نارنجی و سبز راه راه

 

بهمن نمازی
 

پسرک لبو فروش لبوهای ریز سبز راه راه می فروشد. در نمایشگاه، مردی که یک ماشین بزرگ سبز راه راه را فروخته است با خوشحالی کپه‌های اسکناس سبز راه راه را در جیب سبز راه راه خود می گذارد. صبح‌ها بچه ها با روپوش‌های سبز راه راه به مدرسه می روند و معلم با کت و شلوار ریز بافت سبز راه راه و کیف کوچک سبز راه راه به طرف کلاس می رود.
در مدرسه، درس‌های ریز سبز راه راه می دهند.
خورشید بزرگی در سمت راست اسکندر در آسمان می تابد که سبز راه راه نیست. نمی تواند به آن نگاه کند. کسی در گوش‌اش می گوید این پارچه سبز ریز راه راه را از روی چشمانش بر دارد. کسی مدام در گوش‌اش می گوید هیچ لزومی ندارد که به خورشید نگاه کند، می گوید می تواند صورت‌اش رابه جهت دیگری برگرداند.
اسکندر می داند پارچه را که از روی چشمان‌اش بردارد و به سمت چپ نگاه کند، خورشید هم به سمت چپ می آید. اگر سرش را پایین بیندازد از زیر زمین پیدایش می شود. خورشید خیلی پر نور است. همه کس طاقت دیدن آن را ندارد.
سپاهیان کور شده‌اند، کله‌هایشان به هم می خورد. با هم دعوا می کنند و بر سر هم فریاد می کشند. اسکندر یک پیت حلبی سبز راه راه پر از آب را در دست راست‌اش حمل می کند ، دست چپ اش را با آب آن خیس می کند و روی پارچه می پاشد. از پارچه بخار بلند می شود. او از پشت پارچه نازک سبز دنیا را می بیند. روی پارچه خطوط ریز مورب راه راه است. از پشت این پارچه زن‌ها و مردها را می بیند که از خیابان رد می شوند.

او در چشمه ظلمات دنبال آب حیات می گردد. عاشق ظلمت شده است. باور می کند چشمه آب حیات در ظلمات است. باور می کند آنجا خنک است، مرطوب است. چیزی سبز و ریز راه راه نیست. اسکندر در طول تمام جنگ‌هایش با این پارچه سبز راه راه درگیر بوده است.
او بعد از سال‌ها آوارگی مجوز استفاده از چشمه آب حیات را گرفته است اما با وجودی که مجوز همراه او است، روزی که مجوز را گرفته گم کرده است. او برای استفاده از آب چشمه حیات به مجوز و روزی که آن را گرفته است نیاز دارد. اسکندر دنبال آن روز می گردد و آن روز را پیدا نمی کند. آن روز قاطی این همه سال گم شده است مثل سکه‌ای که از درپوش فلزی سبز راه راه کف خیابان قل بخورد و در تاریکی مطلق سقوط کند.
زیر این تابش بیرحم چطور می شود پیدایش کرد اما اسکندر از این همه می گذرد. او یک جنگجوی تمام عیار است، مردی سازش ناپذیر که عاشق تاریکی است و به عمق آن می رود.او سفرش را برای رسیدن به انتهای ظلمت آغاز کرده است و حالا در جایی که خاموش و تاریک است، خنک است و صدای چشمه می‌آید، می نشیند. دانه‌های شن را غربال می کند تا آن روز را میان میلیون‌ها ساعت پیدا کند. اسکندر با تمام قدرت‌اش خسته می شود، گردن‌اش درد می گیرد، فریاد می کشد.
زنی که لباس سفید یکدست به تن دارد و بر خلاف اسکندر خیلی آرام و مهربان است صدای او را می شنود. کنارش می ایستد. اسکندر نگاهی به چهره او می اندازد، لبخندی می زند و زیر لب می گوید اوه روشنک... زن می گوید فقط برای کمک به او آمده است. اسکندر آن جنگجوی سازش ناپذیر مشکل‌اش را به یک زن می گوید.
زن لبخندی می زند و می گوید:«عزیزم آرام باش، اینقدر به اعصابت فشار نیاور، همه مرده‌ها در قبرستان دنبال یک روز از زندگی شان می گردند، آن روزی که مجوزشان را گرفته اند. آن روزی که برای همیشه در این بیمارستان بستری شده‌اند.»
اسکندر به یاد می آورد «اسکندر مقدونی» مرده است.


 اول صفحه



 

یادداشت

جنگل تناقض‌ها

رمان و مخاطبان مشکوکش

دنیای فراز و فرود

جنون شجاعان در تاتارخندان

شعر

داستان

بازي با كلمات يا رمز گشايي از يك واقعيت تلخ

دلم نمي‌آيد از اسب پياده شوم

ادبيات مدرن، منبعي براي سينما شد

معرفی کتاب

ارتباط با ما