هم
داشت به تنها همدمش ، به تنها زني كه دوستش داشت و دوستش مي داشت
فكر مي كرد !. یعنی همسری که هیچ گاه نداشته بود! ولی در خیال خود
، خود را خوشبخت ترین مرد روی زمین می دید ! چون که می دانست
مهربان ترین و بهترین همسر دنیا را دارد! كسي چه مي داند ؟ شاید
این رویاها و این لذتهای خیالی او را تا بدینجا و تا این سن کشانده
بود ؟ شاید اگر این رویاها را از او می گرفتند تحمل زندگی را خیلی
وقتها پیش از دست می داد؟
پیرمرد در افکار خود غوطه ور بود که ناگاه صدايي را شنيد! صداي
كوبيدن مشتهايي بر درخانه اش ..!!
" خدایا دست از سرم بر نمی دارن ، بابا سیگار ندارم ، تمام شد .
بگذارید کپه مرگمو بذارم !!
با تعجب از روي صندلي اش بلند شد و از گوشه در، در حالي كه اشک
گونه های سیاهش را خیس کرده بود به بيرون نگاهي انداخت . اما اين
باد بود كه با زوزه و فريادش گوشهاي بزرگش را آزرد و چشمانش را
بيشتر از لحظات پيش اشك باران كرد .بلافاصله چفت در را ، در حالي
كه با فرياد زننده باد هم آغوش شده بود ، گشود ! اما اين بار گویی
به راستي كسي پشت در انتظارش را مي كشيد !!!
سکوت بود که حکمفرمایی می کرد .. دختر نگاهش را به نقطه ای دوخته
بود .. گویی در فکر بود .. مرد سکوت را شکست .. گفت : چی شده ..؟
از داستان خوشتون نیومد .. ؟
دختر شانه هایش را بالا انداخت .. گفت : آره .. ولی .. می تونم
راحت حرف بزنم ..
--البته ..
----یه ساختمان بزرگ .. خیلی بزرگ .. تمام شیشه ها ماتند ..
آدمهایی که پشت این شیشه ها و درون اتاقهای کثیفشان چسبیدند ..
..از بالا به پایین .. دائم به شیشه ها می کوبند .. انگار که دارند
کمک می خواهند .. فریاد می زنند...عجیبه !! فکر می کنم .. برای هر
کدام از آدمهایی که اونجا بودند بهتر بود ماجرای زندگیشو باز می
کردی .. یه داستان از هر کدام .. ؟
مرد خندید .. گفت : اینطور فکر می کنید .. !؟ اما بگذار بسته بمونه
.. شاید اینجوری بهتر باشه .. تو قوطی در بسته .. بهتره باز نشه ..
!!
--آخه چرا ..؟
--شاید بوی گندش خیلی ها رو آزار بده .. شاید هم بوی تعفن کوچه ها
..
--شعار .. داستان نویس حق گفتن شعار نداره .. بی طرف .. بی غرض و
با تمام استعدادش می نویسه .. !! اینجا که آخر دنیا نیست ..!!
--مرد گفت .. ؟ شعار .. ؟ اما اینجا آخر دنیاست ..من شعار نمی گم
.. واقعیته .. معتقدم به حرفی که زدم .. بگذار همانطور بسته بمونه
.. آدمو یاد چیزی می اندازه .. می دونی چی ؟
--شما بگید .!؟
--خودم هم نمی دونم .. !!این روزها افکار احمقانه ای به سرم می زنه
.. نمی دونم .. اما گاهی وقتها احساس می کنم که دیگه نمی تونم
بنویسم ..شدم یه بچه ده ساله .. وقتی بحثی پیش می یاد .. ناتوان از
پاسخ دادن .. همش فکر می کنم .. دیگه تمام شد .. دیگه تمام شد ..
!! اما ..
صدای جیرجیری بلند شد .. مرد سرش را برگرداند .. موشی بزرگ و سیاه
از پشت بوته ای بیرون جست .. جثه بزرگ و کریه موش دختر را به وحشت
انداخت ..گفت : خدای من تا به حال هیچ وقت تو پارک موش ندیده بودم
.. !!
