نگاهى
به رمان «تسلىناپذي» نوشته كازوئو ايشىگورو ترجمه سهيل سمى
راوى
اول شخص اين رمان گاهى از منظر داناى كل روايت را پيش مىبرد. اين
رويكرد خدشهاى به ساختار رمان نمىزند چون نهتنها مىتواند به
اتكاى اطلاعات از پيش دريافتشده صورت گيرد، بلكه در يك متن
مدرنيستى راوى اول شخص حتى مىتواند با تمهيدات لازم و كافى ذهن
ديگر شخصيتها را با واكنشهاى آنها، ديالوگها و خصوصاً اعترافات
آنها و نيز تكگويىهاىشان در برابر خواننده قرار دهد تا به اين
ترتيب خصلت دروننگرى اثر بارزتر شود. البته در اين رمان، خود راوى
بيشتر از همه نياز به تمركز خواننده و شناخت او دارد؛ چون حضورش در
شهر و همهكاره و هيچكاره بودنش - در آن واحد- و نيز نوسان و
تعليقش بين اعتبار مطلق و بىحرمتى كامل، جاى پرسش بسيار دارد. حتى
ممكن است گاه پرسش خواننده اين باشد: رايدر (راوى) كيست و اينجا
چه مىكند؟ از همين بحث مىتوان پى برد كه خواننده قرار است روايت
را از زبان يك موجود بىهويت بشنود؛ آنهم در مكانى كه بهرغم
تشخصش نامتعين است. آيا بههمين دليل مىتوان گفت غيرقابل اعتماد
است؟ آيا تركيبى از راوى قابلاعتماد و غيرقابلاعتماد است؟ اين را
در جريان تحليل متن خواهيم فهميد.
بهعنوان مقدمه بايد بگويم كه نگارنده نه بهمنظور مقايسه متن
فارسى و انگليسى، بلكه بهدليل پى بردن به نثر و زبان انگليسى اثر،
چند صفحهاى را از آن از نظر گذراندم. اولاً به وجود چنين
مترجمهايى در كشور بايد افتخار كرد. ثانياً نثر و زبان بهحدى
ساده و راحت است كه گويى ايشىگورو متن را براى دانشآموزان دوره
راهنمايى نوشته است. البته دايره واژگانى او وسيع است و منظور من
از طرح اين موضوع اين است كه آنچه براى نويسنده مهم بوده است،
خودِ قصه و شيوه روايت آن است نه بازى با فرم و زبان؛ آنهم در حد
افراط. البته مترجم محترم ايرانى هم بهنوبه خود بهترين معادلها
را يافته است و «ترجمه» ارائه داده است نه «معنى» جملهها را.
مشكل اصلى ايشىگورو در اين رمان تا حد ناچیزی همان مشكلى است كه
در نقد«وقتى يتيم بوديم» نوشتم: شلوغ كردن داستان و كثرت شخصيتها؛
برخلاف «بازمانده روز». اما اينجا با ترفندهايى كه خواهم گفت متن
را تنزل نداده است و بهرغم حجم زياد اثر و كثرت شخصيتها، خواننده
سر درگم نمىشود. اولين شگرد او شيوه روايتش است كه در فوق به آن
اشاره كردم و اين نكته را نبايد دست كم و سطحى تلقى كرد؛ چون با
مطرح شدن پلاتهاى فرعى و يا چرخش پلات اصلى در جهتهاى ختلف
امكانات زيادى پديد آمده است و دست نويسنده باز گذاشته است تا به
اندازه كافى مانور بدهد و از اين ديدگاه به آن ديدگاه برود تا
همچنان جاذبه داستان را حفظ كند. شگرد دوم آرام كردن ريتم روايت
است. بهبيان سادهتر سرعت حوادث و ميزان رفت و آمد شخصيتها در
حدى نيست كه نويسنده از شخصيتپردازى غافل شود و خواننده از اصل
روايت و خردهروايتها دور شود و نتيجهاش غلبه اكسيون بر روايت
گردد و رمان به فيلمهاى باب روز نزديك شود. اينجا روايت شخصيت،
مقدم بر روايت رويداد گذشته و حال است. البته هنوز هم اكثر
صاحبنظران تولستوى را سرآمد اين مقوله يعنى اِشراف نويسنده بر
شتاب و سرعت روايت مىدانند (به هشتصد شخصيت و فرد رمان جنگ و صلح
و كثرت شخصيتهاى آناكارنينا توجه شود) و در ميان مدرنيستها از اين
حيث روى ماريو بارگاس يوسا و ماركز تمركز مىكنند. شتابزدگى در
روايت آفت رمانهاى پرشخصيت و حجيم است. در اين متن ايشىگورو
روىهمرفته در چنين امرى موفق بوده است. با اين حال بهعقيده خود
من - بهعنوان خواننده- مىشد بعضى صحنهها يا افراد رمان را حذف
كرد؛ بدون اينكه به معنا و ساختار داستان لطمه وارد آيد.
