
تفنگ شکسته
حمید رضا ایروانیان
چشم که باز کردم خود را در بازار چه دیدم . زیبا بود و دیدنی ..
باد سردی می وزید . با اینکه آفتاب نور ضعیفش را بر تن و جانم می
تاباند اما هنوز سردم بود . قدم زنان به سویی رفتم . اطراف را نگاه
کردم . دو ر تا دور آن دایره بزرگ مغازه هایی بود قدیمی و زیبا ..
آدمهایی که می آمدند و می رفتند .. حوض بزرگ وسط بازارچه نمای آنجا
را زیباتر و دلپذیر تر می کرد .. آن روز دلم گرفته بود . خسته و
ناتوان از روزهای کسالت بار و نا امید کننده .. با قدمهایی آرام و
بدون هدف مشخصی آن دایره بزرگ را دور می زدم . خسته شده بودم . باد
موهای سفیدم را به سویی برد . صورتم را پوشاند . انگار رمق دست
کشیدن به موهای بلند و سفیدم را هم نداشتم . نشستم و با چشمانی که
سالهای بسیاری از آنها کار کشیده بودم مردم را نگریستم . شدت باد
تند تر شد ..پالتوی کهنه ام را دور خودم پیچیدم . دستهایم را به هم
قفل کردم .
کودکی کنار مغازه ای ایستاده بود . گه گاه دست زیر شلوارش می برد .
تا زن و مردی عبور می کردند به طرفشان می دوید . سعی می کرد یکی از
کاغذها را به آنها بفروشد .. بی توجه از کنارش عبور می کردند .
صدایی مرا به خود آورد . نمی دانم . شاید سایه اش روی صورتم سنگینی
کرد . شاید هم .. نمی دانم .
نگاهش کردم . مردی بود با لباس و کلاه کهنه . سبیل بزرگی داشت . و
تنفنگ بزرگ و قدیمی بر دوش .. حالت چهره و چشمان نافذ ریزش مرا
ترساند .
--پناه بر خدا ..این دیگر کیست ؟!!
انگار مرا به یاد کسی می انداخت . مخصوصا آن خشاب تیری که دور کمرش
بسته یود . نگاهش کردم . او هم برای لحظه ای مرا نگریست ، لبخندی
زد .. دندانهای سفیدش نمایان شد .. نفس عمیقی کشیدم . گفتم : خسته
نباشید
--زنده باشی ..
آه خدای من !! صدایش چقدر آشنا بود !! مرا به یاد کسی می انداخت !!
اما چه کسی ؟ . لحظه ای در فکر فرو رفتم !! آِیا ممکن بود او خودش
باشد .. امکان نداشت . نمی توانست او همان کسی باشد که من می
شناختمش .!! ولی صدا همان صدا ..چشمها همان چشمها .. باید خودش
باشد !!
با تردید نگاهش کردم . سوالی در ذهنم فریاد می کرد .. سوالی که هر
آن می خواستم از او بکنم . اما نمی دانستم چه بگویم !! باور کردنی
نبود . دل به دریا زدم ، به یکباره گفتم : حی ..حیدر .. !!
پشت به من ایستاد . باد موهای بلندش را به سویی برد . سکوت بود
جوابم .. لحظه ای مات و مبهوت نگاهش کردم . آب گلویم را قورت دادم
. چشمانم را بستم . باز که کردم . او نبود . با نگرانی اطراف را
پاییدم . با سرعت داشت دور می شد .. بلند شدم و به طرفش دویدم .
-- صبر کنید .. خواهش می کنم ..
برگشت و با نگرانی نگاهم می کرد . .
-- حیدر خودت هستی ..؟؟
-- بله ؟ نه آقا اشتباه گرفتی من .. !!
--ولی تو حیدری .. مگه نه ..؟؟ ..!!
--تو کی هستی.. چرا ولم نمی کنی .. مردم آزار ؟
--من .منو نمی شناسی !! تازیانه ای در باد .. به این زودی یادت رفت
مرد .. !!
لبخند تلخی زد .. سرتاپایم را نگاه کرد ، برای یک لحظه چشمانش را
دیدم .. پر از اشک شده بود .. نگاهم کرد ، گفت : سمندر.. !! تو
..!! نه .. نه برادر من حیدر نیستم . آن کسی که تو دنبالش می گردی
یک نفر دیگه است.. اشتباه گرفتی ..
تفنگش را از کولش پایین آورد .. بار دیگر نگاهم کرد . تفنگ را
برداشت . از کنارم رد شد . اما من اشتباه نکرده بودم . او حیدر بود
. اگر نبود پس چرا ترسید . چرا فرار کرد . چرا اسمم را گفت !!
چشمانش .. اوه خدایا امکان نداشت .. او خود حیدر بود .. مرا شناخت
. مطمئنم که مرا شناخت .
نمی توانستم بعد از این همه سال به این راحتی او را فراموش کنم .
مردی که همه او را می شناختند . و این تفنگ همان تفنگ قدیمی و کهنه
اش بود .. اما چرا با این تنفنگ ، با این لباس کهنه ، سرگردان در
بین مردم بود ؟ . فریاد کشیدم
--صبر کن ..!! تو همان مردی هستی که من می شناختم ..؟ آن حیدری که
من
می شناختم .. فرار نمی کرد . شرم نمی کرد . .. چه مرگت شده ..تو
همان حیدری .. ؟
ایستاد .. دستانش می لرزید .. بند تفنگ را محکم گرفته بود .. با
تندی نگاهم کرد .. به طرفم آمد . لحظه ای سکوت بود . گفت: گفتم که
اشتباه گرفتی . برادر برو بگذار زندگی کنیم ..
