
شعر
نصرت الله مسعودی
چه چیز به خود ش می ماند!
با چه دلی عبورکنم
از کنارِاین همه راست نگفتن ها
که با آن
درزِ دروُُ ودیواررا هم
بندکشی کرده اند.
چقدرپرِکلاغ را
پشت این پنجره ها پاشیده اند
که اگر هزار متر هم بَکنی
باز دلت نه به درخت می رسد
نه به آسمان
و لک می زند سینه ات
که دمی بی سنگینی ِسنگ
بوده باشد.
چه جفت وُ جورشده است
این هندسه ی بی هندسه گی
که ساز بی قاعدگی اش
ذهن را کج وکوله می کند
و تو راست راست
می توانی بی ذره یی تخفیف
درهرخیابانش
جنازه یی باشی
که بی هنگامه گذرانده می شود.
هیچ چیزی به خودش نمی مانَد
چنان که حتا
هر هیچ ِ گنده هم
در ازدحام این همه مَجاز
گم وگور گشته می شود.
چقدر بدترازخرده شیشه است
این صدای بزک شده
که زودتر از حادثه
در ناگهان ِدلواپسی ِ من
با بار واژه های رنگ کرده چپ می کند.
- هی با آن پیراهن نه راهْ راه
بندی کدام کوچه یی اخوی »؟
- بندی بی قاعده گیهای هیچم
مگر نمی بینی
چه گوشهای مفتی دارم
و زار می زنند برای حرفهای مفت تر!»
عبور می کنم با دلی
که دیریست " برْد"* باران شده است
وهرروز
با چشم هایی که به جایی نمی رسند
تعریف های بی درخت وُ آسمان را
برای بچه های چشم به راهم
به خانه می برم.
* برد بروزن سرد در زبان لری: سنگ
******************************************
سعید نوراللهیکوه در اورست متولد می شود
نیل درمصر
ومن درکنار تو،
چه تمدن باشکوهی!
******************************************

علیرضا بخشعلی
از بهار
چه بنویسم
بهار در چشمان توست
وقتی غرق رویایی
******************************************
عبدالصمد آبروشن
درتهیگاه یک سطل خیره می شوم
مثل ا ورانگوتانی که خاطره ای ندارد.
عورم
از قبائل ماقبل
از قبيل قابلمه
قلبم.
از اساس وجود من توی اتاق
خوابی است که می بینم
و این پتو که هرلحظه با من جماع
می کند.
ساعت را روی خودم کوک می کنم
یازده می شوم.
نوشته هایی از دهانم ریخته می شوند بیرون
روی پتو
با آروغ یازده شب
درتهیگاه یک سطل
خودم را به لجن می کشم.
******************************************

شهرام عدیلیپور
خيال رنگين تو
در انتهاي مداد فرود مي آيم
و غرقه مي شوم در خواب جادويي واژه ها
غرقه مي شوم در نسيم اندوه
كه از پشت درختان صبح مي وزد .
من در انتهاي جهانم
و يك جرعه نگاه تو را
با ارتفاع آسمان عوض نمي كنم
من در انتهاي جهان ام
و تا سكوت سوزان اين شعر سرد
پياده خواهم رفت.
روز به سر مي رسد
شراب تمام مي شود
و نفس تنگي هاي من از خيال رنگين تو
خيس خيس مي شود
بايد به آهوي سرگردان
سلام كنم
بايد به اتاق خالي
سلام كنم
بايد پرده ها را بكشم
و گل هاي شمعداني
را تا انتهاي باغ نوازش كنم .
******************************************

کروب رضایی آستارا
استراتژی
من فلسفه جغرافیا را نمی فهمم
امتداد سیم های خاردار
زخم تنه درخت ها
خوب نمی شوند
دور ذهنم حصاری است
منتهی به آخرین جنگل زرد
جغرافیای من
سینه سرخی است
که از روی سیم ها
پرید
******************************************
نجمه مولوی
داستان قدیمی
باسطرهای درهم وشیرازه ای تهی
من داستان پاره و از هم گسسته ام
تردیدوبی کسی همه جا موج میزند
درحرفهای کوته و الفاظ بسته ام
دستی پرازشقایق و دنیایی از هوس
اما هنوز برسر پیمان نشسته ام
درواژه های سردوتهی از شراره ام
پیداست اندرون من و جسم خسته ام
دیکربریده ام که رسد دستی از فراز
تا چاره سازجسم ز طوفان شکسته ام

|