بهجاى بازى با فرم كه بسيارى از شگردهاى آن امروزه كليشهاى و
نخنما شدهاند، نويسنده با زمان و مكان و جابهجايى شخصيتها و
كثرت تصادف بازى مىكند. دهليزى تو در تويى پديد مىآورد كه
مىتوان مابهازاى روايى آن را خواند و رد شد، اما با كمى هوشيارى
مىفهميم كه نويسنده با تردستى چيزهايى را گفته است كه با حرفهاى
پيشش مغاير است. براى نمونه بازى با مكان. نهتنها مكان كلان
(اصلى) در پرده ابهام است، بلكه مكانهاى جزئى؛ مثلاً مسيرى كه
خواننده طى صفحههاى پيش ديده است كه فلان شخصيت آن را نيم ساعته
پيموده است، حالا با باز كردن يك در، طى چند ثانيه به مبدا
برمىگردد. همان تكنيك شگرف يا تودرتويى رمان نو؛ بدون اينكه اين
متن را در آن ساحت قرار دهيم. بازى با شخصيت را مىگذارم براى بحث
اصلى.
اجازه مىخواهم خيلى موجز اشارهاى به هسته مركزى قصه كنم تا
خواننده بىمقدمه با نقد آن روبهرو نشود. پيانيستى انگليسى بهنام
آقاى «رايدر» از طرف آقاى «هافمن» مدير يك هتل بهمناسبت حضور در
يك ضيافت و مهمتر از آن «رفع بحران»
بهجاى بازى با فرم كه بسيارى از شگردهاى آن امروزه كليشهاى
و نخنما شدهاند، نويسنده با زمان و مكان و جابهجايى شخصيتها و كثرت
تصادف بازى مىكند
شهر دعوت مىشود. «كريستين»
همسر هافمن و «استفان» پسرشان هم دوستدار پرشور موسيقىاند. از
بحران چيز چندانى به خواننده نمىگويد و بعدها ما اين را از خود
متن، از روابط پيچيده و مبهم بين شهروندان مطلع مىشويم. دوشيزه
«استراتمن» درباره برنامههاى رايدر توضيحات ابهامآميزى در
اختيارش مىگذارد. از سوى ديگر باربرى به اسم «گوستاو» در حمل و
نقل بار مسافرها نوعى حمالى بىدليل از خود نشان مىدهد كه بعدها
خواننده مىفهمد او هم مىخواهد آقاى رايدر در حل مشكلاتشان به
آنها كمك كند. درواقع «نظر مردم را نسبت به باربرها بهكلى تغيير
دهد.» اما خود رايدر در اتاقش دچار مشكل عجيبى مىشود: «حس مىكند
اين همان اتاق خودش در دوران كودكى است. حتى صداى جر و بحث والدينش
را از طبقه پايين بهوضوح مىشنود.» رايدر هنوز در فكر برنامه است
كه گوستاو درباره دخترش «سوفى» و نوهاش «بوريس» حرف مىزند و
مىگويد سالهاست كه با سوفى حرف نزده است. از رايدر مىخواهد به
كافهاى برود كه سوفى در آن كار مىكند. سوفى با ديدن رايدر حيرت
او را دوچندان مىكند: «نهتنها تو را مىشناسم بلكه روابط بسيار
نزديكى با تو دارم.» اما ترديد رايدر به اتكاى يادآورى گذشته
