
یک پنجره برای دیدن
دخترک را می بینم،روی تخت میان ملحفه سفید رنگ پریده به نظرمی
رسد.هیچ شباهتی به آن دختری که همیشه با مادرش توی حیاط خانه شان
برایم دانه می پاشید؛ ندارد ،مادرش بالای سرش نشسته، قران می خواند
، هر چند گاه گوشه چشمش را پاک می کند. روی تاقچه پنجره می نشینم،
سعی می کنم، توجه دخترک را به خودم جلب کنم ،اما حواسش به من نیست
.بعد ناگهان دخترک شروع به لرزیدن می کند ،مادرش به سر و رویش می
زندو... همان لحظه از خوا ب بیدار می شوم.
«اما این بار همه چیز فرق می کنه باز همون بود، می تونم قسم بخورم؛
این بار خواب نبودم.. کنار رودخونه آب می خوردم ،که دیدمش؛ چادرش
پاره پاره بود، دستش روطرفم دراز کرده بود، مثل کسی که کمک می
خواد. خواستم برم پیشش، که افتاد زمین و شروع کرد به لرزیدن ؛ یه
دستشو دراز کرده بود، تا اون پنجره رو بگیره که روش کلی پارچه سبز
و قفل بود. دستش بهش نمی رسید، صدام کرد،تا کمکش کنم ،نمیدونم چرا
اما انگاری یه حسی بهم می گفت فقط کافیه دستش به اون جا برسه تا
خوب شه.»
شا نه بسر با دقت گوش می دهد، منتظرم او هم مسخره ام کند، دیگر نمی
دانم، چه کنم.این رویا حالا به بیدار هم رسیده امااومی گوید:«خب
معلومه،تو انتخاب شدی؛ یکی منتظره! باید بری پیشش»
«آخه کجا باید دنبالش بگردم؟ من که نمی شناسمش؟»
« کافیه به حرف قلبت گوش کنی خودت پیداش می کنی!»
«آخه کجا باید دنبالش بگردم؟»
«یه ضریح که بهش قفل می بندند معلومه که کجاست!»
و بعد نشانی حرم را برایم توضیح می دهد؛آن قدر دور است که ترس برم
می دارد مرددم که بروم یا نه ؟«اگر همه چیزتوهم من باشد چه؟»
شب که می خوابم،این بار دخترک را نمی بینم، زنی تکیده و سیاه پوش
روی قبر کوچکی را با گلاب می شوید؛ وحشت زده از خواب بیدار می شوم
و بدون خداحافظی راه می افتم.
باران مانند شلاق به صور تم می خورد، راه نفسم بسته می شود.دو روز
است که عقاب تعقیبم می کند . خیال ندارد دست از سرم بردارد؛ شانه
بسر گفته بود:«کافی است گنبدش را از دور ببینی ،تا مطمئن شوی..»
وقتی حرف می زند، صدایش می لرزد و چشمانش پر از اشک می شوند. نجوا
می کند:« اون جابرسی تموم خستگی ات یادت می ره.»
چرا نمی رسم؟ خدایا کمکم کن از فکر کسی که منتظر است، تند تند
بالهایم را به هم می زنم، تندتر و تندتر ...دو روز است، که دنبالم
می آید. آخرین آب و غذایی را که گیر آورده ام، به خاطر ندارم؛ از
ضعف و سرما چشمانم بسته می شوند.می دانم،
صدای تیز بال هایش که در گوشم بپیچد، طعم چنگا ل هایش را هم خواهم
چشید.آخرین چیزی را که می بینم نور گنبد زرد طلایی ونورانی است؛
فقط یک لحظه ،یک لحظه کافی بود...ا خیس و کرخ شده از ضعف و سرما با
دردی که به جانم می دود، درست در لحظه رسیدن سقوط می کنم.
کودک مرابه مادرش نشان می دهد و می گوید:«مامان اون کبوتر مریضه
ببریمش دکتر؟»
مادرش می گوید:«نه عزیزم فقط خیس شده.»
«آخه می لرزه»
«خب سردشه.خشک که بشه، حالش جا میاد»
نمی توانم از جایم تکان بخورم، نمی دانم ،از کی بی هوش بودم؛حتی
نمی توانم، با دستانی که مرا از زمین بلند می کنند ، مخالفت کنم..
از غصه دور شدن از آن جاچشمانم خیس می شود.
رهگذری می گوید« کبوتر مریضه نذارین بچه دستش بگیره»
زن بی تو جه به حرف او صبورانه منتظر ایستاده تاکودک مرا خشک کند.
