ادبیات تأسف
 

‏فريدون حيدري مُلك ميان
molkmian@yahoo.com
 



گریزنامه ای به خارج از متن ادبی
شايد بتوانيم زمانی که دیگر داستانی برای گفتن نداریم، در يك لحظه خاص و با فرضي محال در يك دم ايستا، براي هستي، در مفهومي بنيادين، دو وجه كاملاً متمايز اما مرتبط و حتي مكمل قائل شويم:
آغازي و انجامي.
مي توانيم از آن تعبيري نه چندان بغرنج داشته باشيم:
بدايتي و نهايتي.
و مي توانيم ساده تر و راحت تر نيز ببينيم:
اولي و آخري.
طلوعي و غروبي.
غروبي و طلوعي.
اما آن دم ايستا كه هيچ هم ايستا نيست مگر مفروض مخيله ی محدود ما، علي الظاهر و به طور معمول، درست مصادف است با قرار گرفتن در آستانه هر تحول. شگفتا، كه تنها همين، به خودي خود، همواره با احساس كاملاً خوشايندي در عالم و آدم همراه بوده است!
به راستي اين حسن غريب و نادر زندگي بخش از كجا سرچشمه مي گيرد؟ چگونه است كه گويي حتي در جان هاي فسرده و فرسوده نيز روحي تازه و زنده دميده مي شود؟ و حقيقتاً آيا در اين نكته شيرين مبهم سري نهفته است؟ اما چه مي شود اگر همچنان بر آن فرض محال مذكور اصرار ورزيم و راست راستي دم ايستايي را در اين گذران شتابناك زندگي خود ضروري بينگاريم؟ امروزه روز، شايد هيچ چيز ـ گيرم هيچ امر فوق برنامه اي ـ به راستي واجب تر از اين نباشد كه دمي هر چند كوتاه هم براي خويشتن نگري خويش اختصاص دهيم و به محاكاتي منصفانه با خود دست زنيم. خاصه اين كه هستي و زمان نيز تو گويي به توافقي هماهنگ و از پيش تعيين شده، هر از گاه فرصتي چنين غنيمت را برايمان تدارك مي بينند.
در اين صورت، تنها از نابكاري و قدرناشناسي غريب و غليظ ما مي تواند باشد آن گاه كه به اين امكان اعظم پشت پا مي زنيم و به بازنگري گفت و كرد گذشته و پي ريزي آتيه ی خويش نمي پردازيم. اما، آه، بشكند، دو صد بار بشكند اين قلم از اعلامي اين گونه گستاخانه و ناگزير: تنها، آري تنها از يك بهيمي برمي آيد در اثناي ازمنه ی پيشين و پيش رو، هرگز اينكي نداشته باشد!
آنك اينك، اين دم، وقت خلوت، زمان خلوص.
بار ديگر در آغازيم، در بدايتي ديگر، و اين بي ترديد حق شايسته ی ماست كه گفت وگويي با خويشتن خويش داشته باشيم. و چرا بهراسيم از آن كه از پي قرون، همچنان به طرح پرسش هايي بنيادين و ازلي ابدي مشغول شويم: ما كيستيم؟ اين جهان چيست؟ و با بي شمار برادران و خواهران سرخ و سفيد و زرد و سياه مان در اين باغ سبزخوش بينان و يا در اين وادي رمادي افسرده دلان چه قراري داريم؟ چرا به پاي پدران مان نمي افتيم و انگشتان چغر و قوزك ترك خورده شان را نمي بوسيم؟ چرا مادران مان را به جاي آن كه پيش خودمان باشند و برايمان اسپند دود كنند، به خانه هاي سالمندان مي سپاريم؟ چرا به زنان مان جفا مي ورزيم و وفايشان را ناديده مي گيريم؟ چرا به مردان مان بي اعتنايي مي كنيم و غرورشان را به هيچ مي گيريم؟ چرا با كودكان مان مشغول بازي نمي شويم؟ چرا به همسايگان مان مهر نمي ورزيم و به آنان دستاس و چمچه و آچار فرانسه قرض نمي دهيم؟ چرا براي كبوترها و گنجشك ها و كلاغ هايمان يكجا دانه نمي ريزيم؟ چرا پرندگان مان را در قفس زنداني مي كنيم؟ چرا فكر مي كنيم سوسك هاي آشپزخانه مان در خلقت زيادي هستند؟ چرا گل هاي شبدرمان را لايق نمي دانيم؟ چرا ديگر شب ها به ماه و ستاره هامان يك دل سير خيره نمي شويم؟ چرا از «برادر ـ عابر» يا «خواهر ـ عابر» در خود و گرفته مان نمي پرسيم: جان عزيز، بگو تو را چه مي شود؟ چرا شرافتمندانه به سراغ فقرا و گدايان مان نمي رويم و از ايشان نمي پرسيم كه آيا اصلاً شناسنامه و كارت ملي هم دارند يا نه؟ چرا كمك نمي كنيم فين دماغ شان را پاك كنند، دوشي بگيرند، يك دست لباس تميز از ما بپذيرند و بپوشند، يك وعده غذاي گرم با قاشق و چنگال استيل مان بخورند و جاني تازه بگيرند؟ و چرا آن گاه كه حال آمدند و آدم شدند و غرايزشان به گونه اي طبيعي و به شكلي مشروع شكفت، دختران شان را با پسران مان و پسران شان را با دختران مان وصلت نمي دهيم؟ به راستي، چرا اين امور خير از ما بر نمي آيد؟ چرا همچنان که سن فرانسیس تاکید داشت از ياد برده ايم كه همه ی ما نزد خداوند، فقير هستيم؟ چرا فراموش كرده ايم كه نگار حافظ ما چه مي گفت: من سمع رجلاً ينادي يا للمسلمين فلم يجبه فليس بمسلم (اگر شخصي بشنود كه مردي مي گويد اي مسلمانان به فرياد من برسيد، پس او را اجابت نكند، مسلمان نيست)؟
چرا گاهي چهره ی روح مان را در آينه نمي نگريم و آرايشش نمي كنيم؟ چرا خودخواهانه و خشماگين خلط مان را دركوچه و خيابان مي اندازيم و تمدن ساخته و پرداخته مان را دچار خلط مبحث مي كنيم؟
زماني ويكتور هوگوي بزرگ در قالب منظومه اي سروده بود: «دريغ!... دوست بداريد، عمر را بگذرانيد، گل هاي جواني را بچينيد، برقصيد، بخنديد و قلوب خويش را در آتش عشق بسوزانيد و جام زندگاني را خالي كنيد؛ همان طور كه هر چشمه اي سرانجام به دريا مي ريزد، كودكي، جواني، بوسه هاي روح پرور، آوازها، و تبسم ها و عشق هاي پاك نيز به گور سرد و مشئوم منتهي مي شوند!»
آنك اين دم، اين لحظه حسابرسي، بالاخره بايد بتوانيم دل مان را رام و تكليف مان را با خودمان روشن كنيم. شايد آن وقت قادر باشيم به داد و دعواهاي بي پايان مان خاتمه دهيم و از آب شدن نابه هنگام يخ هاي قطبي و انقراض نسل شيرهايش جلوگيري كنيم!

  

  اول صفحه



 

یادداشت

از لابلای خاطره ها

گابريلا، ميخك و دارچين تصويرى از قدرتِ نهفته در فساد

گفتمان متون در آثار " چوبک "

شعر

داستان

عرفان به روايت شعر معاصر

ادبیات تأسف

بشارتی جاودانه بر همسبتگی مرگ و زندگی

اکبریانی در فاصله حس و زبان

شيرين و بيرچك

معرفی کتاب

ارتباط با ما