--واقعا ..!؟ اما من همیشه اونها رو اینجا می بینم .. می یان و می
رن .. من فکر می کردم تا به حال همه آنها رو دیده باشن ..؟
مرد انگشتش را به گوشه ای نشانه رفت .. گفت : اونجا رو نگاه کن ..
--کجا رو ؟
--اونجا ..کنار آن بوته بزرگ .. اون غذاها رو می بینی .. ؟
--غذا ..؟ اما اینها که غذا نیستن .. ببخشید .. اما مثل پهن سفت
شده ... !!
--مرد خندید گفت : نه غذا است .. غذای همین موشها ..
--یه سم قوی ..!!؟
-- کارگر پارک اینها رو اینجا گذاشته .. فقط برای موشها .. فقط یه
گاز .. یه گاز کوچیک همه چیزو تمام می کنه .. نمی دونم گاهی اوقات
خیره غذاهارو نگاه می کنم .. همین غذاهای سیاه .. وقتی که تو افکار
خودم غوطه ورم.. یک آن افکار وحشتناکی به ذهنم می رسه ..!!
--آه خدای من .. خدای من .. مثلا چه فکری ..!!؟
مرد پی در پی سیگارش را به دهانش نزدیک می کرد ..پکی دیگر .. و پکی
دیگر .. .. !! نگاهش را دوخت به دریاچه غمگین و خفته .. شاید هم به
آشیانه چوبی و بزرگ غازها ..!!گفت : .. یه گاری بزرگ .. نه چی دارم
می گم .. چیزی مثل یه اتاقک چوبی .. بزرگ و جادار .. دو تا اسب
اونو می کشه .. عجیبه .. تو این شهر به این بزرگی حتما رویایی
احقانه است .. اما این اتاقک وجود داشت .. یه پنجره کور .. و درون
اتاقک ..یه مرد بود .. به نظر توی اتاقک زندگی می کرد .. اما این
گونه نبود .. زندانی بود .. او حق بیرون آمدن از این اتاقک را
نداشت .. قفلی بزرگ روی در اتاقک بود .. مانع می شد که مرد از آن
بیرون بیاید . .. مسخره است .. اما کی می تونسته اونو اینجا .. در
این جای تنگ زندانی کنه .. ؟ همیشه دراز به دراز خوابیده بود .
گویی اینکه فقط جای یک نفر بود .. و آن هم جای همین مرد بیچاره ..
--یعنی هیچ حرکتی نمی کرد ..؟ مرده بود ... ؟
--فکر نمی کنم . .. هر روز صبح یه نفر می اومد .. از پنجره توی
اتاقک را نگاه می کرد .. نگاهی به او می انداخت .. و می رفت ..
سوار بر ارابه می شد .. اسبها را هی می کرد .. اتاقک را به این سو
آن سو می برد .. از این سوی شهر به آن سوی شهر ..
دختر گفت : چرا .. زندانی بود و محکوم ..!!؟
--اسیر .. ؟ محکوم .. !!؟ ...این گاری بزرگ با حرکت چرخهایی بزرگ
به حرکت خود ادمه می داد . قدیمی و شکننده به نظر می آمدند.. اما
به هر حال مسیرها طی می شدند ..
--پس مردم چی ؟
--مردم .. !؟مردم به چیزهایی که نمی بینند کاری ندارند .. چیزهایی
که فکر می کنند می بینند و می دانند چیست کار دارند .. !! گاری
بزرگ همراه با سوار و به قول شما محکوم خود .. شاید هم مسافر خود
.. از جاده ها می گذشت ..یعنی گاهی اوقات از شهر خارج می شد .. هر
دو سوی جاده زمینهایی بزرگ و بایر بود .. خورشید غروب می کرد .. و
گاری همچنان از کنار جاده داشت پیش می رفت .. صدای چرخهای بزرگش
سکوت جاده بلند و بی انتها را در هم می شکست ..می رفت . می رفت ..
مرد همچنان دراز کشیده بود .. بی حرکت و ساکت .. ارابه ران .. سرش
پایین بود . کلاه حصیری بزرگی بر سر داشت .. گویی هیچ توجهی به مرد
داخل اتاقک نداشت .. البته تا فردا صبح ..برای سرکشی دوباره !!