دخترک مرا گوشه ای آفتابی می گذارد و کمی دور تر می ماند . مواظب
است، سایه اش رویم نیفتد تا خشک شوم. نمی توانم روی پایم بایستم و
از ضعف می لرزم. کمی دور تر مردم برای کبوتر ها گند م می پاشند .
گرسنه ام، سعی می کنم، به آن طرف بروم . دخترک مرا بلند می کند و
نزدیک دانه ها می برد.دو پسر بچه میان کبوتر ها می دوند ، نزدیک من
که می شوند، دخترک با اخم جلو می آید؛ پسر ها خجالت زده آرام از
کنارم می گذرند و زیر لب می گویند:«نمی خواستیم اذیت بشن»
دخترک مرا برمی دارد و به سمت مادرش که گو شه ای نشسته ،می رود.
مادر اشک چشمش را با گوشه چادر پاک می کند و می گوید:«امشب تو
مهمون سرای حرم غذای نذری می دن ما هم دعوت شدیم امااونو نمی تونی
با خودت بیاریش »
دخترک ملتنسانه می گوید:«ترو خدا مامان جون بذار بیارمش، اگه
مواظبش نباشم میمره ها، می خوام بهش نذری بدم تا خوب شه.»
مادر با آهی صورت گل و تبدار انداخته دخترک را می بوسد و می گوید
:«باشه هر چی تو بگی»
کنار پنجره فولاد نشسته ایم، مواظبم، حرکت نکنم تا او رابیدار
نکنم. آن قدر جایم نرم و راحت است که پلک هایم روی هم می افتد؛ نمی
دانم تا کی خوابیدم فقط یادم می آید که دخترک تکانم می دهدکه:«
پاشو ،ببین، کی اومده؟»
مرد ی نورانی دستی از محبت بر رویم می کشد و می گوید:«تو را قبلا"
ندیده بودم تازه واردی؟»
من پته پته کنان جواب می دهم :«بعله،تازه اومدم.»
و نمی پرسم، مرا از کجا می شناسد؟ آرامشی که در نگاهش هست مرا به
تمام رویا های شیرین می برد.
نگاه نگرانش به دخترک است،او را روی پایش می نشاند و دستی به صورت
معصومش می کشد و می گوید:«دخترم برو مامانتوبیدار کن تا مژده شفات
رو بهش بدی، ممنونم که مواظب دوستم بودی ،ما دیگه باید بریم.»
به من اشاره می کند و روی شا نه اش می نشینم. انگار که همیشه با او
بوده ام،اصلا" احساس غربت نمی کنم.دخترک دستش را دراز می کند، اما
او می گوید :« تو دیگه خسته شدی بخواب دخترم!از این به بعد من
مواظب کبوترت می شم»
دخترک می گوید :«کجا می بریش؟می تونم بازم ببینمش؟»
«همیشه همین جا منتظرته،حالا ما با هم باید به دوستای دیگه ات که
منتظرند هم سر بزنیم.»
نوری که آرام کودک را در بر می گیرد، چشمانم را خیره می کند. به
طرف آن می روم، . دیگر دردی ندارم ، نمی لرزم . با نوکم گره طنابی
که مادر دخترک به کمرش وضریح پنجره فو لاد بسته ؛آرام باز می کنم.
بالاخرهاو را دیده ام .شانه بسر گفته:« کافیه که با تمام وجودت
بخوای ، مثه همون گرماییه که تو تنت جاریه، جوری توش غرق می شی که
انگار هیچ وقت ازش جدا نبودی. »
از شادی دلم می خواهد پرواز کنم و به همه بگویم.صدای نقاره گلدسته
ها مرا از خواب بیدار می کند. باز شفایی دیگر را جشن گرفته اند..او
را روی دستشان بلند کرده اند و چادر کوچکش در دست های مردم به تبرک
تکه تکه می شود.مادرش گریه کنان امام رضا را صدا می زندو بوسه
بارانش می کند. دخترش که پز شکان دیگر امیدی به او نداشتند ،به
زندگی برگشته؛ دخترک اما برای کبو تر مرده اش را گریه می کند .مرا
نمی بینید که دور سرش پرواز می کنم.شانه بسرگفته بود:«مهم اونه که
دنبال یک دلیل خوب واسه زنده بودنت باشی ،حتی شده یک بار اتفاق
بیفته،برای همه عمرت کافیه .»

|
|
|