زیر یک سقف

 

‏آزیتا موسوی

دوست نداشتم چهره ناراحت امیر را ببینم، اما نتوانستم تحمل کنم، از وقتی امیر زنگ زده بود، دنبال بهانه ای بودم تا خودم را به قبرستان برسانم.
"کجا میری"
"ای بابا سعید حواست نیسا " با غیظ ولی لبخند بر چهره گفتم:
"شوهر عزیزم
،گفته بودم با دوستم شبنم میریم عیادت مینا"
" من که چیزی یادم نیس حالا چرا چشات قرمز"
با عجله رفتم و خودم را به قبرستان رساندم لحظه ای رسیدم که قبر کن ها اخرین ضربه های بیل را می زدند و خاک روی قبر را هموار می کردند. چقدر سخت است این لحظه ای که تو نتوانی عزیزت را داشته باشی، اول از همه بدنبال امیر بودم، اما دوست نداشتم در این وضعیت او را ببینم هیچوقت تصور چنین روزی را نمی کردم، ،اگه با خودم روراست باشم آرزوی رسیدن به او را دارم اما نه با از بین رفتن کسی آن هم مهناز. پیراهن سیاه امیر ،وضعیت بهم ریخته اش، دنیایم را سیاه کرد..صدای گریه و ضجه مادر و خواهران مهناز ، دل هر بیننده ای را خالی میکرد. آنقدر با گوشه روسری ام اشک چشمم را پاک کرده بودم که صورتم می سوخت. رویا دختر کوچکش با موهای پریشان، گردنش را کج کرده بود به قبر مادرش نگاه می کرد و دست امیر را محکم گرفته بود سرم را تکان میدادم و با خودم میگفتم"عزیزدلم"
.چشمهایش قرمز شده بود. عکسش را دیده بودم با کیان من همسن است. با دستهای کوچکش سینی حلوا را به طرف مردم میگرفت. با هق هق گریه امیر قلبم درد می گرفت. میدانستم حال خوشی ندارد و شاید از دیدن من بیشتر ناراحت شود، رها پسرش که بزرگتر است سر خاک مادرش نشسته و مادرش را صدا میزد. باد سردی می وزید به گلهای گلایل سفید نگاه می کردم که با وزش باد تکان می خوردند و رها انها را دوباره مرتب میکرد. من پشت جمعیت بودم صلاح نبود امیر را ببینم. من هم گریه میکردم انگار عزیز خودم را از دست داده ام، هر چند در این چهار سال که امیر را میشناسم همیشه به دیده احترام به مهناز نگاه میکردم، امیر هم از آن مردها نبود او را دوست داشت، از ناراحتیهای جسمی و روحی اش میگفت و غصه میخورد و کارمن هم دعا کردن بود.
جدایی خیلی سخت است و تحمل دوری مهناز برای امیر سخت تر. کاش بتوانم کاری کنم. سرعت ماشین هر چه بیشتر میشد سرعت درختهای بیرون هم بیشتر میشد. چشمم به حلقه سفید امیر افتاد که روی فرمان ماشین بود.
"میدونی چی میگم به این فکر می کنم که بدون مهناز چطور زندگی کنم، نمی تونم تصور کنم که با زن دیگه ای جز اون زیر یه سقف باشم"
"خب میدونم دوسش داری، منم واسش دعا می کنم، ایشاالله زودی خوب شه"
"فقط معجزه نجانتش میده"
"من که آرزومه،باور می کنی؟"
"چرا نکنم،تو زن مهربونی هستی"
همیشه ارزوم بود که امیرحرفمو باور کنه، چون از ته دلم واسش دعا میکرم، هم واسه خودش، هم واسه مهناز. یادمه تند میرفتم اذیتش هم کردم، اما نیتم بد نبود،
"یه لحظه واستا، رادیو رو زیادش کن، چی میگه"
"هیچی چرت میگه، درمان سرطان با طب سوزنی، خاموشش کن، من همه کار واسه مهناز کردم اما ."
"نا امید نباش امیر امیدت به خدا باشه دیر وقت من باید برم، حوصله سعید و ندارم"
"باشه منم دیر شده باید برم "
بخاری رو روشن میکنی چقدر سرد ماشین"
"حتما عزیزم"
مریم تو چرا از همین شب اول غم برک زدی، مگه تو خودت ارزوت همین نبوده"
"چرا اما اگه یا تو، یا من نتونستیم همو تحمل کنیم چه؟"
"یه چیزی میگیا تو هم مگه ما 4/5 سال باهم نبودیم"
"بودیم اما نه زیر یک سقف، زیر یه سقف بودن خیلی چیزا رو حل میکنه امیر"
"خب حالا توهم فعلا همین شب اولیه که بچه ها رو ردشون کردیم ماتمو کنار بذار، دستت رو بده به من"
"ااااااا وحید حواست کجاست مواظب ماشین جلویی باش، دستم و چرا میگیری"
حواسم هست دارم جلو رو نیگا میکنم" 

     اول صفحه



 

یادداشت

از لابلای خاطره ها

گابريلا، ميخك و دارچين تصويرى از قدرتِ نهفته در فساد

گفتمان متون در آثار " چوبک "

شعر

داستان

عرفان به روايت شعر معاصر

ادبیات تأسف

بشارتی جاودانه بر همسبتگی مرگ و زندگی

اکبریانی در فاصله حس و زبان

شيرين و بيرچك

معرفی کتاب

ارتباط با ما