-- پس تو کی هستی ؟؟ مردی که تفنگ قدیمی روی دوش گذاشته اینجا چکار
می کنه . ..؟
نه من چیزی گفتم و نه او سکوتم را شکست !!. اشک گونه های زمخت و
آفتاب سوخته اش را خیس کرد .
کنار حوض پر از آب نشست . گوشه ای از لباسش خیس شد ، گفتم .. مرد
تو اینجا چکار می کنی .. چرا نمی خوای با من حرف بزنی ؟
خندید .. دندانهای سفید و بزرگش نمایان شد . سرش را روی تفنگ قدیمی
اش گذاشت . گریست !! دستم را روی شانه ورزیده اش گذاشتم .. گرمای
عجیبی در وجودم دمیده شد . احساس کردم مثل گذشته های دور دوباره
زنده شدم ، گفتم : چرا گریه می کنی مرد ؟ اینجا چکار می کنی .. چرا
این همه پریشونی ..باورم نمی شه ..!!
سکوت بود جوابم !!
--چرا ..؟ با این تفنگ .. آن هم اینجا ..
لنگه گیوه اش از پایش بیرون آمد . پای برهنه اش را روی زمین کشید .
زخم عمیقی روی پایش بود. بلافاصله پایش را در گیوه پنهان ساخت !!
.. بی آنکه چیزی بگوید بلند شد و به سویی رفت ، فریاد زدم : حیدر
.. حیدر .. صبر کن ..
به سویش رفتم . دستم را به دستش قفل کردم . می لرزید !!
--بذار برم . چیکار به من داری .. . مگه نمی بینی .. یکی داره صدام
می کنه ..
-- کی صدات می کنه ؟ ... تو چت شده مرد ..ببین مردم چه جوری نگات
می کنن .. !! با این لباس کهنه .. با این تنفنگ قدیمی ، فکر می کنن
دیوانه شدی !!
برگشت .. گونه هایش می لرزید .. گفتم : موهات سفید شده حیدر !!..
--تو هم .. تو هم .. !
--پیر شدی حیدر ..!
--تو هم .. تو هم ..!
--پیرمرد ، دستات دارن می لرزن .. !
تو هم .. تو هم . .. !
--دیگه کاری از تو بر نمی یاد .!.
--تو هم تو هم .. !
چشمات کم سو شده .. کم سو ....!
فریاد کشیدم .. این و آن با تعجب نگاهمان کردند .. !
تو هم .. تو هم .. تو هم .. !
دیگر چیزی نفهمیدم . او را ناغافلانه در آغوش گرفتم ..
فریبت دادن حیدر !! فریبت دادن ..!! حالا وقتشه ..!! شلیک کن ..
شلیک کن .. این تفنگ یه بار دیگه می خواد شلیک کنه .. الان وقتشه
حیدر.. شلیک کن .. همه می خوان یه بار دیگه صدای تفنگ تو رو بشنوند
..
لحظه ای در آغوش هم فرو رفتیم .. با چشمانی اشک آلود نگاهم می کرد
. چشمان ریزش پشت اشکهای خفته اش پنهان شد ... باد به صورتش وزید
.. گویی داشت با سبیل بزرگش بازی می کرد ..
--شلیک کن .. شلیک کن حیدر ..
با آهی جانسوز و بغضی در گلو گفت : باروت ندارم .
--بساز ..
--تفنگم شکسته . ..
--درستش کن ..
--این شده اسباب بازی .. نگاش کن .. !! . قنداقش شکسته .. فقط بدرد
این می خوره که رو دوشم بذارم .
گفتم .. فریبت دادن حیدر ...پیرمرد معطلش نکن .. شلیک کن .. .
تفنگ را از دوشش برداشت . دستهایش را چسبیدم .. !! فریاد زدم
همه منتظرند .. تفنگت خوابیده .. گریه تفتنگتو نمی بینی ..بگذار
فریاد کنه ..
با ناله گفت : نمی تونم .. نمی تونم ..!!
--اما تو می تونی .. تو می تونی .. این حق تفنگ تو نیست که بشکنه
.. تفنگ شکسته جاش زیر خاکه ، نه روی دوش تو..!!
آب گلویش را قورت داد . در آن سرما عرق تمام صورتش را خیس کرده بود
. نیم نگاهی به من انداخت . سرش تکان داد ، گفت : نمی تونم .. نمی
تونم .. حیدر تو سالهاست که مرده .. .. آخر خطه...آخر خط .. آزارم
نده !!
گونه هایش می لرزید . تفنگ را روی دوشش گذاشت .. چند قدم به عقب
رفت .. چشم در نگاههایم داشت . من به جای او گریه کردم . صدایی مرا
به خود آورد ..
--غلام .. هی پیرمرد با تو هستم !! مکه کری .. چرا خشکت زده . ؟
نگاهش کردم . یکی از مغازه دارها بود .
--مشتری .. اوهی..!! می فهمی چی دارم می گم ؟ می خوان عکس بگیرن ..
تفنگت رو بذار رو دوشت . مرتیکه معتاد انگاری نشعست ..!!
در حالی که اشک از چشمانم جاری شده بود تفنگ شکسته را روی دوشم
گذاشتم و به سوی زن و مردی که با هیجان خاصی نگاهم می کردند . رفتم
. !!!


|
|
|