
بازي با كلمات يا رمز گشايي از يك
واقعيت تلخ

رضا آشفته
نمايشنامه و شعر در يك پرده
آدم ها :
يك بانوي
جوان
صحنه :
يك فضاي باز
و كاملا سفيد كه در كنجي از آن يك تاب قرمز ديده مي شود ... دريايي
مواج و مرغان خوش آواز دريايي در تدارك قوت روزانه ... صدايي شبيه
بمب ... فضا دود گرفته و ناپيداست و گويي بانويي درخشنده و غريب به
اينجا افتاده است . او بر مي خيزد با دردي و جيغي ژرف و هولناك...
نمي داند چرا اينجاست و اينجا كجاست ؟!
بانو در خود مي پيچد از همان درد ناشناخته و بي درمان و از خود
گشاده مي شود رو به سوي صداي پرندگان جيغ و گرسنه ... مي ايستد و
دست مي كشد بر خنكاي تن تاب با ترديد ... بر آن مي نشيند و خود را
سواري مي دهد و بر لبانش تلخي زدوده مي شود و نم نمك تبسمي رو به
نسيم سحرگاهي مي كند ... دست بر مي دارد بر مرغان دريايي و جيغي
بلند و پرنده گون در همنوايي آنان و ...
بانو :
دلم در
ارتكاب ناشناخته اي مبهم در هراس است
و من اينجا
يك غريبه ام
شايد يك بازي
است همه ي دنيا
نگوييد از
خوابي مي آيم
و مرغان وحشت
را بر مزارم نخوانيد
يك توپ بزرگ و سرخ مي غلتد و وارد صحنه مي شود و اوج گرفتن جيغ
مرغتن دريايي را مي شنويم . هراس بانوي رهيده از همه چيز و قايم
شدن او را مي بينم كه بيهوده خود را زير تاب جا مي دهد ... و خود
نيز مي خندد از اينكه همه وجودش آشكار است و نمي تواند بر زمين
نقبي بزند .
لبريزم از
خطا
در اين بازي
بي قاعده سرگردانم
مي بازم همه
ي زندگي ايم را چه بيهوده
گس است
خرمالوي رها از دستانت
مرا نمي
شناسي مرد غربتي
نمي شناسي و
دل مي بازي چه بيهوده
لبريزم از
انتقام و خونت را مي ريزم
مرا نبين در
خطاهاي بسيار اي يار ساده انديشم
كشتن تو هم
يك خطاست و من لبريزم از عطش
كاش بر من
عشقت را آشكار نمي كردي و خونت حرام
مي دانستم بر
تو مي بازم در قتلي بزرگ و بي بخشش
دستانم در
هرم خونت مي لرزند هنوز
نگو مرا در
نارنجستان نگاهت مي بويي
با تو همسنگ
نبودم هرگز و بي تو هيچ بودنم پنهان
بانو بازيگوشانه به سوي توپ مي رود و آن را كه بزرگتر از درازاي
هر دو دستانش است در آغوش مي كشد و بر آن دراز مي كشد و آرام چشم
مي بندد .
آمدي نرم و
چابك در كنارم
و حسرت چشمه
اي
كاسه ي
دستانم را بنوش خنك
آمده ام در
نوازش تو استادانه جان ببازم
عشق باختن
است و برد از آن تو
دستانم را
ديده بودي
و آشكار
سرنوشت شومي كه تو را مي خواند
بانو از توپ مي غلتد و با درد فرود مي آيد .
سنگ بناي تو
را من مي گذارم با شرم زنانه
بگذار در
پناه تو خود را باور كنم
حيرت من از
زيبايي رفته بر باد نيست
تو زيباتري
اي مرد
من در طلسم
نگاهت خود را به ويراني مي كشانم
با من باش
آفتاب مغربي كه نادرتريني در باورم
ترانه نمي خوانم
در حيرتم كه
چرا من بايد در رخت خوشبختي ات
مهتاب شبهاي
تو باشم و زلفكي پريشان كنم
تو را
بخندانم و خوش باشم در غربت زمين
برف مي بارد دانه دانه و سفيد . دختر به زيبايي چرخ مي زند و به
مثال غزالي مي پرد .
