شيرين و بيرچك
 

‏عليرضا ذيحق
 


حکایتی دیگر از حماسه و محبت در ادبيات شفاهي آذربايجان

" اوختاي " كه از عشق دلي خونين داشت و مفتون مسيحا نازنيني به نام " بيرچك " بود، وصل يار را اگر درخواب نيز مي ديد باور نمي كرد .
زخم و زبان ايل و تبار نيز به خاطر عشق او به يك دختر ارمني يش از پيش رنجورش مي كرد و هرچه مي گفت كه اين كاردل است و گناه من نيست كسي اعتنا نمي كرد .اما اوختاي، بي پرواي نام وننگ در ميان ِمردمان ِ صدرنگ ، هر روزه با دامني پر از گل به آستان يار مي شتافت و اما يار نيز، روي خوش نشان نمي داد. روزي بغض اش به هايهاي گريه شكست و به بيرچك گفت :
" تيغ هلاك بر گير و اين صيد مختصر را همينجا در خونش بغلطان كه مرا از طلسم چشمانت گريزي نيست .سرپنجه ي عشقِ نگار است كه يابايد خونم بريزد و يا كه از اين دامگه مهر نجاتم دهد! "
بيرچك گفت :
" ترك و تازي و گبر و كافر و مسلمان، در حديث عشق نمي گنجد و اگر واقعا عاشقي، عوض اشك بايداز چشمانت صلابت ببارد و در ساز و نغمه و نوا چنان بكوشي كه سِحرِ اين طلسم را چاره اي جز الحان خوش آهنگ و موسيقي نيست. بايد از زلال چشمه هاي معرفت بنوشي و با آبشاري از نغمه و ترانه باز آيي تا ببينم مهرورزي ات، با صحراي دلم چه مي كند!"
اوختاي كه تاكنون جز اخم و تخم دلبر، لبخند مهري در چهره ي دلدار نديده بود، خوشحال و شاد بخت، از بيرچك وداع كرد و به گلستان ِ خلوت خيال اش پناه برد تا استادي بيابد و مشق ساز و آواز ببيند .د ر شهرشان خوي ، پيرمردي فرزانه و خلوت گزين به نام جوانشير بود كه مي گفتند سر پنجه هايش در نواختن ساز، اعجاز مي كند و در جبين پُر چين و چشمان نافذش، هزار رازِ پنهان خفته است.
اوختاي به زير گنبد بازار شتافت و جوانشير را ديد كه پشت كوره ي فولاد گري ايستاده و بر تيغ خنجري، دسته اي از شاخِ گوزن مي نشانَد. همانطور كه او مشغول كار بود ، اوختاي سفره ي دل گشود و چون سخن اش تمام شد ، هيچ جوابي نشنيد و به همين خاطر هم تا چند روز آزگار، آمد و رفت و آخر سر، جوانشير بي آن كه چشم بر چشمان او بدوزدگفت:
"مي روي كوه چلّه خانه و صبور و آرام، زير درختان انجير آن قدر به انتظار مي نشيني كه اين چشم انتظاري شايد روزي ، شايد ماهي و شايد هم سالي طول بكشد .نغمه و نواي زني در صخره ها خواهد پيچيد ورد او را مي گيري كه گم اش نكني. نامش "شيرين "است و همدمش ، آب و باد و خاك و آتش. هرچه به من گفتي به او نيز بگو . اما قبل از رفتن ، برو پيش سازبند و سازي بگير كه هنوز مضرابي بر آن نخورده ."
اوختاي رفت و روزي كه ماهها از آن روز گذشته بود، با ياد دلبندش بيرچك و تلخ از انتظاري كه هنوز به پايان نرسيده بود با دلي پُر اندوه ، نوايي از سينه اش برخاست و ناگه همصدايي ديد و سايه اي كه دامن كشان در كوه مي رفت. سايه به سايه اش رفت و رسيد به پاي چشمه ساري . او نبود و اما در امواج چشمه ،تصويري را مي ديد كه بالا و پايين مي شد . گلچهره اي كه زلفان اش عنبر مي افشاند و با سازي بر دست، ميان برگها پنهان بود. اوختاي سر بلند كرد و تا به شاخ وبرگ نارون چشم اش افتاد ، قباي ناز آن مهوش، مدهوش اش كرد و وقتي به هوش آمد و آن بالا بلند را بر بالين اش ديد و چنگ و چغانه بر دست اش ، آهسته و رنجور چنين گفت :
" تو شيريني و اما، وقتي كه زخمه بر ساز مي زني كارِ هزار فرهاد مي كني. ماهها بود كه مونسم طبيعت بود و كار و بارم انتظار و اماديدنت همان و اسيرِ كمانِ ابروي تو گشتن همان . من در چاه زنخدان سوگلي ام "بيرچك " اسير بودم و چاره هم اگر مي جستم الآن بيچاره اي بيش نيستم . آمده بودم كه نغمه و الحان بياموزم و اما اكنون ، هرچه در دل بود پاك فراموش كرده ام . "
شيرين خنديد و گفت :
" من اگر مدهوش نيز كنم دواي آن زخمي نيستم كه خود بر دلها مي زنم. نگار عياري ديگر م و يارمن كارش خطر است و عشق اش، رزمي نابرابر. او آهنگ شكارهاي ناب دارد و هيچ سفره اي را بي نان و خورشت نمي خواهد . .. اما آن سازي كه تو داري خود مرغي خوش الحان است و چون بر سينه اش گرفتي و تقه بر مضرابش دادي، نواي آن ترنم گر قلب بيقرارت خواهد شد و صداي تو همان اعجازي را خواهد كرد كه روزي آواي جوانشير را صيقل مي داد."
ديري نپائيد كه اوختاي، آهنگ اسبي تيزتك شنيد و شيرين را ديد كه چنگ و ساز برگرفته و در مه ِ قله، چون پيكره اي از سنگ قد برافراشت. جرأتي به خود داد و زخمه بر سيم هاي ساز زد و تا نوايش با نغمه ها آميخت ، كبك ها بال افشان و درناها رقص كنان، با برگ هاي آويشن بر نوك ،به ديداري خنياگري آمدند كه در طواف سنگ شيرين، سر از پا نمي شناخت.
اوختاي از كوه چلّه خانه پايين آمد و شد خنياگري سيّاح و ميان ايل و تبار آن قدر گشت و گشت تا كه داستان جوانشير و پهلواني هاي او را از زبان خلق شنيد و ديد كه همه از عشق او به شيرين سخن مي گويند. شيرين زني شير وَش كه كه وقتي حاكم وقت با حرامي ها هم پيمان شد و او و جوانشير را در تنگنا قرار دادند، بي باكانه سوي صخره ها اسب تاخت و چون در پرتگاهي بود كه جز دره اي ژرف زير پايش نبود و دشمنان نيز در كمين اش، آرزو كرد كاش سنگي مي شد و ناموس جوانشير را اهريمنان نمي آلودند كه در حال ، پيكره اي از سنگ شد و چون حراميان در تعقيب آن غزال رعنا اسب مي تاختند به هواي آن كه هنوز راهي فرا رويشان گسترده است همگي به ته دره اي غلطيده و جوانشير از مرگ رَست و اما چون شيرين را ديد كه با قدي برافراشته رو زين اسبش ، سنگ گرديده ، دليران اش را گفت كه از كوه به زير آيند و عهد بندند كه هر كدام به گوشه اي رفته و بذر رشادت بر زمين افشانند . ياران به اصرار رفتند و جوانشير اما هفت سال تمام چلّه نشست و تا كه روزي در نگاه اش آن عروس سنگي جان گرفت و به دنبال او تا دشت سبز تاخت و پابه پاي شيرين داشت اسب مي تاخت كه باراني گرفت و تگرگي و اورا ديگر نديد .ازته دره به اوج قله نظر دوخت و ديد كه شيرين همچنان ايستاده و چون عقابي تيز چشم او را مي پايد . جوانشيز خواست برگردد و اما سيلي مهيب امانش نداد و ديگر كسي او را هرگز نديد .
امااوختاي كه از جوانشير خبر داشت دم بر نكشيد و روستا به روستا آمد و تا به خوي رسيد و خواست كه دست و پاي پهلوان را بوسه اي دهد او را نديد و همه گفتند :
" با رفتن تو فولاد گرهم ساز خود از سينه ي ديوار گرفته و رفته است و اما شمشير ها و خنجرهايي كه او ساخته ، دست به دست مي گردند . راستي مگر اين ساز جوانشير نيست كه تو بر دست داري؟ "
اوختاي كه پريشان بود و مشوش ، شبي آسود و سحرگاهان به ديدار " بيرچك " شتافت و وقتي آن مهپاره ساز و آواز او را شنيد ودر كلام اش كرامت و شوكت ديد گفت :
" رازي است كه بايد بداني. من ماههاست كه خواب تو را مي بينم و براي ديدن تو ثانيه ها مي شمارم و اما روزي خنياگري از اينجا مي گذشت كه مي گفتند تا ديروز فولاد گري مي كرد و او تا مرا ديد گفت كه نه كليسائيان تورا خواهند پذيرفت و نه مسجديان او را . با نور الهي در آميزيد و پاي در راه بگذاريد كه خداخود ،راه شما را روشن خواهد كرد . اما راستي كه تو چقدر شبيه آن فولادگري ؟ اگر جواني و برنايي ات نبود مي گفتم كه خواب مي بينم !"
اوختاي در حيرت شد و به چشمان بيرچك كه نگريست گفت :
در چشمان توهم ، نگاههاي زني خانه كرده كه در چلّه خانه ديدم و اصلا خودِ خودت بودي و اما من چرا بازت نشناختم در تعجبم . "
بيرچك كه دوشادوش اوختاي اسب مي تاخت گفت :
" معجزه ها چشم ديدن مي خواهند و حالا كه از هررنگ و تعلقي آزاديم اين سعادت برما مبارك باد .طبيعت و نغمه هايش، هر چه را كه آموختني بود برمن و تو آموخته اند و حالا كه شادمانه به سوي فرداها مي رويم در دل من زمزمه اي از عشق است كه مي گويد طلسم تقدير گسسته و جهان ، آنچنان بزرگ است كه مي شود جايي ديگر بود و همچنان با كيش و عشق خود ،عاشقانه زيست و هيچ زخم زباني هم نشنيد ."

دي 1384

  اول صفحه



 

یادداشت

از لابلای خاطره ها

گابريلا، ميخك و دارچين تصويرى از قدرتِ نهفته در فساد

گفتمان متون در آثار " چوبک "

شعر

داستان

عرفان به روايت شعر معاصر

ادبیات تأسف

بشارتی جاودانه بر همسبتگی مرگ و زندگی

اکبریانی در فاصله حس و زبان

شيرين و بيرچك

معرفی کتاب

ارتباط با ما