بهنوبه خود محل شك قرار مىگيرد: «آيا واقعاً اين دو همديگر را
مىشناسند؟» كه اين پرسش بعداً بهنوعى به خواننده پاسخ داده
مىشود. به هر حال وقتى رايدر دنبال سوفى راه مىافتد تا شام را در
آپارتمان او بخورد، بهدليل سرعت زياد سوفى، او و بوريس عقب
مىمانند. اينبار رايدر مسيرى طولانى و كورههاى جنگلى مىبيند كه
پيش از آن حرفى در داستان و كليت مكانى آن نبود. تعجب رايدر زمانى
زيادتر مىشود كه دوست دوران مدرسهاش «جفرى ساندرز» را مىبيند.
آيا او واقعاً اين شخص را ديده است يا دچار توهم شده است؟ اگر
متوهم است چرا مىشنود كه «ديشب منتظر بودم كه تو را به خانهام
ببرم». از اين گذشته ساندرز نشانىهايى مىدهد كه دقيق هستند، اما
او در اين شهر چه مىكند؟ اين پرسش هم براى خواننده مطرح مىشود كه
اصلاً رابطه رايدر با اين شهر چيست؟ اينها خصوصاً زمانى بيشتر
صورت واقع به خود مىگيرد كه بوريس يك بند از فوتبال و فوتباليست
مورد علاقهاش حرف مىزند و موجب ناراحتى ساندرز مىشود و او به
رايدر مىگويد: «بهتر است پسرت را با واقعيات آشنا كنى.» و رايدر
هم با قاطعيت مىگويد: «پسر من است و هر وقت لازم شد، چيزى را كه
دلم بخواهد به او مىگويم.» اين شاخ و برگها يا در حقيقت انحراف
پلات از مسير مشخص خود و امكان ظهور خردهروايتى كمحجم و گذرا،
درنهايت جايگاه شخصيت اصلى را نشان مىدهد: او اصلاً نمىداند
آپارتمان سوفى كجاست و فقط بهخاطر مىآورد كه نزديك يك كليساى
قديمى است. منشاء اين يادآورى كجاست؟ رابطه سوفى و رايدر دقيقاً
چيست و بوريس با رايدر دقيقاً چه نسبتى دارد. هر چند اين ابهامها
گونهاى زيبائى روايى به متن مىبخشند (به دليل كنجكاو كردن
خواننده) اما آمدن آنها پشت سر هم تا حدى به ارتباط خواننده عادى
(فعال) با متن لطمه مىزند. بهطور كلى اگر چنين نكاتى را كنار هم
بگذاريم، مىبينيم ايشىگورو بهرغم انكارناپذيرى استعداش، در امر
تقطيع تا حدى ضعيف است يا دستكم در حد و اندازههاى نويسندگانى
چون ناباكف، سلين و فاكنر نيست.
يك رهبر اركستر مجار به اسم «برودسكى» كه پس از ازدواج با خانم
«كالينز» به اين شهر آمده است، قرار است در شب موعود برنامه اجرا
كند. البته برودسكى از چند سال پيش به اينسو ميخواره شده است و هر
از گاهى عربده مىكشد و ناسزا مىگويد. كالينز تركش كرده است و
حالا اين موجود مطرود با سگش كه بيمارى پوستى دارد، زندگى مىكند.