تو را
خواهانم تو را از تو مي خواهم هميشه
مهرت مي
نشيند بر دلم هزار ساله عشق بي پير
كهن سال و
زمخت برنا دل مي مانم به لطف تو
انار خوش
خوراك سرخ خوني
دانه دانه مي
تكانمت براي يار
شيرين باش و
خوش نگار
مرا در او
زنده كن تا هميشه
مرگ عفريته ي بد خيم در كمين من
مهرت حرام براي او كه مرد است و بي وفا و بد عهد
نفرين به او كه گزيده مي شود از مار كينه جو
نفرين بر تو
مرد من خوش آهنگ است و مهربان
با قد و بالاي اوست مثال شمشادها
بگذاريد اجانب بد دل من در تو ريشه گيرم هزار ساله
ببينيد خندان مرا دلبري مي كند در عكس مشترك
نمي داني كه ناداني ژرف اي زن باخته در تاريخ مردسالاران
بپاخيز و بكش هر مرد و نامرد
زمان انتقام است انتقام
تو را رنج داده اند و رنجي بسيار چشم انتظار تو
آهوي گريز پا شو در دشت سبز و بي انتها
دست نيافتني و نادره و كيميا
الماس شو و مرواريد
و ناياب و دست نيافتني
بگريز از اين سراب قافله ي مردسالاران ستمگر
مرد من بي من مي ميرد در حقيقت
مرد من بزرگ است و بي مانند
او تاريخ را دگرگونه مي نويسد
عشق سزاوار اوست
و من بانوي جان افزاي اويم
بانويي بريده از رويا و خيال
تكسوار مهر و آتشين مهر گستر
در ابعاد من است او كه عشق مي بيند
جغرافياي عواطف جادويي
در من است كه زندگاني را شيرين مي كند مرد من
اهريمن هست در من خاموش شو و بگذار خود باشم
بريده از كابوس هاس مرگ
و خون شتك خورده بر چهار ديوار ذهنم
چترهاي رنگارنگ از هرسويي به صحنه پرتاب مي شود و اين بار بانو
با صداي بم و مردانه حرفهاي مردش را واگويه مي كند .
بانوي من نمي گذارم در اين سال سرد
نمي گذارم در اين سال سرد
نمي گذارم سرمايي احساس شود
سرمايي نيست در بر من
ببين از شاخساران قنديل آويز بپرس
كه گرمايم را ديده اند به وقت آب شدن برف ها
در گذر من از كوچه هاي سرد و مايوس
نمي گذارم در تو رخنه كند سرمايي
اندك اندك تو را در گرماي وجودم مهر مي دهم
تو مي ماني در من به گرمايي آتشين
و من از اين گرما مي سوزم و خاكسترم بر باد
مي رود تا قله هاي سكوت و آرامش جاودانه
با من باش به يقين و چشمانت را بياويز بر دلم
بانو در گذر چترها ، چتري را بر مي دارد و بر سرش مي گيرد .
