ادبيات مدرن، منبعي براي سينما شد

 

‏بهنام ناصح

گفت و گو با محمد شهبا، استاد دانشگاه و مترجم

آقاي شهبا! ادبيات و سينما از ديرباز با هم در تعامل بوده‌اند، از سابقه اين ارتباط و ماهيت مشترك آنها، برايمان توضيح دهيد.
سينما هنري است كه نسبت به ديگر هنرها و خصوصاً ادبيات از قدمت كمتري برخوردار است، به همين خاطر تا حد زيادي در آغاز پيدايش به ادبيات، تئاتر و موسيقي وابسته بوده‌است. سينما از زماني كه رو به داستان‌گويي گذاشت به طور جدي از ادبيات استفاده و اقتباس كرد. بعد‌ها اين ارتباط خيلي پيچيده‌تر شد و لايه‌هاي گوناگون معنايي خاص خود را پيدا كرد. اين موضوع با ظهور ادبيات مدرن اشكال جديدي به خود گرفت. يكي از مقولاتي كه در ادبيات مدرن بر آن تاكيد شده‌، بحث زاويه ديد است. اولين مشخصه ادبيات مدرن رها شدن از آن زاويه ديد «داناي كل ِ» همه چيز دان فراگير، و محدود شدن آن به زاويه ديد ديگر مثلاً اول شخص است. اين از تأثيرات مهم سينما بر ادبيات است چرا كه سينما از معدود هنرهايي است كه در آن زاويه ديد وجود و اهميت دارد. در سينما شما هر نمايي را مي‌توانيد به هر يك از شخصيت‌ها نسبت بدهيد و در نهايت اين نسبت دادن‌ها، خودش را در ادبيات هم نشان داده‌است؛ يعني به جاي اينكه داناي كل، داستان را شرح دهد، هر تكه از داستان از ديد يكي از شخصيت‌ها شرح داده‌ مي‌شود . گذشته از اين هيچ هنري مانند سينما تا اين اندازه به جورچين (پازل) شباهت ندارد. در سينما شما تك‌تك نماها را كنار هم مي‌چينيد و از آن يك كليتي به وجود مي‌آوريد. ادبيات مدرن براي شكل‌گيري، هم در جزئيت و هم در كليت داستاني‌اش، از اين وجه سينما كمك گرفته ‌است. اين تكه‌تكه شدن و حالت چينش موزائيكي، دو پيامد بارز هم در سينما و هم در ادبيات مدرن به همراه دارد و اجازه مي‌دهد با دو عنصر زمان و مكان بازي شود. بعدها ادبيات مدرن خود دوباره منبعي براي سينما شد و اين چرخه همچنان ادامه پيدا كرد. از ديگر مواردي كه سينما بر ادبيات تأثير گذاشته بحث ايجاز است. در ادبيات كلاسيك، براي شرح يك صحنه، نويسنده لازم مي‌دانست كه پيش‌ زمينه‌هايي را براي خواننده به وجود آورد و صحنه‌ را با جزئيات شرح دهد حال آنكه اين جزئيات چندان هم در ذهن خواننده نمي‌ماند چون كاركرد داستاني نداشت، اما در سينما خود صحنه چون به اندازه كافي گويا بوده يك نوع ايجاز در آن وجود داشت كه ادبيات هم با كم‌ كردن توصيف (يا توصيف نكردن) شرايط زماني مكاني، از آن استفاده كرده و به نوعي ايجاز رسيده ‌است.

آيا مي‌توان گفت سينما، ذهن مخاطبش را براي مطالعه نوع ديگري از ادبيات تربيت كرده ‌است؟
بله كاملا همين‌طور است. فيلم ديدن يا به عبارت بهتر فرهنگ فيلم ديدن، به هنر‌هاي ديگر از جمله ادبيات تسري پيدا كرده ‌است. حتي كيفيت روابط تصويري پس از گذشت تجربه‌هاي اوليه در خود سينما هم تغيير پيدا كرد. زماني براي اينكه به بيننده بفهمانند كه داستان دارد به گذشته بر مي‌گردد (فلاش بك)، تصوير را آهسته آهسته محو مي‌كردند يا از تمهيدات ديگري استفاده مي‌شد اما امروزه ديگر نيازي به اين كارها نيست چون بیننده راحت‌تر تغييرات زماني و مكاني را تشخيص مي‌دهد.

