
اکبریانی در فاصله حس و زبان
بهنام ناصح
نگاهی
کوتاه به مجموع شعر «مثل کافه ای متروک» اثر محمد هاشم اکبریانی
آنان که شنا کردن بلدند و یا مثل نگارنده این سطور بلد نیستند، می
دانند برای شناور شدن در آب گاه تلاش و دست و پا زدن نتیجه عکس
دارد. همین طور آنان که شعر گفتن بلدند یا مثل نگارنده این سطور
بلد نیستند، خوب می دانند بعضی وقت ها برای خوب شعر گفتن هم عموماً
باید خود را به دست امواج کلمات سپرد، بدون آن که بیش از حد تلاش
کرد. محمد هاشم اکبریانی به گواهی اثر اخیرش «مثل کافه ای متروک»
در اعتماد به سیلان واژگان نسبت به مجموعه شعر قبلی اش پیشرفت چشم
گیری داشته است اما به نظر می رسد هنوز نگاهی به کمربند نجاتش دارد
و همین، کار را برای او دشوار کرده است.
بزرگترین مشکل اکبریانی دخالت ذهن تحلیل گر در سرایش شعر است؛
عاملی که موجب می شود شعر او به جای آنکه جوششی شود به شعر کوششی
نزدیک شود. انگار شاعر وظیفه خود می داند نکات ظریف، معماها و
جملات قصار را پس از گذراندن از فیلتر عقل در قالب کلمات تجسم بخشد
که البته در این کار گاه موفق هم عمل می کند؛ خصوصا در بعضی از
شعرهای اولیه کتاب که بیشتر به دل نیز می نشیند مثل :
«شب
بی تو چراغ خیانت پیشه است
شب
بی تو حروف سرگردانی است
که هیچگاه
واژه نمی شوند»
اما همین که خواننده شعرها را یکی یکی از پیش رو می گذراند کم کم
دست شاعر برایش رو می شود. می داند هر تصویری، ابتدا در ذهن شاعر
شکل گرفته است و بعد با اما و اگرهای منطقی آن را بسط داده (هر چند
جامه ای شعر گونه به آن پوشانده است. ) مثل:
«همیشه همینطور بوده
کسی که از دور می آید فرشته نجات است
نزدیک که می شود دل می بندیم
و دور که شد
با لبخندی تلخ می گوییم:
خیانتی بیش نبود»
بدون این که بخواهیم به نوع نگاه شاعر به هستی توجه کنیم و یا
بخواهیم ناامیدی اش را بستاییم یا به پرسش بگیریم درمی یابیم که
بیش از آن که این کلمات به شعر نزدیک باشند به اندیشه نزدیک اند و
گویا از آن فرایندی که انتظار می رود در زبان اتفاق بیفتد خبری
نیست. حتی گاه این اندیشه هم چیز بدیعی با خود ندارند و تا حدی
دستمالی شده است. مثل:
«آه ای یأس ملعون!
گرسنه ها می میرند
و دهان
همچنان با نان قهر است»
و زمانی که تصویری بدیع به دست می دهد هم، زبان در نحوی خشک، از
حلاوت آن می کاهد مثل تکواندوکاری که خیال رقص به سرش زده. مثل:
«دل من اگر رفت
به دست دوست نبود
باز بست در این خانه
همیشه به دست باد بوده است»
یکی از خصوصیات مثبت شعرهای این مجموعه کوتاهی آن هاست انگار خود
شاعر خوب می داند جرقه های شاعرانه اش در همان خط اول ته می کشد و
نباید خیلی بیشتر آن را ادامه دهد. در میان این گونه شعرها به
نمونه های موفق تر می توان اشاره کرد مانند:
«هی لبهایت همیشه به لبخند!
قیامت همین جاست
درست
میان لبهای تو»
یا
«لبهایت آنقدر وحشی است
که تنها گرگ
می تواند چوپان آن باشد»
همین طور
«بیایید با مانکن ها برقصیم
آن ها که پشت ویترین
همیشه به آدم ها چشم می دوزند و
هیچ وقت عاشق نمی شوند»
یکی دیگر از نکاتی که خواننده حرفه ای شعر را ممکن است بیازارد
رعایت نکردن ایجاز در بعضی شعرها،تتابع اضافات و توصیفات طولانی
است که به جای این که تراکم احساسی را در آن ها افزایش دهد بیشتر
آن ها را خنثی می کند. همچون:
«خفت و ذلت از این بیشتر
که به جای طبل، از سر بردار رفته و
به جای چوب طبل
از پای بریده سربازان استفاده شود....»
که به جای این همه، به عنوان مثال می شد این گونه گفت:
«خفت از این بیشتر؟
سر بردار رفته، طبل و
پای بریده سربازان
چوب آن...»
یا مثلا در این شعر:
«آمدنت کوتاه بود
و رفتنت
مثل گریه نوزادی
که سینه خشک و بی شیر مادر را
هی می مکد»
سینه خشک همان سینه بی شیر است و آوردن هر دو توجیه شاعرانه ندارد.
گفتنش اگر چه ساده است اما اکبریانی تنها زمانی خواهد توانست از
دست دانستگی آزار دهنده رهایی یابد که شوریدگی های شاعرانه را در
خود و بیانش تقویت کند؛ به خود و زبانش اعتماد بیشتری کند و دست از
محافظه کاری بیش از حد بردارد تا آنجا که بتواند فاصله حس و زبان
را تا حد ممکن بی واسطه عقل وسواس گرش بپیماید.

|
|
|