بخت سنگ
 

‏صدف قزلباش
 



پاییز در کوهستان مانند رودی در جریان بود،سنگ کوچک سرمای پاییز را دوست داشت حال و هوای پاییز او را سرمست امید می کرد. هر قدر به سکوت زیبای زمستان بیشتر نزدیک می گشت، امنیت را بیشتر حس می کرد.
تمام سال را با شنیدن طعنه هایی که سنگهای گرد و خوش تراش اطرافش به او می زدند، می گذراند. زیرا که او سنگی بدون شکل و تراشی خاص و اضلاعی تیز بود که هرگز کسی آن را حتی برای پرتاب به رودخانه نیز انتخاب نمی کرد.
رقابت همه سنگهای ریز و درشت کنار آن رودخانه بر سر آن بود که چه سنگی این بخت  را دارد تا رهگذر یا عابری او را برای انداختن به رودخانه از زمین بردارد و درون رودخانه بیندازد. بین سنگها سالیان بود که حرف و سخن از« چشمه طلایی» ،آرزویی محال ودست نیافتنی بود. همهء سنگها می گفتند، « چشمه طلایی» جایی است که این رود به آن می رسد و بستری به زیبایی بستر رودخانه های بهشت دارد و هر سنگی که در آب انداخته می شد، به این امید بود که بالاخره بعد از یک یا چند سال به «چشمه طلایی» خواهد رسید و در آنجا خوشبخت ترین تکه سنگ جهان خواهد بود.
سنگ کوچک سالها در آنجا بود و هیچ دستی برای برداشته شدن به سمتش دراز نمی شد او سنگی تیز و برنده بود و همیشه در آرزوی رسیدن به« چشمه طلایی».
هرگاه که در مورد «چشمه طلایی» نظری می داد، با تمسخر بقیه مواجه می شد:
« تو آنقدر زشت و تیز هستی که کسی جرات دست زدن به تو را ندارد، تو دست آدم ها را زخمی می کنی، تو حتی به درد پرتاب هم نمی خوری؛ مگر کسی قصد جان دیگری را کند تا به تو دست بزند و ....»
سنگ کوچک دل خسته بود و در رویای همیشگی اش به «چشمه طلایی» می اندیشید تقریبا همه دوستانش در بهاری که گذشت، به رودخانه ای که از آب برف ، خروشان بود پرتاب شده بودند، بسیار احساس تنهایی می کرد.
دلش حرکت و جوشش می خواست، از سکونی که سالها دچارش بود، بسیار افسرده بود. آرزو داشت در رود زندگی می کرد تا با گردش فصلها و جریانهای متغییر آب، گاهی تند و گاهی کند حرکتی داشت به سمت «چشمه طلایی».
پاییز بود و رود خانه هنوز وارث کم آبی تابستان، تنها دلخوشی سنگ کوچک این بود که با شروع فصل سرد، به دلیل خلوت تر شدن کوهستان، سنگها هم هیجان و سر و صدای کمتری دارند و هم کمتر او را نا امید می کنند زیرا که سنگها با سرما در سکوت فرو می رفتند و این بهترین زمان راز و نیاز سنگ کوچک به نیت وصل و رسیدن به« چشمه طلایی» بود.
روزی از روزهای سرد و بارانی پاییز بود، سنگ کوچک در آرزوهای محا ل خود فرو رفته بود که مرد جوانی از آنجا به آهستگی در حال گذر بود،گویا عاشقی بود که در فراق معشوق سر به کوه گذاشته بود،اشک می ریخت و آوازی سوزناک از سینه بر می آورد:

« در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع           شب نشین کوی سربازان رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید بچشم غم پرست            بس که دربیماری هجر تو گریانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت             تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
.....»

نفسی از اشک و آه تازه کرد و در فاصله نزدیکی از سنگ کوچک ایستاد، آبی از رودخانه بر صورتش زد و وضویی گرفت،سنگ کوچک می دانست او نیز مانند خیلی ها می خواهد نمازی ادا کند،اما با تعجب دید که مرد جوان دستش را به سمت او برد و لحظه ای بعد خود را در دستان وی می دید. باورش نبود که بیدار است و خواب نمی بیند. و صدای هم همه بقیه قلوه سنگها که از تعجب به هم ریخته بودند و دایما می گفتند : به محض اینکه نگاهی به تو بیندازد تو را پس خواهد انداخت تو به هیچ دردش نخواهی خورد.
مرد جوان سنگ کوچک را در رودخانه شستشوی داد و آن را به پیراهنش خشک نمود و با سنگ کوچک و تیز به کندن نامی بر روی تخته سنگی بزرگ مشغول شد.
چندی بعد در حالیکه جوان با حالی بهتر از قبل از کوه به پایین بر می گشت، در کنار چشمه زیبایی زانو زد، کف آن با جلبکهای زیبایی پوشیده شده بود، که گویی با نور خورشید به رنگ طلایی در آمده بود و شکل گنبدی معلق داشت. دستان زخمی اش را شست ،با جرعه ای آب گلویی تازه کرد و عکس خویش را در آب تماشا کرد، برخاست و سنگ کوچک را از جیبش بیرون آورد و قبل از آنکه آن را بدرون «چشمه طلایی» بیندازد،سنگ را بوسید و گفت : حال سنگی مقدس هستی چون توانستم با لبه های تیزت نام پیر ومرادم را بر تخته ای حک کنم و این کار قدری از درد فراق را برایم آسانتر نمود و سنگ کوچک را به عمق آن گنبد معلق زیبا پرت کرد.
سنگ کوچک سالهاست در بهشت آرزویش به تماشای رخ مردمانی که عکس خویش را در آبی زلال می نگرند، مشغول است و رهگذران سالهاست از کنار نامی حک شده بر تخته ای بزرگ می گذرند، و با دیده تحسین به آن حکاکی زیبا می نگرند.


آبانماه 1387

 

  اول صفحه



 

یادداشت

از لابلای خاطره ها

گابريلا، ميخك و دارچين تصويرى از قدرتِ نهفته در فساد

گفتمان متون در آثار " چوبک "

شعر

داستان

عرفان به روايت شعر معاصر

ادبیات تأسف

بشارتی جاودانه بر همسبتگی مرگ و زندگی

اکبریانی در فاصله حس و زبان

شيرين و بيرچك

معرفی کتاب

ارتباط با ما