بانوي من تو را مايوس مي بينم و سرد
نمي دانم چرا من از اقبال بدم تو را بيم داده ام
بگو تا من از تو دور شوم
نمي گذارم سرما تو را بخشكاند
سرما را نمي گذارم در تو
سرما از تو مي گريزد به يقين
اميد را ببين در دلت و سرما را بگريزان
تو از سرما مي گريزي به اميد من
من از تو گرما مي گيرم
روزهاي خوش مي آيد
نهراس از اين اهريمن بد خيم
تو را من مي بينم در غربتي
اي واي كه نمي دانم چه شوم است گاهي روزگاران
بپاخيز در حلاوت آيينه
بشكن فخر مفروش بر زمين را
تو را با من رمزي است
و نمي خواهم از تو به دل گيرم ذره اي خطا
تو را مي بخشايم
و تا پاي جان مي ايستم
در ركابت به حرمت عشق
نشكن حريم عشق
نشكن عشق را حريم
حريم عشق را نشكن
عشق را حريم نشكن
بمان در خود بانوي طنازيهاي شبانه ام
نمي دانم تو را چه آمده
پريشان است نازك خيالي هاي تو
ديگر نمي بيني مرا و دستهاي پر از مهرم
لبريزم از تو و بي تو وامانده ام
مهرم لبريز بي چون و چرا
با من باش به يقين
آفتاب و مهتاب خاموش
زمستان است و من تنها
نمي سوزد تنم در تنهايي وردهاي جادويي
نمي سوزد
بانو چترها را ديوانه وار به بيرون پرت مي كند و زير لب مدام
تكرار مي كند كه نمي سوزد ، نمي سوزد تنم در تنهايي وردهاي جادويي
... او مي نشيند بر روي مان توپ و گويي در محاط شدن نور سرخ مي
سوزد و تاب نمي آورد و به نك و نال مي افتد و شعرش هر تني را مي
سوزاند .
سوختن از تو بر من ميراث ابدي است

سوختن از تو بر من تنم را مي نشاند
از بهت دنيا و اهريمن سرخروي آتشين
گورا مي شود بر من سوختن از نيست تو
مرا بسوزانيد در نيستي او كه مرد من است
به يقين در من شعله مي كشد مردي جاودانه
تو از من نمي دانستي كه در تو كينه داشتم
سه مرد مرا خوار كردند پيش از طلوع تو
در من تاريكي آمد بزرگ و من گمراه بودم
يقين بدان كه از تو كينه مي ساختم
كينه از تو براي آنان كه تنهايم گذاشتند
كينه از تو اي مهر سپيدم به خطا
هرگز نمي دانستم كه مي بازم تو را
هرگز از خود نفرت به دل راه ندادم
هرگز از كينه ات دست نشستم
اهريمن مرا بازي داد
داد مرا بازي كه تو را كشتم
با دستهايم و يك بهانه ي كوچك
نمي خواهم تو را ببينم هرگز
و تو را مي كشم تا راحتي جانم
سرماي من از تو مي آمد
و زمهرير گوري براي خودم بيچاره
بازي نور و تن در حال سوختن بانو و بي قراري هاي او .
مي سوزد تن من
آتش حرص تن من
و بد گماني هاي بي شمار
از تو آهي مي سوزاند مرا
گرفتارم و بد انديش
كردارم بند بند مي شود تنم را
بسوزانيد تا آرامشي
بسوزانيد مرا از گرفتاريهاي اهريمن
رها شوم اكنون
مرا رها كن تو كه بر من بد آهنگ مي شوي
طلسم بر من مي گيراني و بند بند تن مرا مي لرزاني
هوس داري تو از من
هوسناك مرا به بازي مي گيري
من خود بد اقبالانه
دهن كجي مي كنم به خوشبختي
ايستاده برنا دل و ژرف خواه در كنارم
مردي آرام و خندان كه تو را مي خواهم تنها در دنيا
تو را مي خواهم تنهاترين بانوي خوش خيال ذهنم
مي سوزد تن من
نور بنفش كه اريب از سه گوش مي تابد . طناب هايي كه مثل مار بر
صحنه مي افتند و مي خزند و بانو كه در بند مي افتد . او افتان و
خيزان از مارها مي گريزد و در بند مي ماند ، هراسان جيغ
مي كشد و جيغ !
مارها زهر آلود خزيده بر تن من
خواب نيست و خيال
بيدارم و مي سوزم از زهر تلخ
مي سوزم و نمي ميرم تا راحتي جان
مرا بگريزيد ماران بدخواه و بي رحم
و هر آدمي مي سوزد در هلاكت ديگري
و هر آدمي مي ماند در رنج مدام
و هر آدمي قابيل است در مرگ ديگري
و من از عشق نافرجام خود مي سوزم
بندها بانو را به هر سويي مي كشانند و او بي حال و نزار نظاره
مي كند رنج و ناتواني خود را .