سينما و ادبيات از نظر زباني چه شباهت‌ها و تفاوت‌هايي با هم دارند؟
در گذشته و در اوايلي كه بحث‌هاي تئوريك سينمايي پيش آمده بود، سينما را با زبان مقايسه مي‌كردند و مي‌گفتند هر نما يك كلمه و هر سكانس يك جمله است و كل فيلم يك متن است. اما كم كم متوجه شدند كه اين‌طور هم نيست؛ براي اينكه سينما شباهتي به زبان ندارد. اين در حالي است كه ادبيات كلاً به زبان مربوط مي‌شود؛ يعني وقتي متني را مي‌خوانيم، در آن با صفت، موصوف، فاعل، قيد و... مواجه‌ايم اما در سينما نمي‌توان چنين عناصري را پيدا كرد. مثلاً نمي‌توان گفت فلان نما، كاركردي مفعولي يا فعلي يا ... دارد. منتقدان كم‌كم متوجه شدند كه عناصري كه زبان مكتوب را مي‌سازند، در سينما وجود ندارند. از اين گذشته ما در زبان مكتوب، مسئله‌اي داريم به‌عنوان دستوري بودن يا درست يا غلط بودن. اگر در صحبت كردن يا نوشتن جاي فاعل و فعل را پس و پيش كنيم، اگر غلط نباشد غير دستوري است اما در سينما چنين چيزي وجود ندارد. گذشته از اين، آن حالت صرف و نحوي و وجوه انشقاقي كه در واژه‌ها وجود دارد، در سينما ديده نمي‌شود؛ يعني يك نما از نماي ديگر مشتق نمي‌شود. از اين نظر سينما و ادبيات با هم فرق دارند.

ولي در سينما هم همانند زبان، رابطه‌اي بين دال و مدلول وجود دارد.
بله، اما آن رابطه يك رابطه نشانه‌اي است و لزوماً تحت دستور زبان قرار نمي‌گيرد. امروزه مشتركاتي را كه از نظر زباني بين ادبيات و سينما وجود دارد بيشتر در فلسفه زبان جستجو مي‌كنند نه عناصر زبان مثل كلمه و جمله.

امروزه بسياري، رسانه‌هاي تصويري را رقيب كتاب مي‌دانند و كاهش مطالعه را به همين امر نسبت مي‌دهند. شما با اين نظر موافقيد؟
بله، اين مسئله درست است. اما گذشته از اين بايد به تغيير كلي زندگي مردم هم توجه كنيم. اوج استقبال از رمان زماني بود كه وقتي كتابي چاپ مي‌شد، مردم شب‌ها كه دور هم جمع مي‌شدند با هم آن را مي‌خواندند و راجع به آن بحث مي‌كردند. اين مسئله به قرن 19 و اوايل قرن 20 مربوط مي‌شود كه نه سينمايي وجود داشت، نه تلويزيون، نه اينترنت و نه اين همه مجله و روزنامه. وقتي رسانه‌هاي تصويري ظهور پيدا كردند و توانستند توصيفات بيست تا سي صفحه را با يك صحنه نمايش بدهند، گرايش به خواندن كاهش پيدا كرد. گذشته از اين سرعت زندگي امروزه آن‌قدر زياد شده‌ است كه بعيد مي‌دانم ديگر كسي براي خواندن سه تفنگدار وقت بگذارد.

آيا به نظر شما گرايش آثار داستاني، به سمت كوتاه شدن به اين مسئله بر مي‌گردد؟
بله. تحت چنين شرايطي ادبيات سعي كرده‌ است خود را كوتاه كند و به سمت داستان كوتاه، داستان‌هاي خيلي كوتاه، فلاش استوري و... برود. چون زمان و انبوه اطلاعاتي كه امروزه ما را احاطه كرده، گاه اجازه چك كردن ايميل شخصي‌مان را هم به ما نمي‌دهد چه رسد به خواندن رمان‌هاي چند جلدي. اين امر فقط مختص به ادبيات نيست، در موسيقي و ديگر هنرها هم اين اتفاق افتاده است.