دختر آهی کشید .. سرش را تکانی داد .. گفت ..کمی گنگ و نامفهومه ..
آخه چرا باید چنین کاری بکنه .. ؟ چرا اونو زندانی کرده بود ..؟ از
این کار چی عایدش می شد؟ باید ..پس ادمه داستان .. ادامه نداره ..
!؟
--نه .. فکر نمی کنم.!!
باد سردی شروع به وزیدن کرد .. دختر نگاهی به اطراف انداخت .. غروب
شده بود . چراغهای پارک یک به یک روشن می شدند .. نور زرد رنگ چراغ
بالای سرشان قسمتی از محوطه را روشن کرده بود .. دختر گفت : دیگه
داره شب می شه .. من باید برم .. اما گویی مرد از این حرف دختر
رنجید .. سرش را پایین انداخت و چیزی نگفت ..
--چی شده .. ؟ چرا این همه هراسانید ؟
مرد به نفس نفس افتاده بود . سیگار از دستش افتاد . با دستان بزرگ
و لاغرش صورتش را پوشاند .
--من نمی تونم بمونم .. باید برم .. منتظرمن .. دارن صدام می کنن
.. دارم . صدام می کنن .
--کی . کی منتظرته . چی داری می گی .. حالتون خوبه ؟
فریاد زد ..
--باید برم .. باید برم .. دارند صدام می کنند .. دارند صدام می
کنند ..مگه نمی شنوی ؟
صدایی شنید
سرش را با هراس برگرداند. کارگر پیر پارک بود که با تعجب نگاهش می
کرد ، گفت : " هی آقا .. آقا .. چی شده ..؟ چرا داد می زنی ؟
--ب..ب.. بله بله ..
--حالت خوبه ...
با اندوه و حيرت از جاي خود برخاست . اطرافش را با نگرانی و حیرت
نگریست
--پس كجاست .. ..!!
--کی ..؟ کیو می گی .. ؟
--همون خانم .. یه پالتوی بلند پوشیده بود ..
--خانم ..!! کدام خانم ..؟ من که جز تو کسی رو اینجا ندیدم ..!!
مرد دستش را روي گونه هايش كشيد .. خيس بودند ..!! !! هنوز باورش
نمي شد كه توهمي غم انگيز ذهنش را ، روحش را به سخره گرفته است ..
!!
--می خوام اینجا را جارو بزنم اگه می شه يه جای دیگه بشين !!
باد مي وزيد . حتي بي رحمانه تر از دقايق پيش !! صورتش جاي سيلي
داشت .. نه يكي .. نه دو تا .. دردناك بود و گريه آور .. اما غم
انگيز تر از آن ...!! سرش را بلند كرد .. گویی آسمان با دلي شكسته
نگاهش مي كرد .. همه جا تيره و تار شد .. اشكها بودند كه بي رحمانه
پرده سياهي را به ارمغان آوردند . تاريك و سرد .. از كنار ميله ها
قدم زنان به سويي رفت .. هنوز صداي پيرمرد را مي شنيد ..!!
--آقا .. آقا .. دسته گل .. نمي خوايش ؟
باد می وزید . صورت لاغر و رنگ پریده اش را سیلی می زد .. گویی
قرار بود طوفانی برپا شود . طوفانی که درختان و موجودات دیگر را از
جا برکند و به نقطه ای دور تبعید کند ... !!
همه چیز رقت انگیز و نفرت آور بود . رکودی عجیب، شاید یک نحسی
متفاوت وجودش را ، زندگیش را در برگرفته بود ... !! حتي در آن لحظه
اتاقهای سیاه و تاریک و آدمهایی که گویی سالها در خواب بودند رهایش
نمی کردند و به نظر ، او را در منجلاب و برزخی نفرت انگیز رها
ساخته بودند . .. چگونه می توانست طاقت بیاورد ؟ بازگشتی دوباره به
جهنمی سوزان و ابدی از آن بهشت خیالی . هر روز، هر زمان و هر موقع
..!!
باد زوزه می کشید . گویی قرار نبود زمستان جای خود را به بهاری
دیگر بخشد . تکانی دیگر . سرمای سوزنده ای دیگر!! غمی جانکاه دیگر
.. .. !!.
4 مهر 1388
 |
|
|