چه نادانم !
نمي دانم مرگ ديگري را با دست هاي خود
توانم نيست درنفرت بسيار و كشتن يار ساده انديشم
نتوانم من با دست هاي خود
خاموشم و مي مانم تا او رها شود از بدانديشي من
نگو بهانه مي شود مرگ تو را مي خواهم
و نمي توانم
بي اراده مي مانم
تو را بايد كشت
مرد كه نامرد مي شوي
وقت فرو ريختن من هست شايد روزي
جايي و وعده گاهي
با آن مردان بد انديش نشستني و يكي شدن شايد
نمي دانم در زخم اول تن تو بر من چه خواهد گذشت
نمي توانم نمي توانم نمي توانم !
تاريكي رفته رفته مي آيد و بانو زخمناك مي ماند .او مي شنود
صداي بدخيم و گوشخراش را كه از حنجره ي خود مي آيد .
دست و دل بايد
قوي دار در ارتكاب كشتن
ديگري هيچ است
فخر بفروش بر بزرگي كارت
فخري بزرگ و بر او فرود آور زخم كاري
خنجر و دشنه و شمشير
كژدم زهر آگين بپيچ بر تن او
بپاش زهر و بگريز
خوشبختي از آن توست اينك
دور و بر بانو در روشنايي صحنه پر شده است از ابزار و آلات
قتاله . هريك را بر مي دارد و بر زمين مي كوبد و نمي داند چگونه از
آن ها استفاده كند . خنجر ، قمه ، چاقو ، كلت و طپانچه ، سم ، سيم
، طناب ، تبر و تبرزين ، چماق و آهن ، سنگ و ...
بايد كشت و گريخت
شايد خوشبختي خنده ي بزي است در كوير
شايد من در غروب آفتاب با خوشبختي يكي شوم
شايد نباشد و اين رنج مدام يك بازيچه است ابدي
شايد من در فناي خود باخته ام
شايد اين مرد مرا مي رماند از آزادي خود
شايد من كنجكاوي ام را از كف داده ام
و ازدواج يك بند است
و مهر باطل شد و تباه بر زندگي ام خورده است
شايد من يك بازنده ام
و مرگ او مرا مي رهاند از هربندي شايد
بانو خود را به تاب مي سپارد و بلند مي خندد به هستي اكنون خود
... او با صداي جيغ و ناله ي پرندگان از صحنه به سمت تماشاگران مي
آيد ، نرسيده به آنها بسته اي را برمي دارد كه در آن برنوشت هايي
كه يك سويش شعري است و مي خواند آن را و سوي ديگرش نام گروه اجرايي
و ... او كه از صحنه بيرون مي آيد ، يك پرده سفيد بين تماشاگران و
صحنه حايل مي شود . بر پرده چند آمبولانس را مي بينيم كه با آژير و
شتاب در خيابان هاي يك شهر شلوغ حركت مي كنند . بانو به هر
تماشاگري يك برگ مي دهد و خود همان شعر را مي خواند و به سمت خروجي
مي رود .
گِل من بودم
در سايه سار
ترديد
و ملامت دريا
ژرف تر از من تو بودي
در كار گِل و
روياي پرواز
بي نياز از
آتش و خاكستر
گِل همراز پرنده اي در آسمان
يا نشسته در
فراغ پيچكي بالا بلند
رونده از
دلبري باد و آيينه
من از خود غفلت را به جا گذاشته ام
هستي در من
قافيه اي است بي كلام
مدار هيچ شايد در تو نباشد هرگز
گِل خاطره اي است ازلي همنشين تن من
مرگ هم نمي گريزد از اهالي زمين
تو يك لبخندي در انتهاي پاييز
خس خس برگ ها
و نور چشمانم تابنده
ماه سكوت مي شكند
گِل از تو مي آيد
در من از يك
هبوط مي گذرد
سفالين پروازت در رد پرنده اي جان نثار
ايمان لخت در تكرار ملامتي مطرود
من از جنس خود رانده ام
و آتش در
انتظار
گِل من
گِل تو
گِل قصه ي آفرينش
با خروج بانو از صحنه ، بر پرده صحنه هايي از بريده ي جرايد با
تيترهاي درشتي مانند زني شوهرش را كشت ، مردي همسرش را كشت ، مردي
فرزندش را كشت و غيره و عكس هايي از قتل ها و جنايات خانوادگي و
ضرب و شتم ها معمول پخش مي شود و بعد تصاويري از تشييع جنازه ها ،
خاكسپاري مردگان و مراسم تدفين و سوگواري عزيزان را مي بينيم ...