هر دو با مردم رفتار خوبى ندارند. او از بسيارى جهات شبيه استفان
است كه معلوم نيست در زندگى دنبال چيست و براى چه مدام نقش عوض
مىكند. آيا از هويت واقعى خود ناخشنود است يا با شناخت مردم شهر
به اين نتيجه رسيده است كه بهتر است مدام تغيير چهره دهد؟ او
والدين متشخصى دارد كه در زندگى خصوصى چندان با هم سازگار نيستند.
از اين بابت همان احساسى را دارد كه شخص رايدر را آزار مىدهد: او
فكر مىكند كه والدينش به اين شهر آمدهاند، اما هيچجا آنها را
پيدا نمىكند. دوشيزه استراتمن حرف عجيبى مىزند كه موضوع را بيشتر
از پيش در پرده ابهام قرار مىدهد: «آنها ده سال پيش به اين شهر
آمدهاند و مردم هم خيلى خوب از آنها پذيرائى كردهاند.» اما احساس
رايدر چيز ديگرى به او مىگويد: اينكه برخلاف ظاهر امر و ستايش
مردم از سخنرانى او، همه در اين شهر با او بيگانهاند و «كسى در
عمل اعتنائى به او نمىكند درحدى كه حتى در رستوران صبحانه هم گيرش
نمىآيد.» پس به اين نتيجه مىرسد كه اين شهر بدون راهنمايى يك
بيگانه هم مىتواند به تناسب و توازن معمول برسد و بهتر است او
وقتش را تا پيش از سفر به هلسينكى صرف جستجوى والدينش كند. اين
نتيجهگيرىها از نظر زمانى در داستان خوب نشسته است، چون مصادف
است با مرگ گوستاو زحمتكش كه همواره در فكر حقوق عادلانه باربران
بوده است. اما سوفى بيگانگى رايدر را تكميل مىكند و مىگويد كه
«او خارج از حلقه عشق آنها بوده است و خارج از حلقه سوگ هم هست، پس
بهتر است آنها را ترك كند.»
شب موعود هم كسانى كه با فراز و فرودهايى هنرنمايى مىكنند و از
سوى مردم تشويق مىشوند، استفان و بردوسكى
هستند. رايدر «كنار»
است. اين كنار بودن، يا درواقع اين بىبرنامگى بهاضافه محور بسيار
نيرومند «تصادف» بنمايه رمان را تشكيل مىدهند. تصادف در اين رمان
هفتصد صفحهاى از حد معمول بسيار فراتر است و البته هر اتفاق و
تصادفى از نظر روايى بسط پيدا مىكند و بر شالوده يك پلات فرعى،يك
خردهروايت را تشكيل مىدهد. گاه اين خرده روايتها كامل و پر و
پيمان هستند و گاه مانند قضيه سگ و دامپزشك و يا جمع بيكارى كه دور
هم نشستهاند، كاركرد چندانى ندارند. بهترين بخشهايى كه اين
خردهروايتها را با هم ارتباط مىدهد يا فضاى مادى و فاصله زمانى
آنها را پر مىكند، موضوع گم شدن است. جوهر داستان بهعقيده من
همين گمشدن رايدر است كه قرينه استعارىاش در گم شدن پدر و مادرش
هم ديده مىشود. شنيدن صداهاى آدمهايى كه معلوم نيست كجا هستند و
سرگردانى بين اين هتل و آن ايستگاه و فلان جادهاى كه تا چند صفحه
پيش اثرى از آن نبود يا ساختمانى روى يك تپه همراه با انبوه
تصادفهاى كوچك و بزرگ، وقتى براى او باقى نمىگذارد كه به كارهاى
اصلى برسد. اصولاً چرا اين پيانيست دستش آن طور که متن خواننده را
متوقع می سازد، روى پيانو نمىرود و بهجاى او برودسكى و استفان
هنرنمايى مىكنند؟ چنين رخدادهاى سريعى زمان كيهانى و كرنولوژيك را
عملاً از ذهن خواننده دور مىسازد و بهجاى آن زمان درونى و
غيرقراردادى را مطرح مىسازد و به روايت خصلت سيال مىبخشد. تمام
