پاییز در کوهستان مانند رودی در جریان بود،سنگ کوچک سرمای پاییز را
دوست داشتحال و هوای پاییز او را سرمست
امید می کرد.هر قدر به سکوت زیبای
زمستان بیشتر نزدیک می گشت، امنیت را بیشتر حس می کرد.
تمام سال را با شنیدن طعنه هایی که سنگهای گرد و خوش تراش اطرافش
به او می زدند،می گذراند. زیرا که او
سنگی بدون شکل و تراشی خاص و اضلاعی تیز بود که هرگز کسیآن را حتی برای پرتاب به رودخانه نیز انتخاب نمی کرد.
رقابت همه سنگهای ریز و درشت کنار آن رودخانه بر سر آن بود که چه
سنگی این بخت را دارد تا رهگذر یا
عابری او را برای انداختن به رودخانه از زمین بردارد و درون
رودخانه بیندازد. بین سنگها سالیان بود که حرف و سخن از« چشمه
طلایی» ،آرزویی محال ودست نیافتنی بود. همهء سنگها می گفتند، «
چشمه طلایی» جایی است که این رود به آن می رسد و بستری به زیبایی
بستر رودخانه های بهشت دارد و هر سنگی که در آب انداخته می شد،به این امید بود که بالاخره بعد از یک یا چند سال به «چشمه
طلایی» خواهد رسید و در آنجاخوشبخت
ترین تکه سنگ جهان خواهد بود.
سنگ کوچک سالها در آنجا بود و هیچ دستی برای برداشته شدن به سمتش
دراز نمی شداو سنگی تیز و برنده بود وهمیشه در آرزوی رسیدن به« چشمه طلایی».
هرگاه که در مورد «چشمه طلایی» نظری می داد، با تمسخر بقیه مواجه
می شد:
« تو آنقدر زشت و تیز هستی که کسی جرات دست زدن به تو را ندارد، تو
دست آدم ها را زخمی می کنی، تو حتی به درد پرتاب هم نمی خوری؛ مگر
کسی قصد جان دیگری را کند تابه تو دست
بزند و ....»
سنگ کوچک دل خسته بود و در رویای همیشگی اش به «چشمه طلایی» می
اندیشیدتقریبا همه دوستانش در بهاری که
گذشت، به رودخانه ای که از آب برف ، خروشان بودپرتاب شده بودند، بسیار احساس تنهایی می کرد.
دلش حرکت و جوشش می خواست،از سکونی که
سالها دچارش بود، بسیار افسردهبود.
آرزو داشت در رود زندگی می کرد تا با گردش فصلها و جریانهای متغییر
آب، گاهیتند و گاهی کند حرکتی داشت به
سمت «چشمه طلایی».
پاییز بود و رود خانه هنوز وارث کم آبی تابستان، تنها دلخوشی سنگ
کوچک این بود کهبا شروع فصل سرد،به دلیل خلوت تر شدن کوهستان، سنگها هم هیجان و سر و صدای
کمتری دارند و هم کمتر او را نا امید می کنند زیرا که سنگها با
سرما در سکوت فرو می رفتند و این بهترین زمان راز و نیاز سنگ کوچک
به نیت وصل و رسیدن به« چشمه طلایی» بود.
روزی از روزهای سرد و بارانی پاییز بود، سنگ کوچک در آرزوهای محا ل
خود فرو رفته بودکه مرد جوانی از آنجا
به آهستگی در حال گذر بود،گویا عاشقی بود که در فراق معشوقسر به کوه گذاشته بود،اشک می ریخت و آوازی سوزناک از سینه
بر می آورد:
« در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع شب نشین کوی سربازان رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرستبس که دربیماری هجر تو گریانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
.....»
نفسی از اشک و آه تازه کرد و در فاصله نزدیکی از سنگ کوچک ایستاد،
آبی از رودخانه بر صورتش زد و وضویی گرفت،سنگ کوچک می دانست او نیز
مانند خیلی ها می خواهدنمازی ادا
کند،اما با تعجب دید که مرد جوان دستش را به سمت او برد و لحظه ای
بعد خودرا در دستان وی می دید. باورش
نبود که بیدار است و خواب نمی بیند. و صدای هم همه بقیه قلوه سنگها
که از تعجب به هم ریخته بودند و دایما می گفتند : به محض اینکه
نگاهی به تو بیندازد تورا پس خواهد
انداخت تو به هیچ دردش نخواهی خورد.
مرد جوان سنگ کوچک را در رودخانه شستشوی داد و آن را به پیراهنش
خشک نمود وبا سنگ کوچک و تیز به کندن
نامی بر روی تخته سنگی بزرگ مشغول شد.
چندی بعد در حالیکه جوان با حالی بهتر از قبل از کوه به پایین بر
می گشت، در کنار چشمه زیبایی زانو زد، کف آن با جلبکهای زیبایی
پوشیده شده بود،که گویی با نور خورشید
به رنگ طلایی در آمده بود و شکل گنبدی معلق داشت. دستان زخمی اش را
شست ،با جرعه ای آب گلویی تازه کرد و عکس خویش را در آب تماشا کرد،برخاست و سنگ کوچک را از جیبش بیرون آورد و قبل از آنکه آن
را بدرون «چشمه طلایی» بیندازد،سنگ را بوسید و گفت : حال سنگی مقدس
هستی چون توانستم با لبه های تیزت نام پیر ومرادم را بر تخته ای حک
کنم و این کار قدری از درد فراق را برایم آسانتر نمود و سنگ کوچک
را به عمق آن گنبد معلق زیبا پرت کرد.
سنگ کوچک سالهاست در بهشت آرزویش به تماشای رخ مردمانی که عکس خویش
را در آبی زلال می نگرند،مشغول است و
رهگذران سالهاست از کنار نامی حک شده بر تخته ای بزرگمی گذرند، و با دیده تحسین به آن حکاکی زیبا می نگرند.