روزي روزگاري دنيا پر از پرنده بود. پرنده ها هم مثل ما آدمها
بودند. غمها داشتند و دردها . شادي هم داشتند. حتي جشن و عيد
وعروسي. اما هيچ كسي احساس خوشبختي نمي كرد. بعضي ها ثروت داشتند و
اما خيلي چيز ها مثل فرزند، سلامتي و دوست خوب نداشتند و مي گفتند
بدبختيم. بعضي ها هم از سلامتي و زن و فرزند و مهرباني، همه چيز
تو زندگي شان بود و اما چون ثروتي نداشتند آنها هم مي گفتند
بدبختيم. پرنده ها شده بودند حسود همديگر و براي به دست آوردن
چيزهايي كه نداشتند و يا مي خواستند زيادتر داشته باشند هر كاري مي
كردند. شهر پرشده بود از دزد و طمعكارو دروغگو. اما در آن دنيايي
كه به چشم همه ، شيرين و زيبا بود پرنده اي بود به نام هما كه زياد
فكر مي كرد. فكرو خيال زياد باعث شده بود كه او تو مغازه ي عطاري
اش عوض فروش دارو و ادويه، مشغول نوشتن كتابي شود كه شايد بتواند
راز خوشبختي رادرآن توضيح دهد. هما آنقدر نوشت و نوشت كه از ته دل
روزي آهي كشيد.
آه او انقدر بلند بود كه همه تو دنيا آن راشنيدند. در دنياي كوچك
آنها كه فقط جوجه ها آن را بزرگ مي ديدند همه دور او جمع شدند.
طوطي و كبك و طاووس وبلبل و حتي مرغ بوتيمار كه لب دريا بود، آمد
كه ببيند چه خبر است. ديد كه همه غمگين اند و به خاطر بدبختي شان
غم مي خورند.
بوتيمار تعجب كرد و به كبك گفت :
" تو چرا غمگيني ؟ توكه خوشبخت تر ازما هستي و هرچه گرگ درنده و
روباه مكاّر تو بيابان است بخاطر تكه اي گوشت، خبرچين و نگهبان قصر
تو هستند چرا مي نالي ؟ تو كه در دنيا اين همه معدن طلا و جواهر
داري چرا دلگيري ؟
كبك كه تو پيشاني اش چين افتاده بود گفت :
" من هم مثل همه، يك جورهايي حال وروزم خوش نيست. پول و قدرت
دارم و اما دلم آرام نيست. حتي گرگها و روباه ها مرا، پادشاه خود
مي دانند و حاضرند خواهرها و برادرهاي خودرا نيزاگر دستور من باشد
بي هيچ رحمي لت و پار كنند. اما حيف كه عمر من تمام مي شود و دنيا
روزبه روزجوانتر. لعل و گوهر و مرواريد و جواهر، هر روزه قيمتش مي
رود بالا و افسوس، كه خواهم مرد و كاخ ها ومعدن ها وحجره هاي
زرگري ام به دست اين و آن خواهد افتاد. مخصوصا گرگها و روباه ها
كه آنهارا اصلا دوست ندارم. زيرا ميدانم كه آفرين ها و دعا هايشان
همه دروغ است و اما بازهم،دوست دارم كه تعريف و توصيف هايشان را
بشنوم و همگي گوش به فرمان من باشند. آري برادر ، بدبختي من نيز
اين است. "
مرغ بوتيمار رفت سراغ طوطي و گفت :
" تو پس چه مي گويي ؟ تو آن قدر شيرين سخني كه شكارچي ها ، تورا هم
كه مي گيرند در آتش اجاق كبابت نمي كنند. در قفسي از طلا و نقره،
نان و آبت مي دهند و تا هستي عزيز دلشان مي شوي و اين خوشبختي،
چيز كمي نيست ."
طوطي دمي جنباند وبا قطره اشكي كه در چشمانش وول مي خورد گفت :
" من هم دلم تنگ است و دنيا برايم بد آهنگ.معني چيزهايي را كه نمي
دانم تكرار مي كنم و اين كار، اذيتم مي كند . مغزي تو سرم است كه
انگار فكر كردن بلد نيست. چيزهايي يادم مي دهند و اما نمي دانم
خوب است يابد. فقط مي دانم كه خسته ام و بايد، چاره اي بكنم . "
بلبل كه بر شاخساري نشسته و آواز قشنگش بلند بود پريد پايين و
واردبحث شد :
" ديدم بوتيمار داشت به من اشاره مي كرد و در نظرش ، من ازهمه
خوشبخت ترم. اما اينطوري نيست! عاشق كه باشي كارت واويلاست. از
ته دل عاشق گلها هستم و بخاطر رنگ وبويي كه دارند مرتب آهنگ و
ترانه مي سازم واما تا نزديك مي روم كه بخوانم ، عوض خوش وبش با
خارهاي خود زخمم مي زنند. دلم آنقدر پرخون است كه نگو و نپرس !"
پر وبال طاووس كه درزيرنور آفتاب به هزار رنگ مي زد تكاني خورد و
آمد جلو و با عصبانيت دادكشيد :
" همه فقط بلديد حرف بزنيد و وراجي كنيد وبعد كه تشنه يا گشنه تان
شد برويد سر خانه زندگي تان و باز از فردا ، روز از نو روزي از نو
. بگذاريد خيال همه ي تان را راحت بكنم. من نيزبيچاره ام. ناز و
اطوار دارم و خود پسند و مغرورم . فكر مي كنم كه زيباتر و خوشرنگ
تر ازمن و زباني كه به آن حرف مي زنم پرنده اي تو دنيا پيدا نمي
شود ! اما حالا كه دنيا را گشته ام و عمري از من گذشته، مي فهمم
كه تمام عمر خود در اشتباه بوده ام. اصلا تو بگو بوتيمار، تو درت
چيست ؟ "
_" درد من تشنگي است و بس. "
- " توكه شب وروزت را كناربركه ها ، درياها و رودخانه هايي ! مگر
مي شود كه لب آب بود و تشنه ماند ؟ "
- " بدبختي من اين است كه مي ترسم جرعه اي از آب اقيانوس هم اگر
بخورم، آب آن تمام شود. نه ازچشمه مي توانم آب بخورم و نه از
دريا. حتي به قدر تشنگي هم نمي توانم آبي بچشم. منتظر باران مي
مانم و در ميان رگبار، دنبال گودالهايي مي گردم با آبهاي راكد
وبدبو. اصلا خودم نمي گويم شما بگوييد آيا من پرنده ي بد شانسي
نيستم ؟
بوتيمار رو به هد هد كردكه همه اورا حكيم و دانشمند مي دانستند و
اما خيلي كم حرف بود. به او گفت :
- خوش به حال تو كه زماني عزيز دردانه و نامه رسان حضرت سليمان
بودي و از خيلي رازها خبر داري ! تو وقتي در دل آسمان پرواز مي كني
وبه زير هرخاك وتپه اي، هرچه آب و چشمه ي پنهان است مي بيني، حتما
كه دردي هم تو دلت نيست. واقعا خوش به حال تو!
- كاش كه من هم مثل خيلي ها چيزي حالي ام نبود و اين قدر تو فكر
فرو نمي رفتم. هرچه كه بيشتر بفهمي و بداني دردت هم بيشتر است.
مثلاوقتي مي بينم بعضي ها فقط به اين خاطر كارِ خوب انجام مي دهند كه
مردم را فريب دهند و از آنها به به بشنوند دلم سخت مي گيرد. حتي مي
دانم كه اين هماي خوش قلب نيز كه و قتي سايه اش را روي كسي مي
اندازد شانس و خوشبختي را براي مدتي هم كه شده به ديگران هديه مي
كند ، خودش قد يك كوه، درد دارد. زندگي اش قصه دارد و تو قصه ،
هزارغصه ي بي زبان. اصلا مگر مي شود كه غصه نداشت و آه كشيد ؟
هما كه از اين سرو صداها گوش اش پربود و در ميان آن همه همهمه چيزي
نمي شنيد رفت نشست بالاي صخره اي بلند و ازهمه خواست كه ساكت
باشند. پرنده ها كه هما را خيلي دوست داشتند و اورا گيس سفيد دنياي
خود مي دانستند يكهو، آرام گرفتة و گوش به حرفهاي اودادند :
_ ناله و فرياد از بيچارگي، حرفي تازه نيست. چيزي كه مهم است
گرفتن يك تصميم است. اگر راست مي گوييد و دلتان غم دارد و مي
خواهيد كه خوشبخت با شيد بايد جرأت داشته باشيد. بياييد متحد شده و
باهم از هفت شهر خطرناك بگذريم و برسيم به خدمت سيمرغ. اما براي
رسيدن به آنجا، مشكل اصلي ما انتخاب يك راهنماست. كسي كه راه
رابشناسد و مارا تا پيش سيمرغ ببرد و اما به شرطي كه اعتماد ما،
اورا مغرور نسازد. فكر نكند كه چون ما به او رأي داده ايم حتما كه
ازهمه ي پرنده ها برترو بهتر است. پرنده ها كه تعدادشان از هزار
بيشتر بود سينه پف كرده و از او خواستند كه رهبرشان باشد و آنها را
به پيش سيمرغ ببرد تا راز خوشبختي را از اوبپرسند. از آنجا كه
پرنده ها هرگز اتحادي نداشتند و هركسي عاشق قوم و قبيله ي خود بود، از اين گفته پشيمان شده و كار كشيد به انتخابات و تبليغات و رأي
گيري. پولها خرج شد و سرها شكست و آخر سر ، " هد هد " شد راهنماي
پرندگان.
او گفت :
- راهي پرخطر و ترسناك پيش روي ماست و اين سفر ، سفر آساني نيست.
درست است كه باديدن سيمرغ ، براي هميشه احساس خوشبختي خواهيم كرد
اما رفتن و رسيدن به انجا هم ، دل و جرأت مي خواهد.
پرنده ها كه دل شير پيدا كرده و آرزوي همه ديدن سيمرغ بود يكصدا
گفتند :
_ وقتي كه باهمه ي تلاش ها، دعواها و حقه بازي هايي كه مي كنيم باز
احساس خوشبختي نمي كنيم، زندگي هيچ ارزشي ندارد. ما ها تصميم خود
را گرفته ايم و به دنبال تو، تا ديار سيمرغ خواهيم آمد .
پرندگان در دل آسمان آبي بودند كه ديدند از خاك وكوه آتش مي جهد
وبدجوري تشنه ي شان است. از هد هد خواستند كه آنهارا به دره اي
باصفا برده و نگذارد كه از تشنگي تلف شوند كه هد هد گفت :
- بايد كه صبور باشيد و تشنگي را تحمل كنيد كه اين هنوز آغاز راه
است و ما تازه در شهر عشق هستيم.
بعضي از پرنده ها غر زده و گفتند :
- غمگين بودن بهتر از سوختن است و ما از راهي كه آمده ايم بر مي
گرديم.
خيلي ها اما بي آنكه بترسند از ميان دود و آتشي كه از دهانه ي توپ
ها و تفنگ هاي آدميان بلند بود گذشتند ودر لبه ي مرز آنقدر كشته و
زخمي ديدند كه با خود گفتند :
- صد رحمت به ما پرندگان كه ميان دعوا، حداقل كاكلي نيش مي گيريم و
هرگز خون همديگر را نمي ريزيم. آن هم سر خاكي كه صدها بار خط كشي
شده و باز مي خواهند خطي نو بكشند. راستس اين آدمها چقدر عاشق خط
كشي اند ؟
از شهر عشق كه گذشتند رسيدند به سرزميني كه يا پر از بتخانه بود و
يا پر از مردماني كه بتخانه اي نداشتند و ولي فكر و ذكرشان به بت
هايي بود كه تو ذهن شان تراشيده بودند و از آنها كمك مي خواستند.
نقاش ها ومجسمه ساز هايي هم بودند كه مرتب شكل فرشته ها را تو
دروديوار كشيده و حك مي كردند كه هم پول گيرشان مي آمد و هم مردم
به آنها آفرين مي گفتند. عده اي دوست نداشتند كه از بت پرستان عقب
بمانند و پشت سرشان بگو يند كه اگرخدايي يا خداياني داريد پس كو ؟
معبدها را از نقش و نگار ها پر مي كردند و از بت پرست ها دوري مي
گزيدندكه يعني ما حق ايم و شما ناحق. از اينكه هر قومي با اعتقاد
خودش مشغول بود راضي بودند و اما همه از ترس اينكه مبادا طايفه و
دسته اي به حكومت برسد و ديگران را ازحق خود شان محروم كند شروع
كرده بودند به تشكيل گروه ها و حزب هايي كه هرگز نگذارند تا قدرت و
حكومت، در دست يك نفر ياگروهي خاص باشد كه هر وقت چنان شده بود،
حتي اجازه نداده بودند كه ديگران به كار و كاسبي خودشان برسند و يا
هركسي به رنگ و مُدي لباس بپوشد كه خودش دوست دارد. برخي از پرنده
ها از اينكه آنها هم مي توانستند در آن سرزمين صاحب حزبي و حقي
باشند و به نوبت هركدام روزي براي خود رئيسي شوند و پول و پله اي
به هم بزنند ، دلشان نيامد كه از آنجا بروند. ماندند و هر كدام
طرفدار بتخانه و معبدي شدند تاهم دلشان آرام گيرد و هم اينكه اگر
روزي حقي را ناحق كردند وكيلي از گروه خود داشته باشند كه نگذارند
تا جرمشان، آنها را گرفتار قفس كند.
دهها پرند ه ماندني شدند و صدها پرنده راه افتادند و با عبور از
كوهاي يخ و درياهاي منجمد، رسيدند به شهري كه آنجا نه كسي آرزويي
داشت و نه فردي مي خواست با نيرنگ و كلك، سر ديگري كلاه بگذارد و
بيشتر از ديگران داشته باشد. همه به حق خود قانع بودند و با
همسران و فرزندانشان ، بخور ونمير زندگي مي كردند. البته بعضي از
جوانان، آنجا هم شورش مي كردند و مخالف آن طرز زندگي بودند. ولي
چون داروغه ها فوري با گازهاي اشك آورو باتون هاي شوك آور سر مي
رسيدند، هرگز فريادشان به جايي نمي رسيد. از پرنده ها صدتا بيشتر
بودند كه ديدند از اينجا بهتر، مكاني نمي شود پيدا كرد . بدون هيچ
زحمت و ترسي از كشكول درويشان آب خورده و از مزرعه ها دانه مي
چيدند و چون جوان هم نبودند ، آشوبي نمي كردند كه پشت ميله ها گير
بيفتند. اما از پرنده ها، يك عده هم بودند كه آرزوهاي بزرگي
داشتند و فقط خوردن و خوابيدن و در بي خبري زندگي كردن، روح و
جسمشان را راضي نمي كرد. چشم به افق هاي دور دوخته و با همه ي
خستگي ها، همچنان شوق رفتن داشتند.
هد هد كه هنوز به عهد و پيمان خود وفادار بود به پرنده هايي كه
همراه او در دل آسمان پرواز مي كردند گفت :
- سر راهمان به سرزميني مي رسيم عجيب و باورنكردني . اژدها و فرشته
وديو و هرچه خزنده است و جهنده، لباس آدميت به تن دارند و مثل
آدمها سخن مي گويند. همه به بك زبان حرف مي زنند و خداي همه يكي
است. بتخانه اي آنجانيست و معبدهاهم همه يك شكلي اند و نقش و
نگاري تو در و ديوارها نيست. حتي كسي را نمي بيني كه بخواهد جور
ديگري لباس بپوشد و يا كه بخواهد خودرا به رنگ ديگري درآورد و مثلا
يك آدم بگويد كه من از ديو بهترم و يا كه فرشته بگويد من از آدم.
فقط يك چيز درد آور آنجا هست كه آن هم مغرور شدن به ميزان عبادتي
هست كه هركس، در كنار كار وزندگي اش انجام مي دهد. اينها را مي
گويم كه وقتي به آنجا رسيديم، زياد معطل نشويم و از زن و مرد هركس
كه مي خواهد بماند و هركس كه دوست دارد بار سفر ببندد كه هنوزراهي
دشوارو طولاني در پيش داريم.
خيلي از پرنده ها كه تا اينجا هم خود را زوركي رسانده بودند بي
رودرواسي گفتند :
- اگر مشكل فقط غرور است و اين غرور ، مارا به سوي جنگ و خونريزي
نمي بَرَد براي ما كافي است. خوشبخت ِ كامل هم نشديم زياد مهم
نيست . همينكه احساس خوشبختي خواهيم كرد براي ما كافيست .
در همان قلب آسمان بودند كه بعضي ها را ه خود را جداكرده و ماندني
ها ماندند و رفتني ها رفتند. آنها كه هنوز شوق ديدار سيمرغ در
سرشان بود، رسيدند به سرزميني كه پر از نور بود و رنگين كمان هاي
هزار رنگ. پرندگان حس كردندكه نه وزني دارند و نه غمي. حتي رنج
سفر نيز از تن آنها به يكباره خارج شده بود. چند تايي از پرنده ها
چنان دچار حيرت و تعجب شدند كه حتي خودرا نيز فراموش كردند . انگار
كه بي حس و بي درد بودند و خوشبختي كامل، در نوري بود كه چشمانشان
را خيره مي كرد. حسرت اينكه چرا زودتر به آن شهر نرسيده اند،
تنها چيزي بود كه به آن فكر مي كردند.
هد هد كه به سختي توانسته بود هشياري خود را باز يابد جَلد و قبراق، بال گشوده و همراه آنها كه مي خواستند تا سرچشمه ي خوشبختي
بپرنددر قلب آسماني كه لكه ابري هم نداشت تا اوج ها رفت و رسيدند
به جايي كه شهر سيمرغ بود و آخرين مقصدشان. سيمرغ راكه هم پيدا
بودو هم ناپيدا، پيدا كرده و هما كه همه ي عمرش را تو مغازه نشسته
و براي آموزش خوشبختي كتاب نوشته بود گفت :
- راه دشواري هم اگرآمده ايم انگاركه اصلا راهي نيامده ايم . نه
خسته ايم و نه غمگين و نه حتي وزني ورنگي داريم و شده ايم عينهو
نورو روشني. دنيايي كه ما ازآنجا آمديم و فكر مي كرديم همه ي
دنياست جز دشتي سر سبز نبود.
در بين را ه شهر ها ديديم و آدمها و موجوداتي كه هرگز آنها را
نديده بوديم. همه اسير حسادت ها و طمع هاي خود بودند و اگر هم
عاقل و نيكويي بود فكر همه به كتاب ركوردها بود تا در هرچيزي از
بدي گرفته تا خوبي، نام خود را يك جوري در فهرست اولين ها ثبت و
ضبط كنند. ما ها كه از اين وضعيت غمگين و دلخوربوديم و مي خواستيم
همه خوشبخت باشند به اين سفر آمديم كه تا راز سعادت را بياموزيم و
به جهانيان ارمغان ببريم .
نداي سيمرغ، نيتي شد و افتاد تو قلبشان و با آن نيت برگشتند كه
خودرا نگاهي كنند كه ديدند از هزاران مرغ همسفر، فقط سي مرغ مانده
اند وبس. در وجود و سايه ي خود، سيمرغ را ديدند ودرسيماي سيمرغ،
خود را . خوشبختي واقعي رابه دست آورده بودند و در قلب آنها جز نور
محبت، چيزي نبود.