اين فرايند در فضايى ابهامآميز پيش مىرود و حالتى رازگونه به
داستان مىدهد. تكرار مىكنم طى مسيرى طولانى در زمان رفت و برگشتن
همان مسير تنها با باز كردن يك در، خواهناخواه به روايت خصلت
تودرتويى مىدهد. اين تودرتويى فقط به دليل وجود درها و گنجههاى
مختلفى نيست كه فقط يكى از آنها راه نيمساعته را به يك دقيقه
تقليل مىدهد، بلكه بهعلت آشفتگى ذهنى پىآمد آن است و چون اين
پريشانى كم و بيش به شخصيتهاى ديگر - از هوفمان و زنش و پسرش
گرفته تا گوستاو و بوريس - تسرى پيدا مىكند، خواننده دچار اين
شبهه مىشود كه همه شخصيتها و رويدادها غيرواقعىاند و حتى از نوع
غريباند و محصول تخيل نويسندهاند. تو در تویی فضای فیزیکی (زمان
و مکان ) یادآور آثار نویسندگان رمان نو ، خصوصآ دو متن «پاک کن ها
» و «جن» از روب گری یه است . ا گر تقلیدی در میان باشد، نوآوری و
خلاقیت بر آن غالب آمده است و به همین دلیل آنها را متعلق به
نویسنده کرده است . توجه داشته باشیم که داستان به ژانر تخيلى
نزديك نشده است، اما ايشىگورو سعى كرده است مانند ساراماگو و
ماركز برای بازنمایی تمام عیار روح و روان و پیچیدگی های شخصیت ها
و رویدادهای روایتش از رويكردها و مؤلفههاى مختلف مانند شگفت،
شگرف، غريب، وهمناك، اغراق و گونههاى ديگر استفاده كند؛ بىآنكه
متن از اين حيث اشباع شود. به طور کلی توانايى ایشی گورو از اين
حيث در اين رمان از دو نويسنده يادشده كمتر است، اما با افزوده
قرينهسازى و تقارن توانسته است بعضى از كمبودها را بپوشاند.
متافیزیک موضوع هم در حد خود مهم است : به لحاظ متافیزیکی متن تا
حدی به کارهای کلود سیمون ، خصوصآ «جاده فلاندر» نزدیک شده است ،
اما از آن روان تر و خوش خوان تر است ؛ هر چند اعتبار هنری و ابهام
های زیباشناختی این رمان کلود سیمون در مرتبه ای بسیار عالی تر
قرار می گیرد . براى درهم آمیزی رویکردهای
ایشی گورو می توان نمونه های بسار آورد . جر و بحث و لجبازى
بچهگانه هافمن و كريستين بر سر ميزان استعداد موسيقى پسرشان كه
هميشه به تلخى منجر مىشود بهشكل نمادين و گاه كنايى بگو و مگوى
والدين رايدر را بر سر همين موضوع به خاطر مىآورد؛ منتها در مورد
فرزند خودشان. آنها هم بهرغم علاقه به همديگر نمىتوانند چند
ساعتى به خوبى كنار هم بنشينند. رازگونگى داستان ذهن خواننده را به
اينسو جهت مىدهد كه زخم كهنه برودسكى هم همان آسيبى است كه رايدر
از رابطه والدينش ديده است. همين رابطه در سوفى و رايدر بر سر
بوريس نمود پيدا مىكند. به گفته مرد همسايه رايدر بهعلت افراط در
ميگسارى بىرحم شده است و به اين ترتيب برودسكى ميخواره و فحاش
جنبه ديگرى از شخصيت رايدر مىشود. اشاره بوريس به دل كندن از
بازيكن مورد علاقهاش و بازىهاى تخيلىاش در مبارزه با خلافكارهاى
خيابانى، باز هم نمايانگر بىرحمى رايدر است در گفتار و رفتارى كه
موجب آزردگى سوفى مىشود. در عين حال بوريس نمادى از كودكى رايدر
است كه با رفتار كودكانه و مهربانهاش سعى مىكند به هر طريقى كه
شده، والدينش را به همكنارى بكشاند و توجه آنها به خود جلب كند.
حساسيت روابط زوجها و علاقه آنها را هم مىتوان قرينه موسيقى
«عشقهاى شيشهاى» ساخته «كازان» خواند كه استفان آن را بهنحو
شورانگيزى اجرا مىكند. عشقهاى شيشهاى انسانهاى هنرمند و
هنردوست كه بهدليل حسادت و لجاجت شكاف بر مىدارد و هر لحظه ممكن
است بهكلى شكسته و خُرد شود.
شهر هم شهرى توخالى يا به قول شهردار بىهويت است. شهروندان با
حربه تملق و چاپلوسى، اين و آن فرد گمنام را به اوج مىرسانند تا
براى شهرشان كسب هويت كنند و زمانى كه خسته مىشوند، آنها را از
عزت و شهرت به ذلت و بدنامى
بهرغم حجم زياد رمان و كثرت شخصيتها، تكرارگويى به چشم نمىخورد
و مجموعه واژههاى ساده توانستهاند رويدادها را به شكلى بديع و غريب
بازنمايى كنند
مىكشانند و نوبت را به طعمه ديگرى
مىدهند. كريستف، برودسكى و تاحدى پورخورست نمونه چنين افرادى
هستند. با توجه به رفت و برگشتهايى كه در كنشها و افكار و
ديالوگها مىبينيم، تمام شخصيتهاى داستان به لايههاى تو در تو و
درونى شخصيت رايدر - يعنى يك غريبه، يك بيگانه - تقليل مىيابند و
داستان از اين منظر خصلتى روانكاوانه به خود مىگيرد؛ گويى يك
روانكاو با استفاده از گفتگودرمانى و هيپنوتيزم، درونىترين
خواستهها و اميال رايدر را در مقابلش به تصوير مىكشاند؛ فردى كه
ناتوانى عظيمى در سازماندهى به زندگى خود و بهعبارتى در بهسامان
كردن فرديت خود دارد؛ موضوعى كه به خوبى مىتوان از صفحه 206
برداشت كرد. نقش اين روانكاو را مىتوان به دوشيزه استراتمن ارجاع
داد؛ شخصيتى كه حضورى كمرنگ دارد و دير هم توجه ديگران را جلب
مىكند. توجه داشته باشيم كه اين دوشيزه در ابتداى داستان در
آسانسور است و رايدر خيلى دير متوجه او مىشود و در پايان داستان
هم در اتاقى تاريك نشسته است و رايدر نزدش مىرود- البته تأثير
عميقى بر رايدر تسلىناپذير مىگذارد. رايدر با گريه در حضور اين
دوشيزه كمى خود را تسلى مىدهد.
بهرغم حجم زياد رمان و كثرت شخصيتها، تكرارگويى به چشم نمىخورد
و مجموعه واژههاى ساده توانستهاند رويدادها را به شكلى بديع و
غريب بازنمايى كنند. نقل و تصوير به تقريب از توازن نسبى برخوردار
است؛ توازن به اين ترتيب كه رمان بهعنوان يك اثر مدرنيستى سهم
بيشترى به تصوير - كنش و ديالوگ و رويداد - داده است. با اينهمه
براى آن ايدهاى كه نويسنده در ذهن داشته است، شايد مىشد به حجم
كمترى و شخصيت كمشمارترى بسنده كرد؛ كارى كه ناباكف در رمان
«زندگى واقعى سباستيان نايت» مىكند. جواب پرسش قابل اعتماد بودن
راوی را به خواننده می سپارم.