يكباره در باز مي شود و اين بار همان بانو در لباس خواب و دستهاي
خونين وارد جايگاه تماشاچيان مي شود . او با جيغ و شيون از يك قتل
مي گويد كه هم اكنون مرتكب آن شده است و حيران و مبهوت و گريان از
كرده ي خود ... برايش چهار پايه اي مي گذارند و بانو رويش مي رود
كه خون از لاي انگشتانش مي چكد .
با همين دستام كشتمش ، فكر نمي كردم بتونم از پسش بر بيام .
بهش قرص خواب دادم كه يهو از خواب بيدار نشه و نذاره بكشمش ، من
اونو بيشتر از خودم دوست داشتم ولي بهش بدبين بودم چون قبل از اون
از سه تا دوست پسرام بد ديده بودم و حالام فكر مي كردم كه اونم مثل
اونا منو تنها ميذاره مي ره پي كارش ، مي ره دنبال يكي خوشگل تر و
ترگل ورگل تر از من ، فكر مي كردم همه ي مردا از يه قماشن و همه
شون بي احساسند ، نه ، نه ، اون اصلا اين جوري نبود كه من فكر مي
كردم . مث سگ پشيمونم يعني اون زنده ميشه كه برگرده پيش من ، من مي
خوام اون زنده شه ؛ يعني ميشه ؟! دوست پسرام يكي از يكي نامرد تر
بودند اما شوهرم خيلي گل بود و حتي زماني كه شنيد دوست پسر دارم
اصلا و ابدا به روي خودش نياورد و انگار نه انگار كه اتفاق ناگواري
افتاده تو زندگيش ، دست كم پيش من اينجوري نشون مي داد . من خاك بر
سر به اون شك داشتم و مدام بهش گير مي دادم اما اون طفلي جيكش هم
در نمي اومد . اون حتا منو بخشيده و بارها به من گفته بود كه مرگ و
زندگي من دست توئه ، هر طور مي خواي با من تا كن ، من اومدم تا تو
خوشبخت باشي و هر وقت هم منو نخواي ، با زبون خودت بگو تا هميشه از
زندگيت برم بيرون .
عزيزم كشتمت ، فكر نمي كردم كه بتونم اونو بكشم . من به اون بدبين
شده بودم ، فكر مي كردم منو ترك مي كنه ميره پي كارش . اون منو
دوست داشت و من مي دونستم اما دور و بريها منو به اون بدبين كردند
و من با همين دست هاي خوني ام اونو كشتم ، من حالا بايد چه كار كنم
؟ ، ميرم پيش پليس تا منو هم تقاص كنند ، من ديگه زندگي رو بي اون
نمي خوام ، نه نمي خوام ، همه چيز به من حرام شده حتي نفس كشيدن .
من شوهرمو كشتم ، باورتون ميشه ؟!
برانكاردي از ميان آنان رد مي شود و جيغ بانو !
شوهرمو دارند مي برند آي شوهرم آي خوب من آي عزيزكم آي زندگي ام
من تو و خودمو نابود كردم بشكنه دستام كه كشتمت !
او سر افكنده به سوي پرده مي رود و در آن حل مي شود ؛ تصويرش را
بر پرده مي بينيم با دستبند و لباس فرم زندانيان بر مزار همسرش و
دسته گل و گلابي كه بر قبر مي پاشد و چشماني خون آلود و گريان ! 

|
|
|