
گچ را بخور!!
اول پاييز آن سال در نهايت شگفتي برفي زيبا از آسمان غم گرفته
شهر جنوبي ما باريد! آن هم چه برفي! دانه هاي سفيد و زيبايش از
آسمان روي زمين پخش مي شدند و زمين سياه و سرد آن سال را سفيد و
زيبا كردند . اين برف بي موقع و زيبا شايد تنها چيزي بود كه موقع
رفتن به مدرسه خنده را بر لبانم نشاند . زيبا بود و فراموش نشدني .
اما برف آن سال دوام چندانی نداشت! چون روزهاي بعد همه آن برفها به
ناگاه آب شدند!! گويي كه از ابتدا هيچ نبود و هيچ نيامد . و مردم
هم خيلي زود ماجراي برف سفيد آن روز را به دست فراموشي سپردند .
سه سال گذشته بود و چهارمین سال نیز فرا رسید. آن سال او معلم ما
شده بود. خانمي ميان سال و زشت رو كه حتي با اينكه ساليان زيادي از
عمرش مي گذشت ولي هنوز مجرد بود .
معلم جدید با رفتار زننده اش آن سال را براي من سياه و نفرت انگيز
كرد . نمي دانم چرا از همان اوان سال با من رفتار مناسبي نداشت .
گويي كه از چهره ام و يا رفتار م و يا شايد هم از گوشه نشيني و كم
حرف زدنم بدش مي آمد . نمي دانم . اما از زماني كه قدمهاي كوچكم را
داخل كلاس او گذاشتم ثانيه هاي آن پاييز و زمستان را برايم مثل زهر
تلخ و كشنده كرد .
زنگ با شدت هر چه تمامتر به صدا در آمد . همه بچه ها به یکباره روی
خط های سفید رنگ حیاط بزرگ مدرسه ایستادند . مدیر مثل هر سال با
همان کت پارچه ای سبزر رنگ و بزرگش و عینک ته استکانیش بالای سکوی
صورتی رنگ حیاط مدرسه ایستاد . صدایش مثل همیشه بود . محکم ، سرد و
بی رحم ! به نظر پیرتر و خشن تر شده بود . مثل همیشه سر ش را به
این و طرف و آن طرف می چرخاند و به جای خوش آمد گویی مستبدانه ما
را تهدید می کرد .
" که این مدسه نمونه است ، هر کسی درس نخواند و یا بخواهد نظم
مدرسه را بهم بزند پرونده اش را زیر بغلش می گذارم و اخراج می شود
، به آن بچه هایی که تازه به مدرسه آمدند هم می گویم که فکر نکنند
آنها را زیر نظر ندارم . !!"
صدایی که همیشه مرا می ترساند . ناراحتم می کرد و وحشتی بی جهت را
در دلم به جا می گذاشت! . بدین ترتیب آغاز سال تحصیلی با نوید
روزهای پرهراس برای من شروع شد .
فكر كردم كه كسي ديگری را مي گويد. اما وقتي كه اسمم را صدا كرد
قلبم به يكباره از جا كنده شد . خود را از نيمكت كهنه کلاس بيرون
كشيدم و با اينكه ترس عجيبي تمام وجودم را فرا گرفته بود به سمت
تخته سياه كلاس پیش رفتم . ايستادم . به صداي قلبم كه با شدت زيادي
مي تپيد گوش فرا دادم . سرم گيج رفت. ولي بايد خود را نگه می داشتم
. با اينكه مي دانستم او با من ابدا ميانه خوبي ندارد اما به خودم
گفتم : نه اينها همه اش تخيلات من است ، او چكار به من دارد. اين
همه آدم ، مگر مريض است كه فقط انگشت روي من بگذارد !
ولي اين حرفها از ترس و دلهره من نسبت به او نمي كاست ! در افكار
خود غوطه ور بودم !ناگاه صداي معلم را شنيدم! گفت: گچ را بردار
مثل سربازي فرمانبردار اطاعت كردم . نگاهي به مساله انداختم ،
چشمانم به يكباره سياهي رفت . چون چيزي از مساله نفهميدم! ! دستم
همانجا روي صور ت مساله خشك شد! و با گچ به تخته سياه فشار آوردم!
ولي جز نقطه اي سفيد كوچك چيزي ديگري نتوانستم بنويسم .
" ترق ترق ." صدای کفشهای پاشنه بلند معلم که به طرفم می آمد را می
شنیدم ! قلبم به شدت می تپید . ناخوادگاه چشمان هراسانم را به
چشمانش دوختم . کشیده ای محکم جواب نگاههایم بود .
به سمت ميز خود رفت . در جا خشكم زد! به نفس نفس افتاده بودم ! هر
وقت او به طرف ميزش مي رفت يعني اينكه به دنبال شلنگ زمختش مي گشت
! نمي دانستم چه كار باید بکنم ؟ حتي التماس هم بلد نبودم كه
التماسش كنم ! مي بايست منتظر مي ماندم كه ببينم چه اتفاقي مي
افتد! ولي از بخت بد هيچ معجزه اي رخ نداد ! چون لحظه اي بعد
دستهاي كوچكم كه آغشته به گچ سفید بود زيرضربه های شلنگ معلم كبود
و قرمز شد . اما گویی این کار او را راضی نمی کرد ! چون با دستهای
استخوانیش چندین و چندبار به صورت زرد و نحیفم سیلی زد !! معلم جيغ
مي كشيد و دندانهاي بزرگش را دائما به من نشان مي داد ! گويي كه مي
خواست نفرتش را هر چه بيشر به من نشان دهد . باز صداي جيغ معلم
بلند شد كه "چرا تو گوساله احمق درس نمي خواني ، خنگ خدا ، زود باش
همين گچ را بخور، تو لياقت كلاس درس را نداري !! "
صدای قرچ قرچی از دهانم خارج شد . گچ را با هراس خوردم . با حیرت
نگاهم کرد . انگاری باور نمی کرد که من این کار را بکنم . فریادی
کشید وکشیده ای دیگر مهمانم کرد ! گفت : " تف کن الاغ !! چرا گچ را
می خوری !! از امروز دیگر حق نداری روی آن نیمکت بشینی! جای تو پیش
همان عقب مانده است "
حسن را می گفت ! تنها پسرعقب مانده کلاس که گویی فارغ از دنیای بی
رحم ما می بود !!
.نگاهی به سر تا پای او انداختم. مثل همیشه ژاکت بافتنی بلند سبز
رنگ وشلواری گشاد و قهوه ای پوشیده بود. با چشمان ورقلمبیده و
دهانی نیمه باز . .!!
" یک ، دو ، سه " این شماره ها انگاری متعلق به حسن بود !! همیشه
این شماره ها را با خود تکرارمی کرد " یک ، دو ، سه ". .تنها
همکلاسی عقب افتاده ام که هنگامی که روی سنگفرشهای ترک خورده مدرسه
قدم بر می داشت بی توجه به تمسخر دیگر بچه ها دائما می گفت : ." یک
، دو ، سه !!! "
روزی را که به مدرسه آمد هیچ گاه فراموش نمی کنم . همراه با زنی
آمد . اما به نظر مادرش نبود ! چون بسیار جوان و زیبا بود . دست او
را محکم در دستش گرفته بود ! گویی که نمی خواست به این راحتی رهایش
سازد . مدیرمدرسه با کت بلند و سبزرنگش انتهای پله ها ایستاده بود
و آنها را خیره نگاه می کرد . اما به نظر مدیر زیر بار نمی رفت .
--" نه خانم چه می گویید ؟ جای او که اینجا نیست ! باید ببریدش
مدرسه استثنایی .. "
-- " اما او عقب افتاده نیست ! فقط ساکت و مظلوم است "
-- "بروید خواهش می کنم ، وقت مرا بیش از این نگیرید! "
بسته ای پول روی میز مدیر پخش شد . مدیر از پشت عینک بزرگش در
حالیکه اخمهایش را در هم کرده بود پولها را می نگریست !!
معلم فریاد کشید و گفت :
" حواست کجاست ؟ زود باش وسايلت را جمع كن و پيش همان عقب مانده
بتمرگ"
با چشمانی گريان و با دستهاي قرمز در حاليكه سوزش شديدي در دستهاي
كوچكم احساس مي كردم به سمت نيمكتم رفتم و وسايلم را جمع كردم و به
آخرين نيمكت ، كنج ديوار ، آنجايي كه پسرک بي خبر از همه جا نشسته
بود ، رفتم . بيچاره حتي از چیزی سر در نمي آورد ! انگاری نمي
دانست كه اصلا چه اتفاقي افتاده است ؟ وقتي من را ديد با چشمهاي از
حدقه در آمده اش و در حالي كه نفسهاي بدبويش را به صورتم مي دمید
به من نگاه مي كرد . اما در دل كو چكم غوغايي به پا بود و انگاري
با هيچ آبي خاموش نمي شد! آن دم به خود گفتم :
آخر چرا او اين رفتار را با من مي كند؟ من كه عقب مانده نيستم ،او
حق ندارد با من اين رفتار را بكند.
ولي انگاری اين حرفها را فقط در دلم مي توانستم بگويم ، چون كسي
نبود كه به فريادم برسد !
حسن را صدا کرد . اما او مات و مبهوت با دهانی نیمه باز نشسته بود
و معلم را خیره نگاه می کرد . صدای ترق ترق کفشهای پاشنه بلندش
درگوشم پیچید . برای لحظه ای نفسم را درسینه حبس کردم . بالای سرم
ایستاده بود . گفت :
" حسن مگه به تو نیستم پاشو بیا پای تخته!!"
کنار رفتم و او بی آنکه حرفی بزند به سمت تخته سیاه رفت . کمرش را
قوز کرده بود ! کنار تخته سیاه ایستاد! . معلم گفت :
" گچ را بردار و هر چی می گم بنویس "
گچ را برداشت .
--" بنویس ، 2، نوشتی ؟ خب حالا یه بعلاوه بگذار "
اعداد را بسیار بزرگ و مضحک نوشت . فریاد معلم بلند شد !
-- " خاک بر سرت این ها چیه که داری می نویسی ؟"
ولی انگاری داد و فریاد بیهوده بود ، اما نمی دانم چرا باز ادامه
داد
-- " زیر بعلاوه یه 2 دیگه بگذار "
و گذاشت !!
-- "حالا بگو بینم جمع این دو چند می شه ؟ "
مثل مجسمه ای همانجا ایستاده بود و حرکتی نمی کرد !! همه خندیدند .
حتی معلم هم خندید به جز من !! با اینکه می دانست او چیزی نمی فهمد
اما نمی دانم چرا او را پای تخته سیاه آورده بود .
زنگ مدرسه به صدا در آمد. هنوز روي نيمكت خود نشسته بودم و با
چشماني اشكبار تخته سياه را نگاه مي كردم . بچه ها با هياهوي
بسياركلاس را ترك گفتند ، داشتم دستهاي كوچكم را به هم مي فشردم .
گويي كه ديگر تحمل اين وضع را نداشتم . خسته ، پريشان و غمگين از
بي توجهي خيلي ها!! اما او هم هنوز كنار من نشسته بود و در حالي كه
نفس های بدبويش را به صورتم مي دميد به من نگاه مي كرد ! نگاهي به
او انداختم . با دهان نيمه باز، مات و مبهوت و چشماني كه انگار غمی
در آن لانه کرده بود ، داشت نگاهم مي كرد! گويي كه مي خواست به من
چيزي بگويد ، اما چه چيزي ؟
با بغض به او گفتم: مي خواي بري خونه ؟
واو آرام ومظلوم در جوابم گفت : ها !!
بلند شدم وخود را به ديوار خاكستري كلاس چسبانيدم . آرام بلند شد .
ناگاه چشمم به لباسهاي گران قيمت و نو اوافتاد . چشمانم را بستم كه
رفتنش را نبينم ! يعني دنياي من با دنياي او يكي بود ؟ داشتم
ديوانه مي شدم. به خودم گفتم: اما شايد معلم راست مي گفت ، شايد
دنياي من با او یکی است ! .
احساس ضعف شديدي مي كردم . صبح كه از خانه بيرون زدم صبحانه درستي
نخورده بودم . آن موقع دلم مي خواست كه پولی داشتم و چیزی می
خوردم. ناخوداگاه و با تصور یافتن چند تومانی دست در جيبهاي كوچكم
كردم ! ولي جزخرده های نان خشک دیروز چیزی نیافتم !! دوباره نشستم
و سرم را آرام روي ميز كهنه مدرسه گذاشتم . همانجا خوابم برد.

|
|
|