
بيگ بنگ
حمیده واعظ زاده
از وقتى كه آمده ، زن هزار بار اين كلمه را شنيده است "
بيگ بنگ "
در اتاقش نيمه باز است . دكمه اى را فشار مى دهد ؛ نوار عقب مى رود
و باز دكمه اى را می زند. صداى استاد فيزيك در اتاق مى پيچد: "
دانشمندان بر اين باورند كه جهان حدود پانزده هزار ميليون سال پيش
بر اثر يك انفجار بزرگ به وجود آمده است ؛ يعنى هنگامى كه يك توده
ى بسيار متراكم و به شدت داغ ساخته شده از ذره هاى بنيادى بر اثر
يك نيروى غير قابل تصور از هم پاشيده شده است . در اين انفجار بزرگ
اتم هاى هيدروژن از نخستين اتم هايى بوده اند كه به هستى پا نهاده
اند ."
زن روى مبل لم مى دهد ؛ انگار تمام عضلاتش كش مى آيند و بدنش از هم
می گسلد . خميازه اى مى كشد و زيرلب می گويد: " بله ، سال ها پيش
اتفاق افتاد و جهانى از انفجار اين توده ى متراكم زاده شد ." دختر
دكمه ىstop را مى زند وشادمان از اتاق بيرون مى آيد. حالا اين جهان
كوچك رو به رويش ايستاده و او را به بازى مى گيرد. " مامان گوش كن
جايزه ى نوبل مال اين پروژه بوده؛ ساخت يك بيگ بنگ ديگر ...." دست
ها را تكان مى دهد و از آفرينش جهان مى گويد. آن قدر با هيجان حرف
می زند كه انگار خود او جهان را به وجود آورده . با تكان بى قرارسر
و دست موهاى لخت و بلندش روى شانه هايش تاب مى خورند و بلوز كشى
آسمانى رنگش بالا مى رود و شكم صاف و سفيدش بيرون مى افتد . دختر
در يخچال را باز مى كند و بطرى را بر مى دارد و نيمى از آب را سر
می كشد.
- مگر نگفتم دهانت را دم شيشه نگذار ؛ چيزى به نام ليوان هم وجود
دارد .
- مگر ما تمام چيزهايى را كه وجود دارند مى بينيم ؟ به همين بطرى
نگاه كن ؛ چه می بينى؟
- يك بطرى كه تا نيمه آب دارد . شايد هم يك بطرى كه نيمى از آن
خالى است ."
- آب تنها چيزى است كه شما مى بينيد اما حجم بيشترى از آن را
چيزهايى كه ما نمى بينيم گرفته است ؛ مثلا هوا .
دختر سيبى از يخچال بر مى دارد ، گاز مى زند و همان طور نظريه هاى
فيزيكى را يكى بعد از ديگرى مى گويد . پلك هاى زن روى هم مى افتند
و زير لب زمزمه می كند :" بله ، خيلى چيزها را نديده ام يا نخواسته
ام كه ببينم اما مى دانم همه چيز با گاز زدن سيب شروع شد. "
دختر دكمه ى ضبط را دوباره فشار می دهد . "به راستى چه وقت
انفجار بزرگ اتفاق افتاد؟" زن تكرار مى كند: " راستى چه وقت
انفجار بزرگ اتفاق افتاد ؟"
پدر مريض بود و بسترى. قرار بود يك ماهى زن از او مراقبت كند اما
حال پدر رو به بهبود می رود واو بعد از بيست روز سرزده از زادگاهش
می آيد. نادر سركار است. زن می خواهد او را شگفت زده كند . می داند
كه وضع مثل گذشته ها نيست و با به دنيا آمدن دختر اوضاع از آن چه
كه بود بدتر هم شده اما می خواهد همه چيز را از نو بسازد. چراغ
پيغام گير تلفن خاموش و روشن مى شود. بی اختيار دكمه را فشار مى
دهد و صداى آشناى زنى را مى شنود . " نادر گوشى را بردار. ديگر
خسته شده ام. چند روز ديگر مهناز می آيد . بايد همه چيز را به او
بگويى . من ديگر نمى توانم اين طور ادامه بدهم. احساس زبونى می
كنم." و صداى سه بوق ممتد مى آيد . شايد انفجار بزرگ آن روز اتفاق
افتاد . شنيدن صداى دوست قديمى سبب شد كه او راحت تر بتواند تصميم
بگيرد. پيغام را پاك مى كند . تا نادر برسد چمدانش را بسته است.
مرد بهت زده نگاهش مى كند . زن مى گويد : "انتظار نداشت برگشته
باشم. شايد هم فكر كرده تو رويت نمى شود كه به من بگويى براى همين
پيغام گذاشته ، به هر حال فرقى نمى كند." مرد به طرف تلفن مى دود.
زن دست فرهاد را مى گيرد و رويا را به سينه مى چسباند . تاكسى دم
در منتظر است .
"ستاره ى غول آسايى كه پس از فروپاشى ، عمده ى ويژگى هاى خود را
در ستاره ى كوچك و جوانى چون خورشيد به امانت گذاشت و زمين هم كه
قطعه ى بسيار كوچكى از آن بود در هسته ى به شدت داغ خود اندكى از
گرماى آن ستاره ى مادر را به يادگار نگاه داشته است ."
انگار فرهاد پنج ساله بود كه نادر از زندگى اش بيرون رفت .
نادر مى تواند به عقايد بچه هايش تا جايى كه به او لطمه اى نزنند
احترام بگذارد . او مى تواند به بچه هايش مثل هزاران بچه ى ديگر
نگاه كند و به تصميم هاى بزرگ زندگى شان با ديده ى تحسين نگاه كند
. مثل همان روز كه پسرشان تصميم بزرگ زندگى اش را گرفت . حتما
انفجار بزرگ با رفتن او آغاز شد . شايد هم زمانى كه پلاك شناسايى
اش را آوردند انفجار بزرگ رخ داد .
صداى استاد در خانه مى پيچد: " تمام جهان از اين چهار نيرو
ساخته شده اند . وقتى اين نيروها به يك نيروى واحد تبديل شوند،
نيروى عظيمى به وجود مى آيد و بيگ بنگ اتفاق مى افتد."
دختر دكمه ى ضبط را فشار می دهد ؛ نوار مى ايستد . و او باز
شروع مى كند:
- مامان شنيدى؟ يعنى اين نيروى عظيم چقدر بايد باشد تا انفجار بزرگ
رخ بدهد؟
- خيلى . . . ، وقتى اين نيروها و فشارها خيلى زياد باشند بيگ بنگ
اتفاق مى افتد.
 |
|
|