 
سطل گیلاس و شاه توت
صدف قزلباش
چشمهایم را که باز کردم، نور صبحگاهی روی صورتم می تابید و صدای
صبح را خیلی بلند از پنجره می شنیدم.
حتی نمیتوانستم خودم را مثل همه، یک کش و قوس حسابی بدهم چون گچ
بلندی که از مچ تا بالای پای راستم را گرفته بود مانع هر نوع حرکت
اضافه ای در بدنم بود.
فکر دیدن علی یک لحظه هم راحتم نمیگذاشت شاید باید از مادرم تشکر
می کردم که بعد از یک ماه و نیم خوابیدن در بستر و ماندن در خانه
به اصرار، من را به دیدن تئاتری در فرهنگسرای نیاوران برده بود و
من هم به سختی قبول کرده بودم که از خانه بیرون بیایم.
وقتی از سالن تئاتر بیرون آمدیم و من منتظر مادرم بودم که ماشین را
برای سوار کردن من نزدیکتر بیاورد، دیدن آن موهای بلند و جو گندمی
با آن قامت چهار شانهاش مثل یک زلزله کل بدنم را به لرزه در آورده
بود و تنها چیزی که مطمئن ترم میکرد که اشتباه نکرده ام، بوی
فراموش نشدنی ادکلن هرمس بود.
تقریبا سه سال از آخرین باری که او را دیدم می گذشت، به هم سلام
کردیم و علی مثل همیشه گرم و صمیمی با نگاه نافذش دلیل گچ گرفتن
پایم را پرسید.
و من بدون فکر کردن، داستان تصادف با ماشین ترمز بریده که تا آن
روز صدها بار برای همه گفته بودم را طوطی وار برایش تعریف کردم در
حالیکه شش دانگ حواسم به پیدا کردن یک تغییر در او بود مثل چاغی یا
لاغری، شادی یا کسلی و مخصوصا "انگشتان دستش" که با ندیدن حلقهء
ازدواج طوری ذوق زده شده بودم که یادم رفته بود که آن مرد هرگز مرد
زندگی من نبوده و نخواهد بود.
ابراز تاسف او به خاطر پای گچ گرفتهام و رعشهای که از ته
ماندههای خاطرات عاشقی بر وجودم افتاده بود، نگاه هردویمان را به
هم گره زده بود.
علی پرسید که دلم برای کوه تنگ شده یا نه؟ و من برایش توضیح دادم
چقدر کلافه ام که از فردای روزی که به ایران برگشتهام، خانه نشین
شدهام و حتی یکبار هم به جز امروز از خانه بیرون نرفتهام و در
این فصل چقدر دلم برای خریدن گیلاس و شاه توتهای باغ سید جمال وقت
پایین آمدن از کوه تنگ شده است و علی خوب می دانست من از چه
تجربهای با او حرف میزنم.
ماشین مادرم رسید و من خیلی کوتاه علی را به عنوان یکی از دوستان و
اساتید دوران دانشگاه معرفی کردم و در حال خداحافظی علی گفت که قصد
دارد، همین پنج شنبه به درکه برود و حتما وقت برگشتن برایم از
گیلاس و شاه توتهای باغ سید جمال خواهد آورد و من خوب می دانستم
که گیلاس و شاهتوت، تنها بهانههای قشنگی بودند برای دیدنی دوباره
و با کمال میل قبول کرده بودم .
وقتی از تختم بیرون آمدم، لنگان لنگان با چوبهای مخصوص زیر بغلی ام
خودم را به شیر آب رساندم و صورتم را شستم کمی رژگونه و ماتیک کم
رنگی زدم و با کتاب "پیامبر و دیوانه" خلیل جبران، خودم را مشغول
کردم.
می دانستم تا هر جا که رفته باشد ساعت ده پایین کوه خواهد بود و
ساعت تقریبا ده صبح را نشان می داد و نیم ساعت بعد زنگ خانه به صدا
در آمد.
مادرم که اصولا هیچوقت از دوستان من مخصوصا عناصر ذکور استقبالی
نمی کرد، شاید به خاطر شرایط روحی من با استقبال زیادی علی را به
داخل دعوت کرد.
من که بنا به دستور دکتر پایم را روی تخت دراز کرده بودم، به او
سلام و خوشامدی گفتم و او با همان شلوار هشت جیبش که هر وقت با هم
به کوه می رفتیم میپوشید، وارد اتاقم شد در حالی که سطل بزرگی از
گیلاس در یک دست و سطل دیگری از شاه توت در دست دیگرش بود، با شوقی
کودکانه به من سلام کرد.
دیدار کوتاه و خوبی بود احساس میکردم گچ پایم را باز کردهام و می
خواهم بپرم.
دیدن یک معشوق قدیمی که خاطرات کهنه عاشقی را به یادم می آورد...
بوی ادکلن هرمس تمام اتاقم را پر کرده بود و قلبم که به سرعت غریبی
مشغول تپیدن بود.
علی گفت: که امروز به هوای من به کوه رفته و باید زود هم خداحافظی
کند و برود چون در دانشگاه جلسه ای مهم با اساتید گروه دارد.
تنها یک ربع ساعت در اتاقم نشست و از تجربه بودنش در طبیعت آن روز
برایم تعریف کرد و تصویر زیبای کوه را خیلی قشنگ طوریکه انگار خودم
هم آنجا بودم توصیف میکرد.
وقتی می رفت، خواستم تا دم در همراهیاش کنم، علی با اصرار از من
خواست که در اتاقم بمانم و حرکت نکنم اما من قبول نکردم و با
چوبهای مخصوصم لنگ لنگان تا دم در رفتم او خداحافظی کرد و در
حالیکه در را می بست من باز هم تشکر کردم.
وقتی که به اتاقم برگشتم، کلید اتومبیلش را روی میزم دیدم آن را
برداشتم و به سمت در رفتم
در را که باز کردم، او پشت در بود.
در حالیکه کلید را به او می دادم از روی عادت نگاهم به کفشهای واکس
خورده و بسیار تمیزش افتاد که اثری از خاک کوه روی آن نبود سپس با
لبخندی معنی دار، اورا بدرقه کردم و او فورا رفت.
به اتاقم برگشتم، فکر ماندن پایم در گچ تا پنج هفته، دیگر آزارم
نمی داد، دستگاه پخش موسیقیام را روشن کردم و هوس کردم سمفونی
چهار فصل ویوالدی را از اول تا آخر یک دور کامل گوش بدهم.
بهار...تابستان...پاییز...و زمستان
دور سوم بود که پخش میشد و من به تمام فصلهایی که با علی تجربه
کردم فکر میکردم
روحم تازه شده بود چون آن روز زیبا ترین دروغ زندگیم را شنیده
بودم.

|
|
|