با اين اوصاف شما فكر مي‌كنيد در آينده اثري از ادبيات داستاني باقي نخواهد ماند؟
نه من اين‌طوري فكر نمي‌كنم. به نظر من اين كوتاه شدن دارد يك چرخه را طي مي‌كند و در اين نكته‌اي منفي نمي‌بينم. نمونه‌هايي كه ما از ادبيات كهن سراغ داريم مثلاً تورات، انجيل و قرآن و كتاب‌هاي آئين‌هاي شرقي همه در قالب داستان‌هاي كوتاه گفته ‌شده‌اند. اين كوچك بودن، به فعاليت‌هاي ديگر از جمله تفكر
فرصت مي‌دهد.
ادبيات از حكايات چند خطي به سمت رمان‌هاي بلند پيش رفته و بعد دوباره به سمت داستان كوتاه و داستان‌هاي خيلي كوتاه تكامل يافته‌ است. اين نشان از كامل شدن يك چرخه است.

پس اگر قائل به يك چرخه باشيم، مي‌توانيم انتظار داشته‌باشيم دوباره شكل‌هاي مفصل‌تري از داستان خلق شود.
بله من معتقدم اين اتفاق خواهد افتاد. چون ادبيات در يك چرخه نوزايي قرار دارد و دوباره از دل اين داستانك‌ها يك نوع بزرگ شدن تدريجي شكل مي‌گيرد؛ با يك ساختار جديد براي مخاطبان جديد.

با توجه به اينكه شما در زمينه تئوري‌هاي ادبي و بحث روايت كار كرده‌ايد، به نظر شما مخاطبان اصلي بحث‌هاي تئوري در هنر و ادبيات چه كساني‌ هستند؟ هنرمندان يا منتقدان؟
بحث‌هاي تئوريك زائيده تفكر منتقدان است. منتقدان براي دسته‌بندي آثار و براي راحت‌تر كردن بحث‌هاي خودشان در مورد آثار گوناگون، به طبقه‌بندي، مفهوم‌‌سازي، عبارت‌پردازي و نظريه‌پردازي روي مي‌آورند. به همين خاطر مي‌توان گفت اولين مخاطبان بحث‌هاي نظري خود منتقدانند؛ يعني كساني كه كارشان بررسي آثار ادبي است. من منتقد را به معني وسيع آن از جمله نظريه‌پرداز و مورخ به كار مي‌برم. در وهله دوم مخاطبان اين بحث‌ها، آفرينندگان آثار ادبي - هنري هستند چرا كه وقتي خالق اثري مي‌بيند كه تا چه اندازه با دقت به اثرش توجه مي‌شود، خودش هم در آفرينش بيشتر توجه به خرج مي‌دهد. گاه بحث‌هاي تئوريك براي مخاطبان عام هم مفيد است اما نه به اندازه‌اي كه براي دو گروه قبلي گفته ‌شد.

در چند دهه اخير، در ادبيات معاصر كشورمان ديده مي‌شود كه بسيار از نويسندگان و شاعران گرايش به نظريه‌پردازي پيدا كرده‌اند. آيا اصولاً امكان اين وجود دارد كه ابتدا نظريه‌اي ساخته شود و بر اساس آن آثاري خلق شود؟ يا اينكه اين روند بايد به شكل معكوسي انجام گيرد؟
اينكه ما يك تئوري خلق كنيم و بر اساس آن دست به آفرينش بزنيم در تاريخ هنر بي‌سابقه نيست. مثلاً در جريان دادائيسم و سورئاليسم، ابتدا هنرمندان مرامنامه‌اي شفاهي براي خود به وجود آوردند و اعلام كردند كه مي‌خواهند
بر اساس آن دست به نوشتن يا خلق اثر هنري بزنند و همين كار را هم كردند. اما معمولاً روند كار بر‌عكس است؛ يعني يك دسته آثار با خصوصيات خاصي به وجود مي‌آيند و منتقدان هستند كه به تبيين، تفسير‌ و تئوري‌پردازي درباره آنان مي‌پردازند.

به نظر شما آيا آگاهي از چگونگي روند خلق يك اثر ادبي يا هنري، دست و پاي هنرمند را نمي‌بندد؟
چرا تا حدي بر كارش مي‌تواند تأثير بگذارد و از حالت ناخودآگاهش كم كند، اما از يك فايده آن نمي‌توان صرف نظر كرد و آن جلوگيري از ادعاست. در همين كشورخودمان گاه ديده مي‌شود كه نويسنده‌اي عنوان مي‌كند كه در اين اثري كه خلق كرده ‌است به ايجاد يك بيان نو در ادبيات دست يافته ‌است در حالي كه اگر به نظريه‌هاي ادبي آشنايي داشت مي‌دانست كه اين تكنيك مثلاً در 80 سال پيش در ادبيات اتفاق افتاده و ديگر كهنه شده ‌است.

آيا به طور مستقيم دانستن به خلق اثر كمك مي‌كند؟
اگر شما همه نظريه‌هاي ادبي را به عنوان كندوكاوي در ماهيت ادبيات بپذيريد نه به عنوان دستورالعمل‌هايي عيني، دانستن آنها در خلق اثر ادبي به شما كمك مي‌كند. اجازه بدهيد با يك مثال مسئله را روشن‌تر كنم. كسي كه دروازه‌بان فوتبال است اگر فقط بنشيند و كتاب‌هاي دروازه‌باني مطالعه كند، دروازه‌بان بهتري نمي‌شود اما اين خواندن به او كمك مي‌كند كه شناخت بيشتري از كارش داشته‌ باشد و لاجرم لذت بيشتري از آن ببرد.
بحث‌هاي تئوري حالت توصيفي و تحليلي دارند. همان‌طور كه مي‌دانيد پژوهش‌هاي توصيفي مبناي عملكرد نيستند حال آنكه به اشتباه گاه اين‌كار انجام مي‌شود.

به نظر مي‌رسد اكثر تئوري‌هاي ادبي‌اي را كه امروزه به كار مي‌بريم از غرب دريافت كرده‌ايم و از اين‌رو در تبيين ادبيات بومي و كلاسيك دچار سردرگمي هستيم. به نظر شما چرا تاكنون نتوانسته‌ايم نظريه‌هايي متناسب با ادبيات خود به وجود آوريم؟
اين سوال دو جواب دارد يكي آسان‌تر است و ديگري دشوارتر. جواب ساده‌تر اين است كه چون در زمينه به ادبيات فارسي به حد كافي كارهاي تحليلي انجام نداده‌ايم و مثل خيلي از چيزهاي ديگر، وقتي با ادبيات خودمان مواجه شده‌ايم دو نوع جبهه‌ گرفته‌ايم. يك جبهه از سر ستايش مطلق اثر برآمده و بر آن پاي فشرده و جبهه‌اي ديگر يكسره آن‌را نفي كرده‌است. متاسفانه كمتر كسي بي‌غرض كار تحليلي روي ادبيات كلاسيك و بومي ما انجام داده‌است. اما چرا اين اتفاق افتاده‌ است؟ اين را بايد بيشتر از متوليان اين قضيه پرسيد؛ مثل دانشكده‌هاي معروف ادبيات كشور. شايد يكي از دلايلي كه تئوري مناسب ادبيات خودمان نداريم اين باشد كه ما در اين زمينه كاهلي كرده‌ايم. اين دردناك است كه مي‌بينيم بيشترين تاريخ ادبيات كشورمان، آثار ترجمه‌اي است. حتي درباره عرفان و تصحيح مثنوي هم چشممان به دست غربي‌ها بوده.
پاسخ دشوارتر به اين پرسش اين ‌است كه شايد كساني كه در جامعه ايراني كار كرده‌اند چندان تقصيري نداشته‌اند؛ اصولاً جامعه جوري هست كه در آن مصرف راحت‌تر از توليد است و حتي به اشكال مختلف به تقليد تشويق مي‌شوند. مثلاً اگر امروز بخواهيد يك كارخانه لاستيك‌سازي تأسيس كنيد به مراتب دچار مشكلات بيشتري هستيد تا اينكه بخواهيد نمايندگي يك شركت لاستيك‌سازي خارجي را داير كنيد. وقتي مي‌خواهيد نمايندگي بزنيد انگار همه مسئولان و افراد جامعه و بستگان بسيج مي‌شوند تا شما در اين كار موفق شويد اما وقتي مي‌خواهيد كار توليدي بكنيد همه شما را از اين كار منصرف و نااميد مي‌كنند. به نظر مي‌رسد اين امر در توليد نظريه هم اتفاق افتاده ‌است. ما در جامعه خودمان هم، افرادي داشته‌ايم كه مي‌توانستند نظريه ادبي ارائه كنند اما اين‌قدر جلو اين افراد ايستادند كه كس ديگري رغبت به انجام اين‌كار ندارد.

يعني شما معتقديد اگر ما امروز داراي تئوري‌هايي بر مباني ادبي خودمان بوديم، مي‌توانستيم نوعي ديگر از ادبيات را كه مختص به خود ما باشد، خلق كنيم؟
بله، من فكر مي‌‌كنم مي‌توانستيم يك شيوه داستان‌گويي ديگري ارائه دهيم؛ شيوه‌اي كه در ادبيات كلاسيك ما وجود داشته‌است. مثلاً امروزه يكي از ويژگي‌هاي ادبيات پست‌مدرن را گسيختگي‌ ارتباطات منطقي مي‌دانند (از اين شاخه به آن شاخه پريدن) كه نمونه‌هاي خيلي خوبش را ما در داستان‌هاي مثنوي مي‌بينيم. وقتي مثنوي مي‌خوانيد مي‌بينيد وسط يك حكايت، مولوي نصيحت مي‌كند، حكمت مي‌گويد و يا قسمتي از داستان ديگري را تعريف مي‌كند. خب ما اين شيوه‌هاي روايت را در ادبيات خود داشته‌ايم و نيازي نبوده كه منتظر باشيم از غرب آن‌ را بگيريم.

به نظر شما چرا محيط دانشگاهي ما تا اين اندازه از فرآيندهاي ادبي جامعه جدا مانده‌؟
با توجه به اينكه مترجمان و نويسندگان مطرح كشورمان كمتر از دانشگاه‌ها بيرون آمده‌اند به نظر مي‌رسد اشكالي در اين‌ سيستم وجود دارد. شايد علتش تا حدي به تقدس بخشي به اصولي باشد كه ديگر كهنه شده‌اند. اين مسئله در فلسفه‌ هم ديده مي‌شود و در بسياري از علوم انساني هم. شايد به اين خاطر باشد كه جامعه ما در دو فضا معلق مانده‌است. ما جامعه‌اي هستيم كه از نظر تفكر و ايدئولوژي زندگي، سنتي هستيم اما از نظر وسايل و ابزار، مدرنيم. ما بين اين دو وضعيت گير كرده‌ايم. اين معلق بودن حتي در بحث ادبي هم ديده مي‌شود. به همين خاطر است كه امروزه كتابي در ايران منتشر مي‌شود و مي‌بينيم كه تقليدي است از آنچه در 1920 در غرب اتفاق افتاده و هيچ چيزش به زندگي ما نمي‌خورد. اين آشفتگي فرهنگي در تمام شئون زندگي ما تسري يافته از جمله محيط دانشگاهي؛ براي همين نمي‌توان تنها آنها را مقصر دانست.
 

  اول صفحه



 

یادداشت

جنگل تناقض‌ها

رمان و مخاطبان مشکوکش

دنیای فراز و فرود

جنون شجاعان در تاتارخندان

شعر

داستان

بازي با كلمات يا رمز گشايي از يك واقعيت تلخ

دلم نمي‌آيد از اسب پياده شوم

ادبيات مدرن، منبعي براي سينما شد

معرفی کتاب

ارتباط با ما