" فرياد مورچگان " با همان سكانس اوّلش كه با سايه هايي سنگچين شده
عجين مي شود و با ريل قطاري كه چون تقديري گنگ گسترده است ، آدمي
را به دنيايي مي برد نمادين و شخصي، كه در آن سخن از معماي خلقت مي
رود و به برداشتي كه فيلمساز از زندگي و مرگ دارد و فرجامش همانا
سردر گمي آدمي در ميان باورهاست ختم مي شود . " فرياد مورچگان " هرچند كه از يك خط داستاني برخورداراست و در آن
زن و مردي در سفر به هندوستان، مي خواهند كه به ديدار" مرد كامل "
بشتابند اما بيشتر از آن كه متعلق به يك سينماي قصه گو باشد، فيلمي
است كه زياده روي اش در ضبط نگاتيوهاي مستند گونه و نيز ديالوگهاي
طولاني، آن را به يك فيلم كاملا روشنفكرانه و سمبليك از ژانر فلسفي
تبديل كرده است و زني كه به ايماني عرفاني از نوع بودايي معتقد است
مدام زمزمه مي كند :" من قاتلم چون راه مي روم ... خدايا مورچه ها
را ببركنار. چون كه كه بايد راه بروم ."
مرد اما ماتر ياليستي است كه ماورا را باور ندارد و با همه ي
اعتقادي كه به كمونيزم دارد و به يك فرياد اجتماعي و اينكه با يك
تحول اجتماعي مي شود فقر را از جامعه ريشه كن كرد در مقابل
ديدگاهاي زن كه مي گويد :" فقرا خوشبخت ترند . چون آنها با چيزهاي
كوچيك كوچيك خوشبخت مي شند ... خوشبختي يك خط نيست. يك مشتي از
لحظه هاست ..." پاسخي چنين مي دهد : " مي گي خدا پولدارها را دوست
نداره. اگر دوست نداره پس كي اونها رو خلق كرده. پس يا خدانيست و
اگر هست عادل نيست ."
آنها در جدالي دروني با خود وباور هاشان، مي رسند به جغرافيايي كه
فقر بيداد مي كند و مرد به خاطر مسلكي كه دارد و اينكه بايد با
مردم فرودست جوشيد و زن به به خاطر معنويتي كه در فقر مي بيند،
تصميم مي گيرند كه با آيين هندوها زن وشوهر شوند ووقتي كه شبانه
است و هنگامه ي زفاف، زن از عشقبازي فقط براي بچه دار شدن حرف مي
زند و مرد ولي، از اينكه باعث تولد يك انساني شود دچار يك بحران
روحي شده و با حالتي قهر از آن دخمه ي روشن مي زند بيرون و در
برخوردش با يك فاحشه، در راستاي همان نگاه ديالكتيكي اش به انسان و
جهان، او را كرايه كرده و در حالي كه روسپي، چهار دست و پا و عور،
جلوش زانو زده و به شكل ميزي در آمده كه مرد، زير سيگاري اش رو پشت
او گذاشته، سرمست از زن و شراب، منزلت وي راتاحد يك حيوان تنزل مي
دهد ودر خيال اش، همسرش را مي بيند كه
رو چرخ سفالگري، برهنه ايستاده و او بر قامت او گِل مي گيرد. يعني
تأويل اين نكته كه اسطوره ها و داستانهاي آفرينش، همه آفريده ي ذهن
بشرند و بس.
زن ومرد در پي شبي آنچنان، همچنان در
جستجوي " مرد كامل" اند و رسيدن به " بنارس" كه شهر مقدس هندوهاست
وولي اين كه چرا مخملباف اين همه به
تفكيك جنسيتي بها مي دهد و آنها را نه دنبال " انسان كامل " بلكه
پي " مرد كامل " مي فرستد، آيا به نو عي پيروي ازهمان ذهن مسلط مرد
شرقي بر زن نيست ؟
البته اينجا نوعي گرته برداري آشكار از نماد " سيمرغ " عطار در "
منطق الطير " كاملا پيداست و همچنين تأثير رمان " كيمياگر" اثر "
پائولو كوئيلو" در ضمير ناخودآگاه فيلمساز كه فيلم نوشت آن نيز كار
خود اوست.
آنها" مرد كامل " را كه مي يابند مرد با عنايت به چهره ي او كه
همچون خواجگاني سترون حتي مويي نيز بر صورت او پيدانيست مي گويد :
" او حتي مرد ناقص هم نيست تاچه برسد به مرد كامل. "
اما مرد كامل با گفتن اينكه " اگر بگويي خدا هست پس هست. اگر بگويي
نيست، پس نيست ... " مي رسيم به جايي كه كاراكتر زن فيلم، يادداشتي
را كه مرد كامل با آب پيازي نوشته بود و فقط برروي شعله هاي آتش مي
شد آن را خواند، به رازي ديگر در پايان سفرش روبرو مي شود و اينكه
مرد كامل نوشته بود : " بي سفر هم مي شه خدارا يافت. حتي باتعمق
بر شبنم يك گلبرگ در باغچه ي منزل خود ..."
" فرياد مورچگان "، نه فريادي بينوايان است و نه فرياد مردماني از
سرِ سيري. سخن از تشنگي روح انسان است و پاسخ به معما هايي كه فكر
بشر را احاطه كرده و بايد كه با جست و جو، به دنبال معنايي براي
زندگي بود.
جدا از شخصيت هاي نمادين كاراكترهاي اصلي زن و مرد در " فرياد
مورچگان "، يك مرد آلماني هم داريم كه براي آرامش روح اش ، در ميان
هندوهايي زندگي مي كند كه معتقدند زندگي رنج است و تا انسان از
گناه تطهير نشود ، هميشه بعد از مرگ، بازگشتي دوباره وچند باره به
دنيا خواهد داشت تا رنج بيشتري ببرد.
يك مرد غربي كه در جواب كاراكتر مرد فيلم كه تا چه حد مي تواند اين
نگاه درست باشد مي گويد :
" زندگي، گارانتي ندارد. ولي حداقل اينه كه دنبال دور باطل نمي روي
. "
در اين فيلم دو استعاره ي تصويري هم وجود دارد كه يكي وجود دستكشي
است كه در ابتداي فيلم، چشمان زن را پوشانده كه در حقيقت ايمايي به
غلبه بر حجاب درون است براي ديدن حقايقي كه عرفان ايراني – اسلامي
هم بر آن تأكيد دارد و ديگري وجود يك صندلي چوبي كه مرد با خود مي
گرداند و نهايتا به درد سوزاندن مرده اي مي خورد كه از بس بينواست
حتي بستگانش پول لازم براي خريد هيزم كافي، جهت سوزاندنش ندارند.
اشاره اي ظريف كه حكايت از نفْس آدمي دارد در هر آنجايي كه
كردارهايش با حرفهايش نمي خوانَد. زيرا مردي كه مدام از سوسياليزم
مي گويد و خيزش فقرا عليه سرنوشتشان، وقتي كه نوبت عمل مي رسد حتي
صندلي خود را به آن بيچارگان نمي بخشد كه حداقل در آتش اش اندازند
ودر سوزاندن مرده ي شان، شرمنده ي فقرشان نباشند و فقط موقعي كه او
مشغول صحبت است و صندلي اش را جاگذاشته، آن وقت است كه صندلي او را
برداشته و به روي آتشي مي اندازند كه هرلحظه اي بيم خاموش شدنش مي
رفت. صندلي كه از چوب است و منشاء آن درخت و درخت هم در اساطير
سرچشمه حيات كيهاني، هيچ هم بي ارتباط با نفسانيت آدمي نيست و
همچنين بشارت اين راز جاودانه كه مرگ و زندگي را نمي شود از هم جدا
كرد.
اما من به اين رازغريبانه ي پيوند بين آن زن و مرد، هرچه مي خواهم
كه واقع گرايانه فكر كنم ، نمي توانم و باور دارم كه " مخملباف "
نيز، قصد روايتي واقع گرايانه از طرح قصه نداشته و وجود آنها فقط،
نمادي بودند تا او بتواند نگاهش را در خصوص ايمان، باور، و معما
هاي هستي مطرح كند.
اينكه مخملباف بعد از دوره اي سرمشق نوشتن و زندگي را فقط سياه و
سفيد ديدن، در اوجي گام گزارده كه به جوهره اصيل هنر دست يافته و
سينماگري پوياست هيچ شكي نيست. اما من هنوز دوستدار آن " مخملبافي
" هستم كه بعد از تولد دشوارش در فيلم " دستفروش"، سازنده ي فيلم
هايي چون " عروسي خوبان " ، " نوبت عاشقي " ، " باي سيكل ران " ، "
ناصرالدين شاه آكتور سينما " و " هنرپيشه " بوده است .