پروانه اي در تخته بند

 

عليرضا ذيحق
 

- بايد كه خوشحال باشي . حتي به تظاهر هم شد سعي كن بخند . اين يك حكم است !
- حكمِ مرگ كه نيست دست خودم نباشد و اراده اي يا اجلي ناشناخته مرا از پا بيندازد . من نمي خواهم بخندم .
- اما تو قرارداد بستي و اين فيلم را بايد به خوبي و خوشي تمام كنيم .
- از اول هم گفته بودم فقط خودم خواهم بود وبس. خنده و گريه ي زوركي كارمن نيست .
- تانخندي اين فيلم رودستمان باد خواهد كرد و مجوز ارسال آن را براي هيچ جشنواره اي نخواهيم داشت .
- شما قرار بود حقيقت را به تصوير بكشيد و من هم راضي شدم . از روزي كه از زير تيغ جراحي در آمده ام لحظه اي نيز آن خنده اي را كه شما مي خواهيد من تو اين خاك نداشته ام .
- راست راستَكي كه نه ! فقط لحظه اي آن هم مصلحتي .
- همين كه اشكي نمي ريزم خيلي مردي نشان مي دهم . هر وقت خواستيد واقعيت را آنطور كه هست به تصوير بكشيد و منع قانوني نداشتيد سراغ من بياييد . كاش كمي از " فروغ " ياد مي گرفتيد كه در عين يك آسمان روشنايي تو دلهاي جزاميان ، نام فيلمش شد " خانه ، سياه است " .
او قهر كرد و رفت و هركس هرچه گفت انگار نشنيد . نشنيدن چيزي بود كه از بلوغ تا حالا عادت اش شده بود . او كه روزي آرزو داشت عقاب آسمانها باشد و تخته بند تن اش را تا اوجها بكشد وقتي كه باهمه ي موفقيت هايش در آزمون هاي مختلف ، آخر سر گفتند " تو يكي نه . تو نمي تواني." سر راست رفت دانشگاه . روزي هم كه دكتراي روانشناسي اش را گرفت و بايد سربازي مي رفت ، معاف اش كردندو رفت استخدام شد.
سالها با خود در جدال بود و ازاينكه عوض خلباني سر از استادي در آورده بود قانع شده بود كه يك كمي خوشحال باشد . چرا كه روانشناسي كمك اش مي كرد اندكي هم شده بتواند با تعارض هاي وجود ي اش كنار بيايد . با همه ي اصراري كه غير از مادرش تمام آشنا ها داشتند تا زن بگيرد و حتي يكي از همكاران اش نيز علنا با سِرتِقي به او ابراز عشق كرده و حتي حاضر شده بود پشت وب كم كامپيوتر ، هر جوري عشق اوست با او باشد و هر سؤالي از جسم و رو ح اش دارد را برايش بنويسد و عريان كند ، باز خاموش مانده بود . تا كه روزي سالها اندوخته اش را برداشت و پرواز كرد . پاريس را با دنيايي نور و شكوه ، زير پاي خود داشت و اما هيچ دوست نداشت كه دوباره هبوطي به زمين داشته باشد . لحظه هاي جدايي از سالها چنان بودن اش داشت آغاز مي شد و "دكتر سيمون " تو فرودگاه منتظر بود . او خانمي كرده و ترتيب همه ي كارها را داده بود .
دكتر سيمون مردي را ملاقات مي كرد كه استاد ميهمان دانشگاه " سوربن " بود و مدت مديدي را بايد ، به پژوهش و معالجه مي پرداخت . مردي از شرق با نامي بلند و اما با غروري شكسته كه آمده بود خويشتن ِ خويش را كشف كند . اين سفر ، دوسال طول كشيد وسر انجام ، هر زخم و شكافي كه روح و تن اش را مي آزُرد بهبود يافت و روانپزشكان نيز در سازگاري او با وضعيت موجود هر چه از دستشان بر مي آمد كردند .
روزي كه عزم رفتن داشت دكتر سيمون گفت : " ديدي كه داري رنج مي كشي برگرد . فكرنكن تو اين مدت باري بودي بر دوش ، برعكس، شاخساري بودي خوش بار . به رفتن ونماندنت دانشجوها هم معترضند . "
اساتيد و دانشجوياني كه با آنهااخت بود ، اورا با هيبتي مردانه تا آخرين پله ي هواپيما مشايعت كرده و از عقابي سخن گفتند كه پريدن را اين بار بايد با بالهاي يك قناري تجربه مي كرد .
خانواده اش با ترشرويي هم كه شده به استقبال اش آمده و چون اورا كمي جذاب تر و همچنان مردانه ديدند از نگراني هايشان كاسته شد و اما هنوز فرداها در راه بود و روزي رسيد كه اين بار ، بي آن كه به قوم و خويش اش چيزي بگويد براي هميشه راهي شد . فقط به تهيه كننده ي آن فيلم مستند خبر داد و همين . افسردگي كلافه اش كرده بود و دكتر سيمون باز در فرودگاه منتظرش مي شد . در اين مدت كوتاه، شايستگي ها ، موقعيت هاي شغلي و ديروز و اكنون اش زير خرواري از سنت ها و سليقه ها چنان خرد شده بود كه حتي يك استكان شكسته ي نشكن هم به آن اندازه ريز و خرد نمي شد . او مي رفت ولي نه در هيبت يك مرد شرقي بلكه در پيله هاي تنهايي يك زن . پروانه اي بايد مي شد و اين پروانگي نبايد ديگر اورا، از آواز ها ، رقص ها ، و شبگردي هاي عشق و لبخند جدا مي كرد .
كارگردان و تهيه كننده ي آن فيلم هم كه بالاخره با كلي دوندگي و واسطه توانسته بودند پايان فيلمنامه را با مختصر تغييري ، با حقيقت ِ بودن در زميني كه ايستاده اند به تصويب مجدد برسانند ، آن لبخندي را كه خواست اوبود و موقع جدايي وهجرت در گونه اش شكفته بود ، از چهره ي او گرفتند.
هواپيما بالاي ابرها بود و اودر دورترهاي غربت و مه ، گوش به شعري داشت از " فروغ "، كه باصداي نيكي دكلمه مي شد :
" مي آيم ، مي آيم ، مي آيم / با گيسوانم : ادامه ي بوهاي زير خاك / با چشمهام : تجربه ي غليظ تاريكي / با بوته هايي كه چيده ام از بيشه هاي آن سوي ديوار / مي آيم ، مي آيم ، مي آيم / و آستانه پر از عشق مي شود / و من در آستانه به آنها كه دوست مي دارند / و دختري كه هنوز آنجا / در آستانه ي پُر عشق ايستاده ، سلامي دوباره خواهم داد ."


  اول صفحه



 

یادداشت

جنگل تناقض‌ها

رمان و مخاطبان مشکوکش

دنیای فراز و فرود

جنون شجاعان در تاتارخندان

شعر

داستان

بازي با كلمات يا رمز گشايي از يك واقعيت تلخ

دلم نمي‌آيد از اسب پياده شوم

ادبيات مدرن، منبعي براي سينما شد

معرفی کتاب